عاقبت زن ایرانی با انجام جراحی پلاستیک +عکس


عاقبت زن ایرانی با انجام جراحی پلاستیک +عکس



عاقبت زن ایرانی با انجام جراحی پلاستیک +عکس
از یک خط خنده ساده شروع شد و تزریق اشتباه یک دکتر زیبایی، بیست سال از بهترین سال های عمرش را گرفت: تلاش بی وقفه برای بهتر شدن اشتباهی که روی صورتش اتفاق افتاده بود.

تجربه ی بارها و بارها تزریق دیگر، جراحی های مختلف و اعمال روش های گوناگون برای خارج کردن سیلیکون تزریق شده ، از"بانوفرجی " این زن موفق و قدرتمند ، زنی افسرده و ملول ساخت که بیست سال درها را به روی خودش بست ، چراغ ها را خاموش کرد، مهمانی نرفت و از این همه سال های عمرش ، حتی یک عکس یادگاری ندارد. تا این که تصمیم می گیرد خودش را از صورتش جدا کند ، به قدرت های نهفته در طبیعتش برگردد و دوباره به زندگی سلام کند.طبیعتا دعوت از این زن ، برای گفتگو و دوباره دیده شدن ، کار سختی بود ولی خودش معتقد است برای باورهایی که پیدا کرده ، دعوت من از او یک جور امتحان بود تا با این کارش به همه ثابت کند که آدم ها صورت شان نیستند و حقیقت وجودشان از صورت هایی که دارند، بسیار زیباتر است:

_ بیا از یک فلاش بک به زندگی ات شروع کنیم.

تهران به دنیا آمدم. 5 خواهریم و دو تا برادر. من سومین دختر و شیطان ترین و بی پرواترین و زیباترین دختر خانواده بودم. خدا به پدر و مادرم اول 5 دختر داده بود که من سومی بودم و آن ها آنقدر پسر می خواستند که مرا مثل پسرها بزرگ کرده بودند. بازی های پسرانه می کردم. خیلی از پسرهای کوچه از دست من کتک خوردند. تمام بازی ها را فرماندهی می کردم. یادم هست وقتی پدر مادرم بعد از ظهر ها می خوابیدند اجازه نمی دادم بچه ها توی کوچه بازی کنند یا سروصدا راه بیندازند. می گفتم : پدر و مادرم خوابند و آن ها هم از من حساب می بردند و می رفتند.اگر با خواهرم حرفم می شد ، تمام بچه های محل را طوری قانع می کردم که مثلا نباید با خواهرم حرف بزنید. البته الان آن رفتارم را دوست ندارم ولی آنموقع دوران بچگی ام بود خیلی خوب و بد رفتارم را نمی فهمیدم.

_ چرا می گویی پدر و مادرم مرا مثل پسرها بار آورده بودند؟ مگر چطور رفتار می کردند؟

مثلا خانه ما در محله ی نوسازی بود و پدر و مادرم به من شهامت می دادند که دخترهای دیگر نمی توانند و فقط این می تواند برود با دوچرخه اش نان بخرد. یادم هست اگر در محل کسی به خواهر بزرگم حتی چپ نگاه می کرد، دمار از روزگارش در می آوردم. فکر می کنم خیلی این شهامت ها به ضررم تمام شد. چون یک سری ظرافت ها را در آن دوران از دست دادم البته بعدها در خودم گشتم و آن ظرافت ها را پیدا کردم اما بهای سنگینی هم برایش دادم.

