2 شعر طنز دانشجويي


2 شعر طنز دانشجويي



2 شعر طنز دانشجويي
2 شعر طنز دانشجويي
اهل دانشگاهم
رشته ام علافی‌ست
جیب‌هایم خالی ست
پدری دارم
حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی كه مرا كرده جواب.
اهل دانشگاهم
قبله‌ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌كاریست
من نمی‌دانم كه چرا می‌گویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بی‌كار
وچرا در وسط سفره ما مدرک نیست!
((چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید))
باید از آدم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آنها فهماند كه من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم!
كار ما نیست شناسایی هردمبیلی!
كار ما نیست جواب غلطی تحمیلی!
كار ما شاید این است
كه مدرک در دست
فرم بی‌گاری هر شركت بی‌پیكر را
پر بكنیم
(شاعر: مجهول)

شعر بعدی



اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم
خرده عقلی
سر سوزن شوقی
اهل دانشگاهم پیشه ام گپ زدن است
گاه گاهی می نویسم تكلیف
می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست
كه در آن زندانیست
دلتان زنده شود
چه خیالی چه خیالی می دانم
گپ زدن بیهوده است
خوب می دانم دانشم بیهوده است
اوستاد از من پرسید
چقدر نمره زمن می خواهی
من از او پرسیدم
دل خوش سیری چند
اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
مشق از پنجره ها می گیرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهایم را وقتی می خوانم
كه خروس می كشد خمیازه
مرغ و ماهی خواب است
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود
درس بی كرنش می خواندیم
نمره بی خواهش می آوردیم
تا معلم پارازیت می انداخت
همه غش می كردیم
كلاس چقدر زیبا بود
و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز
مثل یک بازی بود
كم كمک دور شدم از آنجا
بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه
به محیط خشن آموزش
و به دانشكده علم سرایت كردم
رفتم از پله كامپیوتر بالا
چیزها دیدم در دانشگاه
من گدایی دیدم در آخر ترم
در به در می گشت
یک نمره قبولی می خواست
من كسی را دیدم
از دیدن یک نمره ده
دم دانشگاه پشتک می زد
من نمی خندم اگر دوست من می افتد
من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دوبرابر بكنند
و نمی خندم اگر موی سرم می ریزد
من در این دانشگاه
در سراشیب كسالت هستم
خوب می دانم استاد
كی كوئیز می گیرد
برگه حذف كجاست
سایت و رایانه آن مال من است
تریا، نقلیه و دانشكده از آن من است
ما بدانیم اگر سلف نباشد
همگی می میریم
و اگر حذف نباشد
همگی مشروطیم
نپرسیم كه در قیمه چرا گوشت نبود
كار ما نیست شناسایی مسئول غذا
كار ما نیست شناسایی بی نظمی ها
كار ما شاید اینست كه در مركز پانچ
پی اصلاح خطاها برویم
.



رنکینک دانشگاه های ایران در urap

1:

دانشجوی شهرستان تهران شمال :
نكته : وقتی می خونید این قسمتو سعی كنید لباتون تا حد امكان غنچه باشه:
بی ادب , تو واقعا عقلتو از دست دادی .


پيشنهاد طرح اصلاح قانون احزاب
منو ترسوندی بی ...تلفظ : بی ششووور ) امیدوارم ولنتاین كچل شی .


دلیل مجلس از این همه تکاپو برای اصلاح قانون انتخابات چیست؟!
بد بد بد)


دانشجوی شهرستان تهران جنوب :
(....


واکنش ایران به قطعنامه ی ِ حقوق ِ بشری ِ ضد ِ ایران !
....


رابطه زیبای اعداد و زاویه ها که تا کنون نمی دانستید !
....


احكام قضاوت
.....


بیمه جرم چیست؟
...


سوال حقوقی؟
..

...

..كلا سانسور شد )


دانشجوی پزشكی :
در دیكشنری این بروبچ كلمه ی فحش تعریف نشدست


دانشجوی هنر :
من شعر دوازدهم از هشت كتاب هستاد سهراب رو به تو بی ادب بی فرهنگ تقدیممی كنم امیدوارت گیتارت بشكنه و تا اخر عمر یكه و تنها و بی عشق و ژولیتبمونی .


وفتی هم كار بالا می گیره كاریكاتور همدیگه رو می كشن .



دانشجوی الهیات :
یا ایهو الذی فحشو فحشً فاحشتن ای هستیت به عدم تبديل , ای دچار دور تسلسلشده , ای علتت به ممكن الوجود گرویده , فلسفه ی تو دچار تضاد شده و من بهخود اجازه ی بحث نمی دم ....

