سوتیهای خانه داری(آشپزی و ...)بیشتر مخصوص آقایان


سوتیهای خانه داری(آشپزی و ...)بیشتر مخصوص آقایان



سوتیهای خانه داری(آشپزی و ...)بیشتر مخصوص آقایان
شهامت داشته باش و هر چی سوتی در خانه داری(آشپزی،لباس شستن،اتو زدن،ظرف شستن،جارو کردن،گردگیری کردن،فرش شستن،و...)تا حالا دادی بگو



این شکلات های زیبا را در منزلتان درست کنید

1:

فعلا از سوتیهای خودم نمیگم

ولی یه همسایه داشتیم که

ظرف ملامین رو گذاشته رو گاز،زیرشو روشن کرده،توش روغن ریخته و تخم مرغ
بعد هم رفته توالت

یه آتیشی راه انداخته بود که نگو


آموزش ساخت آویز کفش

2:

یکی ازآشناهامون یه روزرفت لطف کنه واسه خانومش ظرف بشوره،حالا4تابشقابم بیشترنبودا!ولی همینو1ساعت طول دادوآخرکه رفته ازجلوظرفشویی بره کنارپاش خواب رفته وبامخ میره تویخچال فریزر!ازاون به بعدهم دیگه هیچوقت کارنکردتوخونه! یعنی شداولینوآخرین بارش!


» آموزش ساخت دستبند مرواریدی

3:

من دفه اول که میخواستم ماکارانی درست کنم
همه رو ریختم تو قابلمه و گذاشتم زیر شیر آب
ماکارانیش بد نشد ولی نمیدونم چرا کسی نخورد


اسموتی

4:

توخونه مااکثرا"پدرم ظرف میشوره/همیشه ی خداهم اسکاچ وسیم ظرفشویی روهمراه زباله های دیگه میندازه توسطل!یعنی هفته ای 4-5تااسکاچ ازدست میدیم!


"نوشیدنی رژیمی"

5:

آقا ما یه بابا داریم ,یا آشپزی نمیکنه یا وقتی آشپزی میکنه جو میگیرتش 10تا چیزو میذاره تو همزن,هرچی تو یخچال باشه سرخ میکنه,بعد همه ی اینا رو قاطی میکنه ما هم میخوریم و تو ذوقش نمی زنیم,
اما تا نصف شب سر دستشویی دعواست


ایده ای برای ساختن توپ نخی

6:

چه بابای بانمکی


آموزش تزیین آینه با قاشق پلاستیکی

7:

من اینقد سوتی دادم که یادم رفته


طرز تهيه شير عسلي در خانه

8:

با تشکر از آقا جواد به خاطر ِ تاپیک ِ خوبشون :)

انتقال به انجمن ِ خانه داري و آشپزي ؛


9:

یه بارمامان خواست واسمون شیربرنج درست کنه شعله روروشن کردوسپردبه من مراقب باشم که سرنره شیروبرنج،منم که طبق معمول اومدم توهم میهنویادم رفت که به گازسربزنم!
بعدازیه ربع رفتم سرگازدیدم واااااااااااااااای!!!!!!!!!!تم وم شیرسررفته!!!!!!!!!!!
باداداشم یه کثیف کاری راه انداختیم که الان یادم میادحالت تهوع میگیرم!
با2تاقاشق تندتندتموم شیرهایی که روگازریخته بودروجمع کردیم ریختیم توبشقاب!بعدشم دقیقا یه بسته دستمال کاغذی روتموم کردیم تامثلا خشک کنیم گازرو!
آخرین تیکه ی گازرورفتیم تمیز کنیم شعله گرفت به یه مشت دستمال کاغذی که دستم بودودستمالا آتیش گرفت!!!!!!!
حالامن وداداشم مونده بودیم که بخندیم یاآتیشوخاموش کنیم که فوری دستمالای سوخته روانداختم توظرفی که شیرسررفته روتوش ریخته بودیم!اصن یه وضعی!!!!!!!!!!!