_ درسخوان هم بودی؟

درسم عالی بود. فقط باید 20 می گرفتم. اگر شاگردی از من نمره ی بیشتری می گرفت ، عصری لت و پار برمی گشت خانه. این عشق به درس خواندن در من بود. علوم ارتباطات قبول شدم. عاشق خبرنگاری بودم بعد از آن هم مامایی را دوست داشتم تا در لحظه ی تولد برای آن بچه تمام چیزهای خوب را آرزو کنم و اولین کسی باشم که یک بچه را در بدو تولد بغل می گیرم. یک جور باورم بود. اما چرخ زمانه طور دیگری چرخید. پدرم دفتر کار بزرگی داشت که به خاطر وام یک نفرضامن شد و سندش را بانک گذاشت و بعد، آن آدم ورشکست کرد و دفتر پدرم را مصادره کردند . بعد از آن هم پدرم یک بیماری گرفت و نتوانست دیگر مثل گذشته کار کند و من عاشقانه دوستش داشتم و ترجیح دادم دغدغه ی دانشگاه را رها کنم و پی کار بروم.

_ این اتفاق بعد از دیپلم افتاد؟ یعنی بلافاصله رفتی سرکار؟

نه دوسال هم رفتم انگلیس درس بخوانم. اول پدرم مخالفت کرد.چون هرچه سنش بالاتر رفت سخت گیر تر شد. بعد که اصرارهای مرا دید ، گفت فقط یک سال اجازه می دهم اما من دوسال ماندم و بعد پدرم خودش آمد انگلیس و مرا برگرداند. آمدم ایران. بعد پدر و مادرم مرا فرستادندکلاس تفسیر قرآن. من خیلی این کلاس ها را دوست داشتم. مرا فرستادند پیش حاجیه خانم مالک. پیش آن خانم قرآن خواندن را یادگرفتم و کمی هم تفسیرش را. بعد خیلی از عذاب آتش جهنم ترسیدم. یادم هست آن موقع فقط یک آرزو داشتم و آن آرزو این بود که آن قدر زشت بشوم که دیگر هیچ کس نگاهم نکند تا گناه کنم . بعد ها فهمیدم ذهن آدم هاست که آینده آدم را می سازد و ای کاش چیزهای بهتری آرزو کرده بودم. حواسمان باشد چه آرزو می کنیم و حتی شیوه ی آرزو کردن را به بچه هایمان یاد بدهیم. یادم هست بالا ی پشت بام درس می خواندم و هواپیماها را می دیدم و می گفتم که می شود یک روز من سوار این هواپیماها بشوم و بعد شدم مهماندار هواپیما.

_ پدرت مخالفتی نکرد؟ وقتی سخت گیر تر شده بود چطور اجازه داد بروی مهماندار هواپیما بشوی؟

مهماندار شدن را دوست داشتم ولی اصلا فکر نمی کردم پدرم اجازه بدهد. ولی وقتی پیش آمد و به پدرم گفتم شاید با خودش فکر کرد از این که از ایران بروم که بهتر است. من هم که عاشق مسافرت بودم و فکر کردم مهمانداری به من این امکان را می دهد که سفرهای زیادی بروم و با آدم های زیادی در ارتباط باشم.بعد هم هفت خان سختی را برای مهماندار شدن پشت سرگذاشتم. چندین هزار نفر شرکت کرده بودند و فقط 180 نفر می خواستند. بالاخره قبول شدم . خیلی از مسافرها اسم مرا به خاطر می سپردند. مثلا پرواز تهران به اصفهان فقط 35 دقیقه بود و بیشترش صرف نشستن و بلند شدن هواپیما می شد ولی موقع پیاده شدن مسافرها ، به یکی می گفتم امیدوارم توی امتحانت موفق بشوی. به دیگری می گفتم امیدوارم بیماری مادرت خوب بشود. به آن یکی می گفتم حتما برادر گمشده ات را پیدا می کنی و همکارهایم با تعجب نگاهم می کردند که مگر تو چقدر وقت داشتی که این ها توانسته اند در این مدت کم این همه با تو دردل کنند. به خاطر همین روحیه ام شاید عاشق خبرنگاری بودم.البته عاشق مجری گری و بازیگری هم بودم اما به خاطر اتفاقی که برای صورتم افتاد ، از این آرزو هم محروم شدم.

