حكايتها و هدايتها


حكايتها و هدايتها



حكايتها و هدايتها

يا رب العالمين




شخصى به لقمان حكيم گفت :چه روى زشتى دارى ؟!
لقمان در پاسخ گفت : از نقش چهره ام عيب مى گيرى يا از نقاش (خدا)



زنده به گور کردن دختران در جاهلیت ، افسانه یا واقعیت ؟

1:

حکايت:

درايشانشي کودکي داشت که از غايت محبت، شب پهلايشان خودش خوابانيدي.


بهاییت چیست؟
شبي ديد که اون کودک در بستر مي نالد و سر بر بالين مي مالد.


ترتيب اديان الهي و نام كتب هريك از آنها
فرمود: اي جان پدر چرا در خواب نمي رايشان؟ فرمود: اي پدر! فردا روز پنجشنبه هست ومرا متعلما (درس هاي) يک هفته پيش هستاد عرضه مي بايد که از بيم در خواب نمي روم مبادا که درمانم، اون درايشانش صاحب احوالاتي بود.


نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
اين سخن بشنيد نعره اي زد و بي هوش شد.


تناقض
چون با خود آمد فرمود: واي بر من، واحسرتا؛ تا کودکي که درس يک هفته پيش معلم عرض بايد کرد شب در خواب نمي رود پس مرا که اعمال هفتاد ساله پيش عرش خدا در روز مظالم (قيامت) بر خداي عالم الاسرار عرض بايد کرد حال چگونه باشد؟


آیا با پیشرفت تکنولوژِی انسان ها دین گریز می شوند ؟

2:

امام ابوالقاسم قشیری فرموده بود که فرق من و شیخ ابواسعید ابوالخیر این هست که من در راه خدا شناسی پیلم و بوسعید پشه.

این خبر را به نزد ابوسعید آوردند .


حقایقی در باره زبانهای برجسته دنیا
شیخ اون کس را فرمود:به نزدیک او شو و بگو اون پشه هم تویی و ما هیچ نیستیم


دجال

3:

شخصي به خانه دوست خود رفت ....
دوستش روزه بود ....
با هم مدتي فرمودگو کردند تا بساط پذيرائي مهيا شد.
ميهمان مقدار زيادي از خربوزه اي را که خدمتکار ميزبان برايش آورده بود را تناول کرد ....
هنگام افطار ....
ميزبان شروع به خوردن باقيمانده خربوزه نمود که متوجه شد که اون خربوزه بسيار تلخ مي باشد ....
فردا صبح به حجره دوستش رفت و از ايشان پرسيد :
آيا اون خربوزه اي را که ديروز تناول کردي تلخ بود ؟
دوستش فرمود : آري .
پرسيد پس چرا تلخي اونرا اعلان ننمودي ؟
فرمود :
ما چندين سال هست که با هم رفيق گرمابه و گلستان هستيم و تو در اين مدت خربوزه هاي شيرين زيادي به من داده اي ، حال بگذار که يکبار هم از شما خربوزه اي تلخ تناول کرده باشيم تا قدر شيريني هاي فراوان شما را بدانيم .


4:

از کسی پرسیدند : چند سال داری؟
هجده یا هفده و شاید شانزده و پانزده و...

رندی فرمود: از عمرت ندزد .

این طور که تو پس پس می روی به شکم مادرت باز میگردی.

5:

بزرگزاده ایی خرقه ایی به درویشی داد.
حسودان و طعنه زنندگان خبر اون را به پدرش دادند و پدر از این بابت پسرش را سرزنش کرد .
پسر فرمود:
پدر در کتابی خواندم که هر کس بزرگی خواهد باید اونچه دارد ایثار کند.من نیز بدان هوس که بزرگی یابم این کار را کردم.

پدر فرمود : ای ابله لفظ انبار را به غلط ایثار خوانده ای.
نبینی که اکنون همه بزرگان انبارداری مینمايند؟!

6:

روباهی بر دم شتری آویخته می رفت.
روباه فرمود : دیگر مرا به رفاقت نام مبر که با بزرگان پیوند کرده ام!

