متن خواندنی سخنرانی فیزیکدان بزرگ به هنگام دریافت جایزه نوبل،چطور یاد گرفتم علم چیست


متن خواندنی سخنرانی فیزیکدان بزرگ به هنگام دریافت جایزه نوبل،چطور یاد گرفتم علم چیست



متن خواندنی سخنرانی فیزیکدان بزرگ به هنگام دریافت جایزه نوبل،چطور یاد گرفتم علم چیست
متن سخنرانی ریچارد فاینمن
متن سخنرانی فیزیکدان بزرگ “ریچارد فاینمن”به هنگام دریافت جایزه نوبل
خُب، به نظر شما علم چیست؟ عقل سلیم می گوید که شما معلم های علوم جواب این سؤال را خیلی خوب می دانید. اگر هم احیاناً جوابش را نمی دانید، در همه ی کتاب های راهنمای معلمِ کتاب های درسی درباره ی این مسئله به اندازه ی کافی بحث شده است. در این صورت، من چه می توانم بگویم؟
حالا که این طور است، دلم می خواهد برایتان تعریف کنم که چطور یاد گرفتم که علم چیست. چیزی را که برایتان تعریف می کنم ممکن است کمی بچگانه به نظر برسد، چون آن را موقعی که بچه بودم یاد گرفتم و از همان اول در خونم بود. شاید فکر کنید می خواهم بهتان یاد بدهم که چطور درس بدهید؛ من اصلا و ابدا چنین قصدی ندارم. فقط می خواهم با گفتن اینکه چطور آن را یاد گرفتم، به شما بگویم که علم چیست.
راستش را بخواهید، یاد دادنش کار پدرم بود و به زمانی برمی گردد که مادرم من را حامله بود! البته این حرف ها را بعداً شنیدم، چون آن موقع از صحبت هایشان بی خبر بودم! پدرم می گفت : «این بچه اگر بزرگ شود یک دانشمند درست و حسابی می شود
چطور این حرف درست از آب درآمد؟ او هیچ وقت به من نگفت که باید حتما یک دانشمند بشوم. خودش که اصلاً دانشمند نبود؛ یک تاجر بود، مدیر فروش در شرکتی که لباس های یک شکل تولید می کرد. ولی تا دلتان بخواهد عاشق علم بود و زیاد می خواند. موقعی که خیلی کوچک بودم و هنوز در صندلی بچه غذا می خوردم، بعد از شام پدرم با من بازی می کرد. او تعداد زیادی کاشی های ریزِ کف حمام آورده بود. من آنها را روی هم می چیدم و این اجازه را داشتم که آخری را فشار بدهم تا ببینم چطوری همه چیز فرو می ریزد. خُب، تا اینجا اوضاع روبه راه بود. بعداً بازی ما پیشرفته تر شد. کاشی ها رنگارنگ بودند و این دفعه من باید یک کاشی سفید، دو کاشی آبی، یک کاشی سفید، دو کاشی آبی و همین طور تا آخر روی هم می چیدم. من دوست داشتم یک کاشی آبی بگذارم، اما نمی شد؛ حتماً باید دو تا می گذاشتم. حالا دیگر فکر کنم متوجه کلک پنهان این بازی شده اید : اول بچه را گرفتار بازی می کنید، بعد آرام آرام چیزهایی را که ارزش آموزشی دارند به او تزریق می کنید!
خُب، مادرم زن حساسی بود و متوجه این کوشش های موذیانه شد و گفت : «مل! لطفاً بگذار اگر بچۀ بیچاره دلش می خواهد کاشی آبی بگذارد.» پدرم هم می گفت : «نه! دلم می خواهد متوجه طرح ها بشود. این پایین ترین سطح ریاضی است که می توانم بهش یاد بدهم
اگر هدفم این بود که بهتان بگویم «ریاضی چیست؟»، تا حالا باید گرفته باشید : ریاضی پیدا کردن طرح هاست. آموزشِ او برایم خیلی مؤثر بود. اولین کسب موفقیت از این آموزش، موقعی بود که به مهد کودک رفتم. ما در مهد کودک چیزهایی را می بافتیم. به ما می گفتند کاغذهای رنگی را مثل نوارهای عمودی ببافیم و از بافتن آنها طرح هایی به دست بیاوریم. (الان دیگر از این کارها نمی کنند؛ می گویند برای بچه خیلی سخت است.) معلم مهد به قدری از کار من تعجب کرد که نامه ای به خانه فرستاد و اعلام کرد که این یک بچه ی استثنایی است، چون قبل از بافتن می تواند تجسم کند که طرحش چه شکلی می شود و بلد است طرح های پیچیده و شگفت انگیز درست کند! معلوم می شود که بازی کاشی برای من خیلی مؤثر بود.