10:

بیشتر فکر کن آبجی
یادت میاد
باید خیلی خوندنی باشه

11:

تعریف از خود نباشه اما آشپزیم خوبه ، به هر حال 4 سال زندگی دانشجویی یه چیزایی یاد آدم میده :دی یادم نمیاد سوتی داده باشم، چون همه ی غذاهایی که برا بار اول شروع کردم به درستیدن عینا طبق دستورات مامانم پیش رفتم و خوب از آب درومده
فقط یادمه اولین بار که قیمه درست کردم لپه هاش خام بود و بچه ها نخوردند

12:

فعلا سوتی خودم يادم نمياد اما يه بار به خواهرم سپرديم پلو درست كنه اومديم در قابلمه رو بازكرديم ديديم برنجا زرد شدن فهميديم خواهرم تا اون موقع فكر ميكرده به آب برنج زردچوبه ميزنن كه زرد و خوش عطرميشه نه زعفران

13:

سوتی پدر:يه بار پدرم تو ماه رمضون سيرابي گرفته بودن بپزه برا سحري مامانم نذاشتن تو خونه فرمودن بايد تو حياط بپزه.پدرم هم زودپزو پر آب كردن گذاشتن بپزه و اومدن داخل وقتی رفتيم در زودپزو بازكرديم اثری از يک تيكه سيرابي هم نبود هرچی بود تبديل به كربن شده بود چسبيده بود به ظرف زودپز.مادرم هم كل زودپزو انداختن بيرون

14:

من یک مادربزرگ پیر و دوست داشتنی دارم که هر وقت پدر مادرم نیستند میاد خونه که ما تنها نباشیم.همش بهش میگیم خودمون غدا درست می کنیم میگه الا و بلا خودم درست می کنم شما به کارتون برسید
آشپزیش خوبه ولی بنده خدا چشمش ضعیف شده و هوش و حواس درست و حسابی نداره بعضی مواقع بد سوتی میده.حالا من دوتاش رو میگم
یک بار به جای نمک شکر ریخت تو برنج
یک بارم تو آبگوشت به جای گوشت گوسفند گوشت مرغ ریختیخ زده بود متوجه نشد گوشته مرغه
بعد هر بار سوتی تا چند هفته سوژه خنده فامیل در میاد
معلوم نیست کی ما پیر بشیم از این سوتیا بدیم نوه هامون به ما بخندند

15:

همين الان رفتم بيرون اتاق ديدم خواهرم داره سالنو جارو ميكنه جاروبرقی اينور كله ملق افتاده بود اون اونور سرشو انداخته پايين واسه خودش داشت جارو ميكشيد.

16:

ما یه شب مهمون داشتیم,می خواستیم براشون مرغ درست کنیم.
یه مرغ بزرگ خریدیم و مامانم رفت تو حیاط که پاکش کنه,
تلفن زنگ زد و چند لحظه مامانم اومد داخل و صحبت کرد و دوباره رفت تو حیاط ولی اینبار خبری از مرغ نبود
یه نیگا کردیم دیدیم یه گربه سر دیوار , مرغ رو که هم اندازه ی خودشه با دندوناش گرفته و داره نیگامون میکنه
خلاصه اون شب مرغ بی مرغ ولی در عوض بساط جوجه و کباب و ...

بربرنامه بود.(بابام از بیرون خرید)

17:

خوشبختانه آشپزیم خوبه در واقع اکثرا از دست پختم خوششون می آد.
ولی
شیرینی پزی دوست دارم ولی اصلا بلد نیستم
یه روز به خیال خودم خواستم کیک درست کنم
کلی کتاب شیرینی پزی ...

