من زنم؟


من زنم؟



من زنم؟

بلقیس سلیمانی

یکی از نویسندگان معاصر است
این متن نوشته این نویسنده است
گذاشتم تا نظر شمارو بدونم......
موافق یا مخالف این نویسنده؟؟؟
من« دوشيزه مکرمه» هستم
وقتي زن ها روي سرم قند مي سابندو همزمان قند توي دلم آب مي شود.
من «مرحومه مغفوره» هستم
وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگخوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم .
من «والده مکرمه» هستم
وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند ..
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم،
وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند
من «زوجه» هستم،
وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز بهحکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد
من «سرپرست خانوار» هستم،
وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشدو براي هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم،
وقتي پسرهاي جوان محلهزير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم،
وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم،
وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند..
من «بي بي» هستم،
وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه ونتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من «مامي» هستم،
وقتي دختر نوجوانم درجشن تولددوستش دروغ پردازي مي کند..
من «مادر» هستم،
وقتي مورد شماتت همسرم برنامه مي گيرمچون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنيکه» هستم،
وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشت ماشينش در پارکينگ مي شنود.
من «ماماني» هستم،
وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم،
وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگشهستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم،
وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.
من «بانو» هستم،
وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلشنمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي ، عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.
من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.
من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره،مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و....» هستم.
دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.
من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.
مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند...
تف به این فرهنگ نکبت...





آگهی جالب درباره زنان عربستان؛ بعضی چیزها را نمی شود پوشاند

1:

باخوندن ِاین مطلب ازدختربودن ِ خودم متنفرشدم


همه ما دختران ایران زمین ...

2:

فکر کنم دوسه باری در تالار این رو دیدم.

میشود متن مشابهی برای مردها نوشت! اصولا انسان (چه مرد و چه زن) در شرایط مختلف لقبهای مختلفی بخود میگیرد و جای تعجبی ندارد.


فاطمه مقیمی ، بانوی میلیاردر ایران زمین + عکس


قاچاق دختران جوان در داشبورد ماشین + تصاویر

3:

کلا فرهنگ ما بد نابود شده هست! با اون سنت های مفت و بیخودش!


به افتخار مادرشوهرها و مادرزن‌ها

4:


هرگز و تحت هیچ شرایطی از دختر بودنم ناراحت نمیشم


مدیر و مدبری به نام ​مادر

5:

آجی جون بااین جملت بهم روحیه دادی!
الان خوشحالم که یه دخترم!


مادران چندشغله

6:


علی رضا من فقط میخوام بدونم بچهه ا موافق این هستند وزن بودن ودختربودنشون مایه این قضایا هست یانه وگرنه قصد توهین به هیچ جنسیتی نیست...


آگهی جالب درباره زنان عربستان: بعضی چیزها را نمی شود پوشاند

7:

متن جالبی بود اما همه چیز بستگی به نگاه خودمون داره

من دخترم
من مادرم
من همسرم و...

میشه از همشون لذت برد

8:

از ماهيت زن بودن گريزان نيستم
بلكه از قوانين يك جانبه اي كه براي "زن" تعريف شده اند گريزانم.
اگر نه زن يعني محبت ،مرد يعني صلابت
هر كدام هم در جايگاه خودشان زيبا هستند
ولي كساني هستند كه با ایجاد تعاريفي از جنس ديگر باعث
مي شوندكه اين نارضايتي ها در بين زن يا مرد ایجاد شود و پر واضح هست
كه در چنين موقعيتي ، فضابراي انواع سو هستفاده ها مهيا ميشود!

9:

نمیفهمم زنها چرا دوست دارند به دیگران ثابت نمايند ستمدیده هستند حتی اگر اینطور نباشه

10:

منم عاشق دختر بودنمم ،
و همینطور عاشق بقیه دخملا

11:

یهنی اینقدل بخ بختی ؟

12:

دیگه اینقدرام کم لطفی نکنید
دوره ی این حرفا گذشته
ولی گویا تنها چیزی که واسه ما ایرانی ها هیچ وقت نمیگذره همین گذشته هست !