_ برویم سراغ انگیزه ات برای زیباتر شدن که کار دستت داد. مگر زیبا نبودی؟ یکی از شروط مهماندار شدن در آن سال ها برای قبول شدن در آزمون مهمانداری، زیبایی بود، این چه وسواسی بود که این همه دردسر آفرین شد؟

اعتماد به نفس نسبت به زیبایی ام نداشتم . آن قدر که ایجاد و خوی مردانه داشتم. همیشه هم از سنم بیشتر نشان داده می شدم. مثلا 18 ساله بودم همه می گفتند بیست و چند ساله ای . چون صورت بزرگی داشتم. دو نفر که پیش من بودند دائم به من می گفتند که بیشتر از سنت نشان می دهی. سی ساله که شدم یکبار به آینه نگاه کردم و دیدم خط خنده ام دارد عمیق می شود. هنوز عمیق نشده بود. رفتم پیش آقای دکتری که گفت کاری می کنم که دیگر هیچ وقت خط خنده را روی صورتت نبینی و کاری می کنم که دیگر هیچ وقت پیر نشوی.حتی من گفتم:" آقای دکتر شنیده ام دارویی که تزریق می کنید بعد از مدتی جذب می شود". گفت: "نه جذب نمی شود. فروکش می کند." این حرفش همیشه توی ذهنم ماند.

_ همان اول از دسته گل دکتر با خبر شدی؟ یا کم کم اتفاق افتاد؟

بعد که تزریق شد خیلی خوب شد. خیلی دوست داشتم. عالی شده بود. بعد از چند ماه حس کردم پایین صورتم دارد می افتد. رفتم و گفتم این چرا این طوری شد. گفت ناراحت نباش این بار تزریق را بالاترش می زنم . بعد از چند ماه دوباره همان حس و دوباره تزریق. حتی گفتم آقای دکتر مگر نگفتید یک بارتزریق برای همیشه؟ گفت: نه تقصیر خودت بود.من می خواستم یک سی سی تزریق کنم و تو گفتی همه اش را تزریق کن. خب من که چیزی نمی دانستم. می گفت بهتر می شود من هم می گفتم خب همه اش را بزنید. متاسفانه یک دسته از دکترها وقتی به بن بست می رسند تمام تقصیرها را گردن بیمار می اندازند.

این قصه تا جایی پیش رفت که تا نزدیک چشم هایم تزریق کرد و بعد تمام صورتم ریخت و خیلی بد شد.گفت حالا باید صورتت را بکشم بالا. و رفت تا نزدیک گیجگاه. حالا دیگر هرکسی به من می رسید به جای این که بگوید چند سال بزرگتر به نظر می رسی می گفت:اقلا بیست سال بزرگتر شدی. چرا اینطوری شدی؟ چرا عوض شدی؟ چرا یک شکل دیگری شدی؟ و این صداها مثل چکش می خورد توی سرم و این صداها هی بزرگ وبزرگ تر شد. 23 سال سردرد داشتم. 23 سال روزی سه تا قرص آمی تریپ تیلین می خوردم. دو تا فلوکسیتین می خوردم. مدت ها آمپرازولام می خوردم و ده ها قرص دیگر. شاید امروز اطلاعات پزشکی و روانشناسی من درباره زیبایی و افسردگی، در حد یک متخصص باشد.

_ آن موقع بچه هم داشتی؟ از کی بچه ها متوجه شدند مادرشان دارد تغییر می کند؟ این تغییرها در شیوه ی مادری ات ، چطور نمود پیدا کرد؟

آن موقع دختر و پسرم کوچک بودند و خیلی متوجه نبودند ولی بعد از یک مدتی می دیدند مامان توی عکس ها نیست.نمی گفتم دوست ندارم عکس بگیرم یک جوری طفره می رفتم. کم کم از توی عکس ها حذف شدم. دوست نداشتم جلوی آینه بروم. کم کم رفت و آمد هایم با دوست و آشنا و فامیل کم شد. اگر دخترم را می بردم کلاس نقاشی سه ساعتی که کلاس داشت از سعادت آباد نمی رفتم خانه. اگر زمستان بود پتو می بردم و روی سرم می کشیدم. یا اگر تابستان بود روسری را روی صورتم می کشیدم تا کسی مرا نبیند. همیشه یک گوشه توی تاریکی می نشستم. اگر در خانه چراغ روشن می کردند داد می زدم که چراغ ها را خاموش کنید. منی که همیشه در خانه ام تمام چراغ ها روشن بود شدم آباژوری. بعد اگر 5 تا آباژور روشن بود شد یکی.بچه ها می گفتند نور کم است ولی زیر بار نمی رفتم. داشتم شبیه پدرم رفتار می کردم. دیگر از خودم هم بدم آمده بود که چرا دارم این طوری رفتار می کنم؟