و موادهای مختلف ....
و خلاصه حسابی آشپزخونه رو شلوغ کرده بودم
تا اینکه سپس کلی تلاش
کیک بیچاره بیشتر شبیه یک آجر بود تا کیک
و سریعا روانه سطل زباله شد تا کسی نبینه
حسابی لجم گرفته بود چون خسته شده بودم
بعد هم طعنه های داداش عزیزم که
خوب بالاخره کیک حاضر شد بیار با چای بخوریم
کم حرصم گرفته بود اونم ول نمی کرد
خلاصه من موندم با یه آشپزخونه ی بهم ریخته
که هر طرفشو نگاه می کردی آردی بود
و بخصوص غرغر های مامان جان

خوب یکی بگه بلد نیستی نکن

18:

سوتی که کلا زیاد دادم توی کارام .....ولی یادمه یه بار به جای شکر تاید ریختم تو فنجون بابام واسه صبحونه ...بابام هرچی بهم میزد کف میکرد .....اخر سر کفری شد فرمود تو این ریکا ریختی.....


19:

خدا به داد شوهرت برسه

20:

اینکه چیزی نیست .......

یادمه یه بار خونه مامانبزرگم ....همه رفته بودن توی باغ.

مسئولیت اشپزی به من محول شد ......

همون موقع یادم اومد زیپ کفشم خرابه بهش یکم صابون خشک زدم درست شه ...بعد یادم رفت همون جا گذاشتم روی طاقچه صابونو ...همینطور حین اشپزی دستم خورد صابون افتاد توی خورشت ......

منم متوجه نشدم ....

بعد ناهار حال همه بهم خورد

21:

خوب بهترین پستو بهت دادن خواستن همه از دست پختت کف کن
من که خیلی کف کردم البته بدون صابون وتایید

22:

اون موقع گذشت الان دیگه پیر شدم ماهر شدم ......

ولی هنوزم بلد نیستم تخم مرغ نیمرو کنم ....

همه رو یاد گرفتم به جز تخم مرغ

23:

حالا سر نیمرو چند تا کشته بدی خدا میدونه

24:

hermaniجان دستت درد نکنه کلی حال کردم با سوتی هات خدا اجرت بده

25:

یه بار داشتم خونه رو جارو میزدم جورابای بابام بغل دیوار بود حواسم پرت شد جاروبرقی قورتش داد .....

هرچقدرم دنبالش گشتم توی کیسه جارو برقی پیدا نشد ....

فقط خدا میدونه بابام چقد دنبال اون جورابا گشتو منم فرمودم نمیدونم ......


26:

خوب شمام تعریف کن
ببینیم چقدر به تعادل جمعیت کمک کردی

27:

من؟
من اشپزی و شیرینی پزیم خوبه البته بقیه میگن خوبه
اونم به خاطر اینه که خودم خیلی به غذا اهمیت میدم یادمه اولین باری که غذا درست کردم
یکم اب غذا زیاد بود خودم نخوردم ولی بقیه همه خوردن و فرمودن برای اولین بار خوبه!(من یک همچین ادمی هستم)
ولی در عوض سر ظرف شستن و کارای دیگه تا دلتون بخواد سوتی دادم !
من از ظرف شستن متنفرم اون موقع ها که ماشین ظرفشویی نداشتیم یک هفته بود که همه ی
ظرفا مونده بود و رو هم جمع شده بود منم درس داشتم بالاخره دلم سوخت و یک شب تا صبح تصمیم گرفتم
ظرف بشورم نصف ظرفارو شستم خیلی خسته شدم واسه خودم بستنی ریختم تو ظرف انقدر
گشنم بود که چنا بستنی رو خوردم که ظرفش برق میزد از تمیزی منم گذاشتم رو اپن وقتی ظرفارو
شستم یادم رفت اون هم کثیفه نشستم !
فردا صبح مهمون داشتیم مامانم تو همون ظرف واسه مهمونا بستنی ریخت و من تازه اون موقع یادم اومد!

28:

عجب
بابا اشپز

29:

کلن اهل سوتی دادن نیستم !
ولی تا دلتون بخواد چشمم برای خودم شوره ! :دی
یعنی الان که فرمودم سوتی نمیدم از فردا شروع میکنم به سوتی دادن !

میام تعریف میکنم بعدن

30:

حالا اگه شانس منه که چشمتون شور در میاد فردا غذام میسوزه!

31:

ولی من اشپزیم خوبه اخه توقنادی توبچگی کارکردم
در کل سوتی زیاد ندادم

حالا بهونه رو پیدا کردی فردا کشته دادی بنداز گردن من

32:

من خیلی سوتی نمیدم ولی هر وقت خونه رو جمع و جور میکنم،همه برای یافتن جوراب و پیراهن و ...