*
*: این آخری كه فرمود از اون ناجوراش بود كه فلش بك زد به دوران دبیرستان و رشته ی علوم انسانی كه می خوند و واسه خودش یلی بود

دانشجوی تربیت بدنی:
به من فرمودی ...

, ...

خودتی و جد و آبادت
به همین كوتاهی البته بعدش یه 2 ساعتی بزن بزن می شه


دانشجوی زبان خارجی :
هنوز دعوا نشده , شروع می كنن خارجكی بلغور كردن البته به نظر من اگهترجمه ی حرفاشونو می دونستند خودشون رو زبونشون فلفل می ریختن و 2 روز تواتاق خودشونو حبس می كردن

دانشجوی حقوق :
تو با این كارت به حقوق شهروندی من تجاوز كردی و من طبق اصل 153 قانونپايه ی حق دارم ازت شكایت كنم و مادرتو به عزات بشونم شما می تونید هیچینگید اما هر چی بگید بر علیه شما تو دادگاه هستفاده می شه .


راستی اگه وكیل تسخیری خواستی به خودم بگو

دانشكده ی كاشون :
كسی با تو حرف نزد .

كثافت مرض .

از جلو چشام خفه شو
( من قصد توهین به هیشكی رو ندارم )


دانشجوی دختر
دراكثرموارددختره وقتی باپسره دعواش میشه:

دختر:تو همیشه به من دروغ فرمودی ,
تو هیچ وقت منو دوست نداشتی ,
من بازیچه ی دستای كثیفت بودم ,
حالا جواب خونوادمو چی بدم ؟
برو گمشو دیگه نمی خوام ببینمت .


2:

2 شعر طنز دانشجايشاني


سپس این كه مدت ها دنبال دختری باوقار و باشخصیت گشتیم كه هم خانواده ی اصیل و مؤمنی داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختری را به ما معرفی كرد.وقتی پرسیدم از كجا می داند این دختر همان كسی هست كه من می خواهم، فرمود:راستش توی تاكسی دیدمش.از قیافه اش خوشم آمد.دیدم همانی هست كه تو می خواهی.وقتی پیاده شد، من هم پیاده شدم و تعقیبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقی بابایش را دیدم كه داشت با یكی از همسایه ها حرف می زد.به ظاهرش می خورد كه آدم خوبی باشد.خلاصه قیافه ی دختره كه حسابی به دل من نشسته بود،فرمودم: من هر طور شده این وصلت را جور می كنم.
ما وقتی حرف های محكم و مستدل عمه مان را شنیدیم.فرمودیم: یا نصیب و یا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگردیم؟از پا افتادیم، همین را دنبال می كنیم.ان شاء الله خوب هست.این طوری شد كه رفتیم به خواستگاری اون دختر.
پدر دختر پرسید: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.
-می دانم دانشجو هستند.شغلشان چیست؟
-ما هم شغلشان را عرض كردیم.
-یعنی ایشان بابت درس مطالعهپول هم می گیرند.
-نخیر، اتفاقاً ایشان در دانشگاه آزاد درس می خوانند:
به اندازه ی هیكلشان پول می دهند.

-پس بیكار هستند.
-اختیار دارید قربان! رشته ایشان مهندسی هست.برنامه هست مهندش شوند
پدر دختر بدون این كه بگذارد ما حرف دیگری بزنیم فرمود: ما دختر به شغل نسیه نمی دهیم.بفرمایید؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمایی كرد.
عمه خانم كه می خواست هر طور شده دست من و اون دختر را بگذارد توی دست هم، اون قدر با خانواده ی دختر صحبت كرد تا بالاخره راضی شدند.فعلاً به شغل دانشجویی ما اكتفا كنند، به شرط اون كه تعهد كتبی بدهیم سپس دانشگاه حتماً برویم سركار، این طوری شد كه ما دوباره رفتیم خواستگاری.
پدر دختر فرمود:و اما .

.

.

مهریه، به نظر من هزار تا سكه طلا.

.

.
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقیه ی حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فامیل جلویش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چیزی نیست؛ مهریه را كی داده كی گرفته .

.

.

بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر فرمود:میل خودتان هست.اگر نمی خواهید، می توانید بروید سراغ یك خانواده ی دیگر.
بابام فرمود:نخیر، بفرمایید.