عاقبت زن ایرانی با انجام جراحی پلاستیک +عکس

پروسه ی درمان صورتت چطور به تزریق ها و عمل های پی در پی رسید؟ هیچ نقطه ای وجود نداشت که بخواهی توقف کنی و کمی استقامت کنی تا یک درمان قطعی پیدا بشود؟ هر دکتری می گفت می توانم، تسلیم می شدی؟

سه سال طول کشید تا این تزریق ها از کنار لبم به گیجگاهم برسد و بعدش هم تازه دکتر رفتن هایم شروع شد. یک عده زیادی از دکتر های تهران و خارج از کشور مرا می شناسند. خیلی جاها می رفتم می گفتند کارخراب شده ی دکتر دیگر را دست نمی زنیم. خیلی جاها می رفتم می گفتند یک عمل ساده می خواهد.عالی می شود. مانده بودم چه کنم. اعتمادکنم یا نه؟ یکی می گفت باید صورت را از کنار گوش ها باز کنم و همه سیلیکون ها را دربیاورم و بعد تمام صورتم را باز کرد و بعدش گفت که این سیلیکون ها وارد نسج شده و نمی شود آن ها را جدا کرد فقط پخش شان کردم. بعد دوباره و دوباره. یکبار وقتی داشتم برای عمل دوباره ی صورتم ، می رفتم بیمارستان ،شهودی برایم رسید که نرو...نکن...ولی گوش نکردم. آن قدر توی فکر بودم که نفهمیدم کجا دارم می روم. داشتم در مسیر یک طرفه مسیر اتوبوس خلاف جهت می رفتم که پلیس جلویم را گرفت که چه کار داری می کنی؟ و من واقعا توی حال خودم نبودم و گیج می زدم بس که در فکر عمل صورتم بودم.بعد از آن عمل صاحب صورتی شدم که عین دف شده بود. بزرگ و گرد.باز از یک شکلی درآمدم و به شکل دیگری درآمده بودم. دوباره خودم را نمی شناختم. هیچ کدام از این صورت ها مال من نبود. دوباره رفتم یک دکتر دیگر. هیچ کس به من نمی گفت دیگر به این صورت دست نزن. استقامت کن شاید چند سال دیگر علم پیشرفت کند و راه حل قطعی تری پیدا شود.بعضی از دکتر ها می گفتند : عمل نمی کنم ولی وقتی اصرار می کردم و پیشنهاد پول بالاتری می دادم قبول می کردند. عکسم را می بردم و می گفتم می توانید مرا شبیه قبلم بکنید؟ شاید الان عکس صورت من ، در بیشتر مطب های زیبایی تهران باشد. یک دکتر پیشنهاد داد که بیا خط خنده ات را باز کنم و سیلیکون ها را در بیاورم. مدام به حرف دکتر ها اعتماد می کردم چون دلم می خواست زودتر این ماسک را از روی صورتم بردارم. همه چیز برایم مسخره و مصنوعی شده بود.

