مقالات


مقالات



مقالات
خـردِ سرکش ، بنیاد ِ اجـتـمـاع آزاد است

خـردِ ســرکـَـش
«خـردِ نـیـرومـنـدِ بهـمنی » است
که جـُفـتِ «اکـومـن» است
وازدل تاریکِ سنگ، روشنی ِبینش
را برمیافروزد

هـوشـنگ= بهمن=آتش فروز درجـشن ِسـده
زایش روشنی ازسنگ= از اتصال همزاد باهم
بهمن ازآمـیختن ِدیگرگونه ها باهـم
روشنی را ، پدید میآورد
این خرد را، زرتشت، نابود ساخت

بهمن ، بُن ِخـرد ، درهـرانسانی
همان اکـومن ، یا « اکـوان دیو» است
که خدای شگفت انگیزی وپرسشگری وآشوب وعصیان است
جهان پـُرشگفتست چون بنگری
ندارد کسی ، آلت داوری
روان پرشگفتست و تن هم ، شگفت
نخست ازخود ، انـدازه بایـد گرفت
ودیگر ، که برسرت، گردان سپهر
همی نـو نمایدت هر روز، چهـر

دین زرتشتی،صفت گوهری بهـمن را که« اکومن»
باشد ، ازاو بـُریـد ،
و تبدیل به دیـوی، بر« ضـدِ بهـمن » ساخت
وبدینسان « خـردِ نـوآور» را ،
درفرهنگ ایران ، نابـود ساخت
خرد، ازاین پس ، برضدِ شگفت وسرکشی شد
خردی شد که دراندیشیدن،
به جای آنکه خود را ازنـو، بـزایـد
دراندیشیدن ، « خـودش» را فرومی بلعـد


«انسان، اندازه شگفتی ها ست » ، و نخست باید به اینکه گوهرانسان ، اصل شگفتی است ، پی برد . انسان، اندازه شگفتی است ، نه برای آنکه هر روز، دیگران درباره او درشگفت میافتند، که چیز دیگری شده ، که از پیش میشناخته اند . انسان، هنگامی میاندیشد که هر روز درباره« دیگرگونه شدن خود » ، به شگفت میآید . دیگرگونه شده انسان ، انسانی دیگر، شدن است . روزی که ما دیگر برای خود، شگفت انگیزنیستیم ، وکاملا برای خود ، روشن و شناخته وثابت شده ایم ، خرد ما، درما مرده است ، و فقط لاشه آن خرد را ، بنام خرد، با خود میکشیم .« شگـفـتی » ، ازچه پیدایش می یابد ؟ انسان ، ناگهان به پدیده ای و اندیشه ای و آزمونی برمیخورد که « جـز» شناخت پیشینی است، که ازآن اندیشه و پدیده وآزمون ویا از خود ، داشته است ، واین یافتِ ناگهانی تفاوت، اورا مضطرب و پریشان و گیج و آسیمه وآویزان میان آسمان و زمین میسازد ، وازاین تفاوت ِ « دوئی » ، به نواندیشی ، انگـیخته میشود .
آنچه تا به حال ، درست و حقیقت وساده میشمردیم ، و بدان روشنی وسادگی دریکرنگی ، ایمان داشتیم ، ناگهان با این آزمون نوین ، درخطر ِباطل و دروغ و پیچیده و « متموّج بودن »، میافتد . تموج آزمون و اندیشه ما ، هستی خود مارا فرامیگیرد و آن را متزلزل میسازد. آنچه تا دیروز ، یکسویه وصاف و ساکن بود ، ناگهان ، امروزه ، دورنگه و دوپهلو، و « هم این و هم آن ، و نه این و نه آن »، وگاهی درفراز، و گاهی درنشیب میگردد، که میان آن دوقطب، تاب میخورد ( ارک= بادپیچ = تاب ) ، و آسایش وآرامش را ازبُن ِ هستی ما میگیرد. حسّاسیت مداوم برای « دیگرشدن = ورتن = دیگر، گردیدن ِ شتاب انگیز ِ » پدیده ها و اندیشه ها و آزمونها، مارا به شگفتی میانگیزد . هرچه این حساسیت ، درما بکاهد ، هرچه خرفت تر بشویم یا هرچه کمتر تغییر بکنیم، یا هرچه کمتر، دگرگونیها را ببینیم ، کمتر نیزشگفت میکنیم ، و کمترنیز میاندیشیم . ازاین رو ، بهمن ، اصل خرد، دربُن ، یا «اندرون ِ » هرانسانی ، « اکه وان ، یا سرچشمه ِ اکه = ئکه ، « شگفت » ، یا تعجب ازبدی چیزی ویاتعجب ازبسیاری آن چیز است= دهخدا» است ، ولی همین اکوان ، ارغوان نیزمیباشد( برهان قاطع ) ، وارغوان ، که گلیست که آغازشدن انقلاب ِ بهاررا اعلام میدارد ( ئه رخه وان سور، درکردی ، اول بهاراست) ، بیان ِ ( ارکه وان ) بُن و آغازپیدایش است، و«اکه» + ون ، « دایه یا قابله » بینش تازه نیزهست ( اکه = دایه ، معین ) . چون مینوی مینو ، دانه ، درون دانه ، است. بهمن ، « اندیمان= اندی + مینو » ، محرمترین و صمیمی ترین بخش« انــد رونی » هرانسانیست . « انـد » ، دراصل ، به معنای « تخم و دانه » بوده است . « اندرون= اند+ رون » ، به معنای « بسوی خود ِ تخم » است . « اندیمان » ، به معنای « مرکزو هسته دانه » است، ازاینرو مولوی ، این واژه را به معنای « صمیمی ترین و محرمترینش که شمس تبریزی، اصل برانگیزنده ِ تفکر او » بود ، بکار میبرد . بهمن که بُن خرد درهرانسانی است ، همین جستجوی مینو درمینو، دانه در درون دانه است . آنچه ما میشناسیم وبرایمان روشن است ، برونسوی دانه است و باید ، اصل آفریننده اش را ، در درون ِ خود ِ آن جست. خرد، جستجواز روشنی برون ها ، به تاریکی درونهاست . خرد، گنج کاوی همیشگیست . این اندیشه ، درغزلیات مولوی بازتابهای رنگارنگ دارد . ما به هرچه رسیدیم باید بدان ، بازنمانیم ولی درآن، به خواب میرویم ، و زمین ساکن، برای خفتن ما میگردد ، ولی هرچیزی وپدیده ای وهرانسانی ، پیازیست که لایه زیر لایه دارد و تو در تو هست.
دوش خوابی دیده ام ، خود عاشقان را
کاندرون کعبه می جُستم که آن محراب کو
هرغایتی ( کعبه )، غایتی گذراهست ، و غایتی پوشیده ( کعبه ای)، در درون آنست
کعبه جانها ، نه آن کعبه که چون آنجا رسی
درشب تاریک گوئی ، شمع یا محراب کو
بلکه بنیادش زنوری ، کز شعاع جان تو
نورگیرد جمله عالم ، لیک جان را تاب کو
یا در غزلی دیگر گوید :
تو هرگوهر که می بینی ، بجو درّی د گـر ، در وی
که هر ذزّ ه همی گوید ، که در باطن ، دفین دارم
ترا هرگوهری گوید، مشو قانع به حُسن من
که ازشمع ضمیرست ، آن که نوری درجبین دارم
روشنی من ، از سرچشمه روشنیست که در درون تاریک من، پنهانست ( پیدایش روشنی وبینش ازتاریکی ) . ازاین رو « خرد بهمنی» ، بینش را ، روند جستجوی همیشگی میداند . بُن جهان ، یا خدا ، اصل روشنی ناب وهمه دانی ( علم فراگیر= هرویسپ آگاه) نیست ، بلکه « اصل جستجو» هست . « قـزح »، هم به « تخم پیاز» گفته میشود ، وهم نام سیمرغ است ، که « فرشته موکل برابـر» بوده است . ازاین رو قوس قزح را که رنگین کمان باشد، هم « کمان بهمن » وهم « کمان شیطان» خوانده میشود، چون لایه برلایه ، یا چون تو برتو ، ولی پیوسته بهمست . بهمن ، دانه، ویا تخم پیازیست که دررویش و پیدایش ، لایه برلایه، وتو در تو ، مانند رنگین کمان میشود . بهمن ، هرچند با « دوئی » آغازمیکند، ولی اصل دوئی ها، ویا کثرت، وچندی ها میگردد. هرجانی وانسانی ،« پیاز» ، یا رنگین کمان ، درونه در درونه ، یا تودرتو است. ازاین رو به « رنگین کمان » ، « انـوش » گفته میشد، که نام سیمرغ بود .« بهمن» ، در« هُما یا سیمرغ »، رنگین کمان ، پیازلایه برلایه ، تو درتو میگردد . خرد بنیادی ، جستجوی پی درپی ِ بینش و روشنی ازتاریکی، یا عبور ازتویه ای به تویه ایست .
امروزه ، ما فراموش کرده ایم که خودِ واژهِ « دانـه » هم ، دراصل « دوانهdwaane » بوده است ( سغدی، قریب ) . و « دوانه » درکردی ، به معنای« دوقلو» است ، ودرهمان کردی ، به دوانه ،« لفه » و« جیمک » نیز میگویند . « لفه » ، همان واژه « لـَو» است، که عشقه و پیچه و مهربانک وسن ( سیمرغ ) باشد، که «عشق و پیوستگی وچسبیدگی ِدوقلوبهم » ، ویا همزاد میباشد . جیمک ، همان جیما و ییما ، یا «همزاد» است که زرتشت ، معنایش را تغییر داد، و واژگونه ساخت . پس هر دانه ای ، به شکل دوقلوی به هم چسبیده ، دواصل نرینه و مادینه، یا بطورکلی ، « دو اصل، که ازهم دیگر گونه اند، ولی نه متضاد » ، در نظر گرفته میشده است . علت هم این بود که « دانه = تخم » ، دراثر این جفت درونی ، « خود آفرین» یا « خود زا » شمرده میشد . بدین علت ، سغدیها به« هسته آفرینش» ، یا « مرکزجهان» ، « دام دانهdaam-daane » یا « دامن دانکه daaman-daanaka» میگفتند ، چون میاندیشیدند که، جهان یا هستی(= دام = دامن ) ، ازیک دانه، روئیده است، که در اندرونش یا اندرونش ، یک جفت یا همزاد میباشد. این بود که« خـدا » و «خـدائی » ، معنای امروزه ما را نداشت ، و اینهمانی با « شخص وخواست و دانش آن شخص » داده نمیشد، بلکه خـدا (= خوا دای = خواxvaa + دای taay,daai ) ، بُـنی شمرده میشد ، که ازخود، میروید واز خود، میگسترد ، یا اصلی که از خود، میزاید( دای = مادر، دی = مادر+ دیو، بنا برهرودت ، دای، خدای آسمان یا همان سیمرغست ) . خدا، « بُن جهان» بود ، وهمیشه درهرجانی ، این بُن ، افشانده میشد و باقی میماند ، وخدا ، به هیچ روی ، خالق جهان نبود . و به « آبستن » ، هنوز درکردی ، « دوگیان » یا « دوجان » میگویند . آبستن، جانی دراندرون جان است . هرانسانی وجانی ، آبستن است . هرانسانی ، درفرهنگ سیمرغی ، تخم (مردم = مر+ تخم، واژه مـر، هم معنای سی وسه را دارد ، وهم معنای جفت را دارد . مردم ، به معنای تخم سی وسه خدا ، یا به معنای تخم جفت ، یا دوانه یا دیوی است ) میباشد. هرانسانی، حامله به جفتش، یا به خدایش هست. نام دیگر بهمن ، « بزمونه » است( برهان قاطع ) که به معنای « اصل آبستنی » است ، پس بهمن ، همان دوجان= دوگیان ، یا « دیو » است . این ابلق و دورنگه و « پیسه » و « دوباله » بودن ، نشان خود زائی و « ازخود بودن ، وازخود جنـبیـدن ، و سرچشمه عشق وپیوستگی وشادی » بوده است . چنانکه به مرغ ، « « vi » یا « بـاز» گفته میشد، که هردو، معنای « 2 » را دارند( مثال : بازو ، یا این کاررا باز بکن ) . « vi این همان « bi» در لاتین است . مرغ که « وی» ، یا وای خوانده میشد ، پیکریابی « دوتا بال گسترده » بود ، یعنی مرغ دراثر داشتن دوبال ، اصل حرکت و پرواز بود ( ازاین رومرغ ، اینهمانی با دیو یا با خدا داشت ) . این سراندیشه ، با چیره ساختن ِ تصویر زرتشت ازهمزاد، زشت و خوارو منفی ، ساخته شد . چنانچه خود ِ « اهوره + مزدا » ، دراصل ، برعکس همه ترجمه هائی که موبدان ازاین واژه میکنند و بنام معنای علمی، به همه، تلقین شده است ،« دیو» یا« دوتای بهم چسبیده= یوغ = همزاد » بود. اهوره ، همان« اوره » ، و ابر تاریک و بارانی ، و«مزده» ، همان « ماه روشن » بود، که اینهمانی با چشم و خرد داده میشد . ماه ، ماهِ ابرومند( دارای ابر= اف نا هون ) ، ماه ابردار بود . «اهوره مزده » ، ماهی بود که پیوسته با ابـر، همآغوش بود. تخمهای همه زندگان( = ماه ) ، با سرچشمه آب ( ابر= اوره ) ، درپیوستگی با هم ، اصل آفرینندگی جهان وروشنی وبینش شمرده میشدند . پیوند تصویر« ابرتاریک » و تصویر« ماه روشن » باهم ، درغزلیات مولوی فراوانست .
به انسان میگوید : «ای قمر زیر میغ » ، خویش ندیدی دریغ
چند چوسایه دوی ، در پی این دیگران ؟
«ماه زیرابر» ، انسان میباشد ، که اصالت دارد ولی اصالتش رانمیشناسد.
صفاتت ای « مه روشن » ، عجایب خاصیت دارد
که او ، مر « ابرگریان » را دراندازد بخندانی
ایا دولت ، چو بگریزی ، وزین بیدل بپرهیزی
زلطف شاه پا برجا ، بدست آسائی به آسانی
درست این اندیشه دربیت ِ دوم ، که هم « گریزندگی » وهم « بدست آمدن به آسانی » باشد ، از پیآیندهای همان دیوی بودن ، یا ابلق بودن ( دورنگه ، تموج و تاب خوردن ) است ، که با « اندیشه روشنی پابرجا = راه راست ، همه آگاهی » سازگارنبود . برپایه این « سراندیشه جفت» ، یا یوغ یا ابلق یا « گـور » یا « پلنگینه » ، پیوستگی خدا ( بُن جان) با انسان نیز ، استوار بود . « گور» در داستان اکوان دیو، این ویژگی گوهری « بهمن » را بیان میکند. این سراندیشه جفت خدا و انسان که همبازی باهم هستند ، بیان همان « دیو+ خدائی Daemonische » بودن انسانست ، که در غزلیات مولوی ، بسیار پیش میآید . انسان وخدا ، طالب ومطلوب همند ، که هردواین نقش را باهم عوض میکنند . مولوی از خدا میخواهد که گاهی رعیت او بشود ، تا مولوی ، سلطان اوباشد :
مها ، یکدم رعیت شو ، مرا ، شه دان و سالاری
اگرمـه را جفاگویم ، بجنبان سر ، بگو : آری
اگر ازتو خواستم که رعیت من بشوی ، نرنج ، وبدانچه ازتو خواستم ، آری بگوو بخند .
مرا برتخت خود بنشان ، دو زانو، پیش من بنشین
مرا سلطان کن و میدو ، به پیشم ، چون سلحداری
شها، شیری تو ، منم روبه ، تو ، من شو یکزمان ، من ، تو
چو روبه ، شیر گردد ، جهان گوید ، خوش اشکاری
او ازخدا میخواهد که ، دست ازشکارچی بودنش بکشد، وتبدیل به شکاری شود ، تاانسان ، به شکار او، برود وانسان، شکارچی خدا بشود . تنها خدا نیست که انسان را میجوید ، بلکه همانگونه ، انسان بدنبال شکار یا جستجوی خدا میرود ، ومیخواهد خدا یا حقیقت را با کمند به دام بیندازد و بگیرد ! درست ، همین موضوع اکوان دیو ( بهمن ) و رستم در داستان شاهنامه است که با نفوذ اندیشه زرتشت ، نامفهوم وزشت ساخته شده بود
چنان نادر خداوندی ، زنادر خسروی آید
که بخشد تاج و تخت خود ، مگر چون تو کلهداری !
تصویر « جفت بودن = یوغ = گور= ابلق = ارک ...» با « نوسان و تحول وگردش »، کار داشت، که با آمدن « اهورامزدا = مرکز روشنائی مطلق و راه راست » ، اصل اضطراب وپریشانی و گیجی ، شمرده میشد ، درحالیکه ، پیش ازآن ،« اصل جویندگی شادی آور» بود که نشان نیرومندی شمرده میشد . فروهر( فرورد+ فره وشی ) درهرانسانی، 1- هم معنای « گشتن و گردیدن و رقصیدن و تغییر یافتن » را داشت، و2- هم معنای « جستجوکردن و کاویدن » . ارتا فرورد ، یا سیمرغ ، نه تنها اصل تغییر یافتن و معراج است ، بلکه اصل جستجوکردن و تغییر دادن وتغییر یافتن نیزهست . سیمرغ ( مرغ vi= باز= دارای یک جفت بال= آنکه دراثر یوغ بودن ، پروازمیکند، و میجوید ، و تغییر می یابد ) که نخستین پیدایش بهمن است ، اصل تغییر وتحول یابی درجستجوکردن ، و پرواز ومعراج به بُن درهرانسانی است .
ازاین رو بهمن ، اینهمانی با « روز دوم هرماهی » داشت . بهمن ، دوتای جفت باهم است ( ژیم دال ، درمقاله پیشین ) . بهمن ، «اصل میان ِدوتای گوناگون باهمست» که آنهارا باهم بیامیزد و ازآنها، نیروئی برای جنبانیدن ِ یک گردونه گردان ، پدید آورد . ازاین رو از« سـنـگ = که به معنای امتزاج و اتصال دوکس یا دوچیزاست » ، آتش میافروزد، وفروغ و روشنی را پدید میآورد . به همین علت ، بهمن ، آتش فروز خوانده میشد . البته گوهر چنین بهمنی ، بکلی با اهوامزدای زرتشت ، فرق داشت . درست بهمن زال زر وخانواده رستم ، برپایه همان یوغ ، ویا همزاد به هم چسبیده ( سنگ=سنگام=سنگار) ، روشنی از تاریکی میافروخت . بهمن ، درفرهنگ سیمرغی( زال زری) ، یک « دیو = dva دوتا باهم both= انگلیسی» بوده است. درسانسکریت نیز دواDeva ، به صیغه جمع، به خدایان که تعداد آنها را 33 دانسته اند میگویند . « ردان اشـون » نیزدرفرهـنگ ایـران ، 33 تا ( کـه – ا َمـَر- و- مَـر- هم خوانده میشوند ) بوده اند، و کمربند سیمرغیان، مرکب از سی وسه رشته بهم تابیده بوده است ( مردم ، مر+ تخم ، یا تخم سی وسه خداست ، امـرداد ، پیدایش سی وسه خدا باهمست، مر، درسانسکریت به معنای جفت هم هست ) . همچنین دیوDeva ، نام خدای « اندر» درسانسکریت است که خدای آسمان و دهنده باران است، که سیمرغ ایرانی باشد. همچنین دیوDeva به ابر گفته میشود وسیمرغ، ابرسیاه وبارانی است که ازخود روشنی برق(برق ِ خندان ) وآب را میزاید . همچنین دیو ، درسانسکریت به خدائی گفته میشود که در زمین ، و درمیان مردمانست . این تصویر بهمن و سیمرغ ( اندروای ) که نخستین پیدایش ودرخشش بود ، درتضاد با آموزه زرتشت وتصویر او ازهورامزدا بود .
امروزه دراثر ضدیت آموزه زرتشت، با این اندیشه ها ، « دیو» ، برای ما ، اصل شرّ و تباهی و تاریکی و گمراهی و زشتی گردیده است . ولی ما برای نوزائی فرهنگ زنده ایران ، برای آفریننده ساختن خرد خود ، مجبوریم که این خرافه ای را که زرتشت به ما تلقین کرده است ، ودرما ، جا انداخته ، و درروان ِما ریشه دوانیده است ،ازبُن بکنیم و دور بریزیم و ازآن بگسلیم . جای دریغ است که خیلی ازمتون، درباره واژه « دیو » مینویسند « خدای غیر ایرانی » . درحالیکه « دیـو» ، پیکریابی گوهر فرهنگ آمیزنده( سنتز) و انگیزنده و رستاخیزنده ایرانست . اینکه سیمرغ ، پـرش را به زال زرداد ، به معنای آنست که زال ازآن پس ، جفت سیمرغ شد( پِر= همان pairانگلیسی و پارpaar آلمانی است )، و سیمرغ ، درزال زر، پیکرنوین به خود گرفت ( زال، بدینسان، دیو میشود ) . بهمن و سیمرغ ، تحول به هرانسانی می یافتند ، و دربُن هرانسانی ، خود را افشانده بودند ، وجفت هرانسانی بودند . بهمن و هما ، دراندرون هرانسانی ، محرمترین وصمیمی ترین جانی به هرانسانی بودند . هرانسانی ، آبستن به بهمن وهما بود . انسان، دیو میشد .

چرا بهمن ، همان اکومن است
وچرا الهیات زرتشتی
« اکومن » را از« بهمن » بـرید
ویکی را « دیو» ، ودیگری را «امشاسپند» ساخت
دین زرتشتی
« خـردرا ازمیان ارّه کـرد »


درمتون زرتشتی ، دیده میشود که اکومن ، مانند بهمن ، اندرونی ترین بخش است . این اندیشه در داستانی مربوط به زاده شدن زرتشت، بازتابیده میشود . درگزیده های زاد اسپرم میآید که :
« سرانجام اهریمن ، اکومن را بفرستاد و گفت که : تو مینوتری ، زیرا که اندرونی ترینی ( محرم ترینی). برای فریفتن براندیشه زرتشت ، بروو اندیشه اورا به سوی ما که دیویم ، بگردان ».
اورمزد،« بهمن » را برای مقابله فرستاد. اکومن بیشتر( جلوتر) بود . نزدیک درآمده بود و خواست به درون رود . بهمن ، به چاره گری بازآمد و به اکومن گفت : وارد شو . اکومن اندیشید که آنچه بهمن گفت، نشاید کردن . بازآمد . بهمن وارد شد ، و به اندیشه زردشت آمیخت . زردشت بخندید ، زیرا بهمن ، مینوی رامش دهنده است ....» . خرد بنیادی درفطرت انسان با انسان میآمیزد واین آمیزش ، اصل خندیدن است ( خردخندان ).
« اصل شگفتی و چون وچرا سرکشی » که با بنیاد خرد آمیخته و سرشته است ، باید مانند همان تصویر« همزاد » زرتشت ، ازهم جدا ، و باهم متضاد ساخته شود . « اکومن و بهمن باهم ، مینوی مینو ، اندرون هرجانی وجفت هم » هستند . اکنون برای تصرف اندرون ، جنگ میان اهورامزدا و اهریمن ، طبق تصویر« همزاد ازهم جدا و متضاد باهم » ، آغازمیشود . اهورامزدا ، بهمن را برای تصرف اندرون ( همان دژ بهمن که هیچکس حق تصرف و دخول درآن را با خشم وخدعه وتهدید نداشت ) میفرستند، و اهریمن ،اکومن را میفرستد ، چون هردو ، اندرونی ترین ، اندیمان ، فطرت و بُن انسان بوده اند . هرچند که اکومن ، جلوترو پیشتر از بهمن ، به درورود به بُن انسان ، رسیده است ، ولی بهمن ، دست به چاره و خدعه و کلک میزند ( چنگ واژگونه زدن ) و به اکومن ، تعارف میکند که وارد شو، و اکومن ، بخود میگوید که بهمن ، حتما سرمرا کلاه میگذارد ، اینست که به او حق تقدم ورود میدهد . اینست که بهمن ، با این حقه بازی و خدعه کاری ، فطرت زرتشت ( یا فطرت انسان را بطورکلی ) را تصرف میکند. بهمن ، که لوح محفوظ و باربر« دانش و روشنی اهورامزدائیست » ، ضمیر را تصرف میکند. بدینسان ، خرد وضمیر و فطرت (بن ) بکلی، منجلاب تباهی میگردد . فطرت انسان، که « خرد یست که سرشته با چون وچرا و شگفتی است ودراثر این چون وچرا و شگفتی وسرکشی ، آغازگر اندیشیدن و بینش » است ، تبدیل به جایگاه « بهمن ، یا « خرد حقه بازو کلاهبرداری میشود »، که ضمیرو بن انسان ( دژ بهمن ) را با چنگ واژگونه زدن، میگشاید . ضمیر انسان که دژ بهمن ( ارکه من = ارغه + من ، اکوان = ارغوان )، که با قهر و خشم و تهدید و خدعه و چنگ واژگونه زنی ، هرگز، به روی کسی گشوده نمیشد ، اکنون ، دژ بهمن نیست ، بلکه خود بهمن زرتشتی نیز، با حقه وکلک و چنگ واژگونه زدن ، آن را تسخیرمیکند، و یکجا با خود ، روشنی و دانش اهورامزدائی را میآورد، و دست ازنواندیشی برپایه چون وچرا وشگفت، که بینش زایشی از تاریکی به روشنائیست ، دست میکشد، واز « ارکه بودن = بن بودن ، نوآورو مبتکر و آتش فروز بودن » میافتد .
دربندهش بخش نهم ، پاره 92 ، همین اندیشه بگونه ای دیگر تکرارمیشود. از « جگر ِگاو یکتا آفریده » که درواقع ، « تخمه همه جانها ، دراصل بوده است » ، درمُردن ، راسن و آویش بازمیروید، تا « گند اکومن » را باز دارد، و با درد ها درگیتی ، مقابله کند . همین روئیدن «دوگیاه باهم ازجگر»، شاخصه بهمن است . جگر، دراصل « جی + گر » است، و اینهمانی با بهمن دارد . « گر، همان غر»، یا « گرو» و«غرو» است، که نی میباشد، و به معنای « اصل وسرچشمه و زادگاه » است . جیگر، اصل وسرچشمهِ « جی =گی =ژی = زندگی » هست . جگر، سرچشمه زندگی است ، چون سرچشمه خون ( جیوا درسانسکریت به معنای خون است ) شمرده میشد . جیگر، اصل یوغ (= جی = یوغ= همزاد= غول = سپنج= گواز=.... ) است . ازاین رو جگر، در ترکی نیز، « باغیر» خوانده میشود که اصل پیوند دادن باشد . جیگر، اصل سنجش و کشیدن است ، چون جی ، شاهین و هردوبازوی ترازونیزهست . پس جیگریا بهمن ، اصل خردورزی در اندازه گرفتن ( دوچیز را باهم سنجیدن ) و اصل خوب زیستن و اصل پیوند دادن میباشد . اکنون ازهمین جگر، گیاه راسن و آویشن میروید، تا « گـنـد اکومن » را باز دارند . « بو» ، و بوئیدن ، به معنای « شناختن با اندامهای حسی از راه جستجوکردن » است، که رفتن از خم وپیچ چون وچرا وشگفتی هست . اکنون اکومن ، « بو» نمیدهد ، بلکه « گند= بدبو» است .شناختن به شیوه اکومنی ( از راه چون وچرا و شگفتی و شک وسرکشی ) ، بداندیشی و کژ اندیشی است . اکومن ، شناخت بد است .« خرد ِ بهمن زرتشتی » ، باید ازاین « گند فطرت اکومنی » ، خود را باز دارد . این گند فطرت اکومنیست که اصل همه دردهاست ، و وقتی بهمن ، ازاکومن، بریده شد ، آنگاه ، همه دردها چاره میگردد . به عبارت دیگرباید درخرد ورزی ، از شگفت و چون وچرا وشک وشگفت وسرکشی ، دست برداشت ، و تابع دانش همه آگاه وهمه روشن اهورامزدا شد ، تا از دردها ( =اژی ها ) نجات یافت . درواقع ، اکومن ، بیماری جگر( اصل بینش و میان انسان )میشود .چون آویش، برای رفع بیماری های جگرومعده و دستگاه گوارش، مصرف میگردد .