پشت پشتیها و زیر تخت خواب ها رو میگردند.

33:

لطف نکرده وظیفشو انجام داده..تازه کار منزل مگه مال زنه که میگی ظرفهای خانومش
مگه اون ظرفهارو کی کثیف کرده.زن خونه؟
من باشم مگه میزارم مرد تو خونه مفت بخوره و مفت بگرده..کارمنزل مال همه افراد خانواده
از این به بعد درست صحبت کنیااااا

34:

من کلا اشپزیم خوبه و برای هیئت هم میپزم ولی 4شنبه هفته پیش بود که نزدیک 10نفر از دوستام خونه ما بودن و داشتیم قلیون میکشیدم که من فرمودم شیر موز درست کنم بخوریم درست کردم و داشتم لیوان برمیداشتم که بریزم از بالا ظرف شویی لیوان افتاد داخل مخلوط کن و شیکستمنم دیدم کل شیر موز پر شیشه خورده شده اون سبدی که تو ظرف شویی برای اشغال هست به عنوان صافی هستفاده کردم که باعث شد کلی رنگ شیر موز عوض بشه

35:

آره
منم در شستن یا آب کشیدن ظرفها کمک میکنم
و اگه شخصا از وسیله ای هستفاده کنم حتما خودم میشورمش
پهن کردن و جمع کردن سفره هم با منه
و اگه غذا چیزی مثل سالاد لازم داشته باشه در تخصص منه که بهتر از هر کسی سالاد رو آماده میکنم.


البته در این زمینه هایی که فرمودم سوتیهایی هم دادم که بعدا میگم

36:

به به اب درکوزه و ما تشنه لبان میگردیم..دنبال اشپز حرفه ای میگشتم پیدا کردم
پس وجودت تو این تاپیک لازم شد داداشی
http://forum.hammihan.com/thread4293...ml#post2981830

قلیون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟: 184:
نوشته اصلي بوسيله GALAXY نمايش نوشته ها
آره
منم در شستن یا آب کشیدن ظرفها کمک میکنم
و اگه شخصا از وسیله ای هستفاده کنم حتما خودم میشورمش
پهن کردن و جمع کردن سفره هم با منه
و اگه غذا چیزی مثل سالاد لازم داشته باشه در تخصص منه که بهتر از هر کسی سالاد رو آماده میکنم.


البته در این زمینه هایی که فرمودم سوتیهایی هم دادم که بعدا میگم
افرین احسنت..درسته مشارکت کمی دارین اما فعلا بدک نیست..انشالله بعدها بیشترم میشه

37:

به به اشپزا شدن دوتا
دعوت میکنم به این تاپیک تشریف بیارین و از تجاربتون برای ما بگید
http://forum.hammihan.com/thread4293...ml#post2981830

38:

کجاش کمه آبجی
خرید بیرون همیشه با منه
دم کردن چای در صبح و سپس ظهر بامنه
بساط میوه و عصرانه 90 در صد با منه
دیگه چیکار باید بکنم



بگذریم تاپیک داره منحرف میشه

39:

سوتی که چه عرض کنم ، ولی همش به خاطر تنبلی از این اتفاق ها زیاد برام افتاد توی دوران دانشجویی.

یه بار که برنامه بود چند تا مهمون بیاد پیش ما ، با بچه ها تصمیم گرفتیم که اتاقمون رو سپس 3 هفته نظافت کنیم.


چشمتون روز بد نبینه ،یادمون رفته بود یکی از قابلمه ها که حدود 3 هفته قبلش توش سوپ مرغ درست کرده بودیم ، رو بشوریم .