سیلیکون ها غیر از این که زیبایی ات را گرفتند عوارض دیگری هم داشتند؟ یعنی نمی شد بی خیالشان بشوی؟

در مقاله ای خواندم که باید دستی را که سیلیکون تزریق می کند، قطع کرد . آن قدر که عوارض بدی دارد.بعد دوباره سیلیکون هایی که بالای صورتم بود راه می افتاد و می آمد پایین. وقتی به صورتم دست می زدم انگار به یک جسم سخت دست می زدم. شب ها که می خوابیدم سیلیکون ها راه می افتاد و قلمبه قلمبه می شد. باز ساکشن کردم . باز ورم و کبودی. یعنی جای تک تک سوزن ها روی صورتم یادم هست. یکبار دیگرساکشن و باز بهتر نشدن و دوباره دکتردوباره عمل باز و یک تزریق دیگر که ببینیم جذب می شود یا نه؟ شاید بعضی از دکترها تجربه ی کاری خوبی روی صورت من پیدا کردند و شدم موش آزمایشگاهی.تا دو سال پیش که رفتم سراغ یک دکترو او گفت من تمام این سیلیکون ها را در می آورم. باز چند دفعه عمل شدم. دفعه اول خیلی بی رحمانه برید و ریخت دور. یک مقداری از صورت من در عمل اول رفت. وقتی خودم را دیدم شاید ساعت ها بی وقفه گریه کردم. صورتم کج شد ومثل گلابی شده بود. بالای صورتم را بزرگ و چانه ام را خیلی کوچک کرده بود. جای بخیه ها بی رحمانه بود.گفتم باز هم این قیافه ی جدید را دوست ندارم و بعد باز هم عمل و عمل و عمل و این خط خنده از بینی تا چانه ام کشیده شد.

تمام آن سال ها دغدغه ات صورتت بود؟ مثال می زنم خدای نکرده بیماری دیگری نداشتی که مثلا حواست را پرت کند و دست از صورتت بکشی؟

من کجی ستون فقرات داشتم . از 12 سالگی که تصادفی کردم و 3 روز در کما بودم این ناراحتی با من بود و آزارم می داد اما این قدر که خرج صورتم کردم و وقت گذاشتم به ستون فقراتم نرسیدم. به خودم نرسیدم . به زندگی ام ، بچه هایم. تمام دغدغه ام شده بود صورتم. شاید خیلی ها فکر کنند خیلی پول دارم اما واقعا برای رسیدن به یک صورت نرمال سکه فروختم. دیگر دردم زیبایی نبود دردم این بود که می خواستم قیافه ی عادی قبلم را داشته باشم. یک بار اشتباه کردم ولی بعد دیگر نمی خواستم زیباتر شوم فقط می خواستم اشتباهم را جبران کنم. الان هم تا جایی که بتوانم می خواهم مانع اشتباه دیگران بشوم. مثلا چند روز پیش کفش فروشی بودم . دختری گفت شما همان هستید که رفته بودید توی تلویزیون.گفتم بله گفت چرا رفتی سیلیکون زدی مثل من چربی می زدی. نگاهش کردم دیدم شاید بیست و چند ساله باشد. الان سن این وسواس ها نسبت به زیبایی خیلی پایین آمده و خیلی همه گیر شده. امیدوارم واقعا کسی دچار این وسوسه ها نشود چون اتفاق ذره ذره می افتد. درد یک دفعه نازل نمی شود. از یک روزی یک جایی و یک نقطه ای شروع می شود و تا زمانی که سیگنال بفرستد مدت ها طول می کشد. خیلی دلم می خواهد آدم های دیگر اشتباه مرا تکرار نکنند.

_ یعنی خودت دیگر قید عمل و دکتر و درمان را زده ای؟

ببین صورت من درمان لازم دارد دیگر هیچ کدام از این عمل ها به خاطر زیبایی نیست. هنوز هم اگر دکتری باشد که بتواند این ماسک را از روی صورتم بردارد و یک جوری از روش و شیوه ی درمانش مطمئن شوم باز هم صورتم را به دست ها و دانشش می سپارم. البته واقعا دیگر نمی خواهم و نمی توانم هزینه ای بابتش بپردازم اما اگر واقعا مطمئن شوم بهتر می شوم ناچارم .ولی دیگر خیلی سخت اعتماد می کنم. اشتباه بزرگ من این بود که به تمام دکتر ها و هرچه می گفتند سریع اعتماد می کردم چون مثل یک آدم تشنه بودم که هر کسی نشانی از آب می داد ، می رفتم و چقدر سر در گم شدم بابت نشانی های غلط .