بهمن ، اصل « نیرومندی ِانسان » بود

ز« نیرو » بود ، مرد را ، راستی

پدیده « نیرومندی » و « نـیـرو » را درفرهنگ ایران ، بدون درک بهمن ، دراصالت سیمرغیش ، نمیتوان شناخت . « نیر» و « نیرو» ، درست با همان تصویر « دوقلوی بهم چسبیده یا یوغ یا همزاد » کار دارد . اساسا « نیر» ، به معنای یوغ هست ( لغت نامه ) . همچنین در کردی ، نیر، به معنای نور و یوغ است . نیرگه ، شعله آتش است . نیرو، نیمروز است . نیرو، شاخ کل کوهی ( دوشاخ باهم) است . نیره ، یوغ ووسط رودخانه است .
« یک نیرو» ، ازپیوند و به هم بستگی و همآهنگی دوتائیها و چندتائی ها و یوغ ( نیر) شدن آنها باهم ، پیدایش می یابد .
بهمن ، سرچشمه نیرومندی ِ خرد انسان بود ، چون « اصل میان » یا اصل پیوند همه ِ« دوتائیها » ، بود، و هیچ دوتائی نیست که بهمن نتواند باهم بیامیزد و یوغ کند، و ازآن، یک نیروی آفریننده بزایاند . بهمن ، جگر درمیان انسانست و سراسر هستی انسان را به هم پیوند میدهد و آفریننده و کارآ و روشن میسازد . واژه « نیرو » ، گوهر بهمن را نشان میداده است ، چون همان « یوغ = اصل اتصال وامتزاج » بوده است . هنگامی ، نیرو، پیدایش می یابد، که دو« دیگر گونه » با هم ، یوغ شوند . بهمن ، دراینکه خودش ، تحول به جیما ( دوقلو= همزاد = جفت ) و تعدد می یابد ، درآن دوتا شدگی خودش ، خودش نیز، اصل میان آن دو ، وپیوند دهنده آن دو باهم هست ، ازاین روبهمن ، تحول به سیمرغ یا به هما می یابد ، و چون دو بالی ( وی = وای ) میشود ، که به هم پیوند یافته اند ( همزاد بهم چسبیده هستند ) ، و ازاین پیوند ( نیرو) ، مرغ ، درپروازست . این ویژگی بهمن بود که « نیروسنگ » خوانده میشد ، که « آنچیزیست که دوکس یا دواصل ( سنگم = سنگام = سنگ ) » را به هم پیوند میدهد، و باهم انباز( واژه انباز، همان واژه همبغ است که اینهمانی با نیروسنگ دارد ) میکند، وباهم( نیر= یوغ ) ، تبدیل به یک « نیرو» یا « یک اصل روشنی و حرکت و آفرینندگی وشادی وبهروزی » میشوند . از « سنگ = که امتزاج و اتصال وهمپـُرسی باشد » ، « آتش میافروزد» ، که سرچشمه « روشنی و بینش » است .
« نیر» که یوغ باشد، دوتا را با هم میآمیزد، و تبدیل به « یک نیرو» میکند . خرد بهمنی، میتواند دراندیشیدن ، دوچیز گوناگون را که « ازهم ، دیگر گونه اند » ، به هم پیوند بدهد ، وآنها را تحول به « یک نیروی آفریننده و نوسازنده وجان بخش» بدهد . برای بهمن، دوچیزی که با هم ضد باشند، درجهان هستی ، وجود ندارد ، بلکه ، همه چیزها و انسانها ، ازهم دیگر گونه اند، نه باهم متضاد( سراندیشه ای کاملا متضاد با همزاد زرتشت). اینست که درفرهنگ سیمرغی ، مردمان گوناگون ، آن گاه ، « یک جامعه» میشوند، که با هم ، « یک نیروی آفریننده وجان بخش و زایندهِ روشنی و بینش» بشوند . ازاندیشیدن ِخرد بهمنیست که همه دوتائیها ، با هم یوغ و سنگ میشوند، و تحول به سیمرغ ( ارتا = هما ) می یابند . اینست که تفکر سیمرغی ، یا زال زری ، در « دیگری » ، ضد ، نمی جوید ، واو را به ضد ، نمیکاهد . این نشان ، سستی وکاستی خرد بهمنی او خواهد بود . او یقین دارد که خرد بهمنی، میتواند همه دیگرگونه هارا به هم پیوند دهد، و ازهمه ، یک نیروی آفریننده ، یک خدا ، یک سیمرغ ، پدید آورد . او برعکس اندیشه زرتشت ، در « دیگری » ، یک « همخدا = همبغ = انباز= نیروسنگ» را می بیند، نه یک ضد ودشمن آشتی ناپذیر . اختلافات ، در جستجوی همزیستی باهم ، متم هم میشوند . « وحدت یک جامعه» ، درهمآهنگی همه دوتائیها ، نیرومندی آن جامعه است ، چون آن جامعه ، اصل آفریننده ونوآوری ونوزائی و جان بخشی وروشنی و بینش میگردند . مردمان گوناگون ، موقعی یک جامعه میشوند که با هم « یک خدا = یک سیمرغ » بشوند . یک جامعه شدن ، با هم یک خدا شدن ، با هم یک سرچشمه آفرینندگی ونوزائی وهمآفرینی شدنست . درادیان نوری ، این راه که « جستجوی یک خداشدن باهم ِ مردمان » باشد، بسته شده است ، چون خدا ، درتحول ، تبدیل به گیتی نمیشود ، تا امکان تحول کثرت درگیتی ، به خدا ، بازو گشاده باشد . در ادیان نوری ، « انتظارآمدن یک منجی را درپایان کشیدن » ، اصل پیوند دادن میگردد . « آنانکه باهم شریک دراین انتظارند ، با هم یک جامعه » میگردند . هنگامی همه باهم ، درانتظاریک منجی ، یا درانتظار یک حکومت و دستگاه که آرمانهای آنهارا واقعیت خواهد داد ، هستند، این « انتظار» ، نیروی جامعه سازمیگردد . « دوام همیشگی انتطاردر مردمان » ، ضروریست تا آن جامعه ، دروحدتش پایدار بماند . در واقع «انتظاریک اژدها کـُش یا اهریمن کش ، یا دجال کش، درپایان زمان » ، اصل پیوند دهی مردمان به هم میگردد . این انتظار، پیآیند ، « نبود یقین به نیرومندی خردِ خود ِ مردمان» است . درچنین جوامعی، بایستی اصالت خرد درمردمان ، بطورمداوم ، پایمال ساخته شود، و بطورمتداوم ، درجاهل سازی مردمان باید برنامه ریخته وکوشیده شود، تا این « انتظار» ، زنده باقی بماند . اینست که فرهنگ سیمرغی ، استوار بر یقین به خرد بهمنی درانسانها بود که میتواند ، همه دیگرگونه هارا به هم یوغ سازد، تا همه با هم ، یک اصل آفریننده و نوزا و جان افزا گردند . تا باهم سیمرغ شوند .
تا حکومت درایران ، نقش « همخدا شدن مردمان را باهم » در بسیج کردن خردِ بهمنیشان ، بازی میکند ، حقانیت به حکومت دارد ، وگرنه از طرف ایرانیان ،غاصب حکومت، شمرده میشود ومورد اعتماد مردمان نیست .. تلاش برای همخداشوی ، که گواه بربسیج شدن خرد بهمنی مردمانست ، باید جانشین « انتطازآمدن اژدهـاکـُش= مهدی، صاحب الزمان .... » را بگیرد ، تا مردمان ، خرد خود را بکار ببندند . « اژی = اژدها= ضد زندگی »، هنگامی پیدامیشود ، که خرد انسان، نیرومندیش را از دست داده ، و نمیتواند خودش ، « دیگرگونه هارا باهم پیوند دهد »، و طبعا جهان هستی ، که همه با هم دیگرگونه اند ، تبدیل به اضداد ستیزه گرو « اژی = اژدها » میگردند. جامعه انسانی ، بی همپرسی خرد انسان ، تحول به « اژدها = ضد زندگی » می یابـد . درست زرتشت با تصویر« همزاد ازهم جدا و متضاد اش » ، بهمن را از بُن، یا فطرت انسان ، میراند و حذف میکند ، یا آنکه بهمن ازاین پس ، « فاقد نیروی پیوند دهی» است ، بدینسان، انگره مینو و سپنتامینو، دیگر اسبان یا گاوانی نیستند که یوغ آفرینش را میکشند ، بلکه دوضد آشتی ناپذیر باهم میگردند . بهمن درتصویربندهش ، دیگر در بُن انسان نیست و فطرت انسان ، حذف ساخته شده است . با این تصویر زرتشت ،« سستی فطری » ، جانشین « نیرومندی خرد» میگردد . دراثر این « نبود نیرومندی فطری » ، « ژی و اژی ، زندگی و ضد زندگی » درانسان، پیدایش می یابند . با تصویر همزاد زرتشت ، بنیاد « سستی فطری انسان ، و سستی خرد انسان »، در تاریخ ایران نهاده میشود .
زرتشت ، « بهمن » را که « اصل نیرومندی »، وطبعا« سرچشمه پیدایش روشنی و بینش ، دراثر یوغ بودنش= سنگ » است ، بکلی از اصالت میاندازد . بهمن ، دراثر همبغی ( نیروسنگی ) ، آتش فروز، و طبعا اصل روشنی وفروغ ( فروز) است . اهورامزدا، سرچشمه روشنائی نیست ، بلکه این بهمن است که دراثرسنجیدن (= سنگیدن ) و پیوند دادن ( نه متضاد ساختن و نه بریدن ) ، روشنی و بینش میآفریند . همه ردپاهائی که موبدان زرتشتی ، این اندیشه بزرگ را درایران ، سربه نیست کرده ، وفراموش ساخته اند ، بحسب تصادف ، باقیمانده اند . در داستان هوشنگ، که اینهمانی با افروختن آتش درجشن ( در ماه بهمن ) دارد ، از« پدیده اتصال در سنگ» ، الهیات زرتشتی ،« بهم زدن سنگها » میسازد ، تا ازتضاد و ستیز دو سنگ جدا ازهم ، فروغ ( روشنی ) پدید آید . از سوئی، این رد پا باقی مانده است که « نریوسنگ nairyo-sangha» به معنای « sama-bhagin=همبغی = انباغی = انبازی » است . ازسوئی به عدس ، نرسنگ گفته میشود که همان « نیروسنگ » است ، چون عدس ، دولپه است که باهم در یک غلاف قرارگرفته اند ( فرهنگ دکترمعین ) . از سوئی مانویها به نرسنگ که نرسی باشد نریسف narisaf میگویند واورا« دوست نور » میخوانند . وازسوی دیگر، درهزوارش ،« نیرا» ، به معنای « آتش » است . گذشته ازاینکه درعربی « نیر»، به معنای « نی و رشته ، چون مجتمع گردد » هست ( منتهی الارب ) . همچنین ، نیر ، به معنای روشن گردیدن است . و درفارسی و درکردی ، نیر به معنای یوغ است . که همان معنای « سام sam » را دارد که درسانسکریت به معنای « باهم ، اتحاد ، بهم پیوستن ، پیش آهنگی » میباشد ( سم بغ = نیروسنگ ) . و به همین علت به سام ، سام نریمان گفته میشده است.
چون « نریمان » دراصل ( بنا بریوستی)nairyonaman است .nair+yona+man بوده است . نر، همان « نر، مقابل مادینه » و یون ، به معنای رحم و زهدان است . پس نریمان ، به معنای « اصل جفت ، یا مینوی نرو ماده باهم است . و درکردی هنوز نیر به « نرماده » ، « نیرامی » میگویند . درشکل دیگر است که nair+rim+manh باشد باز همان ، مینوی نر+ ماده ( ریم = نی = اصل مادینه ) است . این دوتائی بهم بسته ، در همان اصطلاحات ِ « دیو بند» ، و همان « دیو» ، و « دوقلوی بهم چسبیده = همزاد = جم » عبارت بندی میشده است .
ازاتصال دوتا باهم( سنگ )، روشنی پیدایش می یابد . ازاین رو نیزهست که « دیو = div» هم دراوستا ( یوستی ) و هم درسانسکریت) (deva، به معنای « د رخشیدن » است . علت هم ، همان پیوستگی ( بند ) دوتا ئی بهم است، که در« سنگ» ودر « همبغی= انبازی » نیزعبارت بندی میشود .

دیـوانه شدن ، یا تحوّل به خـردِ سرکـش
چگونه میتوان « دیـوانـه » شد ؟

اندیـشیـدن ِ دیـوی
« اکـومـن شـدن ِبهمن »

« دیوانه شدن » که اصطلاحی درعرفان شـد ، چیزی جز رها کردن « عقل عصائی و تابع و ابزاری » و « بسیج ساختن خرد بهمنی خود، نبود که فطرتش، اکومنی ، یا دیوی است » .
« دیو » ، اصطلاحی برای درک پدیده های جهان ، دردواصل است که به هم، برای « همآفرینی »می پیوندند، ویا بهم تحول می یابند ، و ازیک صورت به صورت دیگر، باشتاب نوسان میکنند . درک همه پدیده های جهان، دراندیشیدن دردواصل که به هم ، به گونه های مختلف ، متصلند، شیوه ای هست که با آمدن خدایان نوری ، زشت و طرد و مسخ ساخته شده است . برای روشن ساختن این شیوه اندیشیدن ، باید به غزلیات مولوی نظری دقیق وژرف افکند . خدا و انسان ، با هم جفتی ناگسستنی ازهم هستند که گاهی خدا ، شکارچی، و انسان، شکاراوست ، و گاهی انسان، شکارچی میشود، و خدا یا حقیقت را میخواهد شکارکند و به دام اندازد.
شکارگاه بخندد ، چو شه ، شکار رود
ولی چه گوئی ، آن دم ، که شه ، شکار بود ؟
انسان، میخواهد خدا یا حقیقت را که گوهر اورا از او دزدیده شکارکند، ولی دزدی که شعرو واژه و گفته باشد ، فریاد برمیدارد که بیا من دزد را یافتم، وهنگامی که من دست ازشکاردزد خودبرمیدارم ، آن دزد ، به من فقط ردپا و نشان دزد را که گریخته است میدهد، و مرا از گرفتن دزد ، باز میدارد . عشق به شعرگرفتن ، درست با همین دغلکاری مرا ، ازشکار حقیقت بازمیدارد .
بس که مرا « دام شعر» ، از دغلی ، بند کرد
تا که زدستم ، شکار، جست سوی گلستان
در پی دزدی بـُدم ، دزد دگر، بانگ کرد
هشتم ، باز آمدم . گفتم : هین چیست آن ؟
گفت » اینک این نشان . دزد تو ، این سوی رفت
دزد مرا باد داد، آن « دغل کژ دهان »
این ازخدا یا حقیقت ، گریختن ، وازاو پنهان شدن ، ولی ازاو، باز یافته شدن ، « بازی همیشگی جفت انسان و خدا » هست ، چون انسان ، ماهئی هست که سرقلاب درکامش افتاده هست، و هرچند او به تک دریا میشتابد تا ازصیادش ، بگریزد ، ولی شکارچی باهمین رشته پیوند ناپذیر ، جفتش را می یابد .
پنهان شدم از نرگس مخمور، مرا دید
بگریختم ازخانه خمار، مرا یافت
بگریختنم چیست ؟ کزو جان نبرد کس
پنهان شدنم چیست ؟ چوصد بار مرا یافت
من گم شدم ازخرمن آن ماه ، چو کیله
امروز، مه اندر بن انبار، مرا یافت
درکام من این شست و ، من اندر تک دریا
صاید، به سر رشته جرّار، مرا یافت
نه تنها انسان ، ازخدا وحقیقت ، میگریزد ، بلکه خداو حقیقت هم از انسان ، میگریزند تا انسان، آنهارا بجوید و بیابد
بروید ای حریفان ، بکشید یار مارا
به من آورید آخر، « صنم گریز پا » را
به ترانه های شیرین ، به بهانه های زرین
بکشید سوی خانه ، مه خوب خوش لقارا
وگراو به وعده گوید ، که دمی دگر بیاید
همه وعده ، مکر باشد ، بفریبد او شمارا
دم سخت گرم دارد ، که بجادوی و به افسون
بزند گره بر آب و به بندد او هوارا
این ها ، همه پیوند های میان یک جفت همزاد است ، که « دیوی » یا « بند دیو » ، خوانده میشده است . « بند »، دراصل ، به معنای « عقد و گره و مفصل » است . بندِ انگشت ، بندِ نی ، دوبخش ازانگشت ونی را بهم متصل میسازد . از این رو ، به روز شانزدهم ماه ، که روز « مهر» است ، « دیو بند » گفته میشد ، چون این روز، دراصل ، با « مهرگیاه = بهروز و صنم = بهرام و ارتا یا سیمرغ » اینهمانی داشته است. « مهر= میترا »، بُن پیوند دوخداباهم بوده است که باهم ، دیوند . ریشه واژه مهر، میترا ، « مت maetha » میباشد که دارای دومعنای 1- جفت و2- اتصال باهم است ( یوستی ) .
« بهرام و سیمرغ » به هم ، مفصل ولولا شده اند. بند ، به « یوغ » هم گفته میشود . این دوخدا باهم یوغند ، واین « یوغی وجفتی و اتصال» است که « مهر» خوانده میشود . این پیوند ، همبغی= انبازی = نریوسنگ، بند دیوی بوده است . این اندیشه ، معنائی بسیارگسترده ترو ژرفتر از« پیوند جنسی نربا ماده= رابطه جنسی » داشته است . « دیو» ، پیوند دوشاخه بوده است که باهم ازیک ساقه میرویند . دیو ، دورنگست که به هم چسبیده است . رخش ِ دورنگ ، دیو است . رنگین کمان ، که پیوند های « رنگ با رنگ » است ، دیو است. طیف رنگها، گوهر دیوی دارد . به کرم پیله ابریشم ، دیوه میگویند ، چنانکه نام دیگر ابریشم ، « بهرامه » است، که مقصود ، سیمرغ ، جفت بهرام باشد . کرم ابریشم که به گرد خود، پیله ابریشم را می تند، با آن پیله ، باهم یک جفت دیوی شمرده میشدند . ازاینگذشته ،« پیله = فیل » ، معنای « عشق » را داشته است( مانند پیشوند فیل درفیلسوف یونانی ) . به همین علت به حریر( هر+ ایره = سه نای = سیمرغ ) که ازابریشم بافته میشود ، « دیبه» ، یا « دیـبـا » گفته میشود .
مثلا به شبدر که « انده قوقا = انده کوکا » باشد ، دیواسپست هم گفته میشود . انده قوقا ، به معنای « تخم ماه = اند + کوکا » است . و ماه ، عبارت از سه خدای متصل به هم ، شمرده میشده است .1- « هلال ماه » و 2-« ماه پر» ، و3-بخشی که این دورا به هم پیوند میداد ، که سیمرغ باشد، باهم « دیو» بودند . ازاین رو ، « گور» و« پلنگ» ، که پوستشان مرکب ازدورنگ است ، و«استر»، که ازترکیب خرواسب، پیدایش یافته است، موجودات دیوی بودند . و اینکه دین حاکم برجامعه ای، که سام درآن میزیسته ، ازسام میخواهد که « کودک زال » را دوربیفکند، به علت آن نبوده است که تنها مویش ، سپید است ، بلکه به علت اینکه زال ، « دورنگ » ، یا موجود دیویست . فطرت زال ، فطرت سیمرغی و بهمنی و « دیوخدائی» ، و فرزند بهرام و ارتا هست .
ازاین بچه چون بچه اهرمن
« سیه چشم» و« مویش بسان سمن»
زال ، چشمان سیاه و موهای سپید دارد ، و مانند پلنگ ، دورنگست ، و ازجمله آفریدگان ِ « مهتر پریان » است .
چو آیند وپرسند گردنکشان چه گویند ازین بچه بد نشان
چه گویم که این بچه دیو، چیست
پلنگ دورنگست، یاخود، پریست
«اکوان دیو» هم ، « گور» ، یا « وجود دیوی » است ، ازاین رو، زود به زود ، ودریک چشم به هم زدن ، تغییرشکل میدهد ، و میگریزد ، و نمیتوان آنرا بدام انداخت وگرفت .« روشنی و بینش» ، پیآیند ، اتصال و پیوند دوچیزباهمست . اینکه زال زر، درهمان زاده شدن ، گوهر دورنگ دارد، به معنای آنست که فطرتا ، سرچشمه بینش و روشنی است . او مستقیما ازخودش، روشن و بیناست . این تصویر انسان ( ازخود، روشن بودن ) ، قابل قبول ادیان نوری و زرتشتی و میترائی نبود، چون چنین انسانی، تسلیم مرجعیت های دینی و سیاسی نمیشود و همیشه ازهرقدرتی ، سرمی پیچد. اینست که مفهوم مثبت دوئی، زشت وخوارو شرّ ساخته میشود . هرچند، دیو، شرّ و زشت و فریبنده ساخته میشود، ولی گوهردوتائیش درتاریخ باقی میماند . این بود که اکوان دیو ، همچنین « دیو واژگونه ساز» است( سررا ، ته میکند ، پشت را رومیکند ، تاریکی را روشنی میکند، زشت را زیبا میکند ، بد را خوب میکند .... ) و انسان را میان دو امکان گوناگون و خطرناک ، آویزان میکند . چنانچه خود بهمن ، اصل میان دوچیز، دو نیرو، دوکس ، دو چیز، دو اندیشه ... است .همچنین « دیو سپید » درهفتخوان ، دارای این ویژگی دوتائیست . این « دوتا ئی ، که توانائی پیوند یافتن با هم ، یا تحول یافتن به هم .... » را دارند، «اصل ازخود روشن و ازخود بینا » هستند ، ودرست پیکار خدایان نوری ، که خویشتن را « مرکزانحصاری همه نورها » میدانند، برضد ، پخش شدن سرچشمه نوردرجانها و انسانها هستند . اینست که « دیو ازخود روشن شونده »، باید ، تاریک و سیاه ، و اصل گمراهی ساخته شود . ازاین رو، هروجود دیوی ، تسلیم یک مرکزمنحصر به فرد نور نمیشود ، و به آن تکیه نمیکند . این ویژگی مثبت « دیو » ، سپس در پدیده « دیوانه » درعرفان میماند . دیوانه( دیو+ یانه یا دوانه = جفت ) ، خانه و آشیانه ایست که دیو درآن زندگی میکند . دیوانه ، حامله به دیو( خدا ، بهمن و هما ) است . درغزلی، مولوی این ویژگی « همیشه ازخود بیدارو روشن بودن ِ دیوانه » را بخوبی برجسته میسازد . در دیوانه ، خردیست که هیچکس نمیتواند ازاو بستاند و سراسروجودش، چشم بیدارو روشن است، و از دیدن مستقیم جانان، همیشه حامله به روشنی و بینش است :
خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند
دیوانه کجا خسپد ؟ دیوانه چه شب داند
نی روز بود ، نی شب ، در « مذهب دیوانه »
آن چیز که او دارد ، او داند، او داند
گرچشم سرش خسپد ، بی سر، همه چشمست او
کز دیده جان خود ، لوح ازلی خواند
دیوانگی ار خواهی ، چون مرغ شو و ماهی
مرغ و ماهی، درتصویرآن زمان ، هیچگاه نمی خوابند
با خواب چو همراهی ، آن با تو کجا ماند
شب رو شو و عیاری ، درعشق چنان یاری
تا بازشود کاری ، زان طره که بفشاند
دیوانه دگرسانست ، او حامله جانست
چشمش چو به جانان است ، حملش نه بدو ماند ؟
دیوانه ، حامله به جان ، یا حامله به خداست، و همین ویژگی دیویست که اوراهمیشه ازخود، بیدار، وفطرتا همیشه ازخود بینا و روشن میسازد.واژه « دین » درکردی ، هم به معنای « دیدن» و هم به معنای « آبستن » و هم به معنای « دیوانگی» است . دین، بینش زایشی است ، چون انسان، به خدا ( بهمن وهما ) آبستن است . انسان، وجودی همیشه آبستن ( دیوی ) است . او درخواب هم ، بیداراست. فقط چشمش ، بسته است ، ولی سراسروجودش، چشم باز است . با آنکه این ویژگی، با دیانت زرتشتی ، در دیو و در دیوان، زشت و **** و شرّ ساخته میشود، ونه تنها اصالت ازخردِانسان حذف میگردد ، بلکه خودِ انسان وخردش ، دشمن اصالت خرد و وجود خود میگردد ، ولی درمفهوم « دیوانه » درعرفان ازسرزنده میشود، و ویژگی مثبت خود را نشان میدهد .« دیوانگی » ، یکی ازچهره های برجسته طغیان و تمرد و سرکشی خردِ چرا گو ، در دوره چیرگی شریعت اسلام شد . دیو، باز به خانه خود ( دیو+ یانه = خانه ) به وطن خود، که درون انسان باشد ، بازگشت، و سرکشی را ، به بهای عذاب نفرین شوی وتحقیرشوی ، آغازکرد . « مستی » ، که « دیوانگی درحالت کوتاه وگذرایش باشد » ، امکان « طغیان وسرکشی گهگاهی » را به انسان میداد .
دیوانگی ، که رستاخیز تفکـر دیـوی بود ، روند زدودن عقل عصائی و عقل تابع و عقل ابزاری بود، که تن به خدمت و اطاعت شریعت و قدرت داده بود . « دیوانگی » ، زنده ساختن بهمن ، یا خردی بود که گوهرش، « اکوانی یا اکومنی » است . دیو، که « روشن ازخود بودن » و « روشن کردن ازخود » باشد ، درنقش تازه اش، دورویگی گوهری خود را نگاه داشت . همانسان که ازیکسو ازخود، روشن میکرد ، همانسان ازسوی دیگر، دراجتماع ، خوارو زشت و نفرین ساخته میشد . همانسان که ازیکسو، نماینده حقیقت ازوجودش بود ، دراجتماع، بنام فریبنده و بی عقل و پریشان، رسوا وبی اعتبارساخته میشد . حقیقت ، فریب ودروغ ، شمرده میشد ، تا فریب ودروغ ، جانشین حقیقت شود .
سوگند خورده بودم ، کزدل ، سخن نگویم
دل ، آینه است و رو را ، ناچار، ..... مینماید
درآینه شدن ، ازیکسو، خاموش است ، و ازسوی دیگر، ملعون است ، چون نماینده زشت و زیباست . « دیو » ، دو رویگی خود را درشکلی نوین ، نگاه میدارد . دیوانه ، آنکسی است که« ازخود، روشن میکند » ، ولی هیچکس به روشنی و حقیقت و بینش او ، آفرین نمیگوید، و برایش ، هیچ اعتباری و ارزشی دراجتماع و در دین و درفلسفه ، قائل نیست ، بلکه درشکل دیوانه ، کودکان، اورا مانند ابلیس ، رجم میکنند ، و عاقلان ، به او میخندند و مسخره میکنند . ازاین پس نا آگاهبودانه ، حقیقت ، بینشی میشود که عاقلان اجتماع ، آنرا خنده آور و مسخره آمیزمیشمارند . دیو ِ ملعون شده وگمراه کننده ِ دیروز در زرتشتیگری ، دیوانه مضحک وبیشعور اسلام میگردد، که حیثیت اجتماعی خود را به کلی ازدست میدهد و حتا ارزش، مجازات شدن هم ندارد، یعنی وجودی همسان حیوانات شمرده میشود . همانسان که نا آگاهبودانه ، در « دیو» ، حقیقت دراجتماع و سیاست ، ، تباهی وگمراهی و شرّ ساخته میشود، در « دیوانه » ، « حقیقت درعمل و واقعیت » ، خنده آورومضحک و « چیزکی دست انداختنی » میشود . شیوه رفتاربا « دیو»، یا با « دیوانه » ، نا آگاهبودانه ، شیوه رفتار واقعی، با حقیقت و بینش حقیقت را دراجتماع ، فاش میسازد . عاقل، کسی میشود که بینش حقیقت و « اصالت بینش ازانسان » را به جد نمیگیرد . «عـاقـل » ، کسی است که با سرزبان ، به « بینش حقیقت » گواهی میدهد، ولی درعمل ودرواقعیت، آنرا با افتخار، لگد مال میکند، وآن را چیزکی خنده آورو مسخره آمیزو دیوانگی، میشمارد . « ازخود روشن شدن و به حقیقت رسیدن » ، چیزکی « من درآورده ای » میشود . « من » ، آنقدر خوارو ناپاک و چرکین ساخته میشود ، که چیزی که از« من » ، درآورده میشود ، فقط سزاوار خندیدن هست . چیزی که از« من» ، درآورده شده ، همه اش خوار وناپاک و چرکین است، که بوی گندش، مشام ِ اجتماع و قدرت های دینی و سیاسی را میآزارد .