13:


14:

دیگه ما که قدرت تغییر جامعه رو که نداریم بهتر طرز تفکر خودمون رو درست کنیم
که به زن بودن خودمون اونطور که جامعه نیگا میکنه نیگا نکنیم .
واقعیتهای تلخ رو نمیشه باهاش کاری کرد همیشه هست و خواهد بود

15:

بانو جااااااااان عالي بود...مرسي عزيزم

16:

زن سینه‌های برجسته نیست
موی مش کرده
ابروی برداشته
لبانِ قرمز نیست
زن لباسِ سفید
شب با شکوه عروسی
بوی خوشِ قرمه سبزی
هوسِ شب‌های جمعه
قرار‌هایِ تاریکی‌ ، کوچه پشتی‌، تویِ یک ماشین نیست
زن خون ریزی
کمر دردِ ماهانه
پوکی هستخوان
یک زنِ پا بماه
حال تهوع
هستفراغ
درد‌های زایمان
مادر بچه‌ها نیست
زن عصایِ روز‌های پیری
پرستار ، وقتِ مریضی
رفیقِ پای منقل
مزه بیار عرق دوره‌های دوستانه نیست
زن
وجود دارد
روح دارد
قدرت
جسارت
پا به پای یک مرد ، زور دارد
عشق
اشک
نیاز
محبت
یک دنیا آرزو دارد
زن ...

همیشه ...

همه جا ...

حضور دارد
و اگر تمام اینها یادت رفت
تنها یک چیز را به خاطر داشته باش
که هنوز هیچ مردی پیدا نشده
که بخواهد
جایِ یک زن باشد ...


17:


خیلی خوب بود

18:

من یک زنم

میگم و میخندم و اشک میریزم و میجنگم و عشق میورزم !


19:

من زنم همزاد بارون
هم نژاد کوه و تیشه
طعم شیرین یه آغوش
معنی درخت و ریشه

عطر من اگه بپیچه، ذهن شعرات تازه میشه
اگه دستامو بکارم سبز میشم تا همیشه

من زنم که روح عشقو میسپاره به سینه مرد
من زنم مرهم درده دل عاشقای شبگرد

تنم از جنس بهاره تو شبای کهنه و سرد
تک درخت ایستاده تو هجوم وحشیه درد

اما تو عمق نگاهم یه قبیله بی کسی هست
روی هر گوشه قلبم زخم بی همنفسی هست

من زنم
زن زمستون زن شعرای پریشون
رو تنم زخم یه غربت تو چشام هوای بارون...

20:

تمام نوشته ها از خانم ها بود.

با احترام تمام به جمع خانم های فرهیخته:
وقتی خودتون اینقدر تفکر چرکی نسبت به جنسیت خودتون دارید، میخواین بقیه چطوری در مورد جنسیت شما فکر نمايند؟!!!!!!!!!
این اسامی رو گرفتیم چون خودمون اجازه دادیم.

بابت اشتباهی که کردیم به فرهنگ گیر ندیم اول به خودمون خرده بگیریم
یه کمی چشم هاتون رو بشورید.


21:

هنگامی که خدا زن را آفرید به من فرمود: این زن هست.

وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ...
اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع کرد و چنین فرمود: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش
که به او نگاه نکنی.

سرت را به زیر افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از اونها
شیاطین میبارند.

گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی.

از او حذر کن که یار و
همدم ابلیس هست.

مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش....
و من بی اونکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، فرمودم: به چشم.
شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که: خلقت زن به قصد امتحان توبوده هست و این از لطف خداست در حق تو.

پس شکر
کن و هیچ مگو....
فرمودم: به چشم.
در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم، و آوایش را نشنیدم.

چقدر
دوست میداشتم بر موجی که مرا به سوی او میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.
هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به
وجودش را حس می کردم .

دیگر تحمل نداشتم .

پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم.

نمیدانستم چرا؟
قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست...
به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی اونکه حرفی بزنم و دردم را بگویم،
میدانست.
با لبخند فرمود: این زن هست .

وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست.

بدون او تو غیرکاملی .

مبادا
قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شنماينده هست .

من او را آیت پروردگاریم برای تو برنامه دادم.

نمیبینی که در
بطن وجودش موجودی را میپرورد؟ من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام.

پس اگر تو
تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ
کن تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم...


من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم.

پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی ؟!
خدا فرمود: من؟!!
فریاد زدم: شیخ اون حرفها را زد و تو سکوت کردی.

اگر راضی به فرموده هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟!!
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی فرمود: من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ...
و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند ..