وقتی درشو بازکردیم یه بوی گندی بلند شد که هممون بالا آوردیم
مثل لجن شده بود و پر بود از کپک.
یکی دیگه از قابلمه ها هم که برنج توش بود ، تا جایی که درش بود ، کپک سبز شده بود.
این 2 قابلمه زیر روزنامه های توی اتاق بودن و کسی متوجشون نشده بود.
خلاصه هیچکدوم از بچه ها حاضر نشدن دست به اون ظرف ها بزارن ، خودم مجبور شدم که همشون رو سپس چند ساعت جون کندن ،بشورم.

اینم 3 تا از 100 تا عکسی که در دوران دانشجویی از اتاقمون گرفتیم.

همیشه همین شکلی بود.

به خاطر این وضعیت توی دانشگاه معروف بودیم.
خجالت کشیدم که بعضی هاشون رو بزارم ، اینا از همشون قابل تحمل ترن.


سوتیهای خانه داری(آشپزی و ...)بیشتر مخصوص آقایان


سوتیهای خانه داری(آشپزی و ...)بیشتر مخصوص آقایان


سوتیهای خانه داری(آشپزی و ...)بیشتر مخصوص آقایان

40:

دستت درد نکنه داداش
ولی عجب اتاقی داشتید

کیف کردم
به این میگن مرد

41:

میخوای یک روز از زندگی یک زن خانه داررو براتون بگم تا ببینید کار منزل چیه
چی چیو منحرف میشه .کل این تاپیک خودش منحرفه

42:

وای خدا اینجا کجاست...سطل اشغالی سرکوچه ما از اطاققتون تمیزتره
خداییش این پسرا چرا اینجورین

43:

سال اول راهنمايي بودم كه روز تاسوعا خونه پدربزرگم بوديم
براي مراسم آش نذري...
انصافا مادربزرگم هم دست پختش حرف نداره .....بماند
سپس ظهر كه همه كارها تموم شد برگشتيم خونه يك مقداري از
آش را هم خونه خودمون آورديم.
خلاصه عصري شير شدم كه من آش رو گرم كنم و بيارم كه بخوريم...آش رو گرم
كردم بعد كشك رو هم از تو يخچال در آوردم ريختم داخلش و بردم كه صرف بشه!!!

آقاي پدر موقع خوردن آش يك عكس العملي نشون داد كه: قبلا ها آشهاي
مادر بزرگم خوشمزه تر ميشد ولي الان رفته رفته چندان تعريفي نداره و....
البته حق هم داشت ..ولي خوب رو حساب اينكه از صبح از اون آشه خورده
بوديم گذاشتيم به حساب اينكه شايد چون زياد خورديم دلمون رو زده
خلاصه اينكه شب شد واينبار من رفتم شير رو گرم كنم!!ولي هر چي
دنبال شير تايشان يخچال گشتم نبود كه نبود!!!ولي جاش كشك بود!!!
يعني كه بنده اشتباهي شير رو جاي كشك داخل آش ريخته بودم و از بد
حادثه ميل هم كرده بوديم
از اون تاريخ بود كه كلهم از آشپزي معاف شدم

44:

از باب دست گرمی و شروع از هنر خانه داری بابا میگم
یه روز بابا تصمیم گرفت ظرف بشوره .ما هم مطمئن که مشکلی نیست
دیدیم طولانی شد این ظرف شستن
با مامانم رفتیم سر وقت بابام
چشمتون روز بد نبینه بابام با سیم ظرفشوئی افتاده بود به جون قابلمه تفلون و داشت تفلونها رو میکند .
چشمش که به ما افتاد فرمود نمیدونم چرا این کثیفیای قابلمه کنده نمیشه .این تیکه اول رو تمیز کردم دارم سعی میکنم بقیه رو سفید کنم
باورتون نمیشه قابلمه تفلون رو تا نصف سفید کرده بود .

45:

قبلا ها(یکی دو ساله پیش) بابام از بهبهان برامون تو این بشکه بزرگا دوغ میاورد , که فوقالعاده خوشمزه بودن.یه روز که من تازه از مدرسه اومده بودم و مامانم تازه رفته بود(اون ظهرانه بود) برا خودم غذا کشیدم بخورم که بابام اومد و نشستیم سر سفره.