در خدمتتان هستیم.
-اگر در خدمت ما هستید، پس چرا بلند شدید؟
بابام كه دیگر حسابی كفری شده بود، فرمود:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرمایید.
پدر دختر فرمود:بله، هزار تا سكه ی طلا، دو دانگ خانه…
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بیرون؛ ولی باز هم بستگان راضی اش كردند كه ای بابا خانه به اسم زن باشد، یا مرد كه فرقی نمی كند.هر دو می خواهند با هم زندگی كنند دیگر.
و باز بابام با اوقات تلخی نشست.پدر دختر پرسید: باز هم بلند شدید كمربندتان را سفت كنید؟بابام فرمود: نخیر! دفعه ی قبل شلوارم را خیلی بالا كشیده بودم داشتم میزانش می كردم!
پدر دختر فرمود:بله، داشتم می فرمودم دو دانگ خانه و یك حج.مبارك هست ان شاء الله
بابام این دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چی چی را مبارك هست؟مگر در دنیا فقط همین یك دختر هست.و ما تا بیاییم به خودمان بجنبیم،كفش هایمان توسط پدر اون دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هایمان را جفت كردیم و پوشیدیم و با خیال راحت رفتیم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.اون قدر رفت و آمد تا پدر او را راضی كرد كه فعلاً اسمی از حج نیاورد تا معامله جوش بخورد.بعداً یك فكری بكنند.
پدر دختر فرمود:و اما شیربها، شیربها بهتر هست دو میلیون تومان باشد…
بعد زیر چشمی نگاه كرد تا ببیند بابام باز هم بلند می شود یا نه.وقتی آرامش بابام را دید ادامه داد:به اضافه وسایل چوبی منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسایل چوبی همان در و پنجره و این جور چیزهاست؟
پدر دختر با اوقات تلخی فرمود:نخیر، كمد و میز توالت و تخت و میز ناهارخوری و میز تلویزیون و مبلمان هست.
بابام فرمود:ولی آقاجان، پسر ما عادت ندارد روی تخت بخوابد.ناهارش را هم روی زمین می خورد.اهل مبل و این جور چیزها هم نیست.
پدر دختر فرمود:ولی این ها باید باشد،اگر نباشد، كلاس ما زیر سؤال می رود.
و سپس كمی فرمودمان و فحشمان، كفش های ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده این دختره را ببندد به ناف ما! برنامه شد دور وسایل چوبی را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ی اون دختر رفتیم.
بابام تصمیم گرفته بود مسأله ی جهیزیه را پیش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه ای از كلاس گذاشتن های بابای اون دختر را جواب فرموده باشد.این بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام فرمود: در رابطه با جهیزیه… !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و فرمود:البته باید عرض كنم در طایفه ما جهیزیه رسم نیست.
بابام فرمود:اتفاقاً در طایفه ی ما رسم هست.خوبش هم رسم هست.شما كه نمی خواهید جهیزیه بدهید، پس برای چی از ما شیربها می خواهید؟
- شیربها كه ربطی به جهیزیه ندارد.شیربها پول شیری هست كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شیره ی جانش را به كام دختری ریخته كه می خواهد تا آخر عمر در خانه ی پسر شما بماند.بابام فرمود:خب می خواست شیر ندهد.

مگر ما فرمودیم به دخترتان شیر بدهید؟اگر با ما بود می فرمودیم چایی بدهد تا ارزان تر در بیاید.مگر خانمتان شیر نارگیل و شیركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو میلیون تومان شده هست؟!
پدر دختر فرمود: دختر ما كلفت هم می خواهد.
بابام فرمود:چه بهتر.یك كلفت هم با او بفرستید بیاید خانه ی پسرم.
- نه خیر كلفت را باید داماد بگیرد.دختر من كه نمی تواند اون جا حمالی كند.
- حالا كی فرموده دخترتان می خواهد حمالی كند؟
مگر می خواهید دخترتان را بفرستید كارخانه ی گچ و سیمان؟كفش های ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر فرمود:محل عروسی باید آبرومند باشد.اولاً، رسم ما این هست كه سه شب عروسی بگیریم.

ثانیاً باید هر شب سه نوع غذا سفارش بدهید، در یك باشگاه مجهز و عالی.
بابا فرمود:مگر دارید به پسر خشایار شاه زن می دهید؟اصلاً مگر باید طبق رسم شما عمل كنیم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!
دیگر از بس كفش هایمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر یك روز هم این كار را نمی كردند، خودمان كفش هایمان را می بردیم وسط كوچه می پوشیدیم.
بابای دختر فرمود:ان شاء الله آقا داماد برای دختر ما یك خانه ی دربست چهارصد متری در بالای شهر می گیرد.
بابام فرمود:خانه برای چی؟زیر زمین خانه ی خودم هست.تعمیرش می كنم.یك اتاق و یك آشپزخانه هم در اون می سازم، می شود یك واحد كامل.پدر دختر فرمود:نه ما آبرو داریم، نمی شود یك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان هست؟بس كنید دیگر، این كارها چیست؟مگر توی دنیا همین یك دختر هست كه این قدر حلوا حلوایش می كنید؟از پا افتادیم از بس رفتیم و آمدیم.اصلاً ما زن نخواستیم مگر یك دانشجو می تواند معجزه كند كه این همه خرج برایش می تراشید؟
این دفعه قبل از این كه كفش هایمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ی آدم بلند شدیم و زدیم بیرون.
و این طوری شد كه ما دیگر عطای اون دختر را به لقایش بخشیدیم و از اون جا رفتیم كه رفتیم.
یك سال از اون ماجرا گذشت.من هم پاك اون را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.یك روز صبح، وقتی در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردی خورد كه پشت در ایستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همین كه مرا دید جا خورد و فوری دستش را انداخت.با دیدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمی كه دقت كردم، دیدم پدر و مادر اون دختر هستند.لبخندی زدم و فرمودم:بفرمایید تو.
پدر دختر فرمود:نه.