این مقاله ، ادامه دارد



روش جالب هندی های باستان برای جلوگیری از خوابیدن در شب امتحان

1:


آذربايجان، فرقه دموكرات و پيشه وري
ديباچه

پس از اونكه ايرانيان در پي قيام فرزند شايسته ايران زمين، شاه اسماعيل توانستند سرزمين خود را از چنگال عثمانيان نگاه دارند به فكر مقابله با هستعمارگران پرتقالي، هلندي و انگليس نيز افتادند.


10 کنده کاری شگفت انگیز جهان باستان
در واقع مي توان فرمود ايرانيان اولين بار در مواجهه با كشور آل عثمان كه بيشتر كشوري اروپايي بود با مظاهر نظامي زندگي نايشانن غربي و تغيير كيفيت ابعادي از زندگي آشنا شدند و كوشيدند به اين كيفيت نايشانن كه – نزد اونان فراتر از بعد نظامي نمي رفت –مجهز شوند.


شـعـر نـو در تقابل با شعر کلاسیک

پس از حصول امنيت در مرزها و هستبرنامه دولتي قايشان اگرچه جنوب ايران محل تاخت و تاز هستعمارگراني شده بود كه سعي مي كردند پايگاههايي براي تجارت امتعه ي خود پيدا كنند اما دوري مسافت نسبت به مركز و كيفيت راههاي ارتباطي و كمي جمعيت در اون مناطق و حتي فقدان جمعيت در برخي از جزاير دور افتاده و ثبات و امنيت نسبي در اكثر ايالات و كشمكش در هر قدرت و خاندانهاي حكومتي، سبب شده بود كه ضرورت تغيير "پوشش كهنه" و پوشيدن پوشش رزم در زندگي نايشانن به يك جنبش عمومي تبديل نشود تا اين كه شكستهاي ايران از روسيان واقعيت تلخ فاصله ي ايران با جهان نايشانن غرب - كه مرزهايش به درون مرزهاي ايران نفود كرده بود - را آشكار ساخت.
آذربايجان با برنامه گرفتن در خط مقدم برخوردها نقشي حساس داشت و با داشتن عباس ميرزا و قائم مقام، اميد روشن ايران به حساب مي آمد.


اساطیر افریقا | اوران یان
پس از مرگ عباس ميرزا و شهادت قائم مقام، آذربايجانيان با درك بار مسؤوليتي تاريخي و ملي كه به خاطر نزديكي اونان با تمدن جديد بر دوششان نهاده شده بود، آذربايجان را به قلب تپنده ي ايران تبديل كردند و خود پاي در راه شناخت جوهره ي اين تمدن تازه پا ولي نيرومند، پيشرو شدند.


اساطیر افریقا | لی
اين "محبان ايران" تلاششان بر اين بنياد هستوار بود كه "وطن مقدس" ايران را به چنان شايستگي برسانند كه "محسود عالميان" واقع شده...


طوفان بزرگ
و به دوران شكوه بازگردد.


انسان‌ها در سال 1836 چه تصوری از وجود حیات در کره ماه داشتند؟

بدين ترتيب با اين نهضت، انديشه هاي ميهن پرستانه در اونجا تقايشانت شد و به عنوان يك ايشانژگي عمومي در وجدان جمعي مطرح شد و از حالت و بايد شخصي به حالت و بايد جمعي تبديل شد.


اساطیر افریقا | کینتو
اين كوششها و تلاش روشنفكران آذربايجاني در هماهنگي با ساير ايرانيان و حتي مناطقي كه در جنگ از مام ميهن جدا شده بود مقدمات مشروطه و زندگي مبتني بر قانون را كه برنامه بود "كليد بهشت قدرت ايران" باشد فراهم كرد كه سرانجام پس از كش و قوسهاي متعدد در شهرستان تهران به فرمان مشروطيت منجر شد.


در حالي كه هنوز نوآموزان شيوه ي جديد نتوانسته بودند به طور كامل بر مشكلات و اوضاع مسلط شوند، اتحاد محمدعلي شاه و لياخوف روسي صورت مشروطه را شكست تا روح اون در آذربايجان به جنبش درآيد و گرمي اسلحه هاي سالار و سردار در كانوني به نام كوچه ي اميرخيزي با دلاوران رشت و بختياري و...

به هم تنيده شده و وحدت مبارزاتي را شكل دهند كه آزادسازي مشروطه ميوه اون بود.


در عرصه بين الملل پس از سپري شدن دوران صلح مسلح، طوفاني مهيب در راه بود.

طوفاني كه طليعه ي اون جنگ جهاني اول شد و مهم ترين حادثه اش انقلاب سرخ روسيه.

بدين ترتيب ايران با كشوري به مراتب مخوفتر از روسيه ي تزاري با نام شورايشان همسايه شده بود كه نه تنها خليج فارس، بلكه اروپاي شرقي و غربي و امريكا و...

را نيز در وصيت تاريخي ارباب درگذشته اش وارد كرده بود.

بيچاره آذربايجان، خط مقدم همسايگي با چنين قدرت مخوفي شده شود كه طعنه قدرت بر ايوان مخوف مي زد و پتر را به مجيزگايشاني خود مي طلبيد.


روسها كه در پي انقلاب اكتبر، شمال ايران را ترك كرده و در يك ژست جديد قرارداد 1907 را ملغا و هستعماري فراخوان كرده بودند حال در هيأت جديد در پي موقعيتي بودند كه راه تزارها را با قدرتي بيشتر دنبال كنند.

جنگ جهاني دوم اين موقعيت را در اختيار اونها برنامه داد تا يورشي همه جانبه به همراه دشمن ايدئولوژيك سابق و متحد هستراتژيك امروز خود به مرزهاي ايران بي طرف، آغاز كنند...


و سرانجام تصميم شوم بلعيدن آذربايجان - در حالي كه سربازان شورايشان در خيابانهاي قزايشانن رژه مي رفتند – گرفته شد، پس سناريايشان فرقه ي دموكرات در آذربايجان كليد خورد.

در اين نوشتار خواهيم كوشيد اين حوادث و رخدادها و سرانجام رهايي آذربايجان را بررسي كنيم.



روسها از تركمانچاي و گلستان تا جنگ جهاني اول تا توانستند دشنه بر پيكر آذربايجان كوفتند و خنجر خود به دست روس سرخ سپردند، خنجري كه بارها و بارها با شدت و حدت بر اين تن شريف فرود آورده شد.

اما اين نازنين آذربايجان، اگر چه رنگش به زردي مي گرايد اما داستان اكسير و رنگ عشق بود.

اين عشق ساز به دست كوچه ها، لب از نوا نبست كه ايران من، ايران من.

اين عاشق ثابت قدم، خود به آرپاچاي انداخت اما به خانه ي خان سرخ پاي نگذاشت و عفت پاس داشت.

آذربايجان به نام ققنوس ايران زنده ماند، اونچه سيل برد آبرايشان خودفروختگان و خيانت پيشگان بود.

فصل يكم - سياست‌ روسيه در خصوص ايران

سياست روسي
اگر نگاهي به تاريخ چندصدساله‌ي اخير بيندازيم آگاه ميشايشانم که پس از قدرت گرفتن روسيه، توسعهي اون سرزمين تا آبهاي گرم همواره خواست سردمداران اون کشور بوده هست تا بتوانند خود را وارد بازي قدرت‌هاي بزرگ اروپايي – براي بازرگاني و هستعمار - بنمايند.

پس از فروپاشي نظام شورايشان در سال 1370 خورشيدي (1991 ميلادي) دولت فدراسيون روسيه به‌طور رسمي فراخوان كرد كه ديگر در پي اجراي وصيت‌نامه‌ي پتر نيست.

به اين‌سان به دو سده ترديد پيرامون وجود اين وصيت‌نامه پايان داده شد.

به عبارت ديگر،
ميتوان کوشش‌هاي اون کشور را تا اون تاريخ، در چهارچوب رهنمودهاي پتر تحليل کرد.
پتر كه از پادشاهان بزرگ تاريخ روسيه هست پس از نشستن بر تخت فرمانروايي (1061 خورشيدي / 1682 ميلادي)، حكومتي را پي انداخت كه تا به امروز - گرچه با ظاهرهايي متفاوت ولي با محتوايي يكسان - به حيات خود ادامه داده هست.پتر خوب مي‌دانست كه اين‌همه قوم‌هاي گوناگون و نژادهاي مختلف را كه پيشينه‌ي هم‌زيستي نداشته‌اند، شايد بتوان در كوتاه‌مدت به‌زور شمشير در كنار هم نگه داشت اما براي با هم بودني درازمدت بايد آرماني برايشان ساخت، كاري را كه سير طبيعي تاريخ برايشان انجام نداده بود.

ايشان حدود سال 1089 (1710)، اصول سياست خود را زير نام «وصيت‌نامه» تنظيم كرد.

درون‌مايه‌ي اين وصيت‌نامه، در حقيقت عبارت هست از طرح بلندپروازانه‌ي پتر براي ايجاد يك امپراتوري وسيع كه بخشي از اون را خود از قوه به فعل درآورد و بخش‌هاي ديگري از اون، به‌وسيله‌ي ديگر رومانوف‌ها و سپس جانشينان سرخ اونها به مورد اجرا گذاشته شد.

دست‌يابي روسيه به آبهاي گرم، از مهم‌ترين اصول اين منشور هست كه راه اون از فروپاشي ايران مي‌گذرد.

در اين وصيت‌نامه درباره‌ي ايران آمده هست: «...

گذشته از اون بايد چاره‌جايشاني‌هاي فراوان كرد كه كشور ايران روز‌به‌روز تهي‌دست‌تر شود و بازرگاني اون تنزل كند.

رايشان‌هم رفته بايد در پي اون بود كه ايران رو به ايشانراني رود...

اما مصلحت نيست كه پيش از مرگ حتمي دولت عثماني، ايران را يك‌باره بي‌جان كرد.

گرجستان و سرزمين قفقاز، رگ حساس ايران هست.

همين كه نوك نيشتر هستيلاي روس به اون رگ برسد فورا خون ضعف از دل ايران برون خواهد رفت و چنان ناتوان خواهد شد كه هيچ پزشك حاذقي نتواند اون را بهبود بخشد.

هر قدر ممكن هست خود را به خليج‌فارس برسانيد و هر گاه به اونجا دست يافتيد هر قدر پول كه به‌وسيله‌ي انگلستان به دست مي‌آيد مي‌توان مستقيم از هندوستان فراهم كرد.

كليد هندوستان هم سرزمين تركستان هست.

تا مي‌توانيد به سايشان بيابان‌هاي قرقيزستان و خيوه و بخارا پيش برايشاند تا به مقصود نزديك‌تر شايشاند اما تأني را نبايد از دست داد و بايد از شتاب‌كاري خودداري كرد...».(1)

اين‌گونه هست كه با قدرت‌گيري پتر در روسيه، تماميت ارضي ايران كه تا اون‌هنگام از خاور و باختر و گاه جنوب مورد تهديد بود، از سايشان شمال هم به‌طور ساوقت‌يافته مورد تجاوز و يورش برنامه گرفت و قلمرو دولت ايران كه از آمودريا تا سند و از كوه‌هاي قفقاز تا دجله دامن گسترده بود وارد دوران بي‌ثباتي شد.

هرچند نقشه‌ي تجزيه‌ي ايران با پيدايش نادر و هفتاد سال پس از او، آقامحمدخان نقش بر آب شد ولي پس از قتل فرد اخير، به آهستگي عملي شد، چه در هنگام حكومت تزاري و چه هنگام حكومت بلشايشانك‌ها كه مي‌توان اونها را تزارهاي سرخ خواند.


و صد البته، تزارهاي جديد علاوه بر برتري نظامي، به فناوري و مهم‌تر از اون به دانش‌هاي انساني نايشانن هم مسلح بودند.

از اين‌رو بود كه تجزيه‌ي فرهنگي ايراني‌تباران نيز در دستور كار برنامه گرفت: تغيير الفبا از فارسي به روسي و مبارزه با زبان فارسي و به جاي اون برجسته كردن زبان‌هاي قومي در برابر اين زبان ملي و تاريخي (كاري كه از سايشان انگلستان هم در پيرامون ايران پي گرفته شد)، مقابله با دين و آيين‌ها و رسم‌هاي ايرانيان،...

و كوتاه سخن اونكه رودررايشاني با هر اونچه در هم‌بستگي ايرانيان – اين ملت كهن تاريخ – نقش داشت، تا پس از اون آسوده‌تر بتوانند بر امتاني بي‌هايشانت فرمان برانند.

اونها در راستاي پيشبرد همين هدف، به تحريف تاريخ پرداختند و با تلاش در راه انطباق تاريخ ايران با نظريه‌هاي كمونيستي و هستاليني، در تاريخمان دوره‌هاي «برده‌داري» را وارد كردند و پادشاهان و شخصيت‌هاي تاريخي خوشنام كهن را مورد هجوم تبليغاتي همه‌جانبه و ايشانران‌گرانه برنامه دادند.


چنانکه براي نخستينبار در ادبيات سياسي معاصر، عنوان کثيرالمله در سومين کنگرهي «انترناسيونال» بر پايه رهنمودهاي هستالين در جزوهاي به نام «مارکسيسم و مسأله‌ي ملي» دربارهي ايران به کار برده ‌شد (تعريفاستالين از ملت بر پايه‌ي زبان مشتركاست)، و کمونيست‌هاي ايراني نيز با کمي فاصله در دومين کنگره‌ي حزب کمونيست ايران همان مصوبه را مورد تأکيد برنامه دادند. از اون پس، تمامي گروه‌هاي کمونيست و سپس ديگر گروه‌هاي وابسته به سياست‌هاي ايران‌ستيزانه، براي ايجاد جدايي و در هم شکستن وحدت ملي و هموار ساختن راه خودمختاري وسرانجام تجزيه‌ي بخش‌هايي از ايران و سپس به زير پرچم فدراسيون شورايشاندرآوردن اون بخش‌ها، و اون‌گاه به خاك سپردن تماميشعارهاي آزادي‌خواهانه – رايشانه‌اي كه آشكارا در اروپاي شرقي بارها انجام شده - از اين اصطلاح جعلي هستفاده کرده و مينمايند،هم‌چنين مي‌توان اشاره كرد به: کشتارهاي وقت هستبرنامه مجدد بلشايشانک‌ها و نسل‌کشي هستاليني در اران (جمهوري آذربايجان) که به مرگ بسياري از روشنفکراني که همه دين‌مدار و ايران‌گرا و حامل فرهنگ سنتي ايراني– اسلامي بودند انجاميد.


اقدام‌هاي شورايشان براي تجزيه پيش از اشغال ايران
به دنبال پاگيري حكومت بلشايشانكي در روسيه و در هم شكستن مقاومت گسترده‌ي امتان اسير يوغ تزارها در قفقاز، خوارزم، فرارود (ماوراءالنهر) و...، ارتش سرخ با اشغال شهر رشت و بخش‌هاي ديگري از گيلان، دولت ايران را براي انتقال ارثيه‌ي خونين تزارها به خايشانش، زير فشار برنامه داد.

به اين‌سان در حالي كه شهر رشت و بخش‌هاي بزرگي از گيلان در اشغال ارتش سرخ بود و بيم حركت ارتش مزبور به سايشان شهرستان تهران مي‌رفت، دولت ايران در هفتم اسفند 1299 خورشيدي (26 فوريه‌ي 1921 ميلادي) قرارداد «مؤدت» (!؟) را امضا كرد.

با اين امضا اون ارثيه، يعني تمامي سرزمين قفقاز، سرزمين‌هاي خوارزم و فرارود و بخشي از حاكميت ملت ايران بر درياي مازندران و...، به تزارهاي جديد منتقل شد.

(2)

با وجود اين‌كه در اين قرارداد به الغاي قراردادهاي هستعماري و ظالمانه‌ي حكومت تزاري تصريح شده بود اما نه‌تنها سرزمين‌هاي اشغالي به ايران بازگردانده نشد بلكه آينده نشان داد كه «تزارهاي سرخ» به اونچه دارند هم راضي نيستند.


درباره‌ي كوشش‌ شورايشان براي تجزيه‌ي ايران در دوران لنين دست‌كم مي‌توان به قدرت‌گيري وابستگان سياست شورايشان به رياست احسان‌الله‌خان اشاره كرد كه «جمهوري شورايشان سوسياليستي ايران» - در گيلان - را تأسيس كردند به‌طوري كه ميرزا كوچك‌خان ناچار شد با يارانش به جنگل عقب‌نشيني كند.

سيد جعفر پيشه‌وري كه يکي از وزيران اون جمهوري بود درباره‌ي هدف‌هاي بعدي شورايشان در ايران، مي‌گايشاند: «در جريان نهضت جنگل بنا به تصميم مليون گيلان
]همان‌ها كه اشاره شد و نه ميرزا و يارانش[ به شهرستان تهران آمدم و در اونجا ساوقت سياسي و شوراي مرکزي اتحاديه‌ي کارگران را تشکيل دادم».

(3)

اما مدتي بعد، اين جمهوري به‌وسيله‌ي رضاخان سردار سپه برچيده ‌شد و پس از اون هم با بسته ‌شدن مرزهاي ايران با شورايشان، دخالت‌هاي همسايه‌ي نيرومند شمالي در امور ايران به حداقل ‌رسيد، هرچند هم‌چنان ادامه داشت.

پيشه‌وري مي‌افزايد: «...

در دوره‌ي رضاخان چهار بار مرکز ما را به‌واسطه‌ي بازداشت و توقيف، منحل کردند ولي ما كه خود را سربازان راه آزادي مي‌دانستيم پست خود را ترک نکرده، پنجمين مرکز را تشکيل داديم، فعاليت مطبوعاتي خود را به اروپا منتقل کرده، روزنامه و مجلاّت خود را توانستيم از ديوار چيني که پليس رضاخان دور ايران کشيده بود به ايران برسانيم.

بالاخره در سال 1309 بازداشت شديم...

هشت سال تمام در
]زندان[ قصر به غير از ما زنداني سياسي نبود...

بالاخره سپس هشت سال پنجاه‌وسه نفر را نزد ما آوردند.

اينها همه تحصيل‌کرده و کتاب‌خوانده بودند، ولي تجربه‌ي ما را نداشتند...».

يك صفحه پيش از اين، پيشه‌وري سخني فرموده كه از اون مي‌توان تعبير ايشان از آزادي را دريافت: «پس از انقلاب اکتبر...

اقيانوس نهضت اجتماعي، مرا هم مانند ساير جوانان معاصر از جاي خود تکان داده و به ميدان مبارزه‌ي سياسي انداخت...

در آزادي ملل روسيه عملاً دخالت داشتم.

در اين کار بزرگ و پرافتخار علاوه بر مبارزه آزاديخواهي يک نظر ملّي هم مرا تحريک مي‌کرد.

من مي‌دانستم که نجات و سعادت ملت و ميهن من در پيشرفت رژيمي ‌است که انقلابيون روسيه مي‌خواهند و اگر غير از لواي پرافتخار لنين، بيرق ديگري در روسيه در اهتزاز باشد، هستقلال و آزادي ملت ايران هميشه در معرض خطر خواهد بود...».

(4)

شورايشان از سال 1311 (1932) تا 1317 (1938)، در سه دوره اقدام به اخراج شمار بسياري از شهروندان قفقازي كرد كه از سايشان نيروهاي امنيتي، ايراني‌تبار (منظور كساني هست كه علنا ايران‌دوستي خود را ابراز مي‌كردند وگرنه اكثر باشندگان اون خطه ايراني هستند) شناخته شده بودند.

رانده‌شدگان نخست در انزلي نگاهداري شده سپس به شهرهايي چون بروجرد، قزايشانن و بخش‌هايي از آذربايجان فرستاده شدند.

«در سال 1938 هنگام بازگرداندن اتباع ايران از آذربايجان شورايشان، مقامات امنيتي مأموران خود را ميان 50 هزار تبعيدي به ايران فرستادند».

(5)

ميرجعفر باقروف، رييس حزب كمونيست آذربايجان شورايشان با شناختي كه از هدف‌هاي توسعه‌طلبانه‌ي روس‌ها درباره‌ي ايران داشت و براي اين‌كه جايگاه خود را در سيستم كمونيستي محكم كند از همان آغاز قدرت‌گيري تلاش كرد كه در راه اون هدف‌ها گام بردارد.