7:

خيلي ممنون...


8:



سه حكايت در فوايد خاموشي

حكايت 1
بازرگاني را هزار دينار خسارت افتاد.

پسر را فرمود: نبايد كه اين سخن با كسي در ميان نهي.

فرمود: اي پدر فرمان تو راست؛ نگايشانم و لكن خواهم مرا بر فايده اين مطّلع گرداني كه مصلحت در نهان داشتن چيست؟ فرمود: تا مصيبت دو نشود يكي نقصان مايه و ديگر شماتتف همسايه.

مگايشان اندهف خايشانش با دشمنان
كه لا حول گايشانند شادي كنان

حكايت 2

جالينوس ابلهي را ديد دست در گريبانف دانشمندي زده و بي حرمتي همي كرد.

فرمود: اگر اين نادان نبودي كارف ايشان با نادانان بدين جا نرسيدي.

دو عاقل را نباشد كين و پيكـار
نه دانايــي ستيــزد با سبكســار
اگر نادان به وحشت سخت گايشاند
خردمندش به نرمي دل بجايشانــد
دو صاحبــدل نگهدارنـد مايشانــي
هميدون سركشي و آزرم جايشاني
و گر بر هر دو جانب جاهلانند
اگــر زنجيـر باشـد، بگسلانــند
يكي را زشت خايشاني داد دشنام
تحمل كرد و فرمود: اي خوب فرجام
بتر زانم كه خواهي فرمودن، اوني
كه دانم، عيبف من چـون من ندانــي


حكايت 3

يكي را از حكما شنيدم كه مي فرمود: هرگز كسي به جهلف خايشانش ابرنامه نكرده هست مگر اون كس كه چون ديگري در سخن باشد، همچنان ناتمام فرموده، سخن آغاز كند.

سخن را سر هست اي خردمند و بفن
نگايشاند سخن در ميان سفخــن
خداوند تدبير و فــرهنگ و هــوش
نگايشاند سخن، تا نبيند خموش
__________________
حكايتها و هدايتهاحكايتها و هدايتهاحكايتها و هدايتها
حكايتها و هدايتها

9:

فضل الهي

در خبر مي آيد كه: فردا، بنده در عرصات قيامت در آيد.

چون اهوال قيامت پيش او پيدا شود، دل و جان او از ترس و هيبت لرزان شود.

پس بنده به ملك تعالي گايشاند: بار خدايا ! در روزگار گذشته هر چند كه من زشتي كردم، تو با من نيكايشاني كردي.

امروز با من چه خواهي كرد؟ خطاب آيد كه: اي بنده! به خلاف اون كنم كه تو دي ( ديروز) با من كردي.

تو در فرمان من سستي كردي و بدان كفايت نكردي؛ با بندگانم زشتي كردي و بدان كفايت نكردي؛ در نماز، كاهلي كردي و بدان كفايت نكردي؛ در زكاتم بخيلي كردي و بدان كفايت نكردي؛ در روزه ام غيبت كردي و بدان كفايت نكردي؛ در بيماري از من شكايت كردي و بدان كفايت نكردي؛ در تندرستي رايشان به لهو و طرب و بطالت كردي و بدان كفايت نكردي؛ حال، من كه خداوندم به خلاف اون كنم.

منت به رحمت بيامرزم و بدان كفايت نكنم؛ به لطف بنوازم و بدان كفايت نكنم!مقامت برافرازم و بدان كفايت نكنم؛ بر كاخ عليينت بر تخت مملكت بنشانم و بدان كفايت نكنم؛ و حجاب بردارم تا تو در من همي نگري و من در تو همي نگرم.
هر چند به باد داده اي خرمن تو
هان تا نكشي ز مهر ما دامن تو
اي كرده مرا به كام هر دشمن تو
من اون نكنم كه كرده اي بامن تو

10:

خوف و رجا به درگاه الهي



يك روز سيدحكايتها و هدايتها به در حجره اي رسيد.

در حجره بسته ديد و ناله و زاري از حجره، همي شنيد.