حالا می خواهم درباره ی تجربه های ریاضی ام در نوجوانی حرف بزنم. چیز دیگری که پدرم گفت و من نمی توانم آن را کامل و خوب توضیح بدهم، این بود که نسبت محیط به قطر همه ی دایره ها همیشه بدون توجه به اندازه ی آنها مساوی است. این نظر به عقیده ی من اصلاً بدیهی نبود، ولی این نسبت یک خصوصیت جالب داشت : یک عدد خیلی جالب و عجیب و غریب به نام پی. درباره ی این عدد معمایی وجود داشت که من در نوجوانی اصلاً نمی توانستم بفهمم. اما خیلی جالب بود و به همین خاطر همه جا دنبال پی بودم. بعدها زمانی که در مدرسه یاد گرفتم چطور می شود اعداد کسری را به اعشاری تبدیل کرد و چطور سه و یک هشتم برابر ۳,۱۲۵ می شود، یکی از دوستانم نوشت که این عدد مساوی پی است، یعنی نسبت محیط به قطر دایره. معلممان آن را به ۳,۱۴۱۶ تصحیح کرد. این قصه ها را می گویم تا روی یک نکته تأکید کنم : برای من مهم نبود که خود عدد چه است، مهم این بود که درباره ی این عدد معما و شگفتی وجود داشت. بعداً وقتی در آزمایشگاه آزمایش می کردم -منظورم آزمایشگاه شخصی ام است که در آن برای خودم می پلکیدم و رادیو و وسایل مختلف درست می کردم- آرام آرام با استفاده از کتاب ها و دستورالعمل ها کشف کردم که در الکتریسیته فرمول ها و روابطی وجود دارند که جریان، مقاومت و… را به هم ربط می دهند. یک روز با نگاه کردن به کتاب فرمول ها، فرمولی برای بسامد یک مدار تشدیدی کشف کردم که به صورت خودالقایی عمل می کرد و c ظرفیت خازنِ آن بود. آن میان، سروکله ی پی هم پیدا شده بود. ولی دایره کجا بود؟ هان؟
دارید می خندید؟ ولی من آن موقع خیلی جدی بودم . پی یک چیزی بود که به دایره مربوط می شد و حالا آنجا از مدار الکتریکی سر درآورده بود. شماها که دارید می خندید اصلاً می دانید سر و کلۀ پی از کجا پیدا می شود؟!
من عاشق این موضوع شده بودم. دنبال جواب آن می گشتم و همیشه هم به آن فکر می کردم. بعداً فهمیدم که پیچه ها به شکل دایره ساخته می شوند. شش ماه بعد یک کتاب پیدا کردم که خودالقاییِ پیچه های دایره ای و مربعی را داده بود و در پی همه ی فرمول ها وجود داشت. باز فکر کردم و فهمیدم که پی به پیچه های دایره ای مربوط نیست. حالا کمی بهتر آن را می فهمم، ولی ته دلم هنوز نمی دانم دایره کجاست و پی از کجا سر درآورده است.
آن وقت ها که خیلی جوان بودم -یادم نمی آید چند سالم بود- واگنی داشتم که یک توپ در آن بود و من آن را می کشیدم. حین کشیدن، متوجه موضوعی شدم. پیش پدرم رفتم و به او گفتم : «وقتی واگن را می کشم توپ عقب می رود، ولی وقتی با واگن می دوم و می ایستم توپ جلو می رود. چرا؟ چه جوابی می دهی؟» گفت : «هیچ کس دلیل این را نمی داند، با اینکه این یک موضوع کلی است و همیشه هم اتفاق می افتد. هر چیزی که حرکت می کند می خواهد که به حرکت خودش ادامه بدهد، هر چیز ساکنی هم دلش می خواهد وضعیت خودش را حفظ کند و ساکن بماند. اگر خوب نگاه کنی، می بینی که وقتی از حالت سکون شروع به حرکت می کنی توپ عقب نمی رود، بلکه یک کمی هم جلو می رود، ولی نه با سرعت واگن. به خاطر همین، قسمت عقب واگن به توپ می خورد. این اصل را اینرسی می گویند.» من دویدم تا قضیه را امتحان کنم و البته توپ اصلاً عقب نمی رفت.
پدر بین «آنچه می دانیم» و «اسمی که برایش می گذاریم» خیلی فرق قائل بود. دربارة اسم ها و واژه ها یک داستان دیگر برایتان تعریف می کنم. من با پدر روزهای آخر هفته برای گردش به جنگل می رفتیم و آنجا چیزهای خیلی زیادی درباره ی طبیعت یاد می گرفتیم. دوشنبه ها، با بچه ها توی مزرعه بازی می کردیم. یک بار پسری به من گفت : «آن پرنده را می بینی که روی چمن ها نشسته است؟ اسمش چیست؟» گفتم : «هیچ چیز از آن نمی دانم!» برگشت و گفت : «اسمش باسترک گلوقهوه ای است. پدرت به تو چیزی یاد نداده است؟»
توی دلم به او خندیدم. پدر قبلاً به من یاد داده بود که اسم، هیچ چیز دربارة آن پرنده به من یاد نمی دهد. او به من یاد داده بود که : «آن پرنده را می بینی؟ اسمش باسترک گلوقهوه ای است. توی آلمان بهش هالتسِن فلوگل می گویند و در چین چونگ لینگ. ولی اگر تو همۀ اسم های آن پرنده را هم بدانی، هنوز چیز زیادی درباره ی آن پرنده نمی دانی. فقط می دانی که مردم آن را چه صدا می کنند. ولی باسترک آواز می خواند و به جوجه هایش یاد می دهد که چطوری پرواز کنند و در تابستان کیلومترها پرواز می کند و هیچ کس هم نمی داند که از کجا راهش را پیدا می کند.» و خیلی چیزهای مشابه این. تفاوتی اساسی وجود دارد بین اسم یک چیز و آن چیزی که واقعاً وجود دارد.
حالا که بحث به اینجا رسید، دلم می خواهد چند کلمه درباره ی واژه ها و تعاریف برایتان بگویم. بنابراین، بحث را به طور موقت قطع می کنم. یاد گرفتن واژه ها خیلی لازم است، اما این کار علم نیست. البته منظور من این نیست که چون علم نیست نباید آن را یاد بدهیم. ما درباره ی این که چه چیزی را باید یاد بدهیم حرف نمی زنیم؛ درباره ی این بحث می کنیم که علم چیست. این که بلد باشیم چطور سانتی گراد را به فارنهایت تبدیل کنیم علم نیست. البته دانستنش خیلی لازم است، ولی دقیقا علم نیست. برای صحبت کردن با همدیگر باید واژه داشته باشیم، کلمه بلد باشیم و درست هم همین است. ولی خوب است بدانیم که فرق «استفاده از واژه» و «علم» دقیقا چیست. در این صورت، می فهمیم که چه وقت ابزار علم مثل واژه ها و کلمه ها را تدریس می کنیم و چه وقت خود علم را یاد می دهیم.
برای آموزش من، پدرم با مفهوم انرژی ور می رفت و کلمه را پس از این که ایده ای دربارة آن به دست می آوردم به کار می برد. کاری را که می کرد خوب یادم هست. یک روز به من گفت : «سگ عروسکی حرکت می کند، چون خورشید می تابد.» من جواب دادم : «نه خیر هم! حرکت آن چه ربطی به تابیدن خورشید دارد؟ سگ برای این حرکت می کند که من کوکش کرده ام.» پدر گفت : « … و واسه ی چی، دوست من، می توانی فنرش را کوک کنی؟» گفتم : «چون غذا می خورم.» پرسید : «چی می خوری دوست من؟» جواب دادم : «گیاهان را.» دوباره پرسید : « … و گیاهان چطوری رشد می کنند؟» گفتم : گیاهان رشد می کنند چون خورشید می تابد
و همین طور سگ. درباره ی بنزین چه؟ انرژی ذخیره شده ی خورشید که گیاهان آن را گرفته اند و در زمین ذخیره شده است. همه ی مثال های دیگر هم به خورشید ختم می شود. همه ی چیزهایی که حرکت می کنند، حرکتشان به خاطر تابیدن خورشید است. همین طور ارتباط یک منبع انرژی با منبع دیگر روشن می شود و دانش آموز دقیقا می تواند آن را تکذیب کند : «فکر نکنم به خاطر تابیدن خورشید باشد.» و به این ترتیب بحث شروع می شود. این هم یک مثال از فرق بین تعریف ها-که البته لازم هستند و علم است.
در پیاده روی هایی که در جنگل با هم داشتیم چیزهای زیادی یاد گرفتم. درباره ی پرندگان، مثالی را پیش از این طرح کردم، ولی باز یک مثال از پرنده های جنگل می آورم. پدرم به جای نام بردنِ آن ها می گفت : «نگاه کن! می بینی که پرنده ها خیلی به پرهایشان نوک می زنند. فکر می کنی برای چی به پرهایشان نوک می زنند؟» حدس زدم که پرهایشان ژولیده شده اند و پرنده می خواهد با این کار آن ها را مرتب کند. گفت : «خب، فکر می کنی پرها کِی نامرتب می شوند؟ یا چطوری ژولیده می شوند؟» گفتم : «قبل از این که پرواز کنند و این طرف و آن طرف بروند، پرهاشان مرتب است، ولی وقتی پرواز می کنند پرها به هم می ریزند و ژولی پولی می شوند.» گفت : «پس حدس می زنی وقتی پرنده از پرواز برگشته است باید بیشتر به پرهایش نوک بزند تا موقعی که فقط مدتی برای خودش این طرف و آن طرف راه رفته و آنها را مرتب کرده است. خبُ بگذار ببینیم.» یک مدت نگاه کردیم و پرنده ها را پاییدیم. معلوم شد که پرنده ها، خواه روی زمین راه بروند یا از پرواز برگشته باشند، یک اندازه نوک می زنند. پس حدس من غلط بود. پدرم گفت پرنده به این علت به پرهایش نوک می زند که شپش دارد. پوسته ی کوچکی از ریشۀ پرِ پرنده خارج می شود که خوراکی است و شپش آن را می خورد. از بین پاهای شپش مومی خارج می شود که غذای کرم های کوچکی است که آنجا زندگی می کنند. این غذا برای کرم خیلی زیاد است و نمی تواند آن را خوب هضم کند. بنابراین، از بدنش مایعی بیرون می آید که شکر زیادی دارد و موجود خیلی کوچولویی از آن شکر تغذیه می کند و… .
چیزی که گفتم درست نیست، ولی روح مطلب درست است. در این مورد، من اولین چیزی که درباره ی انگل ها یاد گرفتم این بود که یکی از آنها روی یکی دیگر زندگی می کند. دوم این که هر جایی در دنیا منبعی از چیزی وجود دارد که قابل خوردن است و می تواند باعث ادامه ی زندگی شود. یعنی موجود زنده ای پیدا می شود که از آن استفاده کند و هر چیز کوچکی که باقی می ماند یک موجود دیگر آن را می خورد.
نتیجه ی این مشاهده، حتی اگر به نتیجه گیری درست و حسابی هم نرسد، گنجینه ای از طلاست! باور کنید که نتیجه ی بسیار جالبی است. فکر کنم خیلی مهم است -دست کم از نظر من- که اگر می خواهید به مردم دیدن و آزمایش کردن را یاد بدهید، به آن ها نشان بدهید که از این کارها چیز قابل توجهی بیرون می آید. آن موقع بود که یاد گرفتم علم چیست. علم حوصله بود؛ علم شکیبایی بود. اگر نگاه می کردید و مواظب بودید، توجه می کردید و حواستان جمع بود، چیز خوبی گیرتان می آمد، اگرچه نه همیشه.
در جنگل چیزهای دیگری هم یاد گرفتم. ما به جنگل می رفتیم، چیزهای زیادی می دیدیم و درباره ی آن ها با هم حرف می زدیم. راجع به گیاهان، مبارزه ی آن ها برای نور، اینکه چگونه تلاش می کنند تا ارتفاع بیشتری بالا بروند و مشکل بالا بردن آب به ارتفاع بیش از ۱۰ تا ۱۲ متر را حل کنند، گیاهان کوچکی که دنبال نور کمی بودند و این که نور چطور از آن بالا به لای برگ ها نفود می کرد… .
یک روز بعد از دیدن همه ی این ها، پدرم دوباره مرا به جنگل برد و به من گفت : «در تمام مدتی که به جنگل نگاه می کردیم، فقط نصف آن چیزی را که اتفاق می افتاد می دیدیم. دقیقا نصف!» گفتم : «منظورت چیست؟» گفت : «ما فقط می دیدیم که چیزها چگونه رشد می کنند. ولی برای هر رشد باید به همان اندازه مرگ و فروپاشی هم وجود داشته باشد، وگرنه مواد همیشه مصرف می شوند. درخت های خشک شده با تمام موادی که از هوا، زمین و جاهای دیگر گرفته اند، آنجا افتاده اند. اگر این مواد به هوا یا زمین برنگردند هیچ چیز جدید دیگری به وجود نمی آید، چون مواد لازم وجود ندارند. به همین علت، باید به همان اندازه، فروپاشی هم وجود داشته باشد
از آن به بعد ما در گردش هایمان در جنگل کُنده های پوسیده را می شکستیم و موجودات ریز و قارچ های بامزه ای را می دیدیم که رشد می کردند. او نمی توانست باکتری ها را به من نشان بدهد، ولی اثر نرم کننده ی آن ها را به من نشان می داد. می دیدیم که چطور جنگل مدام دارد مواد را به یکدیگر تبدیل می کند. چیزهای خیلی زیادی وجود داشت. وصف چیزها به روش های عجیب و غریب. شاید هم فکر کنید که سرانجام چیزی عاید پدرم شد.
من به mit رفتم و بعد به پرینستون. به خانه که برگشتم، پدرم گفت : « همیشه دلم می خواست چیزی را بدانم که هیچ وقت ازش سر در نیاوردم. خبُ پسر جان! حالا که علوم را بهت یاد داده اند، می خواهم آن را برایم روشن کنی.» گفتم : «بله» گفت : « تا آنجایی که می فهمم، می گویند نور وقتی از اتم گسیل می شود که اتم از یک حالت به حالت دیگر می رود؛ از حالت برانگیخته به حالتی با انرژی کمتر.» گفتم: «درست است.» گفت : «و نور نوعی ذره است: فوتون. فکر می کنم به آن فوتون می گویند» گفتم : «بله» ادامه داد : «پس اگر فوتون موقعی که اتم از حالت برانگیخته به حالت پایین تر می رود از آن بیرون بیاید، باید در حالت برانگیخته در اتم وجود داشته باشد.» گفتم : «خُب، نه!» گفت : «خُب، پس چطوری توجیه می کنی که فوتون می تواند از اتم بیرون بیاید بدون اینکه در حالت برانگیخته در آن باشد؟» چند لحظه فکر کردم و گفتم : «متأسفم، نمی دانم و نمی توانم توجیهش کنم.»
بعد از آن همه سال که سعی کرده بود چیزی را به من یاد بدهد، از این که به نتیجه ای چنین ضعیف رسیده بود خیلی ناامید شد. داشتن گنجینه ای از انبوه معلومات که بتواند از نسلی به نسل دیگر منتقل شود چیز جالبی است. اما یک آفت بزرگ دارد : امکانش هست که ایده هایی که منتقل می شوند زیاد برای نسل بعدی مفید نباشند. هر نسلی ایده هایی دارد، اما این ایده ها لزوماً مفید و سودمند نیستند. زمانی می رسد که ایده هایی که به آرامی روی هم تل انبار شده اند، فقط یک مشت چیزهای عملی و مفید نباشند؛ انبوهی از تعصبات و باورهای عجیب و غریب هم در آنها وجود داشته باشند.