ايشان پيش از آغاز جنگ شورايشان با آلمان هيتلري در گزارشي معني‌دار و دخالت‌گرايانه كه درباره‌ي آذربايجان ايران به هستالين ‌فرستاد، ‌نوشت: «در دوران ديكتاتوري رضاشاه اهالي آذربايجان نه تنها به مقام‌هاي بالاي دولتي راه نمي‌يابند بلكه از رسيدن به مناصب متوسط و كوچك نيز محروم‌اند.

اين وضع شامل ارتش نيز مي‌شود.

در هيأت فرماندهي ارتش به ندرت مي‌توان يك آذربايجاني يافت.

حكومت شاه با فراخوان زبان فارسي به عنوان زبان رسمي كشور اون را به اداره‌هاي دولتي در آذربايجان تحميل كرده هست.

زبان آذربايجاني از مدرسه‌ها زدوده شده هست و آموزش تنها به زبان فارسي هست.

در مؤسسه‌هاي دولتي فرمود‌وگو به زبان آذربايجاني اكيدا ممنوع هست و اسناد و مدارك به زبان فارسي تدايشانن مي‌شوند...».

(6) در حالي‌كه وارونه‌ي پندار باطل باقروف بايد فرمود: در آذربايجان جريان سوادآموزي – چه به شيوه‌ي نو مدرسه‌اي و چه به شيوه‌ي مكتبخانه‌اي قديم – همانند ديگر مناطق ايران – و حتي خود قفقاز تا پيش از رايشان كار آمدن رژيم كمونيستي در شورايشان – و نيز انجام نامه‌نايشانسي‌هاي اداري از ديرباز و حتي سده‌هاي درازي كه تركان بر ايران فرمان رانده‌اند، هميشه به زبان فارسي بوده و البته كسي هم اون را به آذربايجانيان تحميل نكرده هست.

(7)

در آستانه‌ي جنگ دوم جهاني در گزارشي درباره‌ي مرزهاي آذربايجان چنين آمده هست: «مرزهاي جنوبي آذربايجان را در ايران چه از نقطه‌نظر جغرافيايي و چه از ديدگاه امت‌شناسي نمي‌توان درست به شمار آورد چرا كه اراضي ايران تا همدان و حتي تا سلطان‌آباد در جنوب همدان سرزمين‌هاي ترك‌نشين‌اند.

شهرستان زنجان صد در صد به ترك‌ها تعلق دارد و در روستاهاي اطراف شهر قم نيز ترك‌ها زندگي مي‌كنند».

(8)

ساوقت كاگ‌ب نيز يادآوري مي‌كند: «شهرهاي رشت، بندر پهلايشان، قزايشانن و زنجان كه به طور رسمي جزو هستان يكم محسوب مي‌شوند از آذربايجان جدا شده‌اند».

باقروف نيز در نقل خود به هستالين مساحت آذربايجان جنوبي (؟) را 230 هزار كيلومتر مربع قيد مي‌كند.

(9)

در اسفند 1319- فروردين 1320 (مارس 1941) باقروف در گزارشي، پس از شرح تمام جنبه‌هاي زندگي امت آذربايجان به هستالين مي‌نايشانسد: «حكومت شاهنشاهي ايران با آگاهي از تمايل ایجاد آذربايجان براي پيوستن به آذربايجان شورايشان (؟!)، هر روز بر شدت فشارهاي پليسي مي‌افزايد».

(10)

در ماه‌هاي ارديبهشت و تير 1320 (مه و ژوئن 1941) پيش از ورود ارتش سرخ به ايران، در آذربايجان شورايشان 52 گروه مركب از 3816 نفر افراد غيرنظامي براي اعزام به آذربايجان آماده شده بودند.

در ميان اونها 12 نفر از كادرهاي بالاي حزبي، 70 نفر از كادرهاي حزبي، 100 نفر از كارمندان مؤسسه‌هاي شورايشان، 200 مأمور امنيتي، 400 نفر از افراد پليس (پليس شورايشان)، 160 نفر از كاركنان دستگاه قضايي، 150 نفر از كارمندان نشريات و مطبوعات، 245 نفر از كاركنان راه‌آهن و 42 نفر زمين‌شناس- كارشناس نفت ديده مي‌شدند.

براي رهبري اين گروه كه مي‌بايست در تركيب ارتش سرخ به ايران اعزام مي‌شدند، عزيز علي‌اف، دبير سوم كميته‌ي مركزي حزب كمونيست آذربايجان شورايشان در نظر گرفته شده بود».

(11)

اونها با هدف از پيش تعيين‌شده و كاملا مشخص تجزيه‌ي ايران پا به اين سرزمين نهادند.

پانايشانس:
1- تزارها و تزارها و رقابت روس و انگليس در ايران، به نقل از چكيده‌ي تاريخ تجزيه در ايران، دكتر هوشنگ طالع، انتشارات سمرقند، 1380
2- تاريخجه‌ي مكتب پان‌ايرانيسم، دكتر هوشنگ طالع، انتشارات سمرقند، 1381، ص 8 و 9
3- گذشته چراغ راه آينده هست، انتشارات ققنوس، چاپ پنجم، ص 3-282.
4- همان.
5- كتاب فراز و فرود فرقه دموكرات آذربايجان به روايت اسنا محرمانه آرشيو مركزي دولتي جمهوري آذربايجان، ص269 araspihmda- f.1 –s.89 –i.33 –v.1
6- araspihmda- f.1 –s.89 –i.108 –v.27
7- محمدرضا محمدقليزاده، ميثاق، 8 آبان 85
8- araspihmda- f.1 –s.89 –i.33 –v.22
9- همان، araspihmda- f.1 –s.89 –i.18 –v.10
10- همان، araspihmda- f.1 –s.89 –i.33 –v.33
11- همان، ص269، araspihmda- f.1 –s.89 –i.33 –v.1
فصل دوم - پيداش و فروپاشي فرقه دموكرات آذربايجان

اروپا در جنگ
شهريور ماه 1318، آلمان كه از جنگ اول جهاني، بهره اي جز تحقير و ورشكستگي اقتصادي نبرده بود، اين بار به پيشوايي هيتلر، جهانيان را به خونبارترين جنگ تاريخ بشر هدايت كرد.

هيتلر، ابتدا با زور و تهديد كشورهاي اتريش و چكسلواكي را به خاك آلمان اضافه کرد و سپس به بهانه دادخواهي از ژرمن تباران لهستان به اونجا لشگر كشيد كه در پي اون دولتهاي فرانسه و انگليس به آلمان اعلان جنگ دادند.


ايران همانند جنگ اول جهاني ، موضع بي طرفي در پيش گرفت و اوضاع كشور در بيست و دو ماه اول جنگ، با همه تب و تاب جهاني آرام بود تا اينكه آلمانها در 1/4/1324 با حمله به شورايشان، متحد پيشين خود، جبهه اي به پهناي سه هزار و دايشانست كيلومتر در شرق اروپا گشودند.

از اون پس موقعيت ايران، آرامش بردار نبود.


استالين چند روز پس از اين حمله سهمگين و پيش بيني نشده، پيامي كوتاه براي چرچيل نخست وزير انگليس فرستاد.

مضمون پيام اظهار عجز هستالين در پايدار مقابل ارتش آلمان بود و درخواست كمك از چرچيل كه يا جبهه ي جديدي از سايشان دول متفق در بالكان بر عليه آلمانها باز شود يا اينكه هرچه سريعتر مواد غذايي و ساز و برگ جنگي براي شورايشان فرستاده شود.

چرچيل گزينه ي دوم درخواست هستالين را پذيرفت اما انگليس ها ناتوان تر از اون بودند كه به تنهايي كمكي به شورايشان برسانند.

چراكه ضربات خرد كننده ي ماشين جنگي آلمان، خود انگليس را هم به فروپاشي تهديد مي كرد.

اين بود كه از آمريكاي"امپرياليست" براي پشتيباني از شورايشان كمك گرفته بود.

(1)

نه ماركس زنده بود و نه لنين تا ببينند كه چگونه سوسياليسم و كاپيتاليسم، اين دو خصم ايدئولوژيك باهم متفق شدند! اتفاقي كه براي ماپريشاني تا سر حد پراكندگي به ارمغان آورد زيرا:
ايران به واسطه اي ژئوپولتيك پر دردسرش، نزديكترين راه دسترسي و كمك به شورايشان بود و اكنون ايران مطلوب براي متفقين، ايراني بود كه به گذرگاهي امن و مطمئن براي ارسال ملزومات نظامي تبديل شود در كنار اين پيشرايشان ارتش آلمان به سايشان منطقه قفقاز، علاوه بر اينكه شريان حياتي (نفتي) روسها تهديد مي كرد، مي توانست چاههاي نفت ايران و بين النهرين را هم از دست انگليس خارج كند.


به اين ترتيب ايران در كانون توجه متفقين برنامه گرفت.

در طول دو ماه انگليس ها زمينه اشتغال كشور را فراهم نمودند.

از يك سو با اعزام گسترده لشگريان خود به عراق، نيروهاي كافي براي حمله تدارك ديدند و از سايشان ديگر با درخواست اخراج اتباع آلماني شاغل در صنايع ايران، ساز بهانه جوئي زدند.

جالب هست بدانيم شمار اتباع آلمان در ايران 690 نفر و شمار اتباع روس و انگليس 2980 تن بود.(2) با اين كه ايران اخراج همان اندك اتباع آلماني را هم آغاز كرده بود باز متفقين تعلل دولت ايران را دليلي براي يورش خود آوردند.

بي طرفي ايران در سوم شهريور 1320 بر خلاف قوانين بين المللي نقض شد و از شمال، غرب و جنوب مورد حمله ي شورايشان و انگليس واقع شد.

با وجود مقاومت نيرايشان دريايي در خرمشهر، يگانهاي ارتش در غرب و نيروهاي پراكنده در سراسر ايران، توانايي لازم براي رايشانارايشاني با دشمن وجود نداشت.

از سايشان ديگر خيانت برخي از فرماندهان ارشد ارتش، در مرخص كردن سربازان پايتخت و نفرستادن مهمات لازم به خطوط دفاعي سقوط نظامي ايران را تسريع كرد.


به هر رايشان ايرانيان از صدر تا ذيل در بامداد سوم شهريور در حالي سراسيمه ازخواب برخاستند كه ناخواسته به فصل جديدي از كتاب قطور تاريخ خود پرتاب مي شدند.
دو روز بعد به نيروهاي ارتش دستور ترك مخاصمه داده شد.

حكيمي به نخست وزيري رسيد و در 23 شهريور رضا شاه به نفع فرزندش از پادشاهي كناره گرفت و ايران را ترك فرمود.


حكيمي براي كنترل اوضاع كشور، لايحه ي عفو زندانيان سياسي را به مجلس ارئه كرد كه تصايشانب شد و زندانيان آزاد شدند.

در ميان از بند رستگان كه در دو مرحله آزاد شدند، گروهي از كمونيستهاي ايراني هم بودند كه بعدها به گروه پنجاه و سه تن مشهور شدند و يك هفته پس از آزادي در هفتم مهر 1320، حزب توده ايران را بنيان گذاشتند.(3)


حزب توده و فرقه
احسان طبري مينايشانسد، حزب توده بر رايشان دو پايه بنيان گذاشته شد:
1-اصل عقيدتي ماركسيسم و لنينيسم 2- اصل ساوقتي تركيب فعاليت علني و مخفي(4)
اما بنيان گذاران حزب، اين خط مشي ماركسيستي را تا مدتها (دهه چهل خورشيدي) از جامعه پنهان نمودند و شعار عدالت اجتماعي و اصلاحات سياسي در چارچوب قانون پايه ي مشروطه سر مي دادند.

در نبودن تشكيلات ديگري كه خلاء بزرگ فكري و نيازهاي جامعه ايران را جواب گو بوده و در عين حال ريشه ايراني و وابسته و دلبسته به اين آب و خاك باشد، حزب توده توانست در ميدان خالي رشد سريعي پيدا كند.


دو سال اول اشغال كشور، مصادف بود با دوره سيزدهم قانون گذاري كه در پاييز سال 1322 به پايان مي رسيد.

و در اين دو ساله احزاب رنگارنگ و مطبوعات فراوان براي كسب كرسي هاي مجلس چهاردهم سخت به رقابت مشغول بودند.

انتخابات سرنوشت ساز و پر دامنه ي مجلس چهاردهم چند ماه به طول انجاميد و در نهايت 26 اسفند ماه سال 1322، مجلس چهاردهم انعقاد يافت.

توده اي ها هشت كرسي از 136 كرسي نمايندگي مجلس شوراي ملي را از حوزه هاي تحت اشغال شورايشان به دست آوردند.(5) يكي از برگزيدگان، جعفر پيشه وري، منتخب تبريز بود كه در جلسه ي 24/4/1323 به هنگام بررسي اعتبار نامه نمايندگان از 9 نفر نمايندگان برگزيده ي تبريز، تنها اعتبارنامه هاي "خايشاني و پيشه وري" به دليل سابقه فعاليت هاي بلشايشانكي رد شد.

پيشه وري نامزد حزب توده مورد حمايت شورايشان بود.(6)


زندگينامه پيشه وري[1]
ميرجعفر پيشه وري، فرزند جواد در 1271 خورشيدي در روستاي زاايشانه ي خلخال به دنيا آمد.

او در دوازده سالگي به همراه پدر به قفقاز رفت.

پدر در جستجايشان يافتن کاري در چاههاي نفت بادکوبه برآمد و پسر راهي مدرسه شد.

در سال 1296 هم وقت با انقلاب بلشايشانکي روسيه، پيشه وري در کنار تدريس فارسي، ترکي و شرعيات در مدرسه ايرانيان به روزنامه نگاري رو آورد و در نشريه آچيق سو و سپس روزنامه آذربايجان جزء لاينفک ايران در بادکوبه مقاله مي نوشت.

در سال 1298 پيشه وري با پيوستن به حزب عدالت به سردبيري روزنامه حريت و يولداش وابسته به حزب رسيد.

او در انتقاد از سياستهاي مخالف دولت ايران، انقلاب پرولتاريايي را توصيه مي کرد و در مقاله اي پس از ستايش از رسوم و سنن ايراني نوشت: «اين يک واقعيت شناخته شده اي هست که ايرانيان ملتي تاريخي اند که علي رغم فراز و نشيب ها در گذشته و پذيرش بسياري مذاهب و اعتقادات، کم و بيش توانسته اند فرهنگ و سنت شش هزار ساله خود را نگاه دارند».

در سال 1299 و در وقت جنگ ميان ارتش سرخ با نيروهاي روسيه سفيد، پيشه وري به همراه عده اي از اعضاي حزب عدالت وارد گيلان شد.

در همايش حزب کمونيست ايران در 30/3/1299 در بندر انزلي، او به عنوان يکي از چهار عضو کميته ي مرکزي برگزيده شد.

در اون سالها ميرزا کوچک جنگلي در گيلان زمام امور را در دست داشت.

پيشه وري که در اون سالها جوادزاده خلخالي ناميده مي شد، اول در کابينه اي با حضور ميرزا به کميسري امور خارجه رسيد، سپس در پي کودتاي کمونيستها عليه ميرزا کوچک خان و تأسيس هيأت دولتي مستعجل، به عنوان کميسر کشور (امور داخلي) جمهوري شورايشان ايران منصوب شد.

[2] در همان سال او به عنوان نماينده انقلابيون گيلان درهمايش شرق (بادکوبه) شرکت جست و در وقت اقامت در رشت به همراه حيدرخان عمو اوغلي[3]، اردشير آوانسيان[4] روزنامه کامونيست را منتشرکرد.

او سپس مدت کوتاهي، گيلان را ترک كرد و به باکو برگشت و به روزنامه نگاري ادامه داد.

او در تابستان سال 1300 به عنوان نماينده کميته تبريز حزب کمونيست ايران در همايش بين المللي کمونيست در مسکو شرکت کرد.

در سال 1301 پيشه وري به شهرستان تهران بازگشت و تا وقت دستگيري در سال 1309 به فعاليتهاي روزنامه نگاري براي حزب کمونيست و نشر روزنامه حقيقت ادامه داد.

در همين دوره او معلم مدرسه ايران و شورايشان هم بود.


پيشه وري پس از دستگيري – همانطور كه اشاره شد - مدت يازده سال (تا 24 مهر 1320) در زندان قصر زنداني بود.

او در زندان با گروه مشهور به پنجاه و سه که گروهي از پيروان دکتر اراني بودند و در سال 1316 به بند آمدند، آشنا شد.

ايشان با اين گروه که بيشتر اونها انديشه هاي مارکسيستي را از راه تحصيل در غرب کسب کرده بودند و به ايشانژه به خاطر انديشه هاي ايران گرايانه دكتر اراني نتوانست کنار آيد.

اختلافات زندان، سرچشمه اختلافات بيرون از زندان گشت.

در مهر 1320، پيشه وري در گردهمايي حزب توده شرکت نمود و با تأخير به عضايشانت اون درآمد.

او در دنباله فعاليت روزنامه نگاري خود از 6/2/1322 روزنامه آژير را در شهرستان تهران منتشر مي کرد.

در انتخابات مجلس چهاردهم (سال 1322) او كه نامزد مورد حمايت حزب توده و شورايشان ها بود، از تبريز برگزيده شد، ولي نمايندگان مجلس اعتبارنامه ي او را به دليل سوابق فعاليتهاي کمونيستي و حمايت شورايشان ها از او رد کردند.

سال 1323 در پي مرگ رضاشاه، پيشه وري پيام تسليتي دردمندانه خطاب به خانواده سلطنتي در روزنامه اش منتشر کرد که باعث اخراج او از حزب توده شد.

شهريور سال 1324 پيشه وري با دريافت دستور از باقراوف (صدر وزيران آذربايجان شورايشان) فرقه ي دموکرات آذربايجان را تأسيس نمود.

او سرانجام بيستم آذر 1325، در پي شکست فرقه به باکو گريخت و يک سال بعد در تصادف مشکوکي کشته شد.

قفقازيها و ايران
استالين ، رئيس گرجي حزب كمونيست شورايشان، بريا ، وزير امنيت گرجي و مرد شماره دو شورايشان و
با قروف ، صدر جمهوري آران ،كار بدستان اون روزگار شورايشان و موثر در امور ايران بودند.

هر سه اهل قفقاز بودند.

جمهوري مسلمان نشين آران، كوچكتر از اون بود كه اشتهاي قدرت طلبي باقروف را فرو بنشاند.

از نگاه او اگر آذربايجان به آران وصل مي شد، جايگاه او در هرم قدرت جماهير شورايشان ارتقاء مي يافت.

باقروف اين مساله را بارها به دكتر جهانشاه لو (معاون پيشه وري) يادآوري كرده بود (كتاب ما و بيگانگان).

باقروف پس از اون كه دريافت هستالين با انديشه هاي پان تركيسم ميانه خوبي ندارد، ايده بان آذريسم را مطرح ساخت و عبارات" آذربايجان شمالي" و "آذربايجان جنوبي" را جعل كرد و از همين رو از سايشان عواملش پدر" آذربايجان واحد" خوانده مي شد.

هستالين در مقطع جنگ دوم جهاني مطامع خود را با منافع باقروف يكسان مي ديد ، چراكه بزرگ شدن جمهوري سوسياليستي آذربايجان تحت لواي شورايشان در نهايت به توسعه ي اتحاد جماهير شورايشان منجر مي شد .


ماموران حزب كمونيست با ماموريت ايشانژه در آذربايجان
در همان آغاز جنگ، افرادي از حزب كمونيست و ساوقت امنيت شورايشان به خاك ايران وارد شدند.

ميرجعفر باقروف – رئيس حزب كمونيست آذربايجان شورايشان- كه مديريت جنگ در ماوراي قفقاز به او سپرده شده بود، وظيفه گزينش و اعزام اين افراد را بر عهده داشت.

(7)

سرگرد ابراهيم نوروزاف يكي از صدها مامور حزب كمونيست كه به آذربايجان آمد، مي گايشاند: ماموريت ما اين بود كه با انجام كارهاي عام المنفعه، نظر عامه ايرانيان را به نظام شورايشان بهبود ببخشيم.

هم چنين با انتشار روزنامه و پخش فيلم، چهره ي مثبت و پيشرفته اي از كشور شورايشان به امت ايران نشان دهيم.

(8)

از نخست كارهاي اونان، انتشار روزنامه ي "وطن يولوندا" در تبريز بود؛ كه به اين منظور هفده روزنامه نگار از آران(آذربايجان شورايشان)، همراه با چاپخانه و امكانات لازم به ايران فرستاده شدند.

محور تبليغاتي اونان، زمينه سازي تلقيني يك ايده بود كه وانمود كنند حكومت پهلايشان حكومت فارسها عليه آذري هاست.(9)

روزنامه هاي مخالف حضور روسها در ايران نظير صداي آذربايجان بسته شدند و اقداماتي براي ترور و ارعاب مخالفين انجام گرفت.


روس ها، آرام و بي سر و صدا در حالي كه سعي در بهبود چهره هاي هميشه منفور خود در آذربايجان داشتند، در حقيقت زمينه سازي گسترده اي براي آماده سازي اذهان عمومي در پيش گرفته بودند.

نوروزف مي گايشاند: در حالي كه از دانش پزشكي بي بهره بودم، همراه با يك همكارحزبي ديگر- كه البته او پزشكي مي دانست- به صوفيان تبريز رفته و به بيماران دارو مي داديم.

پس از مدت كوتاهي در شهرهاي اروميه ميانه به انتشار نشريه دست زديم.

با توجه به اين كه در اروميه نشريه ي محلي نبود و از شهرستان تهران هم روزنامه اي به اون جا نمي رسيد، امت از اون روزنامه ي يك صفحه اي هستقبال كردند.

(10)


اوضاع اقتصادي ايران در روزهاي اشغال
اشغال نظامي كشور چند نتيجه ي هم وقت براي ايران به ارمغان آورد:
شاه تازه به قدرت رسيده در پي تثبيت قدرت خود نه مي خواست و نه مي توانست در برابر آزادي هاي سياسي سخت بگيرد.

بنابر اين در مدت كوتاهي شمار زيادي از روزنامه ها و احزاب سياسي در كشور به وجود آمد.

در دوره ي پادشاهي رضا شاه، احزاب اجازه ي فعاليت نداشتند و در دوره ي اشغال كشور، 21 حزب تاسيس شد و نشريات كشور از 24 به صدها رسيد.


جنگ جهاني اقتصاد جهاني را مختل كرد.

و حضور نيروهاي اشغال گر باعث گراني، كمبود و قحطي در ايران شد.

حكيمي به درخواست بريتانيا ارزش پول ملي را برابر پوند هسترلينگ از 68 ريال به 140 ريال تضعيف كرد و حجم پول در گردش را هم به تقاضاي بريتانيا و شورايشان افزايش داد.

در سالهاي پيش از جنگ نرخ تورم در ايران يك رقمي بود كه با اشغال كشور در كمتر از دو سال نرخ ارزاق عمومي چهار برابر شد.

صنايع ايران در سالهاي اشغال، سفارشات متفقين را توليد مي كردند و مشتري اجباري غله ي توليدي ايران هم روسها بودند.

به اين ترتيب امت براي نان شب به مشكل افتادند.

در تهران، اصفهان و تبريز اعتراض ها به گراني رنگ تظاهرات به خود گرفت طوري كه در سال 1321 باعث سقوط كابينه اول قوام شد.

در تبريز امت مقابل هستانداري تجمع كرده و از گرسنگي خود شكايت كردند.

اين در حالي هست نوروزف مي گايشاند: در بدو ورودم به تبريز مغازه ها پر از كالا و رستورانهاي بهترين غذاها را سرو مي كردند اما از مشتري خبري نبود.



از شهريور 1320 تا شهريور 1324 و فراخوان موجوديت فرقه ي دموكرات
مجالس سيزدهم و چهاردهم تشكيل شد و رايشان هم 10 كابينه به نخست وزيري 7 تن فروغي، سهيلي، قوام، سهيلي، ساعد، بيات، حكيمي، صدر، حكيمي، قوام رايشان كار آمد.


مسئله اصلي كابينه ها در دو سال اول تامين نان امت بود تا اينكه در سال 1323 كه دولت آمريكا نمايندگاني به ايران فرستاد.

براي فرمودگو درباره ي امتياز نفت در صفحات جنوبي كشور، (بلوچستان) روسها هم بلافاصله نماينده اي به ايران گسيل داشته و تقاضاي مشابهي براي واگذاري امتياز اكتشاف و بهره برداري از نفت شمال كشور شامل هستانهاي خراسان، مازندران، گيلان و آذربايجان طرح نمودند.

مسئله نفت از اون پس به مهمترين محور روابط دولتهاي ايران و شورايشان تبديل شد.

اتفاق بسيار جالبي كه در سال 1323 افتاد اين بود كه پس از انتشار خبر مذاكره دولت با هيئت آمريكايي درباره نفت در تيرماه 1323 رادمنش از طرف فراكسيون هشت نفري حزب توده در مجلس با واگذاري هرگونه امتيازي نفتي به بيگانگان مخالفت ورزيد.

غافل از اينكه در پايان شهريور همان سال كافتارادزه معاون وزير امور خارجه شورايشان راهي شهرستان تهران شد.

براي بدست آوردن امتياز نفت شمال.


درخواست روسها تحميل قراردادي مشابه قرارداد تحميلي سال 1312 ايران با بريتانيا بود.(11)
حزب توده در آبان همان سال و در واکنش به رد پيشنهاد روسها که همراه با ارعاب وتهديد و زور گايشاني بود، تظاهراتي در پناه سربازان مسلح شورايشان در شهرستان تهران به راه انداخت.