وسطا غذا رفتم از اون بشکه کنار یخچال یه پارچ دوغ پرکردم و یخ ریختم توش.لیوان اول رو که خوردم حس کردم مزه تاید میده(بعد فرمودم شاید مال خودشه) بعد که دیدم بابام یکم رفته تو فکر بهش فرمودم یه مزه ای نمیده؟
اونم چون دوغا رو خودش اوورده بود فرمود: نه,این دوغ بهبهان ,مزه ی خودشه...
من که سه لیوان خوردم اون بنده ی خدا هم سه لیوان و پارچ تموم شد.
عصر که مامانم اومد وقتی رفت تو آشپزخونه با خوشحالی فرمود:
آرمین,دستت درد نکنه,اون بشکه که توش آب تاید ریخته بودم بشورم رو تو شستی؟عجب پسر گلی دارم.
شب که یواشکی قضیه رو برا مامانم فرمودم فرمود:
یه ساعت قبل اینکه تو بیای اون برادرت هم دو لیوان ازش خورد و هی میفرمود عجب دوغیه!

46:

خداییش دلت میاد ماست و دوغ شهر مارو با تاید مقایسه کنی؟!
یعنی دوغ های ما اینقدر مزشون بده ، که وقتی تاید خوردی ، متوجش نشدی؟

47:

اصلا منظورم این نبود,چرا حرف میذاری تو دهن آدم؟
تا حالا تو عمرم دوغی خشمزه تر از دوغ بهبهان نخوردم(این یک)
دوما, ظهر تابستون خسته ی گشنه (معلومه که خیلی متوجه نمیشم)
سوما,تاید نبودو آب تاید با یخ بود

48:

اونو که به قصد شوخی فرمودم ، منظوری نداشتم داداش.
نوشته اصلي بوسيله armin58 نمايش نوشته ها
تا حالا تو عمرم دوغی خشمزه تر از دوغ بهبهان نخوردم(این یک)
نظر لطفتته.

نوش جونت.
نوشته اصلي بوسيله armin58 نمايش نوشته ها
دوما, ظهر تابستون خسته ی گشنه (معلومه که خیلی متوجه نمیشم)
سوما,تاید نبودو آب تاید با یخ بود
خداییش اینو راست فرمودی.

گرمای تابستون خوزستان ، رمق واسه کسی نمیزاره.

همیشه آخر تابستون ، موهام رنگشون نارنجی میشه.

لامصب آفتاب و گرمای اینجا به هیچ چیز رحم نمیکنه.
الان توی اتاق خوابم کولر گازی روشنه.

اگه روشن نکنم ،خیس عرق میشم از گرما.


49:


خدااااااااااااااااااای من این چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همچین اتاقی رو تا بحال ندیده بودم .
واقعا تو همچین فضایی مریض نشدین؟
اگه من خواهرت بودم بهت می فرمودم

ولی باید به شهامتت تبریک بگم که صادقانه همچین عکسی رو گذاشتی.
حداقل باعث شد حسابی بخندم

50:

آقا من یه بار که از بهبهان با خودم ماست بردم دزفول(کاردانی اینجا بودم) ، توی یخچال کوچیکی که اونجا داشتیم جا نمیشد ، نمیتونستیم هم که بزاریم توی یخچال بزرگ عمومی خوابگاه.

(چون یه بار که ماست بردم بودم و گزاشتم توی یخچال بزرگه ، 1 شبه ناپدید شد و نوش جون بقیه دانشجو ها شد.)
خلاصه ، سطل ماست رو گزاشتیم توی اتاق و سپس چند روز به خاطر بی نظمی و شلوغی اتاق (عکس هایی که قبلا گزاشتم ،گویا هستن) اینم به دست فراموشی سپرده شد.
سپس 5 یا 6 روز شایدم بیشتر ، در سطل ماست رو که باز کردیم ، یه گازی ازش بلند شد ، که تا جیگرمون سوخت.

ماستش ترش شده بود و خیلی کف کرده بود.
یکی از بچه های شهرستان تهران فرمود که چیکارش کنیم ، من نظر دادم که بیاید دوغش کنیم.

