گذار مجاز به حقیقت!!!(جدی نگیرید فانه!!!)


گذار مجاز به حقیقت!!!(جدی نگیرید فانه!!!)



گذار مجاز به حقیقت!!!(جدی نگیرید فانه!!!)
نه بابا گول نخورید فانه بپرید تو
داشتم فکر می کردم چه اتفاقی می افته ما مجازیا واقعی بشیم
البته خیلی ها توی میتینگهای هم میهن شرکت می کنند و به خودشون رنگ و بوی واقعیت میدن ولی خُب کسانی هستند مثل من که حاضر نیستند آدمهای مجازی رو به دنیای واقعیشون دعوت کنند.
حالا می خوام تصور کنم اگه برنامه باشه دوستهای مجازیمونو ببینیم کجا با هم برنامه میزاریم و به هم چی میگیم ؟؟؟؟
یا تصورمون در مورد طرف مقابلمون چیه؟؟؟؟
البته فقط قراره تصور کنیما
خودم دوستامو به ترتیب الفبای لاتین میزارم



به نفر بالایی از 0 تا 20 یه نمره بدین!

1:

تایید مقاله .

موضوع خوبی هست که بعدا در اون شرکت خواهم جست ، خزید ، لولید و از این قبیل کارها !


خفن ترین شیطنتی که تا حالا کردی چی بوده ؟!

2:

ایول تاپیک خوبی زدی(میگم توهم مخت کارمیکنه ها):دی
حالا فکر کن منو تو میخوایم همدیگرو تو دنیای واقعی ببینیم
چی کار میکنیم؟


"اگه نصف شب بیدار شی ببینی نفر قبلی کنارت خوابیده چیکار میکنی"؟؟؟!!!

3:

من يكي كه عمرن نيستم!
حقيقت چيه؟!
مجازيو عشقه!


"برای نفر قبلیتون یه شایعه درست کنین"

4:

منکه دیگه هیچی رو نشده ندارم
یعنی در اصل خودم بودم!
پس کسی که من رو واقعی ببینه شاید تنها در صورت ظاهر ترسیم شده یکمی دچار تناقض بشه(البته من خوشتیپ تر از اون چیزیم که تو فکر و ترسیم بوده :دی)
ولی در عقاید خصوصیات و این چیزا هیچگونه مجاز (majaz) وجود نداره :دی


بالایی رو چند میفروشی؟؟؟!!!؟؟؟

5:

حالا کی فرمود حقیقت حقیقت؟
این حقیقت از اوون حقیقتا نیس
با مجازی مخلوط شده


به بالایی چی کادو میدی؟؟؟

6:

Aragon
احتمالا توی یک پارک قشنگ و بزرگ برنامه میزاریم
من از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجم
بعد آراگون یک نیمکت در بالاترین و خلوت ترین قسمت پارک برای نشستن انتخاب می کنه
روی نیمکت کنار هم میشینیم بدون اینکه حرفی بزنیم
بالاخره من میگم: آراگون من گشنمه نمیره از بوفه برام ساندویچ بخری
بالاخره آراگون به حرف میاد و به من خیره میشه:" باشه هر چی تو بگی هر چی تو بخوای"
ولی همون جوری رو نیمکت میشینه و به جلوش خیره میشه
غرق و مبهوت خودش و طبیعت اطرافش
منم یه مدتی میشنم و بعد شروع می کنم به باز کردم بند کفشای اراگون تا به هم گره شون بزنم
توی این کار خبره ام معمولا قبل از اینکه دوستام بخورند زمین می گرفتمشون
ولی برای اینکه آراگون بفهمه دارم شیطنت می کنم کمی تابلو بازی در میارم ولی انگار نه انگار
بی خیال میشم و بلند میشم و میرم بازم نمی فهمه
کلی دور میشم و ولی با عصبانیت بر میگردم و یه گلد محکم به زانوش میزنم و میگم خداحافظ
میگه :" عه کجا می خوای بری بی معرفت
بی معرفت
بی معرفت
بی معرفت
بی معرفت
بی معرفت
Evanescence
بله صحرا خانم
من و صحرا توی هستخر برنامه میزاریم که هم تفریح سالمی کرده باشیم هم اینکه رژیمونو با کافی شاپ رفتن نشکنیم
از اونجایی که من شنا بلدم ولی از عمقی که پام نرسه وحشت دارم توی حوض بچه ها شیرجه میرم
اون میره قسمتهای عمیق برای همین زیاد همدیگر رو نمی بینیم
سپس صحبتهای کلی میرسیم به متالیکا از اونایی که در این زمینه اطلاعاتم در حد بیق بالاست هاج و واج به صحرا خیره میشیم و پشت دستمو داغ می کنم که با صحرا جونم برنامه بیرون از نت بزارم
haj.mahdi
البته قبلش بگم واقعا وقتی عکس حاج مهدی رو دیدم به تخیل خودم احسنت فرمودم واقعا از کجا فهمیده بودم این شکلیه؟
حاج مهدی واقعا ببخشید می خوام باهاتون برنامه بزارم بیرون شما اگه با من دوست نیستید نباشید من هستم
می دونم تو مرام منم نیست ولی چه میشه کرد ؟
بالاخره سپس کلی مرام بازی من نیام و افت داره و با جینگولی برم کجا و این حرفا
توی یه غذاخوری سنتی برنامه میزاریم
حاجی یه دیزی سنگی توپ برای خودش سفارش میده و منم چون خیلی باکلاسم سلطانی میزنم
البته دسرم یه میرزاقاسمی میزنیم
حاجی هر چی سفارش میده منم میده
بعد نوبت قلیونه
چی فکر کردی من نکشیده اوستا بودم حالا که یه بارم کنار ساحل کشیدم بدجوری می افتیم روی کل کل
بالاخره بیرونمون می کنن
بعد برای حساب کردن غذا می افتیم روی دنده لج و آخرش حاج مهدی از حربه کارت اخطار هستفاده می کنه و حساب می کنه
دارکوب به علت پرخوری مریض میشه و پشت دستشو داغ می کنه که با حاجی بره بیرون
LifeTime
توی یک کافی شاپ با کلاس برنامه میزاریم
در و دیوارش با رنگ آبی ملایمی پوشش داره شده و موسیقی ملایمی هم به گوش میرسه
من یک قهوه داغ سفاش میدم و لایفی هم یک بستنی مخصوص از اون بزرگاش که هرچی می خوری تموم نمی شه لامصب
سعی می کنم سر حرف رو باز کنم ولی اصلا انگار نه انگار جوابهای کوتاهو گه گاهی هم نمکی می ریزه
ولی من که خیلی پر حرف هستم حوصله م سر میره آهنگم خیلی آرومه اصلا فاز نمیده
قهوه رو در سکوت می خورم و میز رو هم لایفی بیچاره حساب میکنه و به این نتیجه می رسیم که پشت نت بیشتر با هم حال می کنیم
حداقل لایفی گاهی چند تا شکلک ناب می فرسته آدم قدری بخنده توی دنیای واقعی جوکم نمیگه

بقیه برن تو صف نوبتیه آقا
گله نکنیدا به ترتیب الفباست


میگن بدجوری خاطرخواه بالایی شدی درسته؟؟؟

7:

من دلم میخواد سحر بی بی و شادابی رو ببینم اونم جلوی یه دیوونه خونه اگر هم بهمون اجازه دادن داخل هم میریم روی نیمکتای حیاطش میشینیم


شخصيت كارتوني بگو............

8:

بهتر یکه فکری بکنی که بشه از طریق اینطرنت واقعیت و جسمشو دانلود کنی :دی

9:

محسن چه بدشانسی تو آخر صفی می خوای پارتی بازی کنم
اصلا دلم می خواد پارتی بازی کنم به کسی چه ؟
UnforGiiveN
بله محسن خان
با هم میریم تئاتر یا کنسرت البته فکر نکنید از این آبکیاش ها از اون پر مغزهاش که هر کوچولویی ازش سردر نمیاره
کلی کیف می کنیم بعد میریم کافی شاپ و در حین خوردن قهوه ی تلخ در مورد بازیگرای تئاتر یا تاثیر موسیقی با هم حرف میزنیم
همه خرجا رو هم دونگی حساب می کنیم
بعد چون کلی با هم حال کردیم سال دیگه دوباره برنامه میزاریم هم دیگه رو ببینیم ولی از اونجایی که من به خوشتیپی محسن نیستم و نمی خوام امت با انگشت ما رو به هم نشون بدن سر برنامه حاضر نمی شم

10:

این تیکه ی عمیق خیلی باحال بود اگه فرمودی چرا؟
چون من اصن با شنا سازگار نیستم اصنم بلد نیستم
ولی بااین تیکه متالیکات حال کردم ولی اگه میزاشتی برات یه ذره اونسنس بخونم سپس دستم خسته میشدی بهتر بود
ولی درکل خوش گذشت دارکوبی
تو نت میبینمت