جلال آل احمد که در اون سالها عضو حزب توده بوده و در اين تظاهرات شرکت مي نمايد، ايشان ميگايشاندكه پس از مشاهده پشتيباني علني ارتش شورايشان از راهپيمايي،شرم گينانه صف تظاهرات نمايندگان را ترک ميكند.

در زمستان همان سال احسان طبري در مقاله اي در روزنامه امت براي روشنفکران از لزوم دادن نفت شمال به شورايشان دفاع کرده هست! (12)
دنباله رايشان حزب توده از منافع شورايشان اونچنان آشکار و زشت بود که ديگر هيچ ژست ملي براي حزب توده، نمي توانست آبرايشاني برايش نگاه دارد.
براي ورود به بحث چگونگي شکل گيري فرقه دموکرات نمي توان از موضوع تشکيلات حزب توده و درخواست واگذاري امتياز نفت چشم پوشيد.

چرا که حزب توده با چنين کارنامه در واقعياتي که در شهر هاي شمالي کشور بسيار فعال بود و توانسته بود تشکيلات وسيعي در آذربايجان راه اندازد اونچنان که خواهد آمد، همه تشکيلات و امکاناتش يکجا و يکشبه به فرقه دموکرت منتقل شد.

از مهر 20 تا 24 شهريور سال، بيست و يك روزنامه در آذربايجان و به ترتيب زير منتشر مي شد:
14 روزنامه به زبان فارسي، سه روزنامه دو زبانه فارسي-آذري و سه روزنامه به زبان تركي آذري( به نامهاي آذربايجان، يوموروق و وطن، يولوندا از سايشان ارتش سرخ شورايشان) و يک روزنامه هم به زبان ارمني.
تا شهريور 1324 جعفر پيشه وري در شهرستان تهران روزنامه آژير را در شهرستان تهران منتشر کرد.

در روزنامه آژير بيشتر از همه تاريخ حزب عدالت نوشته مي شد.تا اينكه هستالين در 16/5/1324 (6 ژوئيه 1945) دستور تأسيس فرقه را به جعفر باقروف صادركرد و پيشه وري در معيت عبدالصمد كامبخش، افسر ارتش سرخ و مأمور خدمت در حزب توده - به نخجوان دعوت شده و باقروف در کوپه يک قطار پس از يک مباحثه طولاني او را براي اجراي دستور تأسيس فرقه راضي کرد.

(13)

فرمان هاي زير در 16 و 24 مرداد 1324 از سايشان هستالين براي باقروف صادر شد:

فرمان دفتر سياسي کميته مرکزي اتحاد جماهير شورايشان به مير(جعفر) باقراوف، دبير کميته مرکزي حزب کمونيست آذربايجان درباره «اقدامات براي ايجاد جنبش تجزيه طلبي در آذربايجان جنوبي و ديگر هستانهاي شمالي ايران»
6 ژوئيه 1945 [16 مرداد1324] - به کلي سري - به رفيق باقراوف
اقدامات براي ايجاد جنبش تجزيه طلبي در جنوب آذربايجان و ديگر هستانهاي شمالي ايران.
1- لازم هست که اقدامات مقدماتي براي ايجاد منطقه خودمختار ملي آذربايجان [Oblast] با اختيارات گسترده در داخل کشور ايران آغاز گردد.


هم وقت، جنبش تجزيه طلبي جداگانه در هستانهاي گيلان، مازندران،گرگان و خراسان ايجاد گردد.
2- ايجاد يک حزب دموکرات در آذربايجان جنوبي، به نام «حزب دموکرات آذربايجان» [فرقه دموکرات آذربايجان]، با هدف راهنمايي [راهبري] جنبش تجزيه طلبي، ايجاد حزب دموکرات در آذربايجان جنوبي، بايد هم وقت با تجديد ساوقت تشکيلات حزب توده ايران در آذربايجان جنوبي و ادغام اون و همه ي هواداران جنبش تجزيه طلبي، از هر گروه [در فرقه دموکرات] انجام شود.
3- در ميان کردهاي شمال ايران، اقدامات مقتضي براي جذب اونان به جنبش تجزيه طلبي مجزا، براي ايجاد منطقه خودمختار ملي کردستان، به عمل آيد.
4- هستبرنامه يک گروه از کارگران مسئول، براي راهنمايي [راهبري] جنبش تجزيه طلبي و هم آهنگ کردن اقدامات اونان، با سر کنسول اتحاد جماهير شورايشان در تبريز
نظارت عالي اين گروه، به باقراوف و يعقوب اوف سپرده شود.
5- مسئوليت کارهاي مقدماتي انتخابات آذربايجان جنوبي براي پانزدهمين دوره قانونگذاري مجلس ايران، به عهده کميته، مرکزي حزب کمونيست آذربايجان (باقراوف و ابراهيم اوف) گذارده مي شود تا اطمينان حاصل گردد که انتخاب شوندگان از هواداران جنبش تجزيه طلبي بر پايه شعارهاي ]اصول [ زير مي باشند...
6- ايجاد گروه هاي رزمنده، مسلح به جنگ افزارهاي ساخت خارج، با هدف فراهم آوردن امکان دفاع براي هواداران شورايشان [و] فعالان جنبش تجزيه طلبي دموکراتيک و ساوقتهاي حزب [فرقه دموکرات آذربايجان]
مسؤليت اين مهم به عهده رفيق [نيکلاي] بولگانين، همراه با رفيق باقراوف گذارده شود.


7- ايجاد انجمن روابط فرهنگي ايران و جمهوري سوسياليستي شورايشان آذربايجان براي تقايشانت اقدام هاي فرهنگي و تبليغاتي در آذربايجان جنوبي.
8- براي جلب توده هاي وسيع به جنبش تجزيه طلبي، لازم مي دانيم که «انجمن دوستداران آذربايجان شورايشان» در تبريز و در تمامي نواحي آذربايجان جنوبي و گيلان، تشکيل شود.
9- کميته مرکزي حزب کمونيست آذربايجان شورايشان، مأمور هست که يک مجله مصور در باکو براي پخش در ايران و سه روزنامه در آذربايجان جنوبي، ايجاد کند.
10- بنگاه انتشارات دولتي (Yudin) متعهد هست که سه ماشين چاپ مسطح در اختيار کميته حزب کمونيست آذربايجان برنامه دهد تا براي ايجاد امکان چاپ (tipografskaya baza) براي حذب دموکرات آذربايجان جنوبي [فرقه دموکرات آذربايجان]، بکار گرفته شود.
11- مسؤليت تهيه کاغذ خوب براي چاپ مجله مصور در باکو و همينطور سه روزنامه در آذربايجان جنوبي، به عهده Narkomvneshtorg [کميسر ایجاد براي تجارت خارجي] (رفيق [اوناستاس] ميکايشانان) گذارده شود.

جمع تيراژ کمتر از 30000 نسخه نباشد.

12- به کميسارياي ایجاد براي امور داخلي جمهوري آذربايجان، اجازه داده شود که زير نظر رفيق باقراوف، براي کساني که مأمور اجراي اين اقدامات مي باشند، اجازه رفت به ايران و بازگشت از ايران صادر گردد.
13- براي تأمين هزينه هاي جنبش تجزيه طلبي در آذربايجان جنوبي و انتخابات پانزدهمين دوره قانونگذاري مجلس، کميته مرکزي حزب کمونيست آذربايجان شورايشان، از صندوق ايشانژه ي با اختصاص يک ميليون روبل ارز خارجي (براي تبديل به تومان)، ايجاد کند.
ششم ژوئيه 1945، دفتر سياسي کميته مرکزي (ماخذ: 5-4 .v ،189.i،89.S،1.f،AR SPIHMDA )

دستورالعمل محرمانه شورايشان در مورد انجام مأموريت ايشانژه در سراسر آذربايجان جنوبي و هستانهاي شمالي ايران
14 ژوئيه 1945 [24 مرداد 1324]
1- درباره ايجاد فرقه دموکرات آذربايجان
1- فوري ترتيب انتقال [سفر] پيشه وري و کام بخش [از رهبران حزب توده] را به باکو، براي انجام مذاکره بدهيد.

بسته به نتيجه مذاکره، انتقال [صادق] پادگان
uرياست کميته ي ناحيه اي حزب توده آذربايجان را در نظر داشته باشيد.
2- براي ايجاد کميته هاي تشکيلاتي در مرکز (تبريز) و مناطق ديگر (na mestakh) نامزدهاي مناسب از ميان دموکراتهاي موجه از ميان روشنفکران، بازرگانان طبقه متوسط، خرده مالکان و روحانيان، از ميان احزاب مختلف دموکرات و همينطور از ميان غير اعضا، انتخاب و اونان را در کميته هاي تشکيلاتي فرقه دموکرات آذربايجان، وارد کنيد.
بالاترين اولايشانت، مربوط به کميته تشکيلاتي تبريز هست که وسيله ي نشريات دموکرات موجود مانند خاور نو، آژير و جودت و بقيه، تقاضاي ايجاد فرقه دموکرات آذربايجان را خواهند نمود.
3- گروه هاي مؤسس در ديگر مناطق با چاپ تقاضا در نشريات، خواستار حمايت از ايجاد کميته هاي فرقه دموکرات از ميان فعالان تشکيلات حزب توده و ديگر تشکيلات هاي دموکرات خواهند گرديد.
اجازه ندهيد که اين امر، تنها محدود به تغيير نام حزب توده به حزب دموکرات آذربايجان گردد.

به کميته ي منطقه اي حزب توده تبريز و تشکيلات ناحيه اي اون توصيه کنيد که تقاضاي فرقه دموکرات آذربايجان را مورد بررسي برنامه داده و و تصميم به انحلال تشکيلات حزب توده گرفته و اعضا را وارد فرقه دموکرات آذربايجان بنمايند.

پس از ايجاد کميته تشکيلاتي فرقه دموکرات آذربايجان در تبريز، بالاترين اولايشانت، ايجاد کميته هاي تشکيلاتي فرقه دموکرات آذربايجان در شهرهاي زير هست: اردبيل، رضائيه، خايشان، ميانه، زنجان، مراغه، مرند، ماکو، قزايشانن، رشت، پهلايشان، ساري، شاخ
Shakh [بندر شاه؟] ، گرگان و مشهد مقدس.
ايجاد يک ارگان مطبوعاتي در کميته تشکيلاتي فرقه ي دموکرات آذربايجان در تبريز به نام «صداي [نداي؟] آذربايجان»
ترتيب تهيه ي برنامه ها و منشور براي کميته تشکيلاتي تبريز داده شود و...


ARSPHMDA F.1-s.89,i.90,v.9 (به نقل از: تاريخ تجزيه ايران، ازص 331 تا ص 336)
در موارد ديگر دستورات هستالين، به صراحت به تشكيل مجلس دستچين شده (فرمايشي) فرمان داده شد.

و اين گونه بود كه پيشه وري در اجراي دستورهاي هستالين و باقروف در 12 شهريور 1324 (درست يک روز پس از تسليم ژاپن و پايان قطعي جنگ جهاني دوم) موجوديت فرقه دموکرات آذربايجان را فراخوان نمود.

به طور هم وقت تشکيلات و ايالتي حزب توده بطور کامل به فرقه پيوست.
شورايشان ها حزب توده را در اين مورد بازي دادند با دستور خود حزب را غافلگير کرده و در مقابل عمل انجام شده برنامه دادند.

اينک تشکيلات ايالتي حزب بطور مستقيم تابع باقروف شده بود.

(14)

حال فرمانهاي آشکار دفتر سياسي کميته مرکزي حزب کمونيست را در کنار ادعاي پيشه وري بگذاريد و هستقلال راي او را ارز يابي كنيد اونجا که مي نايشانسد: پس از مذاکراتي که سه روز تمام بين من و شبستري و صادق پادگان ادامه يافت، تصميم گرفتيم فرقه دموکرات آذربايجان را ايجاد کنيم و قبل از همه،صادق يادگان را مأمور کردم، با روساي حزب توده و اتحاديه کارگران آذربايجان وارد مذاکره شود و مقدمات الحاق اونان را به فرقه، فراهم آورد...

(15)

از 12 شهريور تا 21 آذر روند تأسيس حکومت فرقه دموکرات حوادث به سرعت پيش مي رود.

جالب هست بدانيم حتي نام فرقه دموکرات هم در کميته مرکزي حزب کمونيست شورايشان به تاريخ 10/4/24 تعيين شده بود (16)

رييس سرايشانس پنهان آذربايجان شورايشان در تبريز از باقروف در خواست کرد که چندين هزار اسلحه براي پخش ميان اهالي به آذربايجان فرستاده شود و باقروف پس از کسب تکليف از مسکو و تأييد بر اينکه سلاحها نبايد ساخت شورايشان باشد، دستور داد 10000 قبضه تفنگ برنو به همراه1000 قبضه تيربار و ....

براي فرقه فرستاده شود.(17)

10 مهر 1324 اولينهمايش مؤسسان در تبريز گشوده مي شود و همايش با پذيرفتن نظام نامه پيشنهادي، رهبران فرقه دموکرات را هم به اتفاق آرا برگزيد.


سرگرد نوروزوف مدعي که خود او نظام نامه پيشنهادي فرقه از باکو به تبريز آورده و تحايشانل داده هست.
به فرمان کميته مرکزي حزب کمونيست شورايشان: افرادي براي از ميان برداشتن (ترور) کساني که عليه جنبش تجزيه طلبي اقدام نمايند تعيين شد.

و گروههاي ايشانژه تروريست مخالفان سرشناس در ميانه و چند نقطه ديگر را را ترور کردند.(18)

در حاليکه اعضاي فرقه عمليات حمله به مراکزي ژاندارمري و ارتش را شروع کرده و ارتش شورايشان هم از ورود نيروهاي کمکي ايران به آذربايجان جلوگيري مي کرد، مقامات سياسي شورايشان (کنسول گري) در تبريز نسبت به وقايع اتفاقيه اظهار بي اطلاعي مي کردند.


ارتش در پادگانهايش محصور مي شود و امکان مانور از او گرفته شده چون نيروهاي ارتش شورايشان به اونها اجازه تحرک نمي داند.

وابسته مطبوعاتي کنسول گري امريکا در تبريز در همان وقت به ستاد فرماندهي لشکر سوم آذربايجان مراجعه و از سرتيب علي اکبر درخشاني چگونگي مداخله ارتش شورايشان را مي پرسد.

و بعد به عينه مي بيند که نظاميان شورايشان از خروج يک کاميون حامل سرباز از ستاد ارتش ايران جلوگيري مي نمايند.

در ماههاي آبان و آذر فدائيان فرقه موفق به دست گرفتن مراکز ژاندارمري و شهرباني در آذربايجان شده و تنها تيپ ارتش مستقر در اروميه به فرماندهي سرتيب احمد زنگنه مقاومت مي نمايد.

در سالهاي حکومت رضا شاه ( حدود سال 1310) چند هزار تن از اتباع ايراني الاصل قفقاز با ايران برگردانده شدند.

اونها در طول
سالهاي بازگشت به ايران نتوانسته بودند جذب جامعه ايران در آذربايجان شوند.

با شروع تحرکات فرقه، نيرايشان اصلي طرفداران فرقه از ميان همين مهاجرين شکل گرفت و اونان به همراه روستائيان بي سواد و کارگران نيرايشان مسلح موسوم فدائيان را به سركردگي غلام يحيا دانشيان شکل دادند.افرادي همچون صفر قهرمانيان كه از مظالم خوانين محلي و همشهري خود به جان آمده بي اونكه بدانند بعنوان پياده نظام تجزيه ايران از اونها هستفاده مي شد.


شورايشان ها پيش از پايان مهلت 6 ماهه حضور در ايران جاي پاي خود را با تشکيل فرقه هستحکام مي بخشيدند.


اهداف شورايشان از بررسي اسناد اون موقع در يک چهارچوب حداقلي و حداکثري قابل توضيح هست.

خواست اصلي و حداقلي شورايشان ها به دست آوردن نفت شمال که علاوه بر مزاياي اقتصادي، جاي پاي محکمي در ايران برايشان ايجاد مي کرد و در مرزهاي جنوبيشان حريم امن ايجاد مي کرد و خواست حداکثري اونها در جدايي کامل آذربايجان و هستانهاي شمالي و الحاق گام به گام ايران بود تا رسيدن به خليج فارس.

جالب هست بدانيم انگليسيها که امتياز ناعادلانه نفت جنوب را به دست آورده بودند، براي اين که تحديدي توجه مناقع نامشروعشان در جنوب نباشد، از واگذاري امتياز نفت شمال و خودمختاري ايالات شمال کشور و حتي همه ايران حمايت مي کردند!
زير حمايت ارتش سرخ شورايشان در 29/8/1324، اولينهمايش فرقه دموکرت در تبريز برپا شد و با هستناد به منشور آتلانتيک (ميان انگليس و آمريکا در اوايل جنگ دوم) و نه قانون پايه ي کشور، خواهان تعيين سرنوشت براي ملت آذربايجان شدند.
لشکر تبريز در محاصره شورشيان بود و مقامات شورايشان حتي اجازه حمل 24 حلقه لاستيک خودرو از شهرستان تهران به تبريز را ندادند و به فرمانده ستون اعزامي به تبريز در تاريخ 30/8/85 صراحتا اخطار کردند: هر تلاش و اقدام براي پيش رايشان، به منزله حمله به اتحاد شورايشان خواهد بود.

(19)

صراحت لهجه فرمانده روسي در تغيير: «به منزله حمله به اتحاد شورايشان» و البته دستورهاي هستالين که اقدام براي تجزيه شمال ايران و تعهد فرقه در پايه نامه و اعلاميه 13/6/ 1324 (20) در تضمين هستقلال و تماميت ارضي ايران ميزان صداقت فرقه را به خوبي گواهي مي دهد.


آري پيشه وري که در بادکوبه در روزنامه آذربايجان جزو لاينفک ايران از تاريخ پرافتخار ملت ايران مقاله مي نوشت و در سالهاي زندان رماني به زبان فارسي نوشته بود و در روزنامه آژير به تاريخچه حزب عدالت مي پرداخت، به يکباره در شهريور 1324 متوجه شد که او و ايالتش جزو ملت آذربايجان هستند و مطابق منشور آتلانتيک حق خودمختاري طلب مي کرد!
آشي که شورايشان ها براي امت ايران و آذربايجان پخته بودند بايد براي 24/9/24 (13 دسامبر 1946) آماده مي شد.

چرا که در اون تاريخ کنفرانس وزيران امورخارجه سه متحد بزرگ در مسکو تشکيل مي شد و اونها مي خواسنتد موضوع آذربايجان را تمام کرده باشند.(21) روز 27/8/84 فرقه يک گردهمايي در تبريز تشکيل داد.

سرتيب درخشاني، فرمانده لشکر 3 تبريز هم ناگزير از گرفتن تصميمي سخت شد چرا که از يک سو ارتش سرخ امکان هرگونه را از او گرفته بود و برخورد با نيرايشان شوري هم به منزله اعلان جنگ به شورايشان بود و از سايشان ديگر قواي کمکي هم از مرکز به تبريز نمي رسيد.

قواي فرقه 4000 نفر و قواي ارتش تبريز هزار نفر بودند.

در نهايت پادگان تبريز تسليم فرقه شد به شرط اين که به سربازان و پرسنل اون آسيبي نرسد.

سرانجام در روز 21 آذر 1324 با هجوم همه جانبه عناصر مسلح فرقه از شهرهاي اطراف و نيروهاي اون سايشان مرز، شهر تبريز به دست فرقه دموکرات افتاد و باقروف جواب هستعلام خود را از مسکو دريافت کرد:
در جواب تلفنگرام شماره 339 روز 12 دسامبر 1945 (11/9/24) شما فراخوان مي دارد که با پيشنهاد کميته مرکزي فرقه دموکرات [درباره افتتاح مجلس به اصطلاح ملي] موافقت مي شود – مولوتف، 5 دسامبر 1945.

(22)

و باقروف فرمان برگزاري مراسم گشايش مجلس ملي [!] را صادر و در نقل به هستالين نوشت: دستور دادم که 1- جلسه افتتاحيه مجلس، بدون تأخير روز 12 دسامبر 1945[21/9/24] انجام شود.

(23)

در اروميه سرتيپ احمد زنگنه تا 27 آذر مقاومت کرد که در نهايت با اتمام مهمات و تدارکات دست از مقاومت برداشت.

فرقه پس از دستگيري نخست او را به اعدام و سپس به 10 سال زندان محکوم ساخت، زنگنه در جلسه دادگاه محکمه را کودکانه خواند و به رسميت نشناخت و از اعدام 300 ژاندارم در اروميه پرده برداشت.

بنا برخاطرات آيت الله مجتهدي در مدت يکساله حضور دموکراتها در تبريز بيشتر امت از اونها اعراض نمودند و تعداد زيادي از مخالفان فرقه اعدام شدند.

پيشه وري که عضايشانت در حزب کمونيست ايران در پرونده او به ثبت رسيده بود، سعي داشت در مقابل امت مذهبي آذربايجان چهره ضد ديني به خود نگيرد و با روحانيان ارتباط بربرنامه کند که به گواهي آيت اله مجتهدي در اين مورد توفيقي به دست نياورد.

(24)

از اقدامات فرقه در وقت اشتغال آذربايجان مصادره اموال کساني بود که شهر را ترک کرده بودند و تقسيم خودسرانه املاک دولتي در ميان کشاورزان.

در اوايل ظهور فرقه در تبريز خيابانهاي اصلي آسفالت مي شد و گدايان جمع آوري مي شدند كه هرچند در اون ماهها توانستند در دل برخي از امت رخنه نمايند اما به زودي همان مشکلاتي که سر راه مديران گذشته بود به سراغ اونها نيز آمد و نتوانستند مشکل کمبود ارزاق عمومي را حل نمايند.


در اين دوره، رابطه با کردها بر سر مناطق مشترک کرد و آذري نشين، آتشي زير خاکستر بود که يک بار تا مرز درگيري پيش رفت ولي عمر كوتاه اون دو دولت و وجود گرفتاري هاي ديگر موقعيتي براي درگيري به اونها نداد.

(25)

در مدت اشغال آذربايجان پس از حکيمي، قوام به نخست وزيري رسيد و ايران در اين مدت با مذاکرات با مقامات شورايشان در شهرستان تهران و مسکو وطرح شکايت در شوراي امنيت ساوقت ملل و نيز فرمودگو با مقامات مسئول آمريکا، انگليس و حتي چين توانست به تدريج حقانيت خود را اثبات کند و مقدمات خروج نيروهاي شورايشان از خاک ايران را فراهم نمايد.

قوام به موازات شکايت ايران به ساوقت ملل به وسيله تقي زاده سفير ايران در لندن، مذاکره مستقيم با هستالين را پيش برد.

استالين در دو هفته اقامت قوام در مسکو نتوانست خواست هاي خود را به ايران تحميل کند و در مقابل قوام با پيشنهاد مشروط واگذاري امتياز نفت، به ايران برگشت.

سفير شورايشان در شهرستان تهران مامور ادامه مذاکرات شد و در نهايت شورايشان پذيرفت که تا ارديبهشت سال 1325 همه نيروهاي خود را از ايران خارج کند.

طرح قوام اين بود که براي هرگونه رسميت قرارداد نفت، مجلس ايران بايد قرارداد را تاييد کند و از اونجايي که مجلس چهاردهم به ابتکار دکتر مصدق واگذاري امتياز نفت به بيگانگان را ممنوع ساخته بود، پس بايد به انتظار مجلس جديد نشست.


با پايان يافتن وقت مجلس چهاردهم، نمايندگان طرحي را به تصايشانب رساندند که تا تخليه کامل کشور از نيروهاي بيگانه انتخابات جديد انجام نشود.

بنابر اين هستالين براي رسيدن به قول نفت بايد از ايران خارج مي شد و اين گونه بود كه تنها سرزميني که سپس جنگ دوم جهاني روسها تصرف کردند و خارج شدند همان نواحي شمالي ايران بود.

در نهايت هستالين به سران فرقه فهماند که براي توافق با شهرستان تهران هرچه زودتر به نتيجه برسند و نرمش نشان دهند.

زيرا نيروهاي شورايشان ناچار به ترک آذربايجان هستند و همه مي دانستند که با رفتن نيروهاي شورايشان، فرقه هم فرو خواهد ريخت.


مشهور هست که ترومن، رييس جمهور آمريکا براي وا داشتن شورايشان در تخليه ايران، به شورايشان التيماتوم اتمي داده هست.

اين قول مشهور در همه کتابها تکرار شده هست در حالي كه با مراجعه تورج اتابکي، پژوهشگر تاريخ به بايگاني هاي دولتي آمريکا، مشخص شد كه هيچ اثري از چنين اعلاميه يا التيماتومي وجود ندارد و تنها برگه هايي که در اسناد روابط خارجي ايالات متحده آمريکا وجود دارد، يادداشت 5 مارس 1946 ميلادي (14 اسفند 1324 خورشيدي) وزير امور خارجه آمريکا به مولوتف وزير خارجه شورايشان هست به اين ترتيب :

از اونجا كه مهلت فراخوان شده براي خروج تمامي سپاهيان بيگانه از ايران به پايان رسيده و از انجا كه تنها اتحاد جماهير شورايشان هست كه بي اعتنا به اعتراض دولت ايران، هنوز سپاهيان خود را در اين كشور نگاه داشته هست، دولت ايلات متحد آمريكا، ضمن ايراز نگراني، فراخوان مي كند كه نمي تواند كه در برابر اين وضع بي اعتنا باقي بماند.

روابط بين دو كشور ايالت متحد آمريكا و اتحاد جماهير شورايشان در طول جنگ عليه دشمن مشترك، به گونه دوستانه اي گسترش يافت.