22:

کاملا موافقم وقتی اکثریت زنها به این شکل که بانوی عزیز دوستان دیگر به تصور میکشند درمورد جنس زن فکر می نمايند نبایدازجامعه مردان انتظاری داشت
نوشته اصلي بوسيله hadi67 نمايش نوشته ها
هنگامی که خدا زن را آفرید به من فرمود: این زن هست.

وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ...
اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع کرد و چنین فرمود: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش
که به او نگاه نکنی.

سرت را به زیر افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از اونها
شیاطین میبارند.

گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی.

از او حذر کن که یار و
همدم ابلیس هست.

مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش....
و من بی اونکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، فرمودم: به چشم.
شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که: خلقت زن به قصد امتحان توبوده هست و این از لطف خداست در حق تو.

پس شکر
کن و هیچ مگو....
فرمودم: به چشم.
در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم، و آوایش را نشنیدم.

چقدر
دوست میداشتم بر موجی که مرا به سوی او میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.
هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به
وجودش را حس می کردم .

دیگر تحمل نداشتم .

پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم.

نمیدانستم چرا؟
قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست...
به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی اونکه حرفی بزنم و دردم را بگویم،
میدانست.
با لبخند فرمود: این زن هست .

وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست.

بدون او تو غیرکاملی .

مبادا
قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شنماينده هست .

من او را آیت پروردگاریم برای تو برنامه دادم.

نمیبینی که در
بطن وجودش موجودی را میپرورد؟ من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام.

پس اگر تو
تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ
کن تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم...


من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم.

پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی ؟!
خدا فرمود: من؟!!
فریاد زدم: شیخ اون حرفها را زد و تو سکوت کردی.

اگر راضی به فرموده هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟!!
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی فرمود: من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ...
و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند ..
خیلی خوب بود متشکرم

23:


هم میهنی عزیز از شما انتظار نداشتم

24:

من زنم…
بی هیچ آلایشی… بی هیچ آرایشی!

او خواست که من زن باشم…

که بدوش بکشم بار تو را که مردی

و برویت نیاورم که از تو قویترم…

من زنم…

من ناقص العقلم…

با همین عقل ناقصم

از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام

و تو عقلت کاملتر از من بود!!!

من زنم...


یاد گرفته ام عاشقت بمانم

و همیشه متهم به هرزگی شوم...


حال اونکه تو بی اونکه عاشقم باشی

تظاهر کردی با من خواهی ماند!

من زنم...

کوه را حرکت میدهم

بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم

و تو همواره ناراضی و پرصدا سنگریزه ها را جابجا میکنی

چرا که تو نیرومند تری!!!

من زنم...

وقت تولد نوزاد ...


تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان...


سکوت و استقامت در وقت خشم تو مال من،

لذتهای شبانه...


خوابهای شیرین و افتخار مردانگی مال تو!

عادلانه هست نه؟؟؟

من زنم...

آری من زنم...

او خواست که من زن باشم ...


همچنان به تو اعتماد خواهم کرد...

عشق خواهم ورزید...


به مردانگی ات خواهم بالید ...


با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد...


پشتیبانت خواهم بود...


و تو مرد بمان!

این راز را که من مرد ترم به هیچ کس نخواهم فرمود!!!


"من زنم"
دست خودت نیست ، زن که باشی
گاهی دوست داری
تکیه بدهی ، پناه ببری ، ضعیف باشی
دست ِ خودت نیست ، زن که باشی
گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را..شاید عطر ِ تلخ و گس ِ مردانه اش
لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد !
دست خودت نیست ، زن که باشی
گاهی رهایش می کنی و پشت ِ سرش آب می ریزی
و قناعت می کنی به رویای حضورش
به این امید که او خوشبخت باشد
دست ِخودت نیست ، زن که باشی
همه ی دیوانگی های عالم را بلدی
من زنـــــــــم
نگاه به صـــــــدا و بدن ظریفــــم نکن
اگــــــــــر بخواهم
تمـــــــام هویت مردانه ات را به آتش خواهم کشــــــــــــید ..

25:

زن مظهر پاکی هست ، زن حساسترین موجود هستی هست ، زن مادر هست و دروصف مادر همین بس که بهشتی که آروزی همه ی مخلوقات خدا هست در زیر پای مادر هست.