.

.

نه.

.

.

قصد مزاحمت نداشتیم.فقط می خواستم بگویم كه چیز، چرا دیگر تشریف نیاوردید؟ما منتظرتان بودیم.
من كه خیلی تعجب كرده بودم، فرمودم:ولی ما كه همان پارسال حرف هایمان را زدیم.خودتان هم كه دیدید وضعیت ما طوری بود كه نمی خواستیم اون همه بریز و بپاش كنیم.
پدر دختر لبخندی زد و فرمود: ای آقا.

.

.كدام بریز و بپاش؟.

.

.

یك حرفی بود زده شد، رفت پی كارش.توی تمام خواستگاری ها از این چیزها هست.حالا ان شاء الله كی خدمت برسیم،داماد گُلم؟
من كه از این رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت می كشید،فرمودم:آخه.

.

.

چیز.

.

.

راستش شغل من.

.

.
-ای بابا.

.

.

شغل به چه درد می خورد.دانشجویی خودش بهترین شغل هست.من همه جا فرموده ام دامادم یك مهندس تمام عیار هست.
-آخه هزار تا سكه هم.

.

.
-ای بابا.

.

.

شما چرا شوخی های آدم را جدی می گیرید.من منظورم هزار تا سكه ی بیست و پنج تومانی بود.
ولی دو دانگ خانه.

.

.
پدر عروس:بابا جان من منظورم این بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم.

.

.
-راستی خوب شد یادم انداختید.اگر می خواهید سفر حج بروید همین الان بگویید من خودم اسمتان را بنویسم.
-دو میلیون تومان شیربها هم كه.

.

.
-چی؟من فرمودم دو میلیون تومان؟من غلط كردم.من فرمودم دو میلیون تومان به شما كمك كنم.
-خودتان فرمودید خانمتان به دخترتان شیر داده، باید پول شیرش را بدهیم.

.

.
-ای بابا.

.

.

خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطی شیر خشك داده كه اون هم پولش چیزی نمی شود.مهمان ما باشید
-در مورد جهیزیه فرمودید.

.

.
-فرمودم كه.

.

.

اتاق دخترم را پر از جهیزیه كرده ام.بیایید ببینید.اگر كم بود، بگویید باز هم بخرم.
-اما قضیه ی اون كلفت.

.

.
-آی قربون دهنت.

.

.

دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزیزم!.

.

.

خوش تیپ من!.

.

.

جیگر!.

.

.

باحال!.

.

.
وقتی دیدم پدر دختر حسابی گیر داده و نمی خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقیقت را بگویم.با خجالت فرمودم: راستش شرایط شما خیلی خوب هست.من هم خیلی دوست دارم با خانواده ی شما وصلت كنم.اما.

.

.
پدر دختر با خوشحالی دست هایش را به هم مالید و فرمود:دیگر اما ندارد.

.

.

مبارك هست ان شاء الله.
فرمودم:اما حقیقت را بخواهید فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا این حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب یك متر واماند.پدر دختر فرمود: یعنی تو.

.

.

در همین موقع خانمم از پله های زیرزمین بالا آمد.مرا كه دید لبخندی زد و فرمود: وقتی كه از دانشگاه برگشتی، سر راهت نیم كیلو گوجه بگیر برای ناهار املت بگذارم.
با لبخند فرمودم:چشم، حتماً چیز دیگری نمی خواهی؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همین طور.
خانمم رفت پایین، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و فرمودم: ببخشید من كلاس دارم؛ دیرم می شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه

منبع همه اينا:
love3d.mihanblog.com

3:

جالب بود .....

4:

خوبه شما يه يادي از تاپيكاي من ميكنين

5:

mahshar bud

6:


ممنونم دوست عزيز

7:

خیلی جالب بود تشکر با حاااااااااال بود

8:

خیلی باحال بود .مرسی

9:

badak nabooooooooooooooooood!!!!!!!!:vahid rk1:


76 out of 100 based on 46 user ratings 796 reviews

@