از ان پس ما هميار يكدگر در ساوقت ملل متحد بوده ايم.

اينك دولت ما به طور جدي اميدوار هست اتحاد جماهير شورايشان به خاطر گسترش اعتماد بين المللي كه لازمه پيشرفت صلح آميز همه ملل جهان هست، هر چه زودتر سپاهيان خود را از خاك ايران فرا بخواند (26)

با خروج نيروهاي شورايشان فرقه پشتيبان خود را از دست داد و مذاکره با مقامات شهرستان تهران نتوانست خواست هاي فراتر از قانون پايه ي خود را به قوام و هيأت دولت بقبولاند تا اينکه در آذرماه 1325 قوام به ارتش دستور داد براي حفظ نظم و امنيت جهت برگزاري انتخابات به سايشان آذربايجان حرکت کند.

پيشه وري در ابتدا در برابر شهرستان تهران موضع سختي گرفت و جمله مشهوري به زبان راند: مرگ هست اما بازگشت نيست.

اما نه تنها در مدت کوتاهي تن به بازگشت داد بلكه مرگ هم به سراغش آمد.


ارتش تنها در حوالي ميانه و در ارتفاعات قافلانکوه با مقاومت فرقه روبرو شد که سپس يک روز مقاومت فرقه اي ها پراکنده و مضمحل شدند و با تخريب پل ميانه به سايشان تبريز فرار کردند.

شب بيستم آذر ميان سران فرقه بر سر مقاومت يا فرار بحثي گرفت.

پيشه وري به مقاومت اعتقاد داشت و جهانشاهلو و ......

به ترک مقاومت.

در نهايت دستور قلي اف افسر کا.گ.ب همراه پيشه وري اجرا شد که بايد تا فردا خود را به جلفا لب مرز برسانيد.

درمقابل اعتراض پيشه وري قلي اف جواب داد: همان کسي که تورا آورد حالا مي گايشاند برو!

صبح روز 21 آذر راديو تبريز به زبان فارسي خبر از ورود ارتش ايران براي برقراري امنيت انتخابات داد و امت تبريز به يکباره متوجه افول فرقه شدند.

دستجات خودجوش امت در خيابانها به راه افتاد و هر که از افراد فرقه را مي شناختند کتک مي زدند يا مي کشتند، و در حقيقت پيش از ورود ارتش به تبريز شهر به دست امت آزاد شد.

به فرموده آيت الله مسلم ملكوتي (مركز اسناد انقلاب اسلامي): ...اين امت مسلمان بودند كه تن به حاكميت كمونيست ها ندادند و در حقيقت به اين ترتيب اونها را شكست دادند و از سرزمين خود بيرون راندند.


در روستاها هم امت به برخورد با مأموران فرقه پرداختند.

مصادره اموال امت، کشتار مخالفان فرقه، ايجاد محيط رعب و وحشت و از همه مهمتر دريوزگي مقابل بيگانگان گناهي نبود که فرزندان ستارخان اون را تحمل نمايند.

در 25 آذر آيت الله طالقاني همراه روزنامه نگاران به زنجان و تبريز سفر کرده و خاطرات خود را در همان هنگام نوشت كه در نشريه آيين اسلام منتشر شد.

آيت الله طالقاني بر خلاف عقايد غيربومي از محبوبيت ذوالفقاري در زنجان ذکر مي نمايد و سخني از يکي از اهالي را نقل مي كند: زنجان را پس از خدا و دوازده امام ذوالفقاري نجات داد.(27)

خاطراتي که از مهاجران به شورايشان نقل شد در اين سالها نوشته و منتشر مي شود، اونچنان آزاردهنده هست که باعث دلسوزي نسبت به فرزندان خطاکار وطن مي شود.

(28)

از مشهورترين مهاجران، محمد بي ريا وزير فرهنگ فرقه هست که فقط به جرم عشق به بازگشت به ايران 27 سال در بدترين اردوگاههاي جمهوري در زندان و تبعيد به سر برد تا بالاخره سپس انقلاب در سالهاي آخر عمر به ايران بازگشت.



پانايشانس:
1-تاريخ تجزيه ي ايران، دفتر يكم، دكتر هوشنگ طالع، ص20
2-همان، ص38
3-ايران بين دو انقلاب، يرواند آبراهاميان، ص253
4-كژراهه، احسان طبري، ص25
5-آذربايجان در ايران معاصر، تورج اتبكي، ص89-85
6-همان، ص88
7-رازهاي سر به مهر، حميد ملازاده، به نقل از خاطرات ابراهيم نوروزف خبرنگار نظامي و افسر سياسي شورايشان.
8-همان
9-روزنامه شرق، در فرمود وگو با كاوه بيات (فرمود وگو با دكتر حميد احمدي و كاوه بيات درباره اسناد تازه فرقه دموكرات)، آذر 84
10-رازهاي سر به مهر،
11-كژراهه، ص63
12-همان، ص65
13-رازهاي سر به مهر،
14-من متهم مي كنم حزب توده را، فريدون كشاورز، ص41
15- تاريخ تجزيه ي ايران، ص 61، به نقل از يادداشت هاي پيشه وري (مرگ بود، بازگشت هم بود، ص 21)
16- همان، ص100
17-همان، ص66
18-همان، ص101
19-همان، ص67
20-آذربايجان در ايران معاصر، ص120 (به نقل از اسناد فرقه)
21-تاريخ تجزيه ي ايران، ص76
22-همان، ص87
23-همان
24-خاطرات آيت الله مجتهدي، موسسه مطالعات تاريخ معاصر، به كوشش رسول جعفريان
25-آذربايجان در ايران معاصر، ص 180-140
26- همان، ص184
27-مشاهدات من در زنجان، نشريه آيين اسلام سال سوم، نقل از بحران آذربايجان تهران، رسول جعفريان، موسسه مطالعات تاريخ معاصر، 1381
28-بنگريد به: مهاجرت سوسياليستي و سرنوشت ايرانيان
فصل سوم – پيوست ها
معرفي كتاب
مهاجرتسوسياليستي / نوشتهبابكاميرخسرايشانومحسنحيدريان / چاپدوم:1383 / ناشر:پيامامروز

باپيروزيانقلابسوسياليستيدركشورروسيهكهتاسيس «اتحادجماهيرشورايشان»رادرپيداشت،انقلابيانسوسياليستتبلوروتجليآرزوهايخودرادرقامتنظامسياسيشورايشانوزمامداراناونيافتند.اينگرايش،گرايشعموميبودكهسوسياليست‌هايجهاندرآغازازاونبرخورداربودند،ازچيندرشرقتادموكراسي‌هايغربياروپاييكهوارثميراثيگرانقدرازمبارزهباقدرت‌هايخودكامهبودند.

در
اينميان،باكمالشفرمودي،نخستينكسانيكهخطراينگرايشراازراهدقيقشدندررفتاردولتسوسياليستيروسيهباديگرانقلابيانهم‌فكردريافتندايرانيانبودند: درسال1327، گروهيازروشنفكرانعضوحزبتودهبهرهبريخليلملكي،انشعابخودازحزبتوده راكهعملاًبهدستدولتروسيهدرجهتبرآوردهشدنمنافعواهداففوريشورايشاندرايرانتاسيسشدهبود،اعلامداشتند.

هرچند
اينانشعاببافشارخرد‌كنندهدولتروسيهوهوادارانتوده‌اياوندرايران،ازادامهراهباوقتدگرايشبهاستقلالوخودسريرادرميانگروهيازماركسيست‌هايايرانيگسترشداد.انشعابهايديگريكهپسازاينانشعابرايشاندادند،هريكبخشيازمسائلپشتپردهرابطهحزبتودهبااتحادشورايشانرافاشساختند.


پسازانشعابماركسيست‌هايايراني،دريوگسلاايشانگرايشاستقلالخودرانماياندودردوره‌هايبعددرايتاليا،مجارستان،چكسلواكيوديگركشورهايجهاندربرابرگرايش‌هايتوسعه‌طلبانه‌يحزبكمونيستشورايشانواكنشنشاندادهشد.اينتابهاونجاپيشرفتكهزمامدارانكمونيستشورايشان،تزارهايسرخناميدهشدند.
دردورانجنگسرد،دستگاهسياسياتحادجماهيرشورايشانباتوسلبههمه‌يشيوه‌هايممكنمي‌كوشيداحزابكمونيستجهانرابهدست‌نشاندگانيدرجهتبرآوردهساختناميالكشوروملتروسيهتبديلكند.

در
اينراستا،كارسركوبكمونيست‌‌هايمستقلدرسراسرجهاندردستوركارقرارگرفت: كشتارنسلاولودومانقلابيانكمونيستايراني،اعدامچندهزارنفرازاعضايارتشلهستانبههنگامپيشرايشاننيروهايشورايشانبهسايشانبرليندرجنگجهانيدوم،راهزنيدرحقجمهوري‌خواهاناسپانياوبهغارتبردنطلاهايپشتوانهاقتصاداينكشور،لشگركشيبهچكسلواكيومجارستانبرايسركوبجريان‌هايچپمستقلايندوكشور،همدستيباآمريكاوانگلستاندركودتاعليهدولتمليمصدق،بي‌مسئوليتيدربرابرحزبكمونيستشيليوكودتا عليهآلندهو...ازجملهاقداماتيبودكهاتحادجماهيرشورايشاندوهدفراازاونهادنبالمي‌كرد:
1-انهدامگرايشبهاستقلالوخودسريدرميانملت‌ها
2-معاملهباجهانسرمايه‌داريبرايدستيابيبهاهدافونيازهايفوريخود.
كتاب «مهاجرتسوسياليستيوسرنوشتايرانيان»كهحاصلكوشش‌هايدوتنازاعضايساوقت‌هايسياسيسوسياليستيايراندردورهمعاصراست،دربرگيرندهتاريخچه63ساله (1362-1299) مهاجرتاعضايساوقتهايچپايرانيبهجهانسوسياليسماست.دراينتاريخچهچهاردورهمهاجرتبررسيشدهاست: 1-مهاجرتاعضايحزبعدالت (1299)، 2- مهاجرتاعضايفرقهدموكراتآذربايجان(1325)، 3- مهاجرتاعضايحزبتوده (1332)، 4- مهاجرتاعضايحزبتودهوساوقتفداييانخلق(اكثريت).نايشانسندگانبافرمود‌وگوباباوقتدگانمهاجرانايرانيدرشورايشانسابقوبررسياسنادبرجايماندهازمحاكماتاونهادر دادگاه‌هايرژيمكمونيستي،تصايشانريحير‌ت‌انگيزازبي‌عدالتي‌هاوستم‌گري‌هايرژيمكمونيستروسيهشورايشانبهدستداد‌ه‌اند.
فصلدوماينكتاببهبررسيوضعيتپناه‌جايشانانآذربايجانيهوادارفرقه‌يدموكراتدرشورايشاناختصاصيافتهاستوتوضيحاتمفصليدراينرابطهوعاقبتاونانمي‌دهد.
انتشاراينكتابراكهنشانه‌ايازبازنگريكارنامه‌يجريانچپوابستهدرايرانوتوجهبهاهميتمسائلمليوجايگاهملتاست،بهفالنيكمي‌گيريموخواندناونرابههمه‌يجوانانايرانپيشنهادمي‌كنيم.

گاه شمار غائله آذربايجان (برگرفته از تاريخ تجزيه ايران)
1324
18 ارديبهشت 8 مه تسليم بدون شرط آلمان
7 خرداد 30 مه ايران از متفقين خواست تا هر چه زودتر خاک ايران را ترک نمايند.
26 تير تا 11 مرداد 17 ژوئيه تا 12 اوت همايش پتسدام.

روس ها از پذيرش تاريخ مشخص براي خروج ازايران امتناع کردند.

11 شهريور 2 سپتامبر تسليم بدون شرط ژاپن
20 شهريور 11 سپتامبر گشايش همايش لندن.

در اين همايش، روز دوم مارس 1946(11 اسفند 1324)، به عنوان تاريخ تخليه نيروهاي متفقين از ايران، معين شد.

6 آبان 17 نوامبر يادداشت دوباره ايران به شورايشان در باره مداخله مأموران کشوري و لشگري شورايشان در امور داخلي ايران و به ايشانژه پشتيباني از فرقه ي دموکرات آذربايجان
29 آبان 30 نوامبر نيروهاي شورايشان در قزايشانن از حرکت ستون هاي ارتش ايران به سايشان آذربايجان جلوگيري کردند.


5 آذر 26 نوامبر دولت بريتانيا، نظر دولت شورايشان را به پيمان سه جانبه 1941 جلب کرد و دولت ايالات متحده آمريکا پيشنها کرد که نيروهاي متفقين روز اول ژانايشانه 1946(11 دي 1324)، خاک ايران را ترک نمايند.
12 آذر 3 دسامبر دولت اتحاد شورايشان، پيشنهاد دولت امريکا (مورخ 26 نوامبر) رارد کرد.
21 آذر 12 دسامير تشکيل مجلس به اصطلاح ملي آذربايجان و فراخوان حکومت فرقه ي دموکرات آذربايجان
24 آذر 15 دسامبر راديو مسکو تولد حکومت هاي فرقه ي دموکرات در آذربايجان و کومله در مهاباد را فراخوان نمود.
25 آذر 16 دسامبر نشست ايشانژه شوراي وزيران امور خارجه بريتانيا، شورايشان و آمريکا در مسکو.

در اين نشست، دولت شورايشان فراخوان نمود که آماده نيست تا به صورت رسمي در مورد ايران فرمودگو کند.

29 دي 19 ژانايشانه دولت ايران، دولت شورايشان را متهم به دخالت در امور داخلي کشور کرد و از شوراي امنيت درخواست بررسي نمود.


30 بهمن 19 فوريه قوام نخست وزير ايران، براي فرمودگو با هستالين و مولوتف وارد مسکو شد.
10 اسفند 1 مارس راديو مسکو فراخوان نمود که تخليه نيروهاي شورايشان از بخش هايي از ايران ممکن هست در روزهاي آينده آغاز شود اما بقيه نيروها تا وقتي که وضعيت روشن شود باقي مي مانند.
11 اسفند 2 مارس روز تعيين شده براي تخليه کامل ايران
12 اسفند 3 مارس ايران در مورد باقي ماندن نيروهاي شورايشان در کشور پس از 2 مارس (11 اسفند)، اعتراض کرد.
14 اسفند 5 مارس چرچيل در کالج وست مينستر عليه توسعه طلبي شورايشان سخنراني کرد (آغاز جنگ سرد).


15 اسفند 6 مارس اعتراض دولت ايلات متحده به شورايشان در مورد عدم تخليه ايران
16 اسفند 7 مارس قوام، مسکو را ترک کرد.

فرمودگوهاي مسکوبه نتيجه ي مورد نظر روسها نرسيد.

21 اسفند 12 مارس دوره ي مجلس چهاردهم به پايان رسيد.
1325
4 فروردين 24 مارس اتحاد شورايشان فراخوان نمود که در صورت عدم پيش آمد وضعيت غيرقابل پيش بيني، نيروهاي اين کشور ظرف شش هفته خاک ايران را ترک خواهند کرد.
5 فروردين 27 مارس هبأت نمايندگي شورايشان بااعتراض به پذيرش شکايت ايران، نشست شوراي امنيت را ترک کرد.
16 فروردين 5 آوريل ايران وشورايشان فراخوان نمودند که بر سر مسأله خروج نيروهاي نظامي، شرکت مختلط نفت ايران و شورايشان و مسأله آذربايجان توافق کرده اند(موافقت نامه قوام- سادچيکوف)
4 ارديبهشت 24 آوريل ترومن، ريس جمهور آمريکا در يک سخنراني راديايشاني، بر نقش ساوقت ملل متحد در حفظ يکپارچگي ملت ها برابر تجاوز تأکيد کرد.


2 خرداد 23 مه راديو مسکو فراخوان نمود که همه نيروهاي شورايشان از آذربايجان خارج شده اند.
6 خرداد 27 مه آغاز فرمودگو ميان دولت و فرقه ي دموکرات
2 آبان 21 نوامبر نخست وزير فراخوان نمود که انتخابات زير نظارت دولت در ماه(دسامبر) به عمل خواهد آمد.
3 آذر 24 نوامبر نخست وزير به نيروهاي ارتش دستور دادتا براي تضمين امنيت انتخابات به آذربايجان گسيل شوند.
19 آذر 10 دسامبر نيروهاي ارتش وارد آذربايجان شدند.
20 آذر 11 دسامبر سران فرقه به شورايشان گريختند و گروهي نيز توسط امت دستگير شدند.
21 آذر 12 دسامبر نيروهاي ارتش ايران با هستقبال امت تبريز وارد شهر شدند.


كلام آخر

امروز 21 آذر هست!
و اينجا آذربايجان
و امروز ما هستيم و شما
و مي نايشانسيم
سرشتشان و عاقبتشان را
و اونان سر خايشانش داده اند به كدامين مزد؟!

همانگونه كه خوانديد، همواره عمر روايت هاي موهوم از تاريخ و ملت ايران به سر مي رسد.

روايت سازي هاي ساده سازي شده بي شمار براي جلب اعتماد و اعتقاد امت اين سرزمين فايده اي براي مبلغين اون ندارد.

فرموداردرماني سفسطه آميز در تاريخ اين سرزمين و يا بدنام كردن علائم و نشانه هاي ملت ايران همراه با اوصاف شبه شاعرانه يا بي اعتنايي هاي مثلاً دليرانه ،گردونه مرگ آوري را پديد مي آورد كه هيچ مرز مشخصي با ناشي گري ندارد و سرانجام اين ناشي گري حركت در مسير تباهي هست.


كساني كه با خودفريبي سعي در ديگرفريبي در تاريخ ايران داشته و دارند يقيناً در خواهند يافت كه مسيرشان به راههايي ختم مي شود كه توان راه حل سازي و سرنوشت آفريني ندارد.

اونان جاده صاف كساني هستند كه به غارها يا كاخ هاي بيگانگان ختم مي شود چه اگر ديروز در پس حمايت اتحاد شوراها بودند امروز در كنف حمايت آمريكا برنامه دارند.

به هر حال اين عشوه هاي قديس مابانه و طاووس گري هاي سياسي فقط در سايه تبسم مسموم دشمنان اين ملت به دست مي آيد و بس.

ملت ايران در برابر هرگونه جداسري از هر گونه كه باشد ايستاده اند.

در كلام آخر بايد فرمود:
اين معجزات خيالي شايد تنها در جلوه هاي ايشانژه كوتاه مدت موثر باشد و شايد در افسانه ها و متون تخيلي سفسطه آميز، وگرنه در زيست امروزه اي امت ما ادعاي چنين معجزاتي اونهم از چنين پيامبراني بيشتر شعبده بازي و تردستي هاي سياسي هست و ديگر هيچ.
از اين رو تنها با اتكا به خايشانشتن و اتحاد و همگرايي براي حل مشكلات اين سرزمين به همراه راه حلهايي مورد پذيرش تمامي ايرانيان هست كه مي توان مادر ميهن را ياري كرد.


تبريز - 21 آذر 1385 خورشيدي


آذر
·ايشانژه نامه قوم شناخت - آذربايجان
·پيش شماره يكم – آذر 1385 خورشيدي
·مدير مسؤول: مهرداد سيدعسگري
·زير نظر شوراي سردبيري
·صندوق پستي 5996-19395

[1] - بيشتر مطالب اين مقاله برگرفته هست از: آذربايجان در ايران معاصر، تورج اتابكي، ص 130-128

[2] - سردار جنگل، ابراهيم فخرايي، ص 272

[3] - حيدرخان عمواوغلي در درگيري با جنگلي ها كشته شد.


[4] - اردشير آوانسيان يا اردشير سلطان زاده، بنيان گذار حزب كمونيست كه بعدها به مقام مشاوري لنين و رياست بانك دولتي شورايشان رسيد، در وقت هستالين مورد غضب واقع شد و در سال 1320 اعدام شد.


2:

گسترش اسلام در آسيا و اروپا از قرن پانزدهم ميلادي به بعد خصوصاً توسط امپراتوري مسلمان تركيه (امپراتوري عثماني) كه يونان، يوگسلاي، مجارستان، بلغارستان و … را تحت قيادت اسلام در آورده بود كليسا (كشورهاي مسيحي) و كنيسه (يهوديان) را به وحشت انداخت بگونه اي كه اون دو بر ضد دنياي اسلام ، متحد شدند و توطئه هاي شوم خود را براي پايان بخشيدن به عظمت اسلام منسجمتر‏از پيش كردند .

روسيه مسيحي در اين راستا به ممالك ترك مسلمان آسياي مركزي و قفقاز حمله نمود و در سالهاي 1813 و 1825 ميلادي پس از وحشيگريهاي فراوان و با كمك ها و خيانت هاي ارمني هاي منطقه توانست، بخش شمالي آزربايجان مسلمان را تصرف كند اما امت اين بخش با سالها مبارزه و جانفشاني توانستند در سال1918 ميلادي متجاوزين روسي را از سرزمينشان بيرون برانند و بدينسان بود كه در اين بخش آزربايجان دولت مستقل » آزربايجان ایجاد جومهوريتي « (جمهوري ایجاد آزربايجان) تشكيل شد .

اما هستعمارگران روس اين بار در قالب دولت كمونيستي شورايشان با توپ و تانك مجدداً به جمهوري جديدالتاسيس آزربايجان حمله كرده و عليرغم مقاومت غيورانه امت ، اونجا را تصرف نموده و به اتحاد شورايشان (سابق) ملحق نمودند.

امپراتوري ضد دين و ملحد شورايشان ، تلاش هاي گسترده فرهنگي ، اجتماعي، اقتصادي، سياسي و … خود را براي نابودي چراغ اسلام و هايشانت تُركي اقوام تُرك آسياي ميانه و قفقاز بكار گرفت و بموازات تبديل مساجد به موزه ها و … كلمه “تُرك” مشمول غَضَب روسها واقع شد به گونه اي كه اقوام ترك اؤزبك ، ترك قازاق ، ترك قيزغير، ترك توركمن ، ترك آزربايجان و … ، ديگر حق نداشتند خود را ” تُرك ” بنامند بلكه بايستي خود را فقط اؤزبك ، قازاق ، قيرغيز ، توركمن، آزربايجاني يا آذري مي ناميدند ! و به همين جهت بود كه “اتحاد جماهير شورايشان”، “زندان ملت ها” لقب گرفت .

عاقبت در سالهاي 1989 - 1990 ميلادي ، از پي سالها مبارزات هستقلال طلبانه ، ديواره هاي آهنين اين زندان فرو ريخت و كشورهاي مسلمان آسياي ميانه و قفقاز از جمله آزربايجان هستقلال خود را بازيافتند .

« قَـرَه بـاغِ » مظلوم :
فلسطيني ديگر
بخش هاي عمده اي از جمهوري كنوني ارمنستان از قرنها پيش، جزء سرزمين آزربايجان و دنياي اسلام و مسلمان نشين بوده هست ؛ مثلاً خود پايتخت ارمني ها يعني شهر ايروان از سرزمين هاي اصلي اسلامي به شمار مي آمده ، بگونه اي كه صدها تن از علما و مجتهدان و مراجع شيعه از اين شهر ترك نشين برخاسته اند از جمله آيت … سيدعلي ايرواني ، ملامحمد ايرواني و … .
اما پس از سلطه روسيه بر منطقه قفقاز، ارمني ها با چراغ سبز روس ها به تدريج به ايروان و ديگر شهرهاي مسلمان و ترك نشين واقع در منطقه اي كه اكنون ارمنستان نام گرفته هست هجوم آورده و تركيب جمعيتي اون نواحي را به نفع خود تغيير دادند .

حرص و آزمتجاوزين ارمني به اين مناطق محدود نشد بلكه اين هستراتژي ضد دنياي اسلام ، در مورد ولايت قره باغِ كشور آزربايجان نيز با حمايت هاي روسيه پيگيري شد ( در بخش ديگري از دنياي اسلام نيز يهوديان صهيونيست با كمك هاي هستعمار انگليس در حال نفوذ در كشور مسلمان فلسطين بودند ) و در نهايت اقليتي از ارمني ها در قره باغ آزربايجان نفوذ كرده و جاي گرفتند .
در سال1989كشور ارمنستان با زرادخانه جنگي اهدايي روس ها به كشور مسلمان آزربايجان حمله كرد و منطقه قره باغ را به بهانه وجود اقليت ارمني در اون به اشغال خود در آورد.

ارمني ها در اين حملات وحشيانه هزاران زن و كودك مظلوم شيعه‏ي ترك قره باغ را به سبعانه ترين شكل ممكن مُثله كرده و كشتند و زنان عفيفه و حامله آزربايجاني را در برابر ددگان دولت ها و ساوقتهاي به اصطلاح حامي حقوق بين المللي و حقوق بشر شكم دريدند وصدها هزار مسلمان قره باغي را مجبور به ترك قره باغ كردند .



قتل عام امت مسلمان “خوجالي” در 26 فوريه 1992 اوج وحشيگريهاي ارمني‏ها بود .

ارامنه در اين حادثه 613 نفر از شيعيان بي دفاع شهر خوجالي را با حيوانيت تمام قتل عام كردند كه از اين تعداد 106نفر زن و 83 نفر كودك بودند .

در اين وحشيگري ننگين ارمني ها 1275 نفر را اسير گرفتند و 150 نفر نيز مفقود شدند .

560 نفر از قربانيا تحت شكنجه كشته شده و اجساد برخي از اونها مُثله شد .






اما جنايت ارمني ها در خوجالي ، آخرين جنايت ايشان نبود .

بلكه اين جنايات هنگام حمله ارامنه به شهرهاي شوشا ( در 9 فوريه 1992 ) ، لاچين ( در 17 فوريه 1993 ) ، خارمون ( در 21 فوريه 1992) ، قوبادلي ( در 31 اوت 1993 ) ، زنگيلان ( 6 آوريل 1993 ) ، جيبراييل ( در 18 اوت 1993 ) ، آق دام ( در23 جولاي 1993 ) نيز تكرار شد .
متجاوزين ارمني در اين حملات ددمنشانه25 هزار مسلمان آزربايجاني را شهيد و 1/5 ميليون نفر را آواره و 20 % از خاك آزربايجان را اشغال كردند ، قره باغ مظلوم تا كنون تحت اشغال ارمني ها برنامه دارد ؛ همچون فلسطين مظلوم كه در چنگ خون آشامان يهودي هست .


3:


نوشته‌ای از هستادپورداود



چـو ایـــــــران نبـاشد تـن مـن مبـاد // بـدیـن بـومو بـر زنـده یک تـن مبـاد

دریـــغ اسـت ایــــران ویـران شـود // کنـــامپـلنـــگان و شـیـــران شـــــود


همه سـر به سر تن به کشتن دهیـم // ازاون بـه کـه کشـور به دشمـن دهیـمسالها پیش از این فرهنگستان ایران واژه‌ی فارسی میهن را به جای واژه‌ی عربی وطن برگزید٬ از اون تاریخ به بعد در نوشته‌ها میهن به کار می‌رود اما در فرمودگو هنوز وطن در سر زبانهاست.

ناگریز از خوی دیرین برگشتن اندکیدشوار هست ولی امید هست رفته رفته به واژه‌ی میهن خوی گیریم اون را و بساواژه‌های دیگر فارسی را میان خود رواج دهیم و زبان بومی ایران را کم و بیشاز بیگانگان بی نیاز سازیم و در این زمینه هم به ملیت خود نیرویی بخشیمدر طی این چند سال کسی به خیال نیفتاد که تحقیقی درباره‌ی واژه ی میهنبکند و ریشه و بن چندین هزار ساله‌ی اون را نشان بدهد و ارزش لغوی اون را بهنمایاند.

شک نیست پس از شناختن واژه‌ای و به درستی اون پی بردن٬ اون را به
واژه‌ی بیگانه برتری خواهیم داد و بی تردید در هر مورد به کار خوهیمانداخت و پس از چندی با اون انس هم خواهیم گرفت و همین انس هست که ما را بهکار بردن مشتی واژه‌ی بیگانه وادار می‌کند اگر چه هم به طور کلی درستنباشد یا اینکه در رساندن مفهومی از واژه‌های فارسی برتر نباشد.

از اونهاست
لغت وطن که خواهیم دید مفهوم کنونی اون٬ به معنی پاتری فرانسه نو و ساختگیاست و به هیچ روی رساتر از میهن نیست.

موضوع این مقاله میهن هست٬‌ معادل وطن٬‌ سخن در ارزش لغوی اون هست نهفرمودگویی در تحریک حس وطنی از قبیل ذکر حدیث: «حب الوطن من الایمان» و بعدمقید به شرطی ساختن و شعر سعدی را یاد کردن.

سعدیا حب وطن گرچه حدیثی هست شریف // نتوان مرد به سختی که من این جا زادمو پس از اون به فرموده‌ی شیخ بهایی هستدلال جستن: این وطن مصر و عراق و شام نیست // این وطن شهریست کو را نام نیستاینک گوییم میهن واژه ایست چندین هزار ساله در اوستا نامه‌ی دینینیاکان ما کهن‌ترین سند کتبی ایران زمین هست و در جغرافیا و تاریخ ما و درادبیات فارسی بسیار به کار رفته٬ اون چنان که پس از برشمردن این ماخذخواهیم دید که میهن واژه‌ی بی نام و نشانی نیست.

ریشه و بن هستواری دارد
از واژه‌های ساختگی دساتیر روزگار صفوی نیست واژه ایست کهن‌تر از تاریخکهن سال ما٬ پیش از به سر کار آمدن مادها و هخامنشیان در سده‌ی هشتم پیشاز میلاد مسیح هم وجود داشت و اوستا گواه اونست.

در سنگ نبشته‌های (کتیبه) دوران هخامنشی که فقط چهار صد و اندی ازواژه‌های زبان اون روزگار به یادگار مانده به میهن بر نمی‌خوریم.

بی شک اگر
از فرس هخامنشی بیش از اونچه در سنگها کنده‌گری شده به ما می‌رسید میهن راهم می‌دیدیم چه فرس هخامنشی و زبان اوستا اندک تفاوت لهجه با هم دارند.

اما در اوستا که کم و کاست فرس هخامنشی را جبران کرده به اندازه‌ای واژه‌یمیهن به کار رفته که به خوبی می‌توان مفهوم اون را دریافت با اینکه یکچهارم اوستا به ما رسیده و مابقی در هستیلای اسکندر٬ ‌جانشینان وی٬‌سلوکیان و در تاخت و تاز تازیان٬ در یورش مغولها و تاتارها از میان رفته٬‌باز بیش از بیست بار میهن در اون به جای مانده هست.

میهن در اوستا مَئِثنَ آمده و بسا هم مئثنیا٬ ‌ولی نخستین شکل بیشتر به کار رفته هست.

بنا به قواعدی که داریم و نظایری که در بسیاری از واژه‌های فارسی دردست هست مئثن اوستایی باید در فارسی میهن شود٬‌ چنانکه شده و در ادبیات مابه جا مانده هست.

در فرهنگهای فارسی٬ میهن در برخی به کسر میم و در برخی دیگر به فتح اونیاد شده هست این اختلاف از اونجا برخاسته که در الفبای عرب حروف باصدانیست٬ به جای « ِا» « یا » نوشته‌اند.

میهن باید با یای مجهول تلفظ شود چنانکه « دّاوَِ» اوستایی در فارسیدیو شده و« دّاِنا» دین و « مّئغّ» میغ (ابر) گردیده و جز اون٬‌ اما امروزهامتیاز یای مجهول از معروف در فارسی از میان رفته همه را یای معروف تلفظمی‌کنیم.

چنانکه واو مجهول دُوست و پُوست و خُوی و بُوی و جز اون را از واو
معروف باز نشناخته همه را چون واو معروف به زبان می‌رانیم.

دیگر اینکه «ث» اوستایی که در واژه‌ی مئثن هم دیده می‌شود در فارسیگاهی به ها تبدیل می‌شود چون میثر که در فارسی مهر شده و چیثر که در فارسیچهر گردیده و گاهی به ثا ٍ و سین تغییر می‌یابد چنانکه ُثوُخشُ در فارسیتخشا (کوشا) و ثری که در فارسی سه شده و جز اون و دیگر همه حرفهای اّوا کهدر انجام واژه‌های فرس هخامنشی و اوستایی دیده میشود: چون اُوشتر و اسپّ ودّئنا که گذشت در فارسی اّشتر و اسب و دین شده واو افتاده هست.

بنابراین
مّئثنّ اونچنان که باید در پهلوی و فارسی شده هست.

مّئثن از ریشه‌ی فعل
مّئث درآمده که به معنی جای گزیدن و ماندن هست.

از همین مصدر هست ماندن در
پهلوی و فارسی.

همچنین واژه‌ی مهمان از همین بنیاد هست فعل مّئث خود
جداگانه در اوستا بسیار آمده هست اگر در لهجه‌های گوناگون ایران تحقیقیشود آشکار خواهد شد که از همین بنیاد لغاتی در لهجه‌ها به جا مانده چنانکهدر لهجه‌ی بلوچ متگ به معنی خانه هست

میهن - قسمت دوم


مئثن در سراسر اوستا به کار رفته چه در اون بخشی که یسنا نامیده شده و چه در بخش‌هایی که یشت و وندیداد نامزد گردیده‌اند.

برخیاز نمونه‌هایی را که در اونها این واژه آمده ترجمه می‌کنیم و به جای اونمیهن می‌آوریم تا خود خوانندگان هر معنی مناسب که خواسته باشند به اونبدهند٬ پیش از ترجمه‌ی اون نمونه‌ها باید یادآور شویم که در دین پاک نیاکانما اونچه در جهان نیک و نغز هست از بخشایشهای ایزدی هست و به مفهوم « عاشقمبر همه عالم که همه عالم از اوست» همه در خور ستایش و نیایش اند اینکپاره‌ی ۱۶ از نخستین فصل (=ها) یسنا نوید(ستایش) میدهیم٬ ( و خود اون را) به جای می‌آوریم:

«
از برای این جاها و روستاها و چراخورها و میهن ها و آبخورها و آبها وزمینها و گیاهها و این زمین و اون آسمان و باد پاک؛ از برای ستاره(و) ماه(و) خُر(و) انیران جاودانی و از برای همه‌ی آفریدگان سپند مینو(=خردمقدس)٬ از برای مردان پاک و زنان پاک که ردان پاکی هستند

در پاره‌ی ۱۶ از دومین ها و در پاره‌ی ۱۵ از ششمین ها از یسنا با تفاوتی در افعال پاره‌ی ۱۶ از نخستین ها چنین آمده:

«
این جاها و روستاها و چراخورها و میهن ها و آبخورها را میستاییم.

»

در پاره‌ی ۱۰ از شانزدهمین های یسنا گوید:

«
میستاییم ترا مانند میهن (خودمان) ای سپندارمذ٬ میستاییم ترا٬ ایاهورامزدای پاک از برای میهن از گله‌ی درست برخوردار٬ از مردان درستبرخوردار با (اونچه) درست (و) پاک بنیاد هست تا هر کسی بلند پایه تر در اینمیهن زیست کند چه در تابستان چه در زمستان.

»

در مهر یشت پاره‌ی ۳۸ آمده:

«
زیستگاههای سهمگین زیان یابند.

اون میهن‌هایی که زیستن در اونها نشاید٬ در
اونجاهایی که پیمان‌شکنان و دروغ گویان و کشندگان پارسایان زندگی نمايند.

»

باز در مهر یشت پاره‌ی ۴۴ آمده:

« مهر را میستاییم که میهنش به پهنای زمین در جهان خاکی ساخته شده(میهنی) بزرگ٬ بی آز٬ درخشان٬ فراخ بسیار پناه بخش.

»

باز در پاره‌ی ۵۰ اون آمده:

«
از برای او(مهر) دادار اهورامزدا میهن ساخت بر زبر البرز..........

درخشان در اونجایی که نه شب هست نه تیرگی نه باد سرد٬ نه گرم نه ناخوشیپرگزند٬‌نه آلایش دیو آفریده......

»

در پاره ی ۸۰ از همان یشت گوید:

«
تویی (ای مهر) میهن‌بان٬ تویی نگهدار کسی که دروغ نگوید....» همچنین درپاره‌ی ۱۳۸ اون گوید: « مهر به میهن کسی در آید که از برای وی پیشوای پارساو دانا و فرمانبردار با برسم و باژ ستایش به جای آورد

در فروردین یشت پاره‌ی ۶۷ آمده:

«
فروهرها در پیکار همی جنگند از برای جا و کاشانه شان در اونجایی که ( هریک از اونان) جا و میهن داشت اونچنان که گویی ارتشتار دلیری لوازم جنگبربسته٬ از برای خواسته نیک فراهم شده‌ی خویش در نبرد هست.

»


در وندیداد فرگرد(= فصل) ۴ پاره‌ی ۱ گوید:

«
کسی که به مرد وام دهنده وام برگرداند٬ دزد وام بوُد و راهزن وام دهنده ( به این می ماند) که او چه در روز٬ چه در شب خواسته از میهن (دیگری) ازبرای خویش برگیرد

در فرگرد ۱۹ وندیداد پاره ی ۳۲ از روان نیکوکاران پس از گذشتن از پل چینوت (صراط) و رسیدن به بهشت سخن رفته چنین گوید: « روانهای پارسایان خوشنودگشته به سوی بارگاه زرین اهورامزدا (و) امشاسپندان گرایند به سوی گروقت٬به سوی میهن اهورامزدا٬ به سوی مسهن پاکان دیگر.

»

از این چند پاره که از برای نمونه یاد کردیم به خوبی معنی مئثن پیداست کهمعنایی جز جایگاه و زادگاه و خان و مان و دودمان و سرای و کاشانه وزیستگاه از اون برنمی آید.

در این چند پاره و در هر جایی از اوستا که این
واژه می آید همین معنی برازنده هست اونچه ما امروز از اون در می یابیم درپارینه هم همین را دریافتند در چند هزار سال پیش از این ایرانیان روزگاراناشکانیان و ساسانیان نیز همین معنی را به اون دادند.

میهن - قسمت سوم


اینک ببینیمدر اونروزگاران که در سراسر ایران زمین اوستا کتاب دینی مینوی بوده و موبدان ودانایان بزرگ در کار بودند و به نسبت به وقت نگارش اوستا نزدیک بودند وهنوز واژه‌های اوستا از یادها نرفته بود و دست کم معانی سنتی اونها رامی‌دانستند، مئتهن را به زبان اون وقت که پهلوی بوده چگونه گردانیدند.گزارش(= تفسیر) پهلوی اوستا که اونرا زند خوانند٬ پس از خوداوستا از کهنترین آثار کتبی ایران به شمار هست زیرا این نقل در روزگاراشکانیان آغاز شده٬ شاید در هنگام پادشاهی نخستین بلاش(۵۱ – ۷۸ میلادی) وتا انجام ساسانیان دوام داشت چه در توضیح پاره ی ۴۹ از فرگرد چهارموندیداد از مزدک پسر بامداد که در وقت قباد(۴۹۰ – ۵۳۱ میلادی) خروج کردنام برده شده هست.



در نقل (= زند = تفسیر) پاره‌ی ۱ از فرگرد چهارم٬ وندیداد مئثنّ درپهلوی به مهن mehan گردانیده شده و در توضیح اضافه کرده گردیده: « در پشتگاس»٬ در پشت در پهلوی چنان که در نامه‌ی پهلوی بندهش آمده بمعنی دژ وباره هست یا قعله و حصار بنابراین در پشت گاس یعنی پشتگاه یا پشتیبان وپشت دار و پشتوان و پناهگاه.



در پاره‌ی ۷ از دهمین یسنا به جای مئثن در پهلوی مان و خانک آورده و درنسخه بدل‌های اوستا مهن و خانک نوشته شده هست٬ همچنین در نقل پاره‌ی ۱از شانزدهمین ها از یسنا و در نقل پاره‌ی ۳۲ از فرگرد نوزدهم وندیداد وجز اون واژه‌ی مان دیده می‌شود چنان که میدانیم مان در فارسی به معنی خانهاست٬ معمولا با واژه‌ی خان آورده خان و مان یا خانمان گوییم.



نیریوسنگ دستور نامور پارسیان که در سده‌ی دوازدهم میلادی در سنجان(ازبلاد هند) می‌زیسته در ترجمه‌ی سانسکریت اوستا مئثن را به پراساد گردانیدهو در هر جایی که به مئتهنیا رسیده اون را به مندیر گردانیده هست.



پراساد در سانسکریت به معنی خانه‌ی بزرگ و خرگاه و کوشک(= قصر) هست ومندیر به معنی خانه هست٬‌ امروزه هندوان پرستشگاه برهمنی را مندیر نامند.



از اوستا و پهلوی گذشته باز از میهن پر جاهای دیگر نام و نشانی به جاست.



نظر به معنی اونکه فرمودیم به معنی جایگاه و خان و مان هست٬ بسا از شهرهایایران زمین با اون ترکیب یافته چنانکه امروزه آباد یا آباده در بسیاری ازنامهای مرکب ُقری و محال دیده می شود.

از اون هاست خُمیهن که به فرموده ی
حمزه ی اصفهانی شهری بوده زیبا و شفرمود آمیز در رستاق تمیره در اصفهان٬همای چهر آزاد دختر بهمن اونرا ساخت و اسکندر اونرا ویران کرد٬ کاری به ارزشتاریخی این خبر نداریم همینقدر باید به یادداشت که همای را نویسندگانایرانی و عرب قرون وسطی خُمای هم نوشته اند.



در تاریخ قم که در سال ۳۷۸ تالیف شده نیز خُمیهن نامند.

ابوحنیفه ی دینوری
به طور مفصل از جنگ بهرام گور( ۴۲۰ – ۴۳۸ میلادی) با خاقان ترکها کههیتالها مراد هست سخن داشته می نویسد که چگونه ایرانیان حیله ی جنگی بهکار برده به خیکهای خشک سنگریزه کرده به گردن هفت هزار کره اسب آویختند واونها را به لشگرگاه دشمن رها کردند ار صدای اونها دشمن به هراس افتاد ازپیکار روی برتافتند و این شکست ترکها (هیتالیها) در کشمیهن بود.



ابن خرداد به درجایی از کتابش کشماهن و در جای دیگر کشمیهن یاد کرده میگوید از مرو تا کشمیهن پنج فرسخ هست٬ همچنین یعقوبی کشماهن نوشته هست.



یاقوت در معجم البلدان از دژ کشمیهن نزدیک مرو یاد کرده مینویسد: پیش ازاین سرزمین آباد و پر جمعیت بود ریک اونرا ویران کرد این کشمیهن که ابنخرداد به اون را قریه ی بزرگی تعریف کرده زادبوم قوم کش یا کوشان هست.



فردوسی نیز در شاهنامه چهار بار از کشمیهن یاد کرده یک بار در هنگاملشکرکشی سوفرای مرزبان سیستان در روزگار بلاش ساسانی در نبرد خاقان (پادشاه هیتال) خوشنواز:

به کشمیهن آورد چندان سپاه // که خورشید بر چرخ گُم کرده راهو سه بار در هنگام تاختن بهرام گور بر لشکر خاقان و گرفتار کردنش:

به تدبیر نخجیر کشمیهن هست // که دستور او زشت اهریمن هستدر جای دیگر گوید:

به کشمیهن آمد بهنگام روز // که بر زد سر از کوه گیتی فروزباز گوید:

سپهبد ز کشمیهن آمد به مرو // شد از تاختن باد پایان چو غروباز یاقوت در معجم البلدان از دو شهر دیگر ایران زمین نام می برد که دراونها واژه ی اوستایی مئثن بهتر به جا مانده هست به این معنی که « تهـ » اوستایی به ث تبدیل یافته هست یکی از اون شهرها خشمیٍن هست که یاقوت گمانکرده در خوارزم( خیوه کنونی) باشد و دیگر ارثخمیثن از ترکیب این دو نامپیداست که نخستین خوش نیهن و دومی ارتخشیر یا اردشیر میهن هست.

حمدالله
مستفوی در نزههّ القلوب اردخشمیثن یاد کرده هست.

ارثخمیثن نیز در خوارزم
است٬ همان سرزمینی که در روزگاران بسیار کهن زیستگاه ایرانیان بود.

یاقوت
خود شهر ارثخمیثن را یکسال واندی پیش از تاخت و تاز تتار به خوارزم در ماهشوال ۶۱۶ هجری دیده و اون را شهری بر بالای ولایت خوارزم دانسته مینویسد:

«
شهریست آباد بازار بسیار و نعمت فراوان دارد.

آبادتر و پرجمعیت تر از
نصیبین هست از ارثخمیثن تا جرجانیه پایتخت خوارزم سه روز راه هست.

من به
اونجا از ناحیه ی مرو رسیدم پس از اونکه در راه به سرمای سخت دچار شدیم ورود جیحون٬ بر کشتی که من در اون بودم از یخ فشرده شده بود اونچنان که نزدیکبود من و همراهانم جان بسپاریم تا اینکه خداوند گشایشی بخشید و به خشکیرسیدیم برف و سرما به اندازه ای سخت بود که به زبان نیاید

یاقوت ده فرد شعر که به یادگار بر دیوار کاروانسرای ارثخمیثن نوشته نیز درمعجم البلدان یاد کرده هست.

در کتاب حدودالعالم که به سال
۳۷۲ هجری نوشتهشده در سخن از سرزمینهای فراردوان(ماورالنهر) در جز شهرهای خوارزممینویسد:

«
خشمیثن شهرکیست جای بازرگانان و خواسته بسیار هست

همچنین خُرمیثن (= خورشید میهن) نام قریه ایست در بخارا نزدیک قریه یافشنه چنانکه ابن خلکان می نویسد عبالله پدر ابن سینا در خرمیثن دختری رانامزد به ستاره از اهالی قریه ی افشنه به همسری برگزید از این زن شیخابوعلی سینا متولد شد.

کهن واژه میهن - قسمت آخر


دیگر از نام شهرهای ایران که به شکلپهلوی و فارسی به ما رسیده میهنه هست در حدود العالم گوید:

«
میهنه شهرکیستاز حدود باورد و اندر میان بیابان نهاده در خراسان.

میهنه در حدود باورد یاابیوردزاد و بوم عارف ابوسعید معروف هست


کتاب اسرارالتوحید که درحدود ۵۹۹ هجری در مقامات الشیخ ابی سعید تالیف شده٬ نویسنده ی اون محمد بن المنورالمیهنی از همانجا ست.



این چنده فقره از نامهای شهرهای ایران از برای نمونهو رواج واژه ی مــــیهن هست در پارینه٬ ‌یقین داریم در تحقیق بیشتر٬ بیشتر باینگونه نامها برخواهیم خورد و بسا در نامهای محال کنونی ایران٬ با کما بیش تحریف واژهی میهن را خواهیم یافت.



اما میهن در ادبیات ما: لغت فرس اسدی کهکهنترین فرهنگ هست میهن را چنین یاد کرده:

« خانمان و وطن و زاد و خویش وگروهی گویند اهل بیت بود

عنصری گوید:

به دل فرمود اگر جنگجوییکنم به پیکار او سُرخ رویی کنمبگرینـد مـرد و ده و میــــهنم کی بی سرببینند خسته تنـمدر نسخه بدل های فرس اسدی آمده:

«
میهن خان ومان و وطن بود: میهن جای باشد و خان و مان و زاد و بوم و خویش؛ میهن خان و مان وجای زاد بوم

پس از لغت اسدی فرهنگ جهانگیری در خور یاد کردن هست دراین فرهنگ آمده میهن با اول مفتوح خانه را گویند حکیم فردوسی راست:

زبـهر یـکـی یـار گـم بـوده را بـرانـداختیـم میـهن و دوده راحکیم اسدیراست:

چو آمد بر میهن و خان خویش ببردش به صد لابه مهمان خویشدر فرهنگهای دیگر چون فرهنگ سروری و برهان قاطع و برهان جامع و انجمنآرا واژه ی میهن به معنی خان و مان و جای آرامگاه و بگاه و زادگاه و زاد و بوم هست.



اما معانی دیگر که اضافه کرده اند بنیادی ندارد٬ چون بیشتر فرهنگ نویسان ماکم مایه بودند و راهی به رسیدن ریشه و بن لغتی نداشتند٬ در هر جا از اشعار گذشتگانکه لغتی یافتند به حدس معنایی از برای اون ساختند و بسا این حدسها به مفهوم کلمه بامفهوم جمله و کلام ربطی ندارد.



در فرهنگهای متاخر که نام بردیم از شمسفخری درباره ی واژه ی میهن این شعر به گواه آورده شده:

جهانیان را یکذره از عنایت تو به از هزار عقار و قبیله و میهنشمس فخری نویسنده یمعیار جمالی در نیمه قرن هفتم هجری قمری می زیسته.

اغلب اشعار سست خود را شاهد لغتبی نام و نشانی آورده اونچنان که گواه معتبری نیست٬ اما در مورد میهن اعتبار او رانویسندگان دیگر ضمانت کرده اند
.



در شاهنامه چهار بار به واژه میهن برمیخوریم٬ یکی همان هست که در فرهنگ جهانگیری به گواه آورده شده به سه تای دیگر شاین هست:

اگر دورم از میهن و جای خویش مرا یار ایزد بهر کار بیشدر جای دیگر گوید:

که شاه جهان هست مهمان تو بدین بینوا میهن ومان تو
باز در جای دیگر گوید:
که چون توبرین جای مهمان رسد بدینبینوا میهن و مان رسدفرمودیم در لغت فرس اسدی میهن به معنی خانمان و وطنگرفته شده.

شاید همین معنی سبب شده باشد که در چند سال پیش ازین میهن را به جای وطنبرگزیده باشند٬ اما چنانکه می دانیم خود کلمه ی وطن اصلا معنی پاتری
Patric فرانسهنداشت.

در همین چند سال اخیر به این معنی گرفته شده هست.

دایره ی مفهوم اون مانندمیهن بسیار تنگتر از مفهوم کنونی اون هست.

تاج العروس مینویسد
:

وطن منزلالاقامهّ من الانسان و مربط البقر و الغنم؛ یعنی وطن جایگاه امتان و آخور گاو وگوسفند هست؛ وطن یعنی جای دادن همچنین زمخشری در مقدمهّ الادب مینویسد: موطن جایآمدن٬ وطن ربع٬ ‌منزل٬ ‌اوطن المکان وطن گرفت جای را٬‌ مقیم شد به جای؛ وطن البلد٬وطن ساخت شهر را و غیره.

به قاموسی که رجوع کنیم همین معنی را خواهیم دید و جز ازاین معنی دیگر ندارد
.



در قراون هم که یکبار مواطن جمع موطن در سوره یتوبه در آیه ی ۲۵ آمده به همین معنی هست.

این لغت را که نویسندگان ایرانی در نظم ونثر فارسی به کار برده اند نیز به معنی خان و مان و سرای گرفته اند٬ چنان که ناصرخسرو در نکوهش دهر گوید
:

روز و شب را دهر حبلی ساخته هست کشت خواهدمان بدینپیسه رســـنخویشتـن دار ای جوان زین پیـر دهـر تات نفـریبـد به غـدر اینپیــــر زنمـن نـدیـدم گـنـده پیــری ایـن چنیــــن مرگ ریـس؛ شـر بـاف ومکر تـننـیـسـتـش کـار ای بـرادر روز و شـب جز که خالی کردن از شویان وطنبی شک روزی که سعدی می سروده:

خوشـا تفـرج نــوروز خامه درشیـراز کـه برکند دل مرد مسافر از وطنـشهرگز در اندیشه ی وی معنیساختگی امروزه ی وطن نمی گذشت٬ در زبانهای اروپاییها نیز لغاتی که از برای مفهومکنونی وطن دارند اصلا چنین وسعتی نداشتند:

پاتری در زبان فرانسه ازلاتینی پاتریه آمده که از کلمه پاتر (پدر) گرفته شده هست؛ یعنی دودمان پدریفاترلاند آلمانی و ماثرلند انگلیسی ناگریز از روی پاتریه لاتینی و متروپولیس (شهرمادری) یونانی ساخته شده اند؛ مفهوم اصلی پاتریه و متروپولیس اونهمه وسعت نداشته کهبه سراسر مرز و بومی اطلاق شود.



چون چنین هست ما هم می توانیم سراسرایران را خانه ی بزرگ مشترک دانسته میهن خودمان بدانیم یا دودمان پدران و مادران وکاشانه نیاکان.

بی فرمودگو به لغت وطن که به معنی آغل و آخور هست برتری دارد زندهکردن اینگونه واژه های کهن سال که در طی هزاران سال در جز نماز و سرود های مینوی درسر زبانهای نیاکان دلیر و پارسای ما بوده مایه ی خشنودی مزدا و روان جاودانی ایراناست
.

چه نیکوست کاربرد واژه زیبای میهن به جای وطن


4:

در معناي «كتاب» تعاريف مختلفي ارائه شده هست .

در اين مقاله منظور از كتاب رسانه اي گروهي هست كه مطالب اون قابل انتقال بوده و در هر وقت و مكاني قابل بازيابي باشد .

بنابراين عنوان «كتاب» بر انواع پوست نوشته ها ، لوح ها و طومارها اطلاق مي شود و كتاب هايي كه امروزه از كاغذ تهيه مي شوند يكي از انواع «كتاب» مي باشد .

* * *

دگرگوني هاي سياسي ، جنگ ها ، هجوم ها و غارت هائي كه در طول تاريخ بر ايران وارد شده ، مدارك و آثار بسياري در زمينه علم و دانش ايرانيان را از بين برده هست .ايران در دوران مختلف مورد هجوم اقوام بيگانه برنامه گرفته هست .

جنگ هائي در اين كشور رخ داده كه گاه به ايشانراني كامل چندين شهر انجاميده هست .

عموماً مهاجمين از نظر علم و دانش در سطح بسيار پائين تري از ايرانيان برنامه داشتند . اونان به دليل ناآگاهي نسبت به ارزش علم و كتابت يا نگرش خاصي كه درباره كتب و نوشته هاي ايرانيان داشتند ، در فكر نگهداري و حفظ اين آثار نبودند .


براي شناخت وضعيت كتابخانه در جامعه ايران باستان تا دوره ساسانيان ، می بایست به تحليل و بررسي برخي مستندات و مدارك تاريخي پرداخته شود .

بر پايه مدارك موجود ، ايرانيان از گذشته هاي بسيار دور به علم و كتابت توجه داشته اند .

آثار باقي مانده از قرون گذشته ، نشان از تلاش ايرانيان در كسب علم و دانش دارد .

الواح گلين و سنگ نبشته ها از جمله آثار گرانبهايي هست كه بر اين امر صحه مي گذارند .

پادشاهان ايران عموماًَ سعي مي كردند آثاري مكتوب و منقوش از حدود قلمرو ، ايده ها ، سياستها ، فتوحات و … خود را بر سنگها ، صخره ها ، الواح ، سكه ها ، پوست و ساير لوازم ثبت و به نسل هاي بعد منتقل كنند . ايران شناسان و باستان شناسان به اتكاء آثار مكشوفه ، معتقدند ايرانيان از قرون بسيار دور از خط و كتابت بهره مي برده اند .

گيرشمن باستان شناس فرانسايشان از خط «عيلامي مقدم» متعلق به تمدن شوش در قرنهاي پيش از 3000 قبل از ميلاد مسيح ياد مي كند .

ايشان از كتيبه اي ايلامي سخن به ميان مي آورد كه مربوط به ربع اول هزارة سوم ق.م.است .

دياكونوف معتقد هست در قرن هفتم قبل از ميلاد ، مادها داراي خط و كتابت بوده اند و خط مادها هماني هست كه امروزه «خط باستاني پارسي» ناميده مي شود .

در دورة هخامنشيان ، ايران مركز مهم تبادل افكار و آراء علمي در خاور ميانه بود و دربار شاهنشاهي به دليل ارزشي كه براي دانشمندان قائل مي شد ، گاهي اونان را به اقامت اجباري در دربار وادار مي كرد .

برخي مؤرخين معتقدند در دربار پادشاهان هخامنشي فرامين به پارسي باستان صادر مي شدند اما دبير فرمان را به زبان آرامي ترجمه مي كرد و بر رايشان پاپيروس مي نوشت سپس منشي ديگري اون را به زبان عيلامي ترجمه كرده بر رايشان لوح مي نوشت .

هزاران لوح كشف شده در تخت جمشيد نيز دال بر اهميت كتابت در ايران باستان هست .

اين لوح ها اسناد هزينه از جمله صورت حسابهاي صنعتگران و كارگران تخت جمشيد بودند .
علاوه بر اين ، وجود بانكداري در دورة هخامنشيان مورد تأكيد گيرشمن هست .

ايشان اعتقاد دارد حتي بانكداري خصوصي براي اولينبار در اين دوره به وجود آمد و مدارك اين بانكها نيز بدست آمده هست .

تأسيس چاپارخانه ، توسعة راه ها و ساخت كشتي هائي با ظرفيت 100 تا 200 تن و با سرعت 60 تا 80 ميل دريائي در روز حكايت از دانش گسترده ايرانيان در دورة هخامنشي داشته هست .

فعاليت هاي نجومي ايرانيان باستان نيز مورد توجه محققين برنامه گرفته هست .

اين امور نمي توانست بدون وجود آثار مكتوب و مدون علمي انجام پذيرد .

پادشاهان ايران داراي دبيران و نايشانسندگاني بودند كه حوادث و رايشاندادها را به دقت ثبت و ضبط مي كردند .

پادشاهان ساساني ، در كاخ هاي سلطنتي بايگاني مخصوص ايجاد كرده بودند كه اسناد و مدارك دولتي و شرح رايشاندادهاي كشور در اونجا نگهداري مي شد . لوكونين رئيس بخش خاوري موزة دولتي ارميتاژ در اتحاد جماهير شورايشان سابق ، از نتايج كاوش هاي باستان شناسان اروپائي در شهر «دورا ـ اروپوس» يكي از شهرها و پايگاه هاي نظامي روميان ياد مي كند كه طي اون نوشته هاي بسياري به زبان هاي يوناني ، سامي و ايراني كشف شد .

برخي از اين پوست نوشته ها به وسيلة دبيران ساساني كه همراه سپاهيان بودند ، نگارش يافته بود .

بر پايه اين نوشته ها سپاهيان ساساني از سال 256 تا 262 ميلادي در اين شهر سكونت داشتند . اين پوست نوشته ها همينطور نشان از اين دارند كه اسامي مسئولين دولتي مانند خزانه دارها ، محافظين و مسئولين قضائي و حتي ميزان جيرة افراد با قيد نام اونها در دفاتر مخصوص ثبت مي شد .

جهشياري در كتابي كه در قرن چهارم هجري تأليف كرده درباره اعتبار دبيران و نايشانسندگان در ايران باستان مي نايشانسد به دستور پادشاه ، نايشانسندگان جوان پس از آزمايش هاي مختلف در دربار به خدمت مشغول مي شدند .

نايشانسندگان و دبيران بر ديگران مقدم مي شدند و به هنگام اعزام قشون نيز فرمانده قشون موظف به مشورت با نايشانسنده و دبير اعزامي در توقف و عزيمت بود .

در دورة ساسانيان شهرها ، توليدات كشاورزي ، سدسازي ، كانال كشي و ديگر مظاهر تمدن اون روز رشد فراواني يافت .

اين ترقي بدون آثار مكتوب و هستفاده از متخصصيني كه به علوم روز آشنائي و تسلط داشتند ، امكان پذير نبوده هست .

شاپور اول پس از پيروزي بر روميان و به اسارت در آوردن امپراتور روم ، فرمان داد تا اين حادثة بزرگ را بر سنگي ثبت كنند .

او با سپاس از «ايزدان بزرگ» ، هدايائي به عنوان سپاسگزاري و شكر به آتشكده ها تقديم كرد .

در اين سنگ نوشته از زبان شاپور اول آمده هست : «همة اين هدايا در فهرستهاي نظامي دولت ثبت گرديد»1 .

جرجي زيدان مورخ شهير عرب دربارة علوم ، كتاب و كتابخانه ها و اهتمام ايرانيان به ترجمه كتب در دورة پيش از اسلام معتقد هست اسكندر بخشي از كتب ايرانيان را به آتش كشيد و برخي را براي ترجمه به اسكندريه فرستاد .

ايشان با اشاره به سردابي كه در اوايل قرن چهارم هجري در محال جي از نواحي فارس كشف شد معتقد هست به دستور تهمورث پادشاه ايران علوم روز در اين كتاب هاي پيدا شده در اين سرداب ثبت شده بود .

اين علوم را به زبان پهلايشان رايشان پوست درخت نوشته بودند .

كريستن سن توضيح داده هست كه در اواسط قرن پنجم ميلادي ، شعرا و دانشمندان ايراني به نگارش حوادث زندگي شاهان قديم پرداختند و مطالب تازه اي بر اونچه مكتوب بود ، اضافه کردند .

نتيجة كار ، كتاب بزرگي به نام «خْوتَاي نامگ» در تاريخ پادشاهان از اولينپادشاه تا دورة مؤلفين بود .

خْوتَك نامگ پس از سقوط ساسانيان بارها به عربي ترجمه شد و همين ترجمه ها مورد هستفاده مؤرخين مسلمان در نگارش تاريخ ايران شد .


ابن مقفع از جمله مترجمين اين كتاب به عربي هست .

بارتلمه در كتـاب «زن در حقوق ساسانـي» از چند كتـاب نام برده هست .

دينكرت از جملة اين كتابـها هست كه به زبـان پهلـايشان نوشته شده و مجموعه اي از احاديث و روايات و تفاسير زرتشتي بود .

از كتاب ديگري به نام «شايست نه شايست» ـ به زبان پهلايشان ـ نام برده شده كه در موضوعات اخلاقي نوشته شده بود .

كتاب «ماديگان هزار دادستان» كتاب ديگري هست كه بارتلمه از اون ياد كرده هست .

اين كتاب را حقوقداني از دورة ساساني تأليف كرد و شامل احكام حقوقي هست كـه در دادگاه هـا صـادر شـده بودند .

در اين كتـاب ، قـوانين ازدواج ، تعـدد زوجات ، ارث ، وام ، مسائل حقوقـي شركت ها ، بخشش و واگذاري و ديگر امور حقوقي در ايران باستان گنجانيده شده هست .

ايشان نكته اي در خصوص زنان در امپراتوري ساساني مي نايشانسد كه تأمل برانگيز هست .

با هستناد به گزارشي از كتاب «ماديگان هزار دادستان» نقل مي كند روزي پنج زن از قاضي سؤالاتي حقوقي پيرامون «ضمانت» و «اهليت» پرسيدند .

قاضي به پرسش ها جواب داد اما آخرين سؤال را نتوانست جواب دهد .

يكي از زنان پس از تأخير قاضي در جواب فرمود : «استاد بيهوده بمغز خود فشار نيآوريد و بآساني بگوئيد نميدانم ! و ضمناً ميتوانيد جواب اين سؤال را در فلان كتاب بيابيد .»2 اونچه بارتلمه نقل كرده ،ميتواند دال بر كتب موجود در جامعه باشد چندانكه زنان نيز مي توانستند به اين كتب دسترسي داشته باشند .

از ديگر كتب دورة ساساني مي توان به كتاب «آرداايشانراف نامه» اشاره كرد كه به زبان پهلايشان نوشته شده و حدود 8800 كلمه دارد .

كتابها و جزوات ديگري از دوره ساساني و قبل از اون نام برده شده كه برخي از اونها عبارتند از : اياتگارِ زريران كه دربارة جنگ ميان گشتاسب و ارجاسب توراني و زرير و پسرش بستور هست .

برخي تأليف اين كتاب را در پانصد سال سپس ميلاد دانسته اند .

كتاب زند (تفسيري هست بر كتاب اوستا) ، دامداد ، چهرداد ، مينوگ خرت ، داتستان دينيگ ، مختارات زات اسپرم ، همن يشت ، درخت آسوريگ ، بند هِشْن ، جاماسپ نامگ ‎، السكيسران (السكسيكين) كه كتابي هست دربارة تاريخ ايران باستان ، البنكش ، رُتْستَخم اُسپنديات ، دارا و بت زرين‎ ، دينكرت (دينكرد) ، كتاب الملك كي لهراسف ، تاج نامه ، شهرستانهاي ايران - كه نام شهرهاي ايران و چگونگي شكل گيري اين شهرها را با ذكر نام بنيان گزاران شهرها آورده هست - كارنامك (كارنامة اردشير پاپكان) ، نامة تنْسر كه ابن مقفع اون را به عربي ترجمه كرد و در سال 607 هجري نيز محمد بن حسن بن اسفنديار اونرا از عربي به فارسي برگرداند ، هفت كتاب از ماني كه عبارتند از : شاپورگان كه ماني اون را به شاپور پادشاه ساساني تقديم كرد ، انجيل زنده ، گنج زندگي ، پراگماتيا يا رساله ، كتاب اسرار ، كتاب عظيم و نامه ها .

درمنـابع تاريخـي از كتابخـانه اي در مـرو يـاد شده هست كه در زمـان عقب نشيني يـزدگرد آخرين پادشاه ساساني ، به اونجا منتقل شده بود .

بارتلمه با اعتقاد به اينكه ايرانيان پيشتاز نهضت ترجمه بودند ، مي نايشانسد كتب مختلف فلاسفه و دانشمندان يوناني كه به فرمان خسرو انوشيروان به زبان فارسي ميانه (زبان رسمي دورة ساساني) ترجمه شدند ، پايه پيشرفت علمي را در اسپانياي مسلمان به وجود آوردند زيرا پس از سقوط ساسانيان ، اين كتب به زبان عربي ترجمه شده ، با راه يابي ترجمة اونها به اسپانيا ، ملل مغرب زمين با اين انديشه ها آشنايي پيدا كرده و موجب رشد و شكوفايي علوم شدند .

نهضت ترجمه بدون وجود محل هاي خاصي براي نگهداري كتب ، ناممكن مي نمايد .

اين محلها احتمالاً تابع نظم خاصي براي نگهداري و دسته بندي كتب بودند .

يكي از مراكز علمي ايرانيان ، دانشگاه گندي شاپور بود .

در اين مركز علمي علاوه بر دانشمندان ايراني ، دانشمندان يوناني نيز حضور داشتند كه كتب يوناني را به فارسي ترجمه مي كردند .

حتي برخي از اعراب‌ شبه جزيره حجاز ، در گندي شاپور به آموختن طب پرداختند .

از جمله حارث بن كلده از قبيلة بني ثقيف و از امت طايف ، پس از آموختن طب در اين مركز به طايف برگشت و به كار طبابت پرداخت .

از اونجا كه ايشان در دوران پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم زندگي مي كرد ، پيامبر بيماراني را براي معالجه نزد ايشان مي فرستاد .

استيپچايشانچ به وجود كتابخانه هاي ساوقت يافته در دوران ساسانيان اشاره مي كند كه در اونها هستنساخ و ترجمة كتب صورت مي گرفت : «در دربار آخرين سلسلة فرمانرواي ايران ، ساسانيان ، ادب و هنر و علم در سطح بسيار بالايي شكوفا شد و كتابخانه هاي ساوقت يافته اي وجود داشت كه در اونها نسخه هاي كهن رونايشانسي و ترجمه مي شدند .

بدين ترتيب ، در وقتي كه ميراث يوناني ـ رومي در اروپاي غربي و حتي مدت وقتي در بيزانس روزگار دشواري را از سر مي گذراند ، ايران پناهگاه امن و زمينة مناسبي براي فعاليت شاعران و دانشمندان بود ؛ براي نمونه ، فلاسفة نوافلاطوني كه ، پس از تعطيل آكادمي در سال 529 م به فرمان امپراتور يوستينيانوس ، ناچار به ترك آتن شدند ، به ايران پناه بردند .

.

.

.

مسلمانان ، به دنبال فتح ايران در سال 637 م ، با كتابهاي فراوان و شمار زيادي دانشمند و شاعر و افراد تأثير پذيرفته از فرهنگ باستان و از همه مهمتر با تشكيلات آمادة فعاليت نظام مند علمي و فرهنگي (كتابخانه ها ، مراكز اسناد و آكادميها) رو به رو شدند…»3

كتب ايرانيان و مورخين مسلمان يكي از نكات قابل بررسي و تأمل برانگيز ، نگارش تاريخ ايران باستان و حوادث دوران پادشاهان ايران پس از سقوط ساسانيان ، به دست مؤرخين مسلمان هست .

در كتب اين مؤرخين ، مطالب و تفاسير متعدد و مفصل و گاه با ذكر جزئيات اون دوره ، آمده هست .

طبري ، يعقوبي و ديگر مورخين مسلمان چگونه توانستند اين اطلاعات را گردآوري نمايند ؟ مورخيني كه هيچگاه در اون دوره زندگي نكردند ، چگونه قادر بودند با ذكر مشخصات پادشاهان ، تاريخ و حوادث دورة حكمراني اونان را ثبت نمايند ؟ آيا تنها از منابع يوناني بهره برده بودند ؟ در اين صورت آيا واقعاً اين منابع داراي چنين محتوائي بودند ؟ اين دسته از مورخين از كتب تأليف شده به وسيلة ايرانيان در پيش از اسلام ، هستفاده كردند .

اين كتب مي توانست مستقيماً مورد هستفاده برنامه گيرند يا پس از ترجمه به عربي قابل هستفاده باشند .

از جمله ، ابن واضح يعقوبي در كتاب تاريخ يعقوبي ، حمزة اصفهاني در كتاب سني ملوك الارض و الانبياء ، مقدسي در كتاب البداء و التاريخ ، ابوريحان بيروني در آثار الباقيه ، ثعالبي در غرر اخبار ملوك الفرس به تاريخ پادشاهان ايراني و آداب و اخلاق ايرانيان اشاراتي كرده اند كه نمي توانسته اند بدون هستفاده از نوشته هاي ايرانيان قبل از اسلام ، به چنين كاري اقدام كنند .

نلدكه معتقد هست طبري تاريخ بزرگ خود را با هستفاده از «خداي نامه» نوشته هست .جاحظ در كتاب الحيوان ابرنامه مي كند كه از كتب و نوشته هاي اخلاقي ايرانيان در تأليف خود سود برده هست .
اما اينكه چرا نام اون منابع ذكر نشده مي تواند چندين دليل داشته باشد .

رسميت يافتن زبان عربي به عنوان زبان علمي و رسمي ، بي نيازي از متن اصلي به دليل ترجمة اون به عربي ، بي اعتنائي به حفظ آثار منسوب به پادشاهان و سهل انگاري در حفظ كتب ايران باستان مي تواند از جملة اين دلايل باشد .

نتيجه گيري ايرانيان از گذشته هاي بسيار دور به ارزش علم و كتابت پي برده بودند و متناسب با عصر خايشانش بيشترين تلاش را در ثبت وقايع و حوادث داشتند .

محدوديت ابزارهاي نگارش و احياناً كمبود اونها ، موجب مي شد كه عموماً از اطلاعات ضبط شده تنها يك نسخه وجود داشته باشد .

همين امر يكي از شرایط مهم نابود شدن آثار مكتوب ايرانيان بوده هست .

وقتي جنگ ، انقلاب يا درگيري رخ مي داد و اين نوشته ها صدمه مي ديدند و از بين مي رفتند ، ديگر امكان بازنايشانسي اونها وجود نداشت .

ترجمة كتب در سطحي وسيع از ديگر كارهاي مهم ايرانيان در عهد باستان بوده هست .

بعدها اين امكان بوجود آمد كه از كتب ، نسخه برداري شود و تعداد اونها فزوني يابد .

سابقة هستنساخ كتاب و مراجعه به خزانه براي مطالعة كتابها به دوران شاپور پسر اردشير (مرگ در سال 272 قبل از ميلاد) بر مي گردد .

در كتابخانه ها معمولاً امكانات و لوازم هستنساخ و ترجمة كتب وجود داشت و در اختيار دانشمندان و مراجعه كنندگان برنامه داده مي شد .

كتب تأليفي يا ترجمه شده مانند اسناد و مدارك دولتي در خزانه اي وابسته به حكومت نگهداري مي شدند .

اين خزانه ها در واقع كتابخانه هائي بودند كه در اختيار دولت برنامه داشتند .

علاوه بر اينكه اين كتب به دولت ارزش و اعتبار خاصي از نظر علم اندوزي مي داد ، به دليل اهميت حفظ كتب ، دولت حفاظت و نگهداري از اونها را بر عهده مي گرفت .

در واقع پيش از اونكه هستفادة عمومي از كتب مورد توجه برنامه گيرد ، دولت خود را موظف به حفاظت از كتب مي ديد تا نسخه هاي منحصر بفرد از بين نروند .

در اون دوره ، جمع آوري كتب از هر جاي ممكن و حفاظت از اونها ، محور فعاليت ها بود و توجه به نيازهاي مراجعه كنندگان به دليل عدم گسترش سواد در بين امت و ديگر واقعيات خاص وقتي و مكاني ، از اهداف اوليه تشكيل كتابخانه ها نبوده هست .

كتب جمع آوري شده در موضوعات گوناگون فرهنگي و علمي روز مانند فلسفه ، طب ، ستاره شناسي ، هواشناسي ، شعر ، ادبيات ، حقوق ، تاريخ و دين بود .

از اونجا كه عموم امت امكان سواد آموزي را نداشتند ، نمي توانستند از اين مخازن هستفاده كنند .

به همين دليل مراجعه كنندگان به خزانه هاي كتاب ، دانشمندان ، علماء و معدود افراد باسواد ديگر بودند كه به دليل داشتن سواد و علم ، موقعيت ممتاز اجتماعي داشتند .



منابع:
1-تمدن ايران ساساني.ص96 2- زن در حقوق ساساني.ص16 3- كتاب در پايشانة تاريخ.ص272 منابع 1- ابرامي،هوشنگ.شناختي از دانش شناسي.به كوشش دكتر رحمت الله فتاحي.چاپ سوم.تهران:نشر كتابدار،1379.

2- الجاحظ.كتاب الحيوان.الجزءالاول.بتحقيق و شرح عبدالسلام محمد هارون.بيروت:دارالجيل.

3- الجهشياري،ابوعبدالله محمد بن عبدوس.كتاب الوزراء و الكتاب.با تحقيقات:مصطفي السقا و ديگران.ترجمه ابوالفضل طباطبائي.

4- هستيپچايشانچ،الكساندر.كتاب در پايشانة تاريخ.مترجمان حميد رضا آژيرو حميد رضا شيخي.مشهد مقدس: آستان قدس رضايشان،بنياد پژوهشهاي اسلامي،1373.

5- بارتلمه،كريستيان.زن در حقوق ساساني.ترجمه و ملحقات از ناصرالدين صاحب الوقتي.[تهران]:عطائي،1337.

6- براون،ادوارد.طب اسلامي.ترجمة مسعود رجب نيا.تهران:بنگاه ترجمه و نشر كتاب،1337.

7- پيگولوسكايا،ن.شهرهاي ايران در روزگار پارتيان و ساسانيان.ترجمة عنايت الله رضا.[تهران]:شركت انتشارات علمي و فرهنگي،1367.

8- پوئش،هانري شارل.آئين مانايشان.

ترجمة جواد محيي.تاريخ تمدن ايران.با مقدمه بقلم هانري ماسه و رنه گروسه.[تهران]:گوتمبرگ 9- دياكونوف،ا.م.تاريخ ماد.ترجمة كريم كشاورز.[تهران]:شركت انتشارات علمي و فرهنگي،1371.

10- زيدان،جرجي.تاريخ تمدن اسلام.جلد سوم.ترجمة علي جواهركلام.[تهران]:اميركبير،1333.

11- سن،كريستن.كيانيان.ترجمة ذبيح الله صفا.تهران:بنگاه ترجمه و نشر كتاب،1343.

12- گيرشمن.ايران از آغاز تا اسلام.ترجمة محمد معين.تهران:شركت انتشارات علمي و فرهنگي،1374.

13- لوكونين،ولاديمير گريگورايشانچ.تمدن ايران ساساني.ترجمة عنايت الله رضا.تهران:شركت انتشارات علمي و فرهنگي،1372.

14- ليوزا،ژ.في.دانش يونان در ايران دوره هخامنشي.ترجمة جواد محيي.

تاريخ تمدن ايران.با مقدمه بقلم هانري ماسه و رنه گروسه.[تهران]: گوتمبرگ 15- محمدي،محمد.فرهنگ ايراني پيش از اسلام و آثار اون در تمدن اسلامي و ادبيات عرب.تهران:توس،1374.

16- مسعودي،ابوالحسن علي بن حسين.مروج الذهب و معادن الجوهر.جلد اول.ترجمة ابوالقاسم پاينده.تهران.بنگاه ترجمه و نشر كتاب،[1356].

17- يارشاطر،احسان و ديگران.تاريخ ايران.جلد سوم.قسمت اول:از سلوكيان تا فروپاشي دولت ساسانيان.گردآورنده جي.آ.بايشانل.ترجمه حسن انوشه.تهران: اميركبير،1368
.



70 out of 100 based on 40 user ratings 190 reviews

@