26:

زن بهترین ومحکم ترین بنیان جامعه به شمار می اید وایکاش تمامی زنها.......


روزی که گل خلقت زهرا بشکفت در عرش فرشته اشک شادی می سفت
چون آینه از جمال خود ساخته بود پیوسته خدا به خویش احسن می فرمود
این هست زنی که پیر ما می فرمود از دامن زن مرد به معراج رسید

27:

در سرزمین من زنی از جنس آه نیست
این یک حقیقت هست که در برکه ماه نیست

این یک حقیقت هست که در هفت شهر عشق

دیگر دلی برای سفر رو به راه نیست

راندند امت از دل پر کینه، عشق را

فرمودند: جای مست در این خانقاه نیست

دنیا بدون عشق چه دنیای مضحکی‌ست

شطرنج مسخره‌ست وقتی که شاه نیست

زن یک پرنده هست که در عصر احتمال

گاهی میان پنجره‌ها هست و گاه نیست

افسرده می‌شوی اگر ای دوست حس کنی

جز میله‌های سرد قفس تکیه گاه نیست

در عشق اون که یکسره دل باخت، برده هست

در این قمار صحبتی از اشتباه نیست

فردا که گسترند ترازوی داد را،

اون‌جا که کوه بیشتر از پرّ کاه نیست،

سودابه روسپید و سیاووش روسفید

در رستخیز عشق کسی روسیاه نیست

شاعر:علی رضا بدیع

28:

زن و زنبيل و شعر عاشقانه

به دوشش بار رگبار ترانه

زميدان هاي تنهايي گذاران

خيابان،كوبه،كو،خانه به خانه

چو چنگ چنگ زن بر سيم جادو

دلش خورخانه ي چنگ و چغانه

به شوق دوست در هرذره جايشانان

نشان عشق از هر بي نشانه

چو ليلايي سراپا نام مجنون

چو مجنون شعله ور تا بي كرانه

زبان فرموده ها بيرون ز فرمودار

سپيدار سكوتي جاودانه

غزل مي باردش از چشمه ي ابر

شرار آتش بزم مغانه

زني عاشق زني دلداده ي عشق

زني شوريده در موجي روانه ...

29:

پ ن پ من زنم خوب معلومه توزنی
یعنی ایخدل ببختی...


30:

وقتی وارد این سایت شدم تاپیکی ارائه دادم با این عنوان که از زن بودن خودم خسته شده ام.سپس چندسال و در این مرحله و آگاهی که هستم به خودم میبالم که یک زن هستم....


31:

زن بودن

كار مشكليست

مجبوري

به مانند يک بانـــــــو

رفتار كني

مثل يک مـــــرد

كار كني

شبيه يک دختر جــــــــوان

به نظر برسي

و

همانند

يك خانــــوم مسن

فكر كني

...


32:

شبیه باد همیشه غریب و بی وطن هست
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من هست
کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن هست
چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تَن هست
برنامه نیست معمای ساده ای باشد:
کمی شبیه شما و کمی شبیه من هست
کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛
زن هست

33:

تو زن شدی ...

نه برای در حسرت ماندن یك بوسه، برای ایجاد بوسه‌ایی از جنس آرامش، تو زن نشدی كه همخواب آدمهای بیخواب شوی ، تو زن شدی كه برای خواب كسی رویا شوی، تو زن نشدی كه در تنهاییت حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشی، زن شدی ...

آغوشی در تنهایی عشقت باشی، قدر زن بودن را بدان .


...

» با کلمات مشکلی نداشته باش ..
تو ،خـــــــــودت به چیزی که هستی افتخار کن و عشق بورز

34:

زن زیبـاســت ...


چه اون وقت که از فرط خستگی چهره اش در هم هست...
چه اون وقت که خود را می آراید از پس همه خستگیهایش..

چه اون وقت که فریاد می زند بر سرت
و تو فقط حرکت زیبای لبهایش را میبینی...

چه اون وقت که کودکی جانش را به لبانش رسانده
و دست بر پیشانی زده و لبخند می زند...

زن زیباست...
اون وقتی که خسته از همه تُهمتها و نابرابریها
باز فراموشش نمی شود؛
مادر هست، همسر هست،راحت جان هست ...
زن زیباست ...
وقتی که لطافت جسم و روحش را توأمان درک کردی ...
وقتی که خرامیدنش را بین بازوانت فهمیدی ...