_ فکر می کنی در زندگی چه چیز هایی را از دست دادی؟

فکر کن کنار تمام این گیر و دارهای درمان های پی در پی ، تازه می خواستم همسر خوبی باشم ، مادر خوبی باشم و به کارهای خودم هم برسم. خب نمی شد.خیلی ها ترکم کردند. شاید باید ترکم می کردند. اما همین جا از بچه هایم عذر خواهی می کنم. به خاطر آن سردرد ها. به خاطر آن خانه ی تاریک. به خاطر گوشه گیر شدن مادرشان. بعضی وقت ها می خواستند جایی بروند گفتم نمی شود برویم چون خودم حوصله نداشتم یا می خواستم دیده نشوم. همین جا از آن ها معذرت می خواهم. یک دختردارم که متولد 1365 است . دختر بسیار خوبی است. آرشیتکت است ولی یک جاهایی مرا نبخشیده. یک پسر متولد 1367 دارم که مهندسی مکانیک جامدات خوانده وخیلی بچه های خوبی هستند فقط واقعا امیدوارم مرا ببخشند.

کجا به آخر خط رسیدی؟ یعنی تصمیم گرفتی جور دیگری زندگی کنی و جور دیگری لبخند بزنی؟ کجا و کی حصارها را برداشتی؟

آخرش صورتم عوض نشد. این بار با یک دید دیگری رفتم سراغ قرآن وبارها خواندمش. معنی باطنی اش را گرفتم و به آرامش رسیدم.در نهایت خودم باید عوض می شدم. باید این فکر از سرم پاک می شد که من صورتم نیستم. من دستم نیستم بدنم نیستم . من جانم. باید در نظر می گرفتم که من خیلی از صورتم زیباترم. کم کم پیله ام را کندم و زندگی جدیدی را شروع کردم. ذهنم را قوی کردم و از نظر درونی آن قدر قوی شدم که خیلی ها می آیند و برای من از مشکلات شان می گویند و کمک می خواهند. اصلا دوست دارم همین جا ایمیلم را بنویسید تا اگرکسی مثل من به آخر خط رسیده یا زندگی اش شبیه من بوده یا به مشکل دردسرزای یک عمل جراحی برخورده ، با تجربیاتم کمکش کنم:

اگر الان بعضی از مخاطب هایی که این مصاحبه را می خوانند ،دغدغه ی بهتر شدن صورت شان را داشته باشند، دلت می خواهد به آن ها چه بگویی؟

شما را به خدا به صورت هایتان ور نروید. خودتان را زیبا کنید. ذهن و قلبتان را زیبا کنید. سلول ها شعور دارند. می دانند چه اتفاقی دارد می افتد.خیلی وقت ها صورتم گزگز می کنند. احساس می کنم سلول هایم دارند از من شکایت می کنند.می گویند تو خیلی بلا سر ما درآوردی. بیست و چند سال از زندگی ام با دلشوره و افسردگی و درد گذشت. بیست و چند سال خودم را مقصر می دانستم . با این که مهماندار بودم و روزی 500 تا 700 نفر آدم می دیدم ولی سال های سال نمی توانستم حتی با یک آدم رو در رو شوم . با این حال ، دوسال است حالم و مراوداتم بهتر شده چون در یک کلمه خودم را - هرچه که هستم - پذیرفته ام و تسلیمم.

خبرآنلاین



یخ و خوشگلی رابطه مستقیم دارن

1:

بکش و خوشکلم کن همینه دیگه..

اه که چقدر از این عملهای زیبایی بدم میاد.


پوست نرمال داری بخوانید


آرایش روز و شب داره ؟

2:

پولهای زیادی باید ی جایی خرج شه دیگه!!!!


سرمه درست کنید خودتون

3:

ما که اینقدر زیبا هستیم کجا را گرفتیم....