از شكاف در نگاه كرد.

شخصي را ديد بر جايگاه نماز او نشسته و رداي او بر دست نهاده و اون را در رايشان و ديده مي ماليد و مي فرمود: الهي ! به حرمت اين ردا
اين كه جسم و جانم را تغيير و تبديل نكني( عذاب ندهي)

سيد او را فرمود: در بگشاي .

پس در بگشاد و در حجره رفت.

جبرئيل را ديد از درگاه جلال آمده بود و در حجره ي سيد رايشان به قبله كرده و به تضرع و ابتهال(زاري) بود.

اشك خونين بر رخساره ي او روان شده و رداي او را بر دست گرفته و اون را به حضرت بي نياز، وسيلت ساخته و مي فرمود: بار خدايا! اين رداي رسول بزرگوار توست.

به حرمت رداي اين مهتر، كه در اين ساعت جبرئيل بيچاره را به رحمت شاد كني و او از بيم و بند قطعيت آزاد كني.

چون سيد، جبرئيل را بر اين صفت بديد، گريان و زاري كنان شد.

سيد فرمود: اي برادر! تو را كه رسول حضرتي و امين و امير
مملكتي و آراسته پوشش عصمتي و در مقام قربتي، با اين همه، ترس و وحشت تو از كجاست؟ فرمود: يا سيد! از اون روز كه صفت قهر ملك تعالي با خرمن طاعت ابليس، اون معاملت كرده هست، هرگز هيچ كسي از مقربان ملا اعلي از گريه نياراميده اند و نفسي در امن و ايمني بر نياورده اند.

در اين ساعت خوف بر من غالب شد و همت من، نشان عاقبت خود را طالب شد.

هر چند كه جستم، صفت خاتمت ونشان عاقبت خود را نيافتم.

ندانم كه از راندگان خواهم بود يا از خواندگان.

آمده ام تا با تو عهدي گيرم تا اگر چنان كه فردا، ما را دگرگونه كاري افتد، تو زبان از شفاعت من خاموش نكني و اين صحبت هاي گذشته را فراموش نكني .
پس سيد سادات ومهتر مخلوقات حكايتها و هدايتها دست در دامن جبرئيل زد و مي فرمود: الهي! زنهار (امان) و جبرئيل دست در دامن سيد مي زد و مي فرمود: الهي! زنهار.
در ساعت درهاي آسمان گشاده شد و ميكائيل فرمود: جبار عالم مي گايشاند: با اين همه ساكن نگرديد و از نوحه به روزگار خود فارغ مباشيد كه من خداوند قاهر و قهارم و از هر چه با روزگار مقربان كنم، باكي ندارم.

11:

غيبت


آورده اند كه در مدينه زني بود در عهد رسول خدا حكايتها و هدايتها كه اون زن دايم روزه داشتي و غيبت كردي.

روزي به خدمت حضرت

رسول حكايتها و هدايتها آمد.

حضرت فرمود: چرا دايم در گرسنگي بسر ميبري و چيزي نميخوري؟ اون زن فرمود: يا رسول الله حكايتها و هدايتها روزه

ميدارم.

حضرت فرمود كه تو روزه نداري، عبث گرسنگي ميخوري كه زبان خود را از غيبت و فحش نگه نميداري.

اون زن به

خانه رفت و تا سه روز خاموش بود.

حرف نزد و از خانه بيرون نيامد و حرف لغايشان بر زبان نياورد.

مرتبه ديگر به خدمت اون

حضرت رفت.

حضرت فرمود كه امروز روزه تو صحيح هست كه زبان را به بد فرمودن و غيبت آلوده نساختي.

بدان كه روزه داشتن

طعام و آب نخوردن تنها نيست.

بلكه زبان خود را از فحش و غيبت نگاه بايد داشت كه روزه صحيح اون هست كه جمله اعضا و

جوارح خود را به خصوص زبان را از غيبت و هرزه نگاه داري و از اونچه تو را منع و نهي كرده اند باز داري.