وقتی که نداشته های خودت را به حساب ضعفش نگذاشتی ...

آری زن زیبـــــاست...

35:

فلسفه وجودی زن بسیار بالاتر از این حرفهاست
زن در شخصیت و مقام اگر از مرد بیشتر نباشد،کمتر هم نیست


حق چو از پرده برون شد با جمال
کرد نیکو صورت خود در کمال
در هزاران چهره آمد منجلی
کرد مجنون از صفایش هر دلی
زین هزاران چهره،یک صورت گزید
فرمود:دست دل بر این صورت برید
میشود حظ شما اینک تمام
گر بگیرید از چنین رخساره کام
تار زلفش،در پریشانی منم
پیچش مویش به دلداری منم
بوی زلفش عطر گیسوی من هست
برق چشمش نور سوسوی من هست
قوس ابرویش صعود هست و نزول
چشمک مستش طلوع هست و افول
خار مژگانش نشیند چون به دل
عقل فارغ میشود از آب و گل
بر لبش چون بوسه میداری مدام
میشوی اندر تسلسل تا قیام
مایه آرام جان آدم هست
عشق را در دار دنیا خاتم هست
در فضیلت کم ندارد از شما
کو بود مخلوق زیبای خدا
گر نباشد،مرد ناید در وجود
بی وجودش کس نمیدارد سجود
زين سبب شد زن تجلي جمال
تا به يمن او رسي اندر كمال
عندلیب

36:

هر چند که واقعیتهایی هست که کسی گوش شنیدنشو نداره اما...
زیاد هم نباید درگیر جملات بود.
زنها میتونن به همه چیز در زندگی طعم و بوی دیگری بدهند و خودشون هم احساس ارامش کنن


37:

مردی که فدای دخترش شد

جمعی از بزرگان شیعه،سوالاتی را در ابواب مهم اخلاقی،فقهی،اعتقادی،تفسیر و ...

که مورد ابتلای شیعیان بود لیست کردند و برای دریافت جواب رنج سفر را به جان خریده،عازم مدینه شدند
سپس چند روز خستگی به مدینه رسیدند.خود را به خانه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام رساندند تا جان تشنه خود را از اقیانوس بی انتهای علم اون بزرگوار سیراب نمايند.
چون به درب خانه رسیدند و دق الباب کردند،دختربچه ای نمایان شد،روشن تر از خورشید،درخشانتر از ماه،زیباتر از آسمان.
در جواب تمنای ایشان فرمود:
پدرم برای انجام کاری از مدینه خارج شده اند و ممکن هست دیر بازگردند.
این جمع خسته پا و شکسته دل،نومید از دریافت جواب از درب خانه حضرت برگشتند.
اون دختربچه چون قصد بازگشتشان را دید فرمود:
از پی چه کاری آمده اید؟
فرمودند برای دریافت جواب سوالات بسیاری که جوابش در توان ما نیست.

دختر بچه فرمود:
سوالات را به من بدهید تا بنگرم.
سوالات را گرفت و یک به یک جواب داد
از اخلاق و عقاید و احکام
چنان حرف میزد که گویی هستادی هست در اخلاق و راهنمای هست در کلام و فقیهی هست در احکام.
اینان چون جواب را گرفتند،پیش خود قبول نکردند و چشم عقل بستند و به چشم سر بر قامت و سن کم دختر بچه نظر کردند و رفتند.
در راه به امام موسی بن جعفر علیه السلام رسیدند.چون کویری که باران ببیند
سوالات را دوباره پرسیدند و شرح جوابهای اون دختربچه را هم بازگو کردند.

اون حضرت اشک شوق در چشمانش حلقه زد و فرمود:
جوابها کامل هست

ابوها فداها(پدرش به فدایش)

و عندلیب گوید:

زن یعنی این،گوهری که چون خود را شناسد،فقط خدایش بتواند قیمتش نهد.
و چون خدایش قیمتش نهد،کسی جز خدا خریدارش نتوان شود


38:

فقط میخوام بگم : " تف به این فرهنگ نکبت...

"

39:

لطفا" عفت ِ کلام رو حفظ کنید ..



50 out of 100 based on 55 user ratings 430 reviews

@