11:

جدا یعنی با هم میریم شالاپ شلوپ وسط بچه ها
چه حالی میده
البته جکوزی و سونا هم هستا
فکر کنم بیشتر در مورد اونسنس حرف میزنی از خودم بیزار میشم که فقط قمیشی وهایده و گاهی هم چاووشی گوش میدم
در کل خیلی خوب بود
پس تو نت همیشه همدیگر رو می بینیم

12:

اره باخودمون توپم میبیرم که بزنیم تو سروکله ی هم
حالا یه کاریم میکنیم که تو از خودت بیزار نشی(باهم دربارهی چاووشی میحرفیم):دی

اره تو نت بهتره هم تو صدای خش دار منو نمیشنوی و همین که تو کتک زدن همدیگه کم تر ازم کتک میخوری:دی

13:

نه اتفاقا می تونیم کلی با هم کلاس بذاریم ملت هم می گن خوش بحالشون چه به هم میان
ولی از اونجا که برنامه بوده فقط !
کلا تو نت همو می بینیم

14:

بچه ها راستی امشب همه شام دعوتید تولدمه
(البته هیچ ربطی به اینجا نداشت ولی فرمودم این جا فعلا شلوغه همه میبینن دیگه)

15:

شما هم نظرتونو بگید اینجا هم که همه ش من نظرم میدم
اونایی که از نظر الفبایی عقب ترند برن صفحه قبل لطفا
نوبت بعدی

mina83
بله من و مینا اولش برنامه میزاریم دو تایی بریم شمالی جایی برای ماجراجویی ولی از اونجایی که والدین محترم همیشه مانع هستند کلا این قضیه رو بی خیال می شیم
و چون پول کافی نداریم که بریم خرید میریم ویندو شاپینگ ( دیدن ویترین مغازه ها )
بعدم از هر دری با هم حرف میزنیم
کلا خوش می گذره
ولی نمی دونم چرا مینا دیگه حاضر نمیشه با من بیاد بیرون

ghazale
غزاله رو خیلی وقته ندیدمش
چون امتحانتشه بیرون نمیریم
بعدشم من اصلا با بچه کوچولوها حال نمی کنم پس همون تو نت گاهی سربه سر هم بذاریم کافیه

16:

داركوب خان Al.Capone اولش A داره ها .


ولي تا اينجاش كه بسيار با نمك بود .

علي الخصوص بخش aragon .


17:

خب همينجا فراخوان كنم در بيرون رفتناي من هيچ قانوني نيست .
به قول جوكر عزيزم : تنها قانون تايشان اين دنيا اينه كه قانوني نداشته باشي .


به زودي داستان بيرون رفتناي من و رفقا رو خواهيد خواند .


18:

من با شما بیرون نمیام چون احتمالا یه مشت خلافکار دنبالتونن که بکشنتون
بعد فکر می کنن ما دوتا با هم سر و سری داریم
منو گروگان میگیرن تو هم که نجاتم نمیدی پس همون بهتر که با هم بیرون نریم
البته اگه خواستی میریمااااااااااااااااا بگو کجا منم میام

19:

خب خدارو شکر ما اکثرا دوستان رو در دنیای واقعی میبینیم چه در این فاروم و چه فارومهای دیگه
خیلیاشون خیلی بیخود تر از اونی هستن که تو نت نشون میدن و خیلیاشون خیلی دوست داشتنی تر از اونی هستن که تو نت نشون میدن

ولی به دوستان پیشنهاد میدم همون ذهنیت مجازی خودشون رو حفظ کنن چون اگه بخوان واقعی فکر کنن با نصف کسایی که پست میزنن نه تنها پست نمیزنن بلکه سالی یبار سلام علیک هم نمیکنن

ایده آل بچه ها این دنیای مجازیشون وای بحال دنیای واقعیشون

20:


نه كسي دنبال من نيست .

اگر هم باشه مطمئن باش گروگان نمي گيرنت .

يا مي كشنت يا زنده ات مي ذارن .

از اونجايي هم كه ما دو نفريم ، و هدفشون من هستم ، فقط من رو مي كشن و تو رو زنده ميذارن كه خبر مرگ من رو براي بقيه ببري .
خب كجا همديگه رو ببينيم ؟
يه مكان عمومي و شلوغ باشه تا من احساس امنيت كنم مثل يه رستوران ، يه پارك يا يه كافي شاپ .

ضمناً سينما هم نميام چون تاريكه و ممكنه كشته بشم .
وقتش هم زياد مهم نيست ولي ترجيحاً سر شب باشه .

بين ساعات 7 تا 9 كه اون مكان عمومي شلوغ باشه و من احساس امنيت كنم .


21:

وای یا خدا فک کن من این میثمو ببینم اوه اوه

22:

کاملا موافقم
البته گرچه با هم دوست نیستیم ولی منو عمرن ببینی
منم با حقیقی شدن مجازیا مخالفم ولی هر کسی خودش تصمیم میگیره که از نت چه جوری هستفاده کنه.قصدم ندارم بگم وای خاک به سرم نکنید این کار رو

من ومیثم جلوی در باشگاه میثم اینا برنامه میذاریم
با احترام با هم صحبت می کنیم و سعی می کنیم همدیگر رو شما و آقا و خانم صدا کنیم.
نمیگم از چی یه ورزشکار شاکی میشم شما خودتون حدس بزنید که میثم هنوز دوش نگرفته
ولی چیزی طول نمی کشه که با هم دعوامون میشه
تو چرا موهات بیرونه و من کار ندارم به خودت مربوطه ولی این چه رنگ رژیه که انتخاب کردی و....
شما توقع دارید من چکار کنم؟؟؟؟؟
یه لحظه هم اونجا نمی ایستم و بی خیال میثم میشم بلکم تو هم باشگاهیاش یه آدم درست و حسابی گیرم بیاد
میثم جان دلخور نشیا دارم حدس میزنم

23:

مگه ندیدیش سایت پره عکسای میثمه عکسش از خودش قشنگتره:دی

24:


توی یکی از پاساژهای پر رفت و آمد سیسیل که به پدرخوانده نزدیک باشیم وتحت حفاظت ایشون
البته باید یه فکری هم به حال ممنوع الخروج بودن من بکنید
وثیقه ش رو داری؟؟؟
اگه نداری خیلی خطرناکه با هم بریم بیرون فقط توی سیسیل امنه
بازم خودتت بگرد یه جای امن داخلی پیدا کن.

25:

سيسيل كجا بود ؟
بيا داخل .
زنده باد ايران .
هر جايي داخل ايران پيدا كردي كه واقعيات بالا رو داشت بگو در خدمتم .


26:


مگه از جون و زندگی و جوونیم سیر شدم که ببینمش زبونتو گاز بگیر دادا

27:

فرشته جون
ماجراهای منو فرشته دیدنیه
حدس میزنید ما کجا برنامه میزاریم
یه خورده فکر کنید
من و فرشته


معلومه میریم شهر بازی
اما خُب فرشته جون به اندازه ی من پایه نیست
میریم قسمتهای بچه کوچولوهای و از اون کوچولوهای مامانی عکس میندازیم و قربون صدقشون میریم
روح زیبای زندگی با دیدن لحظه های شاد بچه های درونمون پرورش میابد و درسته که کمی من بی حوصله می شوم اما از لحاظ روانی به خوبی تخلیه می شوم
پیشنهاد می کنم شما هم یک بار بیرون رفتن با فرشته جون رو تجربه کنید
نمی دونم آیا فرشته جون حاضره بازم با من بیاد بیرون
روژان
اینم بی شک توی شهربازی برنامه میزاریم
البته متفاوت
وسیله ای نمونه که سوار نشیم هی همدیگر رو حساب می کنیم ولی اگه بشنید حساب کنید دونگی محسوب می شود البته برای حساب ردند مراسم گیس و گیس کشی داریم
جنازمون برمیگرده خونه از خوشی
و تصمیم می گیریم زیاد همدیگر رو نبینیم
چون آتیش سوزی راه می افته هر جا ما دو تا به هم برسیم
خسته شدم نوبت بعدی فکر کنم شاداب و سایه روشن و تینا تینیه
البته پل و ماه.اس و ایمابل عزیزم را نمی نویسم چون نمی خونن ولی دقیقا می دونم چه اتفاقی می افته
آلکاپون من هر چی فکر می کنم با شما چه اتفاقاتی ممکنه بیفته چیزی به ذهنم نمیرسه میشه خودتون بگید کجا برنامه میزاریم چکار می کنیم و به هم چی میگیم
منتظرم

28:

من دوست دارم نرگس و تیتی و مینا و شاداب و غزال و موهای کم پیدا رو و کلن همه رو ببینم
اونم کجا وسط جنگلای گلستان

29:

البته مرتضی رو هم دوست دارم ببینم
در حال جریمه نوشتن باشه انوقت ادم بیاد از جلوش چراغ قرمز و رد کنه

30:

ای درد گرفت،بیا خوب شد زبونمو گاز گرفتم
راستی چرا زبونمو گاز گرفتم؟

میثم فکر کنم بهت توهین شد

31:

من هم سواره موتورم میشم آژیر کشون میام دنبالت سپس یه تعقیب وگریز نسبتا کوتاه ماشینتو متوقف می کنم ویه قبض جریمه ی 20000 تومنی رو برات صادر وجلوت پاره می کنم(تا توی خلافیت دوبرابر بشه)،خیلی عصابم خورده به جریمه رضایت نمیدم به خاطر رانندگی خطرناک گواهینامتو که از همین جدیداست(ب1) باطل میکنم ،تو خیلی ناراحت میشی می خوای پنجاه هزارتومن رشوه بدی تا گواهینامت باطل نشه اما من به عنوان یه افسر وظیفه شناس پول رو به همراه یه نقل با خودت تحویل مراجع قضایی میدم.ماشینتم به پارکینگ منتقل میشه تا تکلیفت روشن بشه.....
افسر عشق

32:

ای وای چرا ابرو ریزی میکنی
بابا من عجله دارم
حالا زیر میزی رد کن
چه کم توقع 50 000 کجا بود

33:

رد کردنه چراغ قرمز که اینقدر جریمه ش سنگین نیست

34:

به به منم میام شهر بازی !گذار مجاز به حقیقت!!!(جدی نگیرید فانه!!!) من ادم خوش حسابیمم خیالتون جمعع گذار مجاز به حقیقت!!!(جدی نگیرید فانه!!!)ولی اگه کسی خسیس بازی در بیاره با من طرفه ! گذار مجاز به حقیقت!!!(جدی نگیرید فانه!!!) یک شب که هزار شب نمیشه ! گذار مجاز به حقیقت!!!(جدی نگیرید فانه!!!)

35:

دارکوبی من نفهمیدم گذار مجاز به حقیقت!!!(جدی نگیرید فانه!!!) بلاخره ما رو میبری شهر بازی یا وسطای راه پشیمون میشی برمیگردونی؟ گذار مجاز به حقیقت!!!(جدی نگیرید فانه!!!)

36:

روژان خوبم قراره از الکی بریم


این تاپیک اوردم بالا یه خورده جنگولک بازی کنید حوصله تون سر نره
پیشنهاد می کنم پست اول رو بخونید من حوصله توضیخ دادن ندارم

37:

نوشته اصلي بوسيله darkob نمايش نوشته ها
LifeTime
توی یک کافی شاپ با کلاس برنامه میزاریم
در و دیوارش با رنگ آبی ملایمی پوشش داره شده و موسیقی ملایمی هم به گوش میرسه
من یک قهوه داغ سفاش میدم و لایفی هم یک بستنی مخصوص از اون بزرگاش که هرچی می خوری تموم نمی شه لامصب
سعی می کنم سر حرف رو باز کنم ولی اصلا انگار نه انگار جوابهای کوتاهو گه گاهی هم نمکی می ریزه
ولی من که خیلی پر حرف هستم حوصله م سر میره آهنگم خیلی آرومه اصلا فاز نمیده
قهوه رو در سکوت می خورم و میز رو هم لایفی بیچاره حساب میکنه و به این نتیجه می رسیم که پشت نت بیشتر با هم حال می کنیم
حداقل لایفی گاهی چند تا شکلک ناب می فرسته آدم قدری بخنده توی دنیای واقعی جوکم نمیگه


حیفا
برنامه به این خوبی قهوه داغ، موسیقی لامصصب
ولی خو انگار روزه ی سکوت گرفتیم
ایشالله دفعه بعدی شام بریم :دی



38:

به شرطیه که روزه سکوت نگیریم با حاج مهدی سه تایی میریم یه هتل با کلاس برای شام
البته من که حساب نمی کنم تا بزرگترها هستند

39:

موافقم ولی
چیزی که این جا باید روشن بشه
همه چی سر مقررات و قانونه و رعایت حقوق متقابل
پس تو هم باید دست به جیب بشی

40:

حالا که این طور شد دیگه اصلا نمیام
هم دیگرو تو نت می بینیم واسه هفت پشتمون بسه
ببین برات چی پیدا کردم :

گذار مجاز به حقیقت!!!(جدی نگیرید فانه!!!)

گذار مجاز به حقیقت!!!(جدی نگیرید فانه!!!)

41:


ببین منم برات چی پیدا کردم
گذار مجاز به حقیقت!!!(جدی نگیرید فانه!!!)

42:

حالا که هیشکی دوست نداره با آدمهای مجازی در حقیقت مجازی بره بیرون (چی فرمودم ؟!!!)
خودم میرم
سپس آراگون و حاج مهدی و لایف تایم و محسن و میثم و روژان و فرشته جون و مینایی که شرح ملاقاتمون رو گذاشتم حالا نوبتی هم که باشه نوبت سایه روشنه

کمربنداتون رو محکم بندید که این یکی جنایی میشه
من و سایه روشن به علت نزدیکی جغرافیایی که در دنیای حقیقی داریم من میرم ساوه
توی اون پارک بزرگه که دورتا دورش مجسمه ی دلفین بود سایه چی بود همون که یه حوض خیلی بزرگ داره .
ساوه خیلی باحاله حتی توی گورستانشونم پر از درخت اناره
ولی خُب خیلی گرمه باید زمستون بچسبه
اولش خیلی خوش می گذره بستی و تاب بازی و دیگه چشمونم به هم افتاده با این سن و سال و کب کبه و بابا ابروم رفت سر سره بازی هم می کنیم
بعد میشینیم روی نیمکت و توی سرما بستنی قیفی میلیسیم
مشکلات وقتی شروع میشه که من و سایه تصمیم میگیریم در مورد عقایدمون صحبت کنیم اون موقع هست که جناح اصلاح طلب و جناح اصولگرا از این همه متانت در فرموده های ما کلی به خودشون و رابطشون افتخار می نمايند .
این بحث به خوشی برو بابا تو هیچی حالیت نیست تموم میشه
نفس راحت نکشید طوفان بعدی در راهه اونم وقتیه که سایه روشن تصمیم میگیره حدس بزنه نمرات ریاضی من چند بوده یا اینکه چقدر به هم شبیه هستیم که مراسم گیس و گیس کشی و مشت و لگد شروع میشه
اصلا مگه من از جونم سیر شدم بااین دختره برم بیرو همون توی مجاز آباد گاهی به من دلداری میده گاهی حالم رو میگیره برای چهل خاندانم بسه
سایه روشن جان
دوست خوبم توی نت همدیگر رو میبینیم

43:

جل الخالق!
کی فرموده ساوه نزدیک پیله کرم ابریشمه
میتونی "اونجا" صداش بزنی
اولش خیلی خوش می گذره بستی و تاب بازی و دیگه چشمونم به هم افتاده با این سن و سال و کب کبه و بابا ابروم رفت سر سره بازی هم می کنیم
بعد میشینیم روی نیمکت و توی سرما بستنی قیفی میلیسیم
آفرین تا اینجا را خوب اومدی

مشکلات وقتی شروع میشه که من و سایه تصمیم میگیریم در مورد عقایدمون صحبت کنیم اون موقع هست که جناح اصلاح طلب و جناح اصولگرا از این همه متانت در فرموده های ما کلی به خودشون و رابطشون افتخار می نمايند .
این بحث به خوشی برو بابا تو هیچی حالیت نیست تموم میشه
نخیرم.

عمرن از من همچی چیزی بشنوی.
دارکوب بی ادب
تازشم من این بیرون عمرن وقتمو با بحث سیاسی تلف کنم
به قول شاعر همشون سر و ته یه کرباسن.

فکر جیب خودشونن

نفس راحت نکشید طوفان بعدی در راهه اونم وقتیه که سایه روشن تصمیم میگیره حدس بزنه نمرات ریاضی من چند بوده یا اینکه چقدر به هم شبیه هستیم که مراسم گیس و گیس کشی و مشت و لگد شروع میشه

آخه نمره ریاضی تو حدس زدن داره.
شباهت با منم که باید تو کارنامه افتخاراتت ثبت کنی جوجه دارکوب
اصلا مگه من از جونم سیر شدم بااین دختره برم بیرو همون توی مجاز آباد گاهی به من دلداری میده گاهی حالم رو میگیره برای چهل خاندانم بسه

44:

خیلی قشنگ بود

45:

من و ادمین
من و ادمین سر کوچه ادمین اینا برنامه میزاریم که به ادمین زیاد فشار نیاد
چون همون طور که همه میدونن ادمین خیلی حیفه و باید همه مراقب باشیم که خسته نشه
بعلاوه سرش خیلی شلوغه و سرگرم طرح جدیده
یه دوساعتی منتظر می مونم اما ادمین نمیاد
هی عرض کوچه را میرم و میام و بازم نمیاد
خلاصه اینجوری میرم دم خونه ادمین اینا
در میزنم و یه آقای تپل درو باز میکنه عصبانیتم را بروز نمی دم و مثل یه خانوم با شخصیت سراغ ادمین رو میگیرم
میگه خانوم ایشون سرگرم طرح جدید هستن.
می گم حالا نمیشه من دو دقیقه برم ببینمشون.