بعد از آن، راهی برای دوری از این آفت کشف شد و آن راه، تردید در مورد چیزی است که از نسل گذشته به ما منتقل شده است. جریان از این برنامه است که هر کس به جای اطمینان به تجربیات گذشته، تلاش کند تا موضوع را خودش تجربه کند و این است آنچه «علم» نامیده می شود؛ نتیجه ی اکتشافی که ارزش امتحان کردنِ دوباره با تجربه ی مستقیم را دارد، و نه اطمینان به تجربه ی نسل گذشته. من آن را این گونه می بینم و این بهترین تعریفی است که می دانم.
قشنگی ها و شگفتی های این دنیا با توجه به تجربه های جدید کشف می شوند. اِعجاب از چیزهایی که برایتان گفتم : اینکه چیزها حرکت می کنند چون خورشید می تابد. (البته همه چیز به خاطر تابیدن خورشید حرکت نمی کند؛ زمین مستقل از تابیدن خورشید می چرخد و واکنش های هسته ای می توانند بدون توجه به خورشید انرژی تولید کنند و احتمالا آتشفشان ها را چیزی جز تابیدن خورشید به تلاطم و خروش درمی آورد.)دنیا پس از آموزش علوم متفاوت تر به نظر می رسد. مثلاً درخت ها از هوا ساخته شده اند. وقتی می سوزند به هوا برمی گردند. در گرمای شعله، گرمای خورشید آزاد می شود. این گرما در تبدیل هوا به درخت در آن نهفته شده بود. در خاکستر درخت بخش کوچکی باقی می ماند که به خاطر هوا نیست، بلکه از زمین به آن اضافه شده بود. همه ی این چیزها قشنگند و علم به طور اعجازآمیزی سرشار از همه ی این هاست. آن ها الهام برانگیزند و می شود آنها را به دیگران هم بخشید.
ما خیلی مطالعه می کنیم و در طی آن مشاهداتی انجام می دهیم، فهرست هایی فراهم می آوریم، آمارهایی می گیریم و خیلی کارهای دیگر. اما علم واقعی از این راه به دست نمی آید و معلومات حقیقی از این کارها بیرون نمی زند. اینها فقط قالب تقلیدی علم هستند. مثل فرودگاه های جزایر دریای جنوب با برج های رادیویی و چیزهای دیگری که همه از چوب ساخته شده بودند. ساکنان جزیره آمدن هواپیماهای بزرگ را انتظار می کشیدند. آنها حتی هواپیمایی چوبی به شکل هواپیماهایی که در فرودگاه های خارجی دیده بودند ساخته بودند. اما هواپیمای چوبی آنها پرواز نمی کرد!
شما معلم هایی که در پایین هرم به بچه ها درس می دهید، شاید بتوانید بعضی وقت ها درباره ی متخصصان شک کنید. از علم یاد بگیرید که باید به متخصصان شک کنید. در واقع، می توانم علم را جور دیگری هم تعریف کنم : علم اعتقاد به ناآگاهی متخصصان است.
وقتی یک نفر می گوید «علم این و آن را یاد می دهد.» کلمه را درست به کار نبرده است؛ علم چیزی یاد نمی دهد، تجربه است که به ما یاد می دهد. اگر به شما بگویند «علم این و آن را نشان داده است.» می توانید بپرسید که «علم چطور آن را نشان داده است؟ چطور دانشمندان فهمیده اند؟ چطور؟ چه؟ کجا؟» نباید بگوییم «علم نشان داده است.»، باید بگوییم «تجربه این را نشان داده است.» و شما به اندازه ی هر کس دیگر حق دارید که وقتی چیزی درباره ی تجربه ای می شنوید، حوصله داشته باشید و به تمام دلایل گوش فرا دهید و قضاوت کنید که آیا نتیجه گیری درست انجام شده است یا نه.
در زمینه هایی که آن قدر پیچیده اند که علم واقعی نمی تواند کار خاصی بکند، باید به نوعی حکمت قدیمی، نوعی درستکار بودن تکیه کنیم. می خواهم این فکر را در معلم ها القا کنم که به اعتماد به نفس، عقل سلیم و هوش طبیعی امیدوار باشند. پس … ادامه بدهید. متشکرم



زنان افسرده ترند یا مردان؟

1:

از نظریه نسبیت یه چیزایی میفهمم اما از حرف های این فیزیکدان هیچ


94 out of 100 based on 84 user ratings 784 reviews

@