تو مكن غيبت و دروغ مگايشان
دل خود را ز بغض و كينه بشايشان

12:

پله پله تا ملاقات خدا


عارفی گايشاند : قرائت قراون می کردم .

اما در خود لذت و شيرينی اين تلاوت را حس نمی کردم .

به خود فرمودم : اون گونه قراون بخوان ، که گايشانی از رسول خدا می شنوی .

مدتی اين گونه تلاوت کردم – قدری بيشتر از تلاوتم لذت بردم.



سپس به خودم فرمودم : اون گونه قراون بخوان که گايشانی اون را از جبرئيل می شنوی .

سپس اين بود که لذت و شيرينی تلاوت در من بيشتر شد.

باز به خودم فرمودم : قراون را اون گونه تلاوت کن که گايشاني از خدا می شنوی .

اون گاه بود که تمام لذت و شيرينی تلاوت قراون نصيب من گرديد

13:


14:

جوك خوبي بود ، از گريه كردن جبرئيل ...

و مهتر مخلوقات!!

15:

ابوسعيد را فرمودند: كسى را مى شناسيم كه مقام او اون چنان هست كه بر روى آب راه مى رود .

شيخ فرمود : كار دشوارى نيست ؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مى نهند و راه مى روند.
فرمودند: فلان كس در هوا مى پرد.

فرمود : مگسى نيز در هوا بپرد.
فرمودند: فلان كس در يك لحظه ، از شهرى به شهرى مى رود .

فرمود : شيطان نيز در يك دم ، از شرق عالم به مغرب اون مى رود.

اين چنين چيزها، چندان مهم و قيمتى نيست .

مرد اون باشد كه در ميان ایجاد نشيند و برخيزد و بخسبد و با امت داد و ستد كند و با اونان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد.


16:

دزدى به خانه احمد خضرايشانه رفت و بسيار بگشت ، اما چيزى نيافت كه قابل دزدى باشد .

خواست كه نوميد بازگردد كه ناگهان احمد، او را صدا زد و فرمود :اى جوان !سطل را بردار و از چاه ، آب بكش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چيزى از راه رسيد، به تو بدهم ؛ مباد كه تو از اين خانه با دستان خالى بيرون روى !دزد جوان ، آبى از چاه بيرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.
روز شد .

كسى در خانه احمد را زد .

داخل آمد و 150 دينار نزد شيخ گذاشت و فرمود اين هديه ، به شيخ هست .

احمد رو به دزد كرد و فرمود : دينارها را بردار و برو؛ اين پاداش يك شبى هست كه در اون نماز خواندى .

حال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اعضايش افتاد.

گريان به شيخ نزديك تر شد و فرمود : تاكنون به راه خطا مى رفتم .

يك شب را براى خدا گذراندم و نماز خواندم ، خداوند مرا اين چنين اكرام كرد و بى نياز ساخت .

مرا بپذير تا نزد تو باشم و راه صواب را بياموزم .

كيسه زر را برگرداند و از مريدان شيخ احمد گشت

17:

فرمود : سى سال هست كه هستغفار مى كنم از گناه يك شكر فرمودن .

فرمودند: چرا؟
فرمود : روزى مرا اظهار داشتند كه بازار بغداد سوخت ، اما دكان تو در اون بازار، سالم ماند و از آتش ، گزندى نديد.

همان دم فرمودم : الحمدلله .

ناگاه به خود آمدم و خجلت بردم ، از شرم اون كه خود را بهتر از برادرانم در بازار بغداد، شامت و مصيبت اونان را در نظر نگرفتم .

اين الحمدلله در اون وقت ، يعنى مرا با سود و زيان برادران دينى ام ، كارى نيست .

همين كه مال من از آسيب آتش ، در امان مانده هست ، كافى هست !پس بر اون شكر بى جا،سى سال طلب مغفرت مى كنم !

18:

جريان همين بود:
كيسه زر
مريد خر !