خانم ها حساس بیان داخل


ایده هایی برای داشتن نگاه خیره کننده

4:

...چرا زنها به زیبایی های دیگه از وجود خودشون توجه نمی نمايند...

...همه زیبایی ها ظاهری نیست ...

بخدا مردها می فهمند


سه روش جالب برای زیباتر کردن موهای دم اسبی

5:

تکنولوژی پیشرفت میکنه و امت باید ازفواید تکنولوژی بهرببرند
مقصر این زن نیست بلکه پزشکان بی وجدان هستند و مسئولین بی وجدان تر که به اشتباهات پزشکان اهمیتی نمیدهند و پزشک بدون عذاب وجدان و بدون هیچ عنصر بازدارنده ای هرانچه دوست دارد انجام میدهد
این بی وجدانی فقط درمورد عمل زیبایی نیست و در عمل های حیاتی هم صورت میگیره


۸ نکته درباره ی انتخاب رنگ لاک ناخن

6:

زن خودش را خوشگل میکند زیرا به تجربه دریافته چشم مرد تکامل یافته تر از مغز اوست.
ما که تا دیدیم همین بوده جز موارد بسیار بسیار اندک و نادر و گونه های کم یاب اون هم در فیلم های عاشقانه

7:

نه دیگه اینطوریام نیست

8:

هست جانم هست

9:

نیست جانم نیستاگرم هست کلیت نداره

10:

با این حرفتان به صراحت میگویید این دسته از زنان بی‌عقل هستن

11:

کلیت نداره دیگه تو فیلمها دیدیم گونه های کم یاب رو

12:

علم برای چی پیشرفت میکنه
ایا برای این نیست ما بهتر زندگی کنیم
وقتی بشه پیری رو به تعویق انداخت چه اشکال داره این کار انجام بشه..
ضمن اینکه عملهای زیبایی فقط در زنان انجام نمیشه و امار زیادی ازاین عملها به مردان اختصاص داره
الان دربسیاری از کشورها دانشمندان روی بدن انسان تحقیق می نمايند که چطور عمر انسان بیشتربشه ودرعین طولانی بودن عمر پیری به عقب بیقته
ازگذشته های دوراین ارزوی انسان بوده و به همین دلیل افسانه چشمه اب حیات برسر زبانها افتاد

13:

بچه تو چقد سرتقی

14:

عملهای زیبایی رو کسی باید انجام بده که عیب های زیادی تو قیافش داره نه هر کسی به خاطر نداشتن اعتماد به نفس
اینم یکی دیگه از کارای اعصاب خرد کن بعضی خانوما


15:

اینکه مردان زیبایی زنها را در اولویت انتخاب اولیه برنامه میدهند قبول ولی قطعا نمی تواند ملاکی برای انتخاب نهایی اونها باشد ...

همانطوری که عرض کردم مردان می فهمند و مجموع امتیاز های یک زن ملاک انتخابشون برای زندگی خواهد بود مگر اینکه هدف دیگری داشته باشند که البته باید شما این مهم رو تشخیص بدید و قطعا اشتباه شما تاوان نیز خواهد داشت ...


16:

ایول دمت گرم
بلکه یکی مثل تو پیدا شه به خانوما این چیزا رو بفهمونه


17:

اینو هستم

18:

چاکرتیم

19:

آخرش چی؟

20:

حرف شمارو کاملا قبول دارم ملاکهای دیگر رو هم میسنجند ولی اخرش همون ملاک زیبایی رو مهم ترین ملاکشون برنامه میدن.

بحث نکن بگو خب

21:

...پس بدون موفق نیستند مگر اینکه طرف تو شاخص های دیگه هم تاپ باشه ...

اگر ادرسه یه همچین کسی رو داشتی بده تا بحث نکنم بگو خب

22:

اینا هم همه اش حرف های فمنیستی و ضد مرد هستش که مرد ها رو مقصر میدونن و میگن مردا با چششون تصمیم میگرن و فلان و بهمان.
این یه چیز خیلی طبیعی هستش.