ولی ممکنه مسموم باشه ، پس جرئت داراش بیان بخورن.
همون بچه تهرانیه ابتکار به خرج داد و توی یکی از این جا نوشابه های بزرگ ، ماسته رو ریخت.

بعدش آب و نمک بهش اضافه کردیم.

یکمی از پودر برگ خوشبو و خوش عطر پونه مخصوص بهبهان هم ریختیم توش.

دوباره با نظر فیلسوفانه رفیق تهرانی ما ، درش رو بستیم و گزاشتیمش توی آفتاب 60 درجه.
سپس چند ساعت که گذشت و دیگه نزدیک بود قوطی دوغ منفجر بشه ، از توی آفتاب ورش داشتیم و نوش جان کردیم.


دیگه بماند که چه اتفاقاتی بعدش افتاد.


51:

البته من ید طولای توی این کارا دارم ...این کمترین کاری که کردمه .....

بهار که توت فرنگی اومده بود اومدم یوخده هنر به خرج بدم و مربا توت فرنگی درس کنم.

مربا یوخده همچین قوام نیامده بود برای همینم یه دو سه روز بعد دوباره اونو بار گذاشتم تا شربتش قوام بیاد از طرفی هم برنامه بود که بابام بهم زنگ بزنه و با هم بریم بیرون منم خستهههههههههه قابلامه روی گاز و منتظر زنگ بابام یه محاسبه سر انگشتی کردم دیدم اگه نیم ساعت دیگه زنگ بزنه خوب من می تونم توی این نیم ساعت یه چرتکی بزنم و قابلامه هم توی این نیم ساعت برای خودش هست دیگه این شد که من رفتم و خوابیدم.......

چشم کسی روز بد نبینه ...

بابام اومد بیدارم کرد دیدم نصف خونه رو دود گرفته نصف دیگه رو بوی شکرسوخته وجزغاله شده .......

52:

باورت میشه که من و دوستام 3 سال توی یه همچین اتاقایی زندگی کردیم؟

خاطرات از این قبیل زیاد هست ،که کم کم میگم.


53:

چند روز پیش دلمه كلم درست ميكردم اما يادم افتاد سركه نداريم مجبورشدم برا اينكه ترش و خوشمزه شه آبليمو بريزم و تقريبا یک کاسه آبليمو ريختم توغذا.بعد ازظهر ديدم همه بی حال يه گوشه افتادن‏ و خوابشون برده‏!خودم هم به زور ازپله ها رفتم بالا تو اتاقم‏ دو سه ساعتی خواب بودم!تازه از اون دلمه برا مامان بزرگم هم بردیم.فكركنم برا اون خوب بوده باشه چون مريض بودن و چند شب بود خوب نخوابيده بودن فكركنم اون شب تخت خوابيده باشن

54:

خجالت داره.هنوز با اين سليقه ات ازمن ميخوای واست برم خواستگاری؟

55:

چند سال پیش موقع عاشورا بود خونه ی پدربزرگم بودیم چون نذری میدادن
همینکه ما از در حیاط وارد شدیم یه خانومی رو کرد به من که جعفری ها رو از گوشه حیاط بیار.

منم رفتم سمت سبزی ها..

چشمتون روز بد نبینه چندین نوع سبزی بود حالا من مونده بودم که جعفری کدومه یه کمی تفکر کردم دیدم راه نداره چیزی بلد نیستم، رفتم دختر دایی م رو صدا کردم اونم بدتر از من آخرش خود خانومه اومد برداشت رفت
ولی تا همین امروز هم نمیدونم هر سبزی اسمش چیه و چه شکلیه.

البته جعفری رو دیگه الان میدونم چه شکلیه اما یکی هست که شبیهشه نمیدونم اسمش چیه ولی عمرا نمیتونم از هم تشخیصشون بدم

56:

دوران دانشجویی بود دیگه.

نمیشد کاریش کرد.
تقصیر من نبود که شبا 12 نفر توی یه اتاق 4*3 جمع میشدن و برای 20 نفر آدم سوسیس بندری درست میکردن و میرختن و میخوردن و میرفتن.