19:

اهل بیت حكايتها و هدايتها و هستمداد حضرت سلیمان

در جنگ جهانی اول (1916 میلادی) هنگامی که عده ای از سربازان انگلیسی در چندکیلومتری شهر بیت المقدس مشغول سنگرگیری برای حمله بودند،در دهکده ی کوچکی به نام « اونتره» یک لوح نقره ای پیدا کردند ، که حاشیه اش با جواهرات گرانبها مرصع و در وسطش ، خطوطی به حروف طلایی نگارش یافته بود .

و چون اون را نزد فرمانده ی خود « میجر- ای- ان- گریندل» بردند، هر چه کوشید نتوانست از اون چیزی بفهمد .

ولی دریافت که این نوشته ها به زبان وخطی بسیار قدیمی نوشته شده .

وبالاخره این لوح به وسیله وی دست به دست گردید تا به سرپرستان ارتش بریتانیا « لیفتونانت » و « گلدستون » رسید و ایشان هم اون را به دست باستان شناسان بریتانیا سپردند .

پس از پایان جنگ (1918 میلادی) در باره ی لوح مذکور به تحقیق پرداختند ، وکمیته ای تشکیل دادند که اساتید شناخت زبانهای باستانی بریتانیا،آمریکا، فرانسه و آلمان عضو اون کمیته بودند .

پس از چند ماه بررسی و تحقیق در 3 ژاویه سال 1920 میلادی معلوم شد که این لوح ، لوح مقدسی هست به نام « لوح سلیمانی» و در اون سخنانی از حضرت سلیمان نوشته شده.

که به الفاظ عبرانی قدیم نگارش یافته .

- که من در زیر ترجمه ی فارسی اون را می آورم برای رویت متن عبرانی به منابع زیر مراجعه شود .-

ترجمه ی لوح سلیمانی :



الله ، احمد ، ایلی ، باهتول ، حاسن ، حاسین



یاه احمد مقذا = ای احمد به فریادم رس .



یاه ایلی انصطاه = یا علی مرا مددی فرما .



یاه باهتول کاشئی = ای بتول نظر مرحمت فرما .



یاه حاسن اضو مظع = ای حسن کرم فرما .



یاه حاسین بارفو = ای حسین خوشی بخش .



امو سلیمان صوه عئخب زالهلاد اقتا = این سلیمان اکنون به این پنج بزرگوار هستغاثه می کند .



بذات الله کم ایلی = و علی قدرت خدا هست .

***

و چون این خبر به اسقف اعظم انگلستان (Lord Bishop ) رسید ، نامه ای به کمیته نوشت .

که خلاصه ی نامه به شرح زیر هست :

اگر این لوح در موزه گذاشته شود و در دید عموم قرارگیرد ،پايه مسیحیت

متزلزل خواهد شد.

وسرانجام خود مسیحیان جنازه ی مسیحیت را بر دوش بلند

نموده و در قبر فراموشی دفن خواهند کرد .

لذا بهتر هست لوح مذکور ، در

رازخانه ی کلیسای انگلستان گذارده شود و جز اسقف و اهل سفر کسی اون را نبیند .

20:

گر بر آب رايشان چون خسي بشي
گر طي الارض كني مگسي باشي
دل به دست آر تا كسي باشي!
__________________________________________________ ___________________________
ابوالحسن خرقاني راجع به محبت مي فرمايند:
اونكه به درگاه حق به جان ارزد به درگاه ابوالحسن به نان ارزد!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزي حاتم طاعي ميهماني به ميمنت رسيدن ياران خود از سفر ترتيب داد!با دوستان به گردش و شكار رفت.ديد پيرمرد درايشانشي در حال جمع كردن آذوقه از ميان خار و خاشاك هست به بانگ بلند فرياد برآورد:اي درايشانش بزرگوار چرا به مهماني حاتم نرايشان كه همه را به غوتي لذيذ دعوت كرده و مراسم شادي به پا كرده؟
درايشانش كه ايشان را نمي شناخت جواب داد:سپاسگذارم اي جوان،ليكن،اون كه خود كار كند منت حاتم طاعي نكشد (چيزي كه اگر طرفداران شاه درك كنند از كرده ي خو دبر ميگردندند)
اگر از كسي...........


88 out of 100 based on 58 user ratings 208 reviews

@