کیه که از زیبایی بدش بیاد.


23:

ملاکهاتو بده ببینم سراغ دارم یا نه
البته ملاکهای زیبایی رو اول بگو بقیش خیلی مهم نیست نفرمودیم نفرمودی

24:

حرف شما متین اما همه چی زیر سر این مرداس من بررسی کردم تمام مشکلات موجود خاورمیانه زیر ر همین مرداس حالا ببرسی هامو ادامه میدم برسم به مشکلات جهانی ببینم چجوریاس

25:


فعلا شبیه اونجلینا جولی باشه تا بعد...

26:

اگه شکل جنیفر باشه نمیشه؟

27:


بستگی داره چند سالگیش منظورتونه ولی از یه لحاظ خوبه

جودی بیخیال منو گرفتی ها بریم همون الگوهای اخلاقی خودمونو دنبال بگردیم

28:

جون به جونتون کنن 99 % دنبال همون لحاظهای خوب هستین
باشه چند تا از الگوهای اخلاقی خودمون را نام ببرید.

29:

1- سالم و قوی

2-با وقارو با خدا

3- دارای فرهنگ متناسب

4- تحصیلات متناسب

5- با هوش

6-مهربون

7- خوش برخورد

بسههههههههههههههههههههههه ههههههههههههههههههههههههه هههه

30:

ببینم بعد میگید مشخصات ظاهری اصل نیست برامون
همون اول از ظاهر طرف فرمودی
بس که نیست اما ببینم شما چرا مشخصات منو به عنوان الگوهای اخلاقی فرمودین

31:


من در اولین پستم عرض کردم ظاهر اولین گزینه ولی تعیین نماينده انتخاب نهایی نیست ...

مثلا من کسی را که تمام الگوهای اخلاقی رو داشته باشه اما ظاهرش ایدال نباشه به به کسی که ظاهرش 20 اما الگوهای اخلاقیش 0 ترجیح میدم ...

ااااااااااااااااااااااولی منظورم شما نبودید هاااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اا

32:

الگوی اخلاقی 0 هم که نه اما قبول کن که اگه ظاهر 20 باشه الگوی اخلاقیش 10 باشه به اونی که الگوی اخلاقیش 20 هست و ظاهرش مثلا 18 ترجیح داده میشه

33:


البته به فرد هم بستگی داره ولی من شخصا فکر میکنم که زیبایی برای چند ماه اول زندگی شاید جذاب باشه و بعد الگوهای اخلاقی پررنگ میشه و اونموقع هست که مشکلات سر باز میکنه ...

و انسان عاقل نباید 38 به 30 بفروشه...

حالا چند

34:

چی چند

35:



منظورم این بود الگوهای اخلاقیت چنده و ظاهرت چنده ، شاید فرجی شد ...

که البته امیدوارم از شوخی بنده ناراحت نشده باشید ...

36:

فرج برای بنده یا شما
من ادم متواضع و فروتنی هستم بیشتر از نمره 40 به خودم نمیدم

37:

به هر حال از دومین هم صحبتی با شما هستفاده کردم ...یادم هست بار اول هم کلی صحبت کردیم ...قدیما

فرج بنده ...

این نمره 40 اگر از 40 باشد که احتمالا یا ازدواج کرده اید و یا پدر و مادر گرامیتان دونفری مواظب پاشنه در هستند ...

و اگر از 100 باشد که واقعا متواضعید و معلومه میشه رو شما حساب باز کرد
بهر حال خوشحال شدم از طرز تفکر عالمانه شما دوست عزیز
جسارتا عقربه بیولوژیکی بنده رفت رو بالش و باید برم

تابجث خوشی دیگر بای

و شما رو به ایزد منان می سپارم ...


38:

عه واقعا قبلا هم پست بودیممیگم چقد اشنا میاین
خواهش میکنم شب خوبی داشته باشید
در پناه خدا


94 out of 100 based on 74 user ratings 724 reviews

@