تازه این مال وقتایی بود که همت میکردیم و ساعت 11 شب غذا درست میکردیم که هنوز مغازه باز بود تا خرید کنیم.

بقیه اوقات که افتضاح بود.
باورت میشه که ما گونی (کیسه) سیب زمینی میخریدیم؟ ،برای وقتایی که اگه لازمون شد ، دم دستمون باشه.

اونقدر داستان با این سیب زمینی ها سرمون در اومد که تا چند وقت سپس کاردانی ، نمیتونستم نگاه سیب زمینی کنم.


57:

ما کلا خانوادگی فسنجون شیرین دوست داریم من یک بار به جای شیکر نمک ریختم
ولی بعد برای اینکه ضایع نشم فرمودم واسه ی تنوع خواستم ترشش رو درست کنم بچشید!البته فکر کنم همه
فهمیدن!

58:

الان كه دارم فكر ميكنم ميبينم خودم هميشه تو مسافرتها با دوستام اتاقمون ريخت و پاشه‏!حق با توئه

59:

خیلی سال پیش که هنوز مجرد بودم و سر کار می رفتم یادم میاد ماه رمضون بود خواستم مثلاً ثواب بکنم و واسه افطار شله زرد بپزم بدم به همسایه هامون .

از سر کار زنگ زدم به خونه فرمودم چند تا پیمانه برنج خیس کن که من اومدم خونه بلافاصله شله زرد بپزم که دیر نشه .

نگو اون بنده خدا ( اسمشو نیار ) تا حالا شله زرد درست نکرده و نمیدونست که نباید تو آبش نمک بریزه .

منم از همه جا بی خبر اومدم شله زرد و درست کردم و پخششونم کردیم و خودمون سر افطار همینکه یه قاشق گذاشتیم دهنمون مثه برق گرفته ها شدیم و خودتون تصور کنید چی شد دیگه .

حالا بعد اینهمه سال هر وقت می خوام شله زرد درست کنم اگه اون یه نفر دو رو برم باشه کلیه مسائل امنیتی و حفاظتی رو مد نظر برنامه میدم که دیگه اینطوری آبروم جلو همسایه ها نره لااقل

60:

یک سال عید شب سال تحویل بود
خانواده ی ما هم شب عید حتما سبزی پلو ماهی میخورن
خلاصه مامانم عصرش رفت ارایشگاه و چون شلوغ بود تا شب نتونسته بود بیاد
منم اون موقع سنم کم بود هنوز اشپزی یاد نگرفته بودم بابام فرمود مامانت دیر میاد تو درست کن
منم برنج درست کردن و از رو کتاب خوندم ولی سبزی پلو بلد نبودم درست کنم
همین جوری با خلاقیت خودم درستش کردم در نتیجه به جای یک بار 2 با برنج و ابکش کردم
ولی مقاومت برنجش خوب بود خداروشکر خوب شد
وقتی به بابام فرمودم دوبار ابکش کردم باورش نشد !!!

61:



عجب خاطره ی :)))))


سلام بانو دلیک عزیز
میگم ولی این اتفاق رو باید به فال نیک گرفت
الان که فوق العاده اشپز ماهری و توانایی شده اید
چنان با حوصله و ظرافت کار میکنید که پست ها کاملا هویداس


+دلتنگیم بانو

62:

درود بانو پرند بزرگوار
مشتاق دیدار عزیز کم و بیش هستم پیش دوستان بزرگوارم


اختیار دارید بانو داریم پیش شما اساتید خبره درس پس میدیم
نظر لطفتونه همینقدر که مورد تایید بانوی هنرمند و همه فن حریفی چون
شما باشم باعث خوشحالیه
ما بقیش هم که دیگه همه مجبورند یه چیزایی درست نمايند ما هم همینطور اینو
گذر روزگار به همه مون تفهیم میکنه .

البته نفرمودم جبر چون انصافا اگه وقت کافی
داشته باشم واقعا دوست دارم :دی
مثل همون ترکیب شیر با آش ......چه شود:)))


82 out of 100 based on 52 user ratings 652 reviews

@