خلاصه از من اصرار و از اون انکار.
تا آخرش خسته میشه و با کلافگی میگه بفرمایین
به لحن تندش محل نمی ذارم و می رم تو
خونشون از این خونه قدیمی کوچولوهاس که یه باغچه قشنگم داره.
میرم تو خونه.ادمین روی مبل شاهانه خودش نشسته و
بازو هاشو گذاشته روی دسته های مبل و با ابهتی بس رعب انگیز داره به روبروش نگاه میکنه.


حاج مهدی نشسته پای مبل و میوه میذاره تو دهن ادمین و هر بار که ادمین اشاره میکنه از خودش یه جوک در میکنه که تبسمکی بر لب ادمین می نشونه.

و گاهی هم اخماش بیشتر میره توی هم و لرزه به اندام حاج مهدی می اندازه.
لایفی هم اون طرف نشسته و با یه دستش داره پاهای ادمینو ماساژ میده و با اون یکی دستش تند و تند پست میزنه تو هم میهن.


پشت مبل هم رایان وایسوده داره شونه های ادمین را می ماساژه و به عنوان چشم ادمین زیر چشمی همه رو می پاد.
سجاد همش عکسای قدیمی آلبوم ادمین را تفسیرای خوب خوب میکنه و این وسط هم زنگ میزنه به همه اونایی که با ادمین مشکل دارن و اونا را با هم آشتی میده
سلطونم با یه پا از سقف آویزون شده و فرت فرت داره از زوایای مختلف و محیر العقول از ادمین عکس میگیره و ادمینم هیچ تحویلش نمی گیره
رویا هر 5 دقیقه یه بار فشار خون و نبض ادمین را میگیره تا از سلامتش مطمئن بشه
حمید میاد و از خودش شعر در میکنه اما چون شعرش اصلا ربطی به ادمین نداره و حواسش جای دیگس ادمین میگه شهروز با اردنگی پرتش کنه بیرون.


عوضش سعید کینگ در وصف ادمین شعر میگه و ادمین یه چک سفید می اندازه طرفش و اونم سرخورده میشه.

چون که اصولا نفس خدمت به ادمین و حرف محبت آمیز در کردن براش مهمه نه پول
چک را می ندازه همونجا و در حالی که در وصف بی وفایی معشوق شعر میگه میره بیرون.
حاج مهدی دور از چشم بقیه چک را ور میداره که بذاره توجیبش اما همچین که چشمای هشیار رایان را میبینه تظاهر میکنه که داشته چک را نگاه میکرده و اونا میذاره سر جاش
دختر ایرونی میاد یه جمله حکیمانه از شریعتی بگه که ادمین با حرکت آروم انگشت کوچیکه دست راستش اون را از اینکار منع میکنه و میگه مگه نفرمودم تو برو با پوشش تبديل و گریم بجای من به عبادت مشغول شو.

برو از جلوی چشام دور شو.

گستاخ.
البته چون ادمین بنا به سفارشات رویا رژیم انرژی سیوینگ (SAVING) داره این حرفا را با نگاهش به لایفی الهام میکنه و لایفی اینا را میگه
محسنم(SMSK) وظیفه داره به جای ادمین به همه چپ نیگا کنه چون دکتر پوست ادمین فرموده اگه ابروهاشو زیاد تو هم ببره به زیبایی صورتش لطمه وارد میشه
شهروزم طبق برنامه ریزی روزانه وظیفه داره انگشت شصت پای چپ ادمین را ورزش بده
علی عماد هم اونور نشسته داره با مطالب مجاز و غیر مجاز و حذف اونا حال میکنه
ترنج هم یه دفتر خیلی بزرگ شبیه دفتر این دفتردارا دستش گرفته و یه طرف نشسته و داره با پر و دوات تاریخ زندگی ادمین را مینگاره
خلاصه انقدر دور و برش شلوغه که به من وقت نمیرسه!
یواشکی از یکی از این سیاهی لشکرای ژنده پوش که داره چایی میبره واسه ادمین می پرسم از طرح جدید چه خبر؟
می گه الان در حال اجراس و با ابروهاش به سمت ادمین اشاره میکنه.


روشنک با دستمال کاغذی عرق پیشونی ادمین را پاک میکنه و ادمین که صوررتش از فرط فشار سرخ شده صدای بسیار دلچسبی از منتهی الیه گلوش در میاره که با بوی مطبوع پیاز و سیر همراهه و بدین ترتیب باد گلوشو خالی میکنه
همه کف میزنن و با هم دست میدن و همدیگه را بغل میکنن.
و ادمین لبخند پیروز مندانه ای روی لب می نشونه و با صدایی در خور چنان عظمتی می گه:
بنوازید!
اینجاست که علی متال و دمونیو(DEMONIO) ییهو میان تو و شروع می کنن به نواختن
دیگه از رقصش نپرسین سایت فیلتر میشه
همین قدر بگم که من قبل از اینکه کسی متوجه حضورم بشه یواشکی از اونجا اومدم بیرون
فرمودم که شما هم از اجرای موفقیت آمیز طرح جدید بی خبر نمونین

46:

من فرمودم بحث سیاسی ؟!!!!!!!!!
نخیرم من به مامانم قول دادم حرف سیاسی نزنم
تو که دیدی من چقدر روی حرفام پایندم
کلا وقتی برنامه باشه اطلاعاتمون رو به رخ هم بکشیم دعوامون میشه
افتخارمم نمیاد بچه پرروگذار مجاز به حقیقت!!!(جدی نگیرید فانه!!!)
آره چرا فقط مال آراگون خوب شده

47:

گذار مجاز به حقیقت!!!(جدی نگیرید فانه!!!)
عالی بود دختر همه اینا رو الان نوشتی
بابا دمت گرم برو جلو بوق بزن ببینم
دوست دارن فکر کنم سایه روشن با حاج مهدی البته با اجازه آقا مسعود برن بیرون
اینم بنویس
تو رو خدا

48:

نه مال میثمم خوب بود!
اما اون از همه بیتر تر بود
آها!
از اون لحاظ
خب اره ممکنه
افتخار کن یالا

49:

ساده ای ها!
نه الان ننوشتم
یه یه ساعت پیش که اون شدم و دیدم پستتو نوشتم
هستغفرالله!
باشه استقامت کن دیس بشم بنویسم

50:

من و حاج مهدی

قرارمون تو خونه ی ادمین:دی
آخه این حاج مهدی طاقت دوری ادمین رو نداره.

یه جورای ادمینم طاقت دوری حاج مهدیو نداره
حاج مهدی رو اینجوری نیگا نکنین جلو ادمین مظلومه ها!
همچین که می ریم تو حیاط خونه ادمین بشینیم لم میده روی تخت و دوتا از این بالش گردا(!!) میزاره زیر آرنجش و به منم اصن محل نمیذاره
بعد داد میزنه که یه چایی واسش بیارن
و یه نیگا به من که از حرص سرخ شدم میندازه و باد تو گلوش میندازه که: چرا نمی شینی ضعیفه
سیاهی لشکرا دو تا چایی میارن که البته حاج مهدی به من تعارف نمیکنه
و جفتشو هورت میکشه
همینجور که داره قورت قورت چایی میخوره و من دارم حرص میخورم میگه: شوما انگار خیلی گرمته ابجی؟ سرخ شدی!
من میگم: نه خیلی ممنون.

صرف شده
تعجب میکنه! چون اصن انتظار نداشته که من انتظار داشته باشم که چایی تعارف کنه.
بروی خودش نمیاره و شروع میکنه به سخن فرمودن در وصف خودش و افتخاراتش
بعد یه کاغذ در میاره نشونم میده و میگه بیا این طنزیه که تازگی نوشتم و گل آقای خدا بیامرز اومد به خوابم و در مدح و ثنای من چه ها که نفرمود
منم یه نیگا به کاغذه می اندازم و از اونجا که پر از غلط املاییه() هیچی ازش نمی فهمم و چون رودربایسی دارم الکی میگم به به! و الکی میخندم
که البته حاجی ناراحت میشه و پا میشه و می گه: هستغفرالله.

آدم نمی دونه به دخترای این دور و زمونه چی بگه
همین جور چپ و راست کارهای حرام و مکروه انجام میدن و جلوی غریبه ها نیششون را تا بنا گوش باز میکنن
بعدشم تسبیح گویان از من دور میشه و هیچم محلم نمیذاره

51:


آفرین همین جور تا صبح ادامه بده تا آقا مسعود همون داداش مسعود سابق طلاقت بده
من میرم بخوابم شب خوش
صبح اول وقت میام مشقاتو خط میزنم

52:

دارکوب پلید

53:

خب الان باید اینجا چیکار کنیم

54:

باید پست اول رو بخونی
زحمتتم میشه

55:

واسه رقصش که حتما لایفی مجلس گرم کنه
سپس اینکه کلی میرقصه و از نفس میافته ادمین بهش میگه در مورد مدیر ارشدیت فکر میکنم

56:

اول يه سلام به همه
و يه تشكر از داركوب جان عزيزبه خاطر تاپيكش و اينكه واقعا تخيل خوبي داره بهش تبريك ميگم
منم مثله خيليا معتقدم كه لذت دنياي مجازي به مجازي بودنشه به اينكه كسي كسي رو نمي بينه و حس مي كنه كه طرف وجود خارجي نداره من خودم كه تو نت خيلي راحتتر از واقعيت مي تونم با اطرافيانم ارتباط بربرنامه كنم ( البته اينم بگم كه تو واقعيت دوست كم ندارم اصلا امت له له ميزنن كه با من دوست شن يا حداقل جواب سلامشون رو بدم ): d
به نظرم دوستي اينترنتي يا گپ و فرمود اينترنتي تا وقتي جالبه كه فقط تو نت باشه اگه واقعي باشه چه بسا اصلا ديگه رابطت با طرف مقابل كم وكمرنگ تر هم بشه يا اصلا قطع شه
گرچه تو واقعيت نميشه كه شما رو از نزديك ملاقات كنم اخه من از همتون دورم و حتي اگه بخوامم نمي تونم ببينمتون
ولي اگه برنامه باشه كسي رو ببينم دلم ميخواد بابي( عاقل جدي مرربون كمي مغرور والبته با اعتقاد خيلي دوسش دارم ) تو جمكران ببينمش باهم بشينيم واسه امام وقت زار بزنيم ....
.بست فرند
( خيلي بامزس !!!!خيلي باحاله خيلي نازه اخي قربونش برم ) تو باغ وحش يا پاركي كلي باهم حال ميكنيم به قول داركوب خل بازي در مياريمو فقط ميگيم و ميخنديم چرت تا دلت بخواد ميگيم ....
وقت غروب هم ميريم يه شام مشتي ميزنيم اونم دونگي و هي ميگيم امروز چه زود تموم شد
كاش دوباره تكرار شه واينطوري رابطمون بيشترو بيشتر شه

مينا( شوخ طبع خاكي مربون دوس داشتني ) شايد تو كلاس رياضي يا تو يه كافي ترو تميز
نيستا و اتوسا مثله مينا
يه پيكنيك با دوستان!
بچه دوست دارم كه من و بستي و نرگول و مريمي ( اقي) بابي و مينايي ونيستابا هم بريم پيكنيك تو يه دشت سر سبز كه از وسط اين دشت يه رود زلال و شفاف و البته بزرگ ميگذره ( تو ارديبهشت ماه برنامه ميذاريم البته اگه درسو مخش بچه ها بذاره )
تو راه فقط گل ميگيم و گل ميشنايشانم وبستي بازم از اون شعراي مسخرش ميگه كه خيلي باحاله ( البته اگه هنوز ديوونگيش روش مونده باشه)
بعد رسيدن وسايلمون رو خالي مي كنيم و چادر مي زنيم و ميريم كنار اب پاهامون رو ميكنيم تو اب و با قلابمون ماهي گيري مي كنيم ( كه اگه صد سالم بگذره يه ماهي هم گيرمون نمياد ) بعد با هم وسطي و فوتبال و شطرنج و منچ ومارپله و اسم فاميل بازي ميكنيم
وكيكي كه بابس درست كرده رو ميخوريم اخه بعد اين همه شيطووني يه چي باس ته دلمون رو بگيره يانه
بعدشام دور اتيشي كه درست كرديم ميشنيم و ر اينده و درد دلامون با هم حرف ميزنيم و غيبت همه بچه هاي هم ميهن رو ميكنيم تا خوده صبح
( چون در حال حاضر تا ساعت 4 صبح تو نت باهم مي حرفيمپس اينجام همون طوريه )
موقع خوابم عوض خواب هي تو سروكله هم ميزنيم
و بابي و مينايشاني صداشون در مياد
بابي ميگه بابا چه خبرتون از يه طرف دلم گرفته از طرف ديه شوما جماعت خواب ندارين مگه پاشين برين بخوابين اون وقس كه ما همگي با هم خراب ميشيم سرش و اونقدر مي ندونيمش كه اشكش دراد و غصه هاش به كلفراموشش بشه ( اخه من نمي دونم اين دختره چشه) صبح هم با هواي لطيف بهاري از خواب پاميشيم و بعد يه صبحونه تو دل طبيعت باروبنديلمون رو جمع ميكنيم و برميگرديم تو راهم يه گوشه اي نيگر مي داريم و ناهارمون رو ميل ميكنيم .

بعد رسيدن هم كه ميخوايم از هم جدا شيم به همديگه يه يادگاري كوچيك مي ديم

و اونايي كه مايل بودند دوباره سال بعد هم يه قراره يه ميتينگ ديگه رو البته تو يه جاي ديگه ميذاريم
فك كنم هر كدوممون يكي دوكيليايشاني اضافه وزن بياريم ( خدايش اينو دلم ميخواد كه واقعي باشه نه مجازي )

57:

عليرضا( يا زهرا)
اخي ....خيلي بچه خوبيه يه گل بيخار خيلي پاكه فك نكنم بخواد ما همديگرو ببينيم
و لايفي
( خيلي برام قابل احترامه كم حرف مرربون با نمك مودب خاكي هميشه پرمشغله قانع عاقل صبور سبز ) فك نكنم عليرضا به من افتخار بدن !!!!
هر جا كه ايشون بگن !!!!
ولي خوب بذار من بگم تو پارك جمشيديه برنامه ميذاريم سپس اولين برخوردمون كمي كه احوال پرسي كرديم شروع ميكنيم به بالا رفتن از پله ها همين طور كه بالا ميريم با هم حرفم ميزنيم بعدش لايفي برميگرده به من ميگه بسه دختر من خسته شدم نفسم بالا نمياد ( برتري زنان بر مردان) منم ميگم عه لايفي چه زود ( يه كم سر به سرش ميذارم اما يه كما طوري كه بهش برنخوره)
و از اونجايي كه بچه حرف گوش كنيم بر ميگرديم تو راه برگشت دوتا اش دوغ خوش مزه ميگيريم و مي زنيم تو رگ بعدش ميريم يه جاي دنج و خلوت كه كسي نيست و فضاي محيط ( ترجيح مي دم بازم تو دله طبيعت باشه ) با يه موسيقي ملايم پر شده سپس نشستن و رفع خستگي من بهش نيگا مي كنم و سرم رو ميندازم پايين ( چه محجوبم من !!!! البته سوءتعبير نشه اخه من خجالتيم)
بعداز خوردن شام ( من يه شام سبك و لايفي يه غذاي چرب وچيلي و خوشمزه ) كه پولشم لايفي لطف ميكنه حساب ميكنه ( شوخي ولي فكر كنم غيرتش اجازه نده كه من حساب كنم چون اگه من حساب كنم بهش برميخوره و مردونگيش تهديد ميشه )
زير نور مهتاب و ستاره ها با هم قدم ميزنيم بعد قدم زدم نوبت به خدافظي ميرسه
سپس يه خدافظي لايفي ديگه پشت دستشو داغ ميكنه كه باهام نياد بيرون واين اولين و اخرين برنامه ملاقاتمون ميشه
( عه لايفي چرا؟)
امير
( مودب جدي مرربون كوشا با ايمان ) شايد تو دانشگاه يا يه محيط جدي !!!!!! يا تو غار كنار دانشگاهش
محسن ( unforgiiven )
( نمي دونم در موردش چي بگم با اينكه خصوصياتشو خيلي خيلي ميشناسم !!!!!خيلي مرموزه) ايشون هم فك نكنم كه مايل باشن كه با من يه ميتينگ داشته باشن من هم چندان مايل نيستم
اما از اونجايي كه من و محسن خيلي با هم تفاهم داريم ( فك نكم دونفر تو دنيا پيدا شن كه به اندازه ي ما با هم تفاهم داشته باشن ) پس اين ميتينگ خيلي خوش ميگذره ( عه مثله اينكه اينجا رو با تاپيك دروغ بگيد عوضي گرفتم!!!)
ولي اگه برنامه به ملاقات باشه من ترجيح مي دم كه تو يه گالري عكس يا يه تئاتر( از سينما خوشم نمياد) باشه كه حين ديدن عكسا يا حين تماشاي تئاتر نقدش كنيم ( منم كه دست به نقدم خوبه ) واي نه بهتره جاي ميتينگ رو عوض كنم چون مي ترسم از همون اول كار به جاهاي باريك بكشه
خوب پس ترجيح مي دم تو يه كافي شاپ شيك و خلوت كنار يه ميز ترو تميز كه روش يه گلدون كريستال خوشگل با يه شاخه گل رزباشه و كنار پنجره كه با پرده هاي ابي تزيين شده و به يك منظره ي زيبا كه پوشيده ار برف و بكره باشه
اولش خيلي مرربونه اروم اما جدي زياد نمي خنده فقط يه لبخند كوچولايشان كوچولو گوشه لبشه وهمين طور ساكت منم كه وراج!
اصلا حواسش به من نيست و داره اين ور اون ور برانداز ميكنه بعدش من ميگم كوووووشششششيييي ( البته با كمي دلخوري چون اگه كسي به حرفام گوش نده بدجور بهم برميخوره) برميگرده به من ميگه سميرا تو هنوز خامي بذار كمي بزرگ شي بد ( يه جورايي خودشو سطح بالا ميگيره و ما رو بچه تصور ميكنه ) از هرچي صحبت مي كنيم اخرش به جايي نميرسه اون فقط طفره ميره يا حرف خودشو ميزنه منم كه لج !!!!!!
خدا نكنه كه بحث اعتقادمون بياد وسط.

اون موقع ديگه بحث دوستانمون ميشه كلكل و كافي شيك هم ميدون جنگ

كافيه من بهش بگم بالاي چشت ابروه اون موقع ايشون كنترل اعصابشون رواز دست ميده و كار ميكشه به جاهاي باريك .......


بعدش اورژانس مياد هردومون رو با كاردك از رو زمين جم ميكنه و ميبره بيمارستان واون موقس كه جاي هردومون تو نت خاليه چرا چون كم كم يه ماهي تو بيمارستان بستري خواهيم بود !!!!!!
بعدش هم كه دادگاه شكايت بازيه ( البته به خاطر خسارات جبران ناپذيري كه به كافي شاپ امت وارد كرديم ) و برنامه ميشه كه دونگي خسارتها رو بديم اما از اونجايي كه من پول دادن خسارت رو ندارم 2 راه بيشتر برام نمي مونه يا بايد برم 10 سال اب خنك بخورم يا اينكه به مدت 20 سال واسه صاحب كافي شاپه بيگاري كنم
فك كن پاهام غل و زنجير شده و از اون گوهايي فلزي نيستند كه به پاي زندونيا مي بندند تا فرار نكنه به پام بستند و منم هي ظرف بشور هي تي بكش هي ظرف بشور هي تي بكش
پس كلا بهتر كه برنامه ميتينگ با محسن رو كنسل كنم
بابا بي خيال من هنوز جوونم و هزارتا ارزو دارم !!!!
( البته بايد بگم كه همه ي اينها تخيلات من بوده شايد اصلا تو واقعيت اين طوري نشه )
با عرض پوزش از دوستان من فقط اين دوستان رو ميشناسم خيلي دوست دارم با بقيه دوستان هم اشنا بشم و خصوصياتشون رو بشناسم هر موقع كه احساس كردم كه با كسي اشنايي كامل دارم دوباره اينجا پست ميزنم

58:

ای کلک تو انقدر محو رقص لایفی بود که اون همه پایکوبی و بزن برقصو ندیدی

59:



[IMG]http://*************/files/b0osx2cgxmh8sov3uq66.gif[/IMG]

دختر ایرونی حرفای مشکوک میزنی ها

60:

نوشته اصلي بوسيله samirajon نمايش نوشته ها
و لايفي
( خيلي برام قابل احترامه كم حرف مرربون با نمك مودب خاكي هميشه پرمشغله قانع عاقل صبور سبز ) فك نكنم عليرضا به من افتخار بدن !!!!
هر جا كه ايشون بگن !!!!
ولي خوب بذار من بگم تو پارك جمشيديه برنامه ميذاريم سپس اولين برخوردمون كمي كه احوال پرسي كرديم شروع ميكنيم به بالا رفتن از پله ها همين طور كه بالا ميريم با هم حرفم ميزنيم بعدش لايفي برميگرده به من ميگه بسه دختر من خسته شدم نفسم بالا نمياد ( برتري زنان بر مردان) منم ميگم عه لايفي چه زود ( يه كم سر به سرش ميذارم اما يه كما طوري كه بهش برنخوره)
و از اونجايي كه بچه حرف گوش كنيم بر ميگرديم تو راه برگشت دوتا اش دوغ خوش مزه ميگيريم و مي زنيم تو رگ بعدش ميريم يه جاي دنج و خلوت كه كسي نيست و فضاي محيط ( ترجيح مي دم بازم تو دله طبيعت باشه ) با يه موسيقي ملايم پر شده سپس نشستن و رفع خستگي من بهش نيگا مي كنم و سرم رو ميندازم پايين ( چه محجوبم من !!!! البته سوءتعبير نشه اخه من خجالتيم)
بعداز خوردن شام ( من يه شام سبك و لايفي يه غذاي چرب وچيلي و خوشمزه ) كه پولشم لايفي لطف ميكنه حساب ميكنه ( شوخي ولي فكر كنم غيرتش اجازه نده كه من حساب كنم چون اگه من حساب كنم بهش برميخوره و مردونگيش تهديد ميشه )
زير نور مهتاب و ستاره ها با هم قدم ميزنيم بعد قدم زدم نوبت به خدافظي ميرسه
سپس يه خدافظي لايفي ديگه پشت دستشو داغ ميكنه كه باهام نياد بيرون واين اولين و اخرين برنامه ملاقاتمون ميشه
( عه لايفي چرا؟)


به به سمیرا باعث افتخار هست

خیلی خوش گذشت ایشالله دفعه های بعد هم هم دیگه رو ببینیم
ولی تو این مسئله مالی اگه 50 50 میشه خیلی خوب بودا :171

61:

كاش ميشود ببينمت

62:

نه من شنیدم
من که به دستور ادمین اونموقع مشغول عبادت با گریم بودم

63:

خوب خودت قضاوت کن از اون جمع حاظر کی باید برقصه خوب معلومه همه دست میزنن میگن لایفی باید برقصه

64:

من با شاداب برنامه میگذاریم نزدیک یه جوب آب کنار خیابون چهار دفعه کل خیابان را بالا و پائین میکنم تا بالاخره سر و کله اش پیدا میشه بعد هم کلی سرمو شیره میماله که دیوونه خونه هم میهن احتمالا شلوغ بوده یا پیامم را دیر گرفته که دیر سر برنامه حاضر شده
من که بخاطر معطلی زیاد کلی توی اون خیابان تابلو شده بودم پیشنهاد میکنم بریم یه جای دیگه به یه کافی شاپ میریم شروع میکنیم صحبت کردن اینقدر در مورد فاروم و بچه های فاروم حرف میزنیم که یادمون میره قهوه هامونو بخوریم دیگه هم وقت گذشته باید خداحافظی کنیم اونجاست که متوجه میشیم جز احوالپرسی چیزی دیگه از خودمون نفرمودیم

65:

آفرین معلوم میشه پست منو حسسسابی خوندیا

66:

بله مگه میشه پستتو دقیق نخونم خیلی هم جالب بود راستی یه برنامه هم با من بگذار البته خونه ادمین نه ها یه جا باشه که ابهت داشته باشم

67:



باشه
اما فعلا حس برنامه نیست
اندکی دپسرده ام
اما زودی می نویسم
مرسی از تعریفت

68:

دارکوب افسردگی گرفتم بابا
یه بار دیگه نمیشه با هم ببریمون بیرون؟
این نامردا که هیچکدوم منو نمی برن بیرون:دی

69:

خواهش میکنم

بابا خسیس باشه نصف نصف

70:

چرا فسردگی محسن جان
آخه چرا دروغ میگی نگاه کناتفاقا خیلی هم جالب نوشته

ولی خُب باشه قبلی رو من تصور کردم این دفعه تو تصور کن کجا میریم و چی میشه
باید جالب بشه
نوشته اصلي بوسيله samirajon نمايش نوشته ها
محسن ( unforgiiven )
( نمي دونم در موردش چي بگم با اينكه خصوصياتشو خيلي خيلي ميشناسم !!!!!خيلي مرموزه) ايشون هم فك نكنم كه مايل باشن كه با من يه ميتينگ داشته باشن من هم چندان مايل نيستم
اما از اونجايي كه من و محسن خيلي با هم تفاهم داريم ( فك نكم دونفر تو دنيا پيدا شن كه به اندازه ي ما با هم تفاهم داشته باشن ) پس اين ميتينگ خيلي خوش ميگذره ( عه مثله اينكه اينجا رو با تاپيك دروغ بگيد عوضي گرفتم!!!)
ولي اگه برنامه به ملاقات باشه من ترجيح مي دم كه تو يه گالري عكس يا يه تئاتر( از سينما خوشم نمياد) باشه كه حين ديدن عكسا يا حين تماشاي تئاتر نقدش كنيم ( منم كه دست به نقدم خوبه ) واي نه بهتره جاي ميتينگ رو عوض كنم چون مي ترسم از همون اول كار به جاهاي باريك بكشه
خوب پس ترجيح مي دم تو يه كافي شاپ شيك و خلوت كنار يه ميز ترو تميز كه روش يه گلدون كريستال خوشگل با يه شاخه گل رزباشه و كنار پنجره كه با پرده هاي ابي تزيين شده و به يك منظره ي زيبا كه پوشيده ار برف و بكره باشه
اولش خيلي مرربونه اروم اما جدي زياد نمي خنده فقط يه لبخند كوچولايشان كوچولو گوشه لبشه وهمين طور ساكت منم كه وراج!
اصلا حواسش به من نيست و داره اين ور اون ور برانداز ميكنه بعدش من ميگم كوووووشششششيييي ( البته با كمي دلخوري چون اگه كسي به حرفام گوش نده بدجور بهم برميخوره) برميگرده به من ميگه سميرا تو هنوز خامي بذار كمي بزرگ شي بد ( يه جورايي خودشو سطح بالا ميگيره و ما رو بچه تصور ميكنه ) از هرچي صحبت مي كنيم اخرش به جايي نميرسه اون فقط طفره ميره يا حرف خودشو ميزنه منم كه لج !!!!!!
خدا نكنه كه بحث اعتقادمون بياد وسط.

اون موقع ديگه بحث دوستانمون ميشه كلكل و كافي شيك هم ميدون جنگ

كافيه من بهش بگم بالاي چشت ابروه اون موقع ايشون كنترل اعصابشون رواز دست ميده و كار ميكشه به جاهاي باريك .......


بعدش اورژانس مياد هردومون رو با كاردك از رو زمين جم ميكنه و ميبره بيمارستان واون موقس كه جاي هردومون تو نت خاليه چرا چون كم كم يه ماهي تو بيمارستان بستري خواهيم بود !!!!!!
بعدش هم كه دادگاه شكايت بازيه ( البته به خاطر خسارات جبران ناپذيري كه به كافي شاپ امت وارد كرديم ) و برنامه ميشه كه دونگي خسارتها رو بديم اما از اونجايي كه من پول دادن خسارت رو ندارم 2 راه بيشتر برام نمي مونه يا بايد برم 10 سال اب خنك بخورم يا اينكه به مدت 20 سال واسه صاحب كافي شاپه بيگاري كنم
فك كن پاهام غل و زنجير شده و از اون گوهايي فلزي نيستند كه به پاي زندونيا مي بندند تا فرار نكنه به پام بستند و منم هي ظرف بشور هي تي بكش هي ظرف بشور هي تي بكش
پس كلا بهتر كه برنامه ميتينگ با محسن رو كنسل كنم
بابا بي خيال من هنوز جوونم و هزارتا ارزو دارم !!!!
( البته بايد بگم كه همه ي اينها تخيلات من بوده شايد اصلا تو واقعيت اين طوري نشه )
با عرض پوزش از دوستان من فقط اين دوستان رو ميشناسم خيلي دوست دارم با بقيه دوستان هم اشنا بشم و خصوصياتشون رو بشناسم هر موقع كه احساس كردم كه با كسي اشنايي كامل دارم دوباره اينجا پست ميزنم

71:


شرمنده ندیده بودم اصلا!
تو بیشتر علاقه داری که به بکش بکش برسه
وگرنه من عموما سعی می کنم با هیچ کس بحث اعتقادی سیاسی نکنم و همه چیز در آرامش باشه
اما اگه یه وقت بحثش باز بشه تا وقتی که دلایل محکم برام آورده نشه از مواضعم اصلا کوتاه نمیام!
و هر وقت بحث از سیاقش خارج بشه و کوچکترین متلکی توش بیاد بدترین متلک رو تو جواب می نویسم!
چون همیشه بین بحث جدی و غیر جدی فرق میذارم!
هیچ وقت هیچ کس نمبینه که من تو بحثهای جدی از شکلک هستفاده کنم! چون اون رو تخریب شخصیت مقابل می دونم
بلکه صرفا سعی می کنم به خود بحث بپردازم!
پس من یکی اینجورم که یا بحث نمی کنم! یا اگه بحث کردم جدی می گیرم! و هر گونه مزاح و مزه پرانی در بحث رو چند برابر با شدت جواب میدم! تا طرف مقابلم دیگه به سمت مزه پرانی نره!

72:

ممنون از پست محترمانتون
من فکر می کردم خارج از تالار سیاست و اقتصاد ومذهب که ما نظرات و عقایدمون با هم فرق میکنه ما با هم دوستیم حداقلش اینه که با هم مشکلی نداریم ولی مثله این که شما از من بدت میاد ازم متنفری از سردی پیامات و پستهایی که میزنی معلومه ولی من هیچ وقت همچین حسی رو نسبت به شما نداشتم یعنی به هیچکس ندارم
من قصد توهین به شما رو نداشتم
من باهات مشکلی ندارم همه ی اینا یه شوخیه یا طنز یعنی این که جدی نیستن اخر پستمم فرمودم اگه با دقت نیگا کنی می فهمی ........

به موضوع تاپیک نیگا کن فانه

من اصلا قصد نداشتم که با این پستم شما رو خراب کنم اخه اصلا مطلب به خصوصی در بارت ننوشتم که این طوری گارد میگیری ............

چرا بی جنبه بازی در میاری ؟
بازم اگه رنجوندمت مثله همیشه که دلم نمیاد کسی ازم ناراحت شه ازت معذرت میخوام

73:

نمی دونم چی بگم!
من فقط سعی کردم یکم روشنگری کنم و بگم که اگه فلان جا فلان برخورد رو رکدم به این دلیل بوده!
وگرنه مطمعن باش حتی یک ذره هم از این پستت ناراحت نشدم!
باور کن حتی یک ذره!و برعکس برداشت تو، اتفاقا احساس نزدیکی بیشتری هم باهات کردم،
یعنی .....
مهم نیست
در هر صورت مطمعنا لحن بیان من درست نبوده که باعث این برداشت شده
و صمیمانه و از ته دل ازت معذرت می خوام
این دومین معذرت خواهی من تو سایته
و اون شخص اول به خوبی می دونه که چه معنی داره و تا چه میزان جدیه
امیدوارم شما هم ..

74:

خوشحالم که سوءتفاهمی که بوجود امده بود برطرف شد
بابت معذرت خواهیت هم ممنونم
خوشحالم که ازم دلخور نیستی

75:

محسن جان سلام
من رو می بری هستادیوم ازادی برای بازی پرسپولیس هستقلال
قبل از مشکل قانونی داشت حالا به لطف سبورجیان مشکل شرعی
بیا یه جوری با هم بریم با اینکه بازی احتمالا مساوی میشه ولی حال میده
زود باش بگو با چه عملیات ژانگولری منو می بری

76:

اممم
خیلی فکر کردم اما...
راستش ترجیح میدادم بریم یه کشور خارجیه و خیلی باکلاسانه :دی ملاقات کنیم و .....
ولی از اونجا که بریم اونجا دیگه باید راحت باشیم(البته من مشکلی ندارما) :دی پس نمیریم:دی
از طرفی بخوام ببرمت ورزشگاه یا باید انقلاب کنم قبلش ، یا باید ....که اگه اونجوری باشه ، می ریم خارج از کشور بجاش :دی

77:

من نه فوتبال جزیره می خوام نه لالیگا نه بوندس لیگا
من بازی پرسپولیس هستقلال می خوام زود باش
تازه من مشکل خروج از کشورم دارم وثیقشو داری من که مفلس ِ مفلسم
زودباش حلش کن ......


78:

عجب
حتما باید رو سکوها بشینیم؟
امممم
خوب ، خیلی دیگه فضایی میشه آخه
دوس دارم یکمی طبیعی و قابل هضم باشه
پولشو که آره دارم

79:

بابا مایه دار !!!!!!!
زود باش طبیعی یا غیر طبیعی من منتظرم گریمم می کنم

80:

گذار مجاز به حقیقت!!!!
پس پول داشتن هم مجاز میشه :دی
وایییییییییییییییییی
آخه اینم شد انتخاب
بریم تو این همه پسر که چی؟
خدا بگم چیکارت کنه:دی
مثلا میتونیم یه کار کنیم
تو یه کلاه به زاری سرت واسه پوشوندن موها
بعدم
نیست صورت تو لطیفو این چیزاس
تابلو میشه
برا همین رو صورتمونو واسه اینکه یکدست بشیم رنگ قرمز می زنیم
بعدم واسه پوشش
از اینا که بلوز رو رو شلوار برگردون می کنن اونجوری میکنیم هردو ، تا دیگه شرعی هم باشه:دی
بعدم واسه اینکه بتونیم یه جای خوب گیر بیاریم ، اولن که بلیط طبقه پایین می گیرم
بعدم صبح زود با هم راه میفتیم
یعنی سر شب حدود 1 و اینا
اینجوری می تونی با هم گپ دوستانه(شایدم فرادوستانه ) بزنیم
و در مورد نظام بندی جناحی گروههای فرازمینی و برنامه گرفتن دسته های کوانتومی در غرب عالم سکوت و از این جور چیزا
تازشم ، از اونجا که صورتامون رنگی شده دیگه کسی بهمون شک نمی کنه از این مامور اخلاق و بسیج فضول و اینا ....پس راحت می تونیم با هم راه بریم
از اونجا که من گاهی وقتا رو جنس مونث احساس غیرت و اینا هم بهم دست میده :دی
همش تو فکر اینم چیکار کنم که تو هستادیوم مشکلی پیش نیاد
تو هم از اینکه برا یه بارم شده راحت داری تو خیابون راه میری،
احیانا پسری واسه اینکه لباست مشکی نیست بهت تیکه نمی ندازه و می تونی با خیال راحت بالا پایین بپری خوشحالی
فقط یه چیز اذیتت می کنه اینکه نمی تونی داد بزنی!
دیگه تو راه همش بالا پایین می پریی و عقب عقب (جلوی من) راه میری و با هم حرف میزنیم
از یه طرف یه نگرانی دیگه هم که دارم اینه که یه وقت کلاتو از سرت برندارن که لو میریم!
اما تو اصلا این چیزا حالیت نیست! شاید چون خصلت دخترا همینه :دی
واسه تو هستادیوم اولش می گم چیز میز بخرم !
اما بعدش به خودم می گم این دختر محاله که یه لحظه آروم بگیره
تا آخر بازی تو شعف دیدن یک بازی تو ورزشگاس!
واسه همین پشیمون میشم
میذارم وقتی که بازی تموم شداونوقت که دیگه کاملا خالی شدی حسابی دلی از عزا در بیاریم
میرسیم به هستادیوم
تو لحظه ورود و اینا من همش نگرانم که این یه مسیرو به سلامت رد کنیم
اونجا یک درمیون بازجویی بدنی می کنن منم تورو جلو خودم میندازم و لحظه که به در میرسیم از کنارت خودم میذارم جلوشون تا من بازدید بدنی بشم و تو رد شی
تو ورزشگاه میریم جلو ترین ردیف میشینیم
تا تو به زمین نزدیک تر باشی
یا اینکه میریم اون بالای بالا تو طبقه پایین
اونجا که سایه بون مانند داره
هرکدوم رو که تو دوس داشتی
.
.
.
.
چقدر حرف زدم
تا اینجاش باشه
واسه اتمام بازی هم تقریبا یه چیز تو این مایه های همین تو ذهنمه که دیگه بگم تکراری میشه
تو اگه می تونی تکمیلش کن

81:

مشکل اول که حله چون من موهامو پسرونه هست کلاهم رو بردارم مشکلی پیش نمیاد
فقط مشکل از اونجایی شروع میشه که بخوام کل کل کنم
بعد میشه ورزشگاه رفت و فریاد نکشید منم که اصلا این چیزا حالیم نیست
صدای نرم و نازک و جیغ و داد تابلومون می کنه از شانس بد یکی از بسیجیای دو آتیشه جلوی من نشسته و بر میگرده و خیلی بد به ما دو تا نگاه می کنه بلند میشه که بره راپوت بده که تو هم غیرتی (کلا بدم میاد از اینایی که بخاطر یه دختر گلاویز میشن بهترین کار در این شرایط فرار کردنه )یقه ی طرف رو می چسبی
دعوا شروع میشه بزن بزن
یه عده همین جوری می پرن وسط و ...


جنایی شد
آقا من انصراف میدم همون بریم خارج

82:

فعلا که الان سایت رو هواس و احیانا فقط من می تونم پست بدم! و اینم از عجایب روزگاره :دی

83:

و هنوز کسی هیچ ارسالی نداشته! میگم اینجا داره خیلی دیگه مجاز میشه و میره هوا میگین نه

84:

دختر ایرونی و من
تو یه جای سرسبز برنامه میذاریم تو هوای آزاد
دختر ایرونی از اون دخترهای خانوم و متینه که سر وقت سر قراراش حاضر میشه اما سایه روشن بسی سر بهواست
من یه نیم ساعتی دیر میرسم و از دور میبینم که دختر ایرونی روی نیمکت نشسته و داره مطالعه میکنه!
جلالخالق همیشه یه کتاب از شریعتی تو کیفش داره!
بعد با خیال راحت میرم جلو چون میدونم حواسش به وقت نبوده و نمیدونه که من چخده دیر کردم
میرم جلو و سلام میدم اول یه نگاه به ساعتش میکنه(یعنی کور خوندی من حواسم هست که دیر کردی )
بعدش که من خودمو اماده کردم کلی بهونه بیارم پامیشه و با مهربونی منو بغل میکنه اصلا هم سرزنشم نمیکنه
بعد میشینیم روی نیمکت و کلی حرف میزنیم
از همه چی با هم حرف میزنیم و کلی با هم صمیمی میشیم
بعدش دختر ایرونی میبینه من هی دارم به کتابش نیگا نیگا میکنم صفحه ی اول کتاب یه جمله می نویسه و کتابشو به عنوان یادگاری میده به من
بعدشم برنامه میذاریم واسه دفعه ی بعد

85:

مرسی بخاطر قرارت ولی خیلی خوش خیالی عزیز دلم اگه سر قراری که با من داشتی نیم ساعت تاخیر کردی بدون من یک ساعت معطل شدم چون همیشه عادت دارم وقتی با یکی وعده دارم زودتر میرم
وقتی رسیدی یه چشم خوره بهت میرم توی دلم میگم حالتو پايه ی میگیرم استقامت کن برنامه بعدی یک ساعت و نیم دیر میام
البته به روی خودم نمیارم ها
بعدش از اونجائی که کتابهای من به جونم بستن ببین چقدر جو گیر شدم که کتابی که واسم اینقدر مهم بوده که باهاش سر برنامه اومدم را بهت یادگاری دادم احتمالا داغ بودم نفهمیدم از فرداش در به در توی کتاب فروشی ها باید دنبالش بگردم

86:

من چرا اینوندیده بودم : دی
نچ
اول برنامه میذاریم بریم همون شمال که والدین محترم نظرشون محترم نمیذارن
بعد من میگم بریم پارکی جایی
راس ساعت 5 من میرم اونجا
هی منتظر میشم دارکوبی بیاد
که یهو میبینم تو مسیر ورودی پارک همه درختا تالاپ تالاپ میفتن رو زمین
بعد یکی با سرعت باد میاد سمتم منم سرمو میبرم عقب ( مرسی سرعت عمل) محکم میره با نوک توتنه درخت مثل آونگ بالا پایین میره
منم متعجب نگاش میکنم
میگم ببخشید من با دارکوب برنامه دارم
شما که نیستین احیانا
بعد اون همین طوری وینگ وینگ بالا پایین میره
- شمایین؟
وینگ وینگ
بعدمن ذوق میکنم بغلش کنم

نمیشه
با پتکم میکوفم توملاجش از تنه درخت جدا میشه
اونوقت میریم دور پارک قدم میزنیم
من همین طوری حرف میزنم
اون میپره رو شاخه ها رو قطع میکنه

یکیو قطع میکنه میخوره تو سرم
منم بیهوش میفتم رو زمین
اونم همین طوری میره واسه خودش سراغ درختای دیگه
منو یادش میره

87:

SaYe_RoshAN

با سایه روشن تو کافی شاپ برنامه میذارم

خب من وقت شناسم زودمیرم
میرم پشت یه میز میشینم با انگشتم رو ی میز خط میکشم
همین طوری نگاه دور و بر میکنم میبینم یه خانمی اونورتر نشسته داره کتاب میخونