خاطرات سربازي


خاطرات سربازي



خاطرات سربازي
خاطرات سربازيسلام دوستان هر کي يکي از خاطرات سربازيشو برامون بنويسه

از اینجا شروع میکنم که هر سه ماه یکبار اماده باش میزنن تو پادگان یعنی باید با تجهیزات کامل مثلا اسلحه ،خشاب سرنیزه قمقمک و..............یه جای بخصوص مستقر بشی ویه مقام بالا بیاد واز یگان وسربازها بازدید کنه
همه اماده شدیم اول جلو گروهان فرمانده وسرگرد بازیدی انجام میدادن و یاد اوری میکردن بعدمیرفتیم
مستقر میشدیم خلاصه باید جیبهامون خالی خالی باشه موقع بازدیدما هم نمیدونستیم اینطوریه
همه روبخط کردن و یکی یکی گشتنو وکتک میزدند
من نفر پنجم بودم خیلی سخت بود سوال میپرسیدن میخواستن امادگی مارو بدونن
امادگی ما هم الحمدالله صفر بود
اولی رو گشتن یه بسته سیگار وقرص ترامادول همراش بود گفتن این چیه گفت مسکن سرما خوردم همه رو ازش گرفتنو دوسیلی خورد
دومی رو گشتن فندک وچاقو همراهش بود
سومی یه دستمال بلند به قول کرمانشاهی ها چپی همونی که گردن بسیجی هاست توجیبش بود پف کرده بود درش اوردن گفتن این چیه دیگه گفت سرما خوردم دماغمو پاک میکنم دسماله دومتر بود زدم زیر خنده گفتن مرض نخند
نفر چهارم 10تا خودکار تو جیبش بود همه رو دزدیده بود سرگرد گفت میخوای به چند نفر امضا بدی 10 تا خودکار اوردی منم دوباره زدم زیر خنده بازم گفتن مرض نخند
خلاصه نوبت من شد واویلا واویلا
از جیبم بی خبر بودم
واویلا موبایلمو گرفتن موبایل هم در پادگان جرمه جریمه داره
منو زد باسیلی اشکم دراومد گفت الان بخند به منشی گفت برگه بازداشتشو بنویس اونم اماده داشت فقط اسممو نوشت 2روز واسم نوشتن
باورتون نمیشه اینقد با بچه ها دوست بودم همه گفتن نه بیخیالش بشین بچه خوبیه نفرستینش اما از بچه ها اصرار از اونا انکار اخری امضاشد
ورفتم بازداشتگاه دوروز اونجا بودم خیلی مودب ونماز خون بودم تو پادگان وهستم سرگرد وفرمانده مون باورشون نمیشد من بازداشتگاه برم من مسئول جمع کردن سربازها بودم ببرمشون مسجد اما اون دوروز بچه ها گفتن نبودی نرفتیم مسجد هرچی تهدید کردن اگه نیاین اضافه خدمت میزنیم بازم نرفتیم تا وقتی که بیای بیرون
سرگرد گفت حسینی عمدا فرستادمت تا توزندگیت خلاف نکنیامروز بچه هارو بیاری مسجد این دوروز نیومدن من هم احترام گذاشتم با خنده ای که همیشه به لب دارم گفتم چشم جناب سرگرد
اون روز همه باهم بخاطر من والبته بخاطر ثوابش اومدن مسجد،مسجد جانشدبشینیم خود سرگردخوشحال بود اما به روی خودش نمیاورد دوروز تشویقی مرخصی برام امضا کرد
خیلی خوشحال بودم وقتی از بازداشتگاه ازاد شدم همه بوسم کردن سرگرد زیر چشمی منو نگاه میکرد واز اشتباهش ناراحت بودکه منو اونجا انداخته بود
منم بازداشتگاه بودم اصلا وقتش نمیگذشت انگار یه سال اونجا بودم اما تجربه خوبی بود واسه دفعات بعدم
خلاصه خیلی زیبابود وخاطره خوبی بود واسم
ببخشید زیاد نوشتم امیدوارم اما همون خنده ای که به لبتون اومد واسه من کافیه تا یه خاطره ای دیگه یا حق



مرداني كه حلقه ازدواجشان را دستشان نمي‌كنند ...

1:

خیلی خاطره زیبا و جالبی بود
امیدوارم همیشه تو زندگیت پر از لبخند باشی.
باز هم بنویس برامون.ماکه نرفتیم نمیتونیم بنویسیم که


در گوشی با آقایان :چگونه محبوب خانمها باشیم

2:

ممنون دوست عزيز منم اميدوارم زندگيت مثل اين گلقشنگ و خوش بو باشه


آقایونی که درروابط خود مشکل دارند ...

3:

اولی رو گشتن یه بسته سیگار وقرص ترامادول همراش بود فرمودن این چیه فرمود مسکن سرما خوردم همه رو ازش گرفتنو دوسیلی خورد

منو زد باسیلی اشکم دراومد فرمود الان بخند به منشی فرمود برگه بازداشتشو بنویس


پادگانهاي ايران و دوران خدمت سربازي محلي براي تحقير انسانها و خورد كردن شخصيت اونها هستند .


هفت باورغلط مردها درباره ی زنها
كتك زدن سربازان بتوسط مافوق رسم زشتيه كه هنوز در اينجا وجود داره .


هشت خصلت آقایون که خانوم ها مخفیانه دوست دارند


هشت رازی که زنها نمی خواهند مردها بدونن

4:

من که سربازی نرفتم ...


15 روش مفید برای درک بهتر خانم ها
ولی داداشم که خواست بره سربازی انگار خودم رفتم ...


هوسرانی مردان از كجا ریشه می گیرد؟


کار ِ مامانم و خاله ام تمام ِ یک هفته شُده بود گریه زاری ...



شوهر خاله ام شب ِ قبل از رفتنش زنگ زد که تو رو خدا بیاید محبوبه رو جمع کنید از صبح داره گریه میکنه .


مامانم چنان وقت رفتن داداشم گریه کرد که آخر اون بچه هم فرمود : مامان اینقدر گریه نکن منم گریه ام میگیره ها .



:دی

کلا روزهای ِ لولی بود .

امیر جواب ِ کنکورش اومد و هنوز یک ماه سربازی نرفته ، برگشت خونه .



میگن پسرا میرن سربازی مرد میشن ، این داداش ِ من مرد که نشد هیــــــــــــــچ ...

یکی از خاطرات ِ مهم سربازیش اینه که شبا دلش برای مامانم تنگ میشده و با بغض میخوابیده :دی

5:

پس شانس آوردین که یک ماه بیشتر نبوده والا تا آخر عمرش خاطره تعریف میکرد

6:

مطابق برنامه ی سین، صبح ساعت ۴:٣٠ از خواب بیدار شدیم، تا ساعت ۵:١۵ انجام امور شخصی(شامل اونکارد تخت،مسواک زدن، وضو گرفتن و...) و مطالعهنماز صبح در مهدیه، ساعت ۵:٢٠ تا ۵:۴۵ صرف صبحانه و سپس تا ساعت ۶:١۵ تمیزکردن کف آسایشگاه و حاضر شدن به صورت وضعیت کامل و نهایتاً به خط شده روبروی گروهان (منظور از وضعیت کامل، یعنی پوشیدن پوشش نظامی، کلاه و پوتین).

پس از کمی نرمش صبحگاهی، به مراسم صبحگاه رفتیم.

مراسم صبحگاه به دلیل نواختن مارش های نظامی مختلف توسط گروه موزیک، در روزهای اول خیلی جالب توجه هست اما به مرور وقت به مسئله ای کاملاً عادی تبدیل می شود.

سپس مراسم صبحگاه کلاس های مختلف شروع می شود که هر کلاس مثل کلاس های تئوری دانشگاه، در تایم 90 دقیقه ای انجام می شود با ده دقیقه هستراحت بین هر کلاس.

سپس اتمام سه کلاس، موقع نماز هست و رفتن به مهدیه.

سپس بازگشت از مهدیه هم ناهار صرف می شود و انجام کارهای شخصی تا ساعت 3:00 که آخرین کلاس هست.

ساعت 4:30 سپس اتمام کلاس چهارم، همه ی سربازها در اختیار خود هستند (یعنی آزادند هستراحت نمايند و به طور کلی به کارهای شخصی خود برسند) تا موقع اذان مغرب که سپس مطالعهنماز در مهدیه، صرف شام و نهایتاً ساعت 9:30 خاموشی.

این برنامه که البته به صورت خیلی کلی اینجا نوشتم، برنامه ی سین هست.

اگر تصمیم دارید دفترچه خاطراتی برای دوره ی آموزشی با خودتون ببرید، بهتره صفحه ی اولش را با خاطرات روز اول پر کنید و سایر صفحات را ایضاً بگذارید چون در طول مدت آموزشی تقریباً کار هر روز شما همین هست!

7:

جالب بود بازم از خاطراتتون بگید مرسی

8:

ممنون دوست عزيز هر موقع وقت کردم براتون ميزارم

9:

جالب بود ممنون

10:

هیجی اموزشی نمیشه اموزشی خیلی حال داد با این که در ظاهر بدتره ..ولی دوره کد و یگان خدمتی زیاد نچسبید انصافا!

11:

سومی یه دستمال بلند به قول کرمانشاهی ها چفیه همونی که گردن بسیجی هاست توجیبش بود پف کرده بود درش اوردن فرمودن این چیه دیگه فرمود سرما خوردم دماغمو پاک میکنم دسماله دومتر بود زدم زیر خنده فرمودن مرض نخند
نفر چهارم 10تا خودکار تو جیبش بود همه رو دزدیده بود سرگرد فرمود میخوای به چند نفر امضا بدی 10 تا خودکار اوردی منم دوباره زدم زیر خنده بازم فرمودن مرض نخند




خدا خیرت بده این قسمتش خیلی باحال بود

12:

آره به خدا دوره ي آموزشي بهترين دوره سربازيه خيلي حال داد مخصوصا شبا که ميخوان خاموشي بزنن

13:

اين آش خورو رو نگاه کنخاطرات سربازي

14:

خاطرات سربازي

15:

خيلي خاطرات خوبيه منم يه سري از خاطره هامو براتون ميزارم

16:

ممنون ميشم دوست عزيز منتظرم

17:

عاشقا بیان خاطره بنویسن
از دلتنگیو نامه های عاشقونه

یعنی اونایی که سربازی رفتن انقد خاطره دارن که هر کی ندونه فکر میکنه این آدم همه عمرشو سربازی بوده
من که خاطره ای ندارم (:دی)
ولی داداشم انقد خوش تعریفه که انگاری رفته بوده جزایر هاوایی
ولی مرد شدوووووووو تا اومد براش زن گرفتیم

18:

آخه يکي از بهترن دوران زندگي يه مرد همين سربازي رفتنه به خاطر همينه که همه از سربازيشون ميگن

19:

تنها خاطره خوب من از سربازی این هست که معاف شدم و یک روزم نرفتم

20:

خاطرات سربازیم زیاده
ولی خلاصه اون
میشه
تبعید
اضافه خدمت
تبعید
بازداشت
اضاف
تبعید
پست اجباری و بدون هستراحت
کتک کاری
آخرشم جعل امضاء و پیچوندن 4 ماه اضافه خدمت رو
با هزار کلمه خاطره که حوصله ندارم بنویسم
پوذش می طلبم

21:

اونایی که رفتن اکثرا اندازه تمام عمرشون خاطره دارن
منم مثل بقیه
این از دوره اموزشیه
شرایط سخت بیرجند تو زمستون
اهل شهر میفرمودن تاحالا همچین بارونی ندیدن ولی تو اون هوا ما رفته بودیم تو بیابون های بیرجند
وقتی رسیدیم باد تندی میومد ما هم خسته و کوفته رو زمین ولو شدیم
به هر ۱۲ نفر یه چادر دادن
خلاصه بدون کندن زمین مثلا برپا شد فقط برای اینکه سروان گیر نده
رفته بودیم تو چادر که یهو دیدیم هوا روشن شد و همه با تعجب زل زدن بهمون ۲ مین گذشت تا فهمیدیم اون باد که تند شد چادر که پایه هاش هم تو زمین نبود از تنبلی ماها با خودش برده
خلاصه بدو دنبال چادر گرفتیم ولی پایه ها کج شده بود و هوا هم خرابتر شد
قبل از اینکه بارون شروع بشه دوباره سرپاش کردیم ولی اینبار نه وقتش نا حالشو داشتیم زمین بکنیم
طوفانی شد که بیا و ببین نمیشد بخوابیم چون یه لحظه ولش میکردیم باد میبردش
واسه همین هر کی با یه طناب، دستمال ، پارچه و ...

هرچی دم دستش بود چادر رو به خودش بسته بود اکثرا ایستاده بودیمو خودمونو بسته بودیم به میله اصلی سقف
نمیدونم چقدر گذشت ولی خواب و بیدار بودم که یکی داد میزد یاااااا ابلفضل یاااااااا پیغمبر یااااااا علی بعد هم خودشو پرت کرد تو گل ها و داد میزد بیایید کمک
نگو سروان واسه گشت و سرشماری اومده فکر کرده خودمونو حلق اویز کردیم و دست جمعی خودکشی کردیم
هیچی دیگه خلاصه این چند روز باقی مونده از اموزشی همش دیگ شستیم و سینه خیز رفتیم و خرحمالی کردیم چون اقا فکرررر کرده بود دقت کنید فکر کرده بود خودکشی کردیم.
ولی خدایی قیافه خنده دارش به اون زحمت ها و بیگاری ها می ارزید


62 out of 100 based on 17 user ratings 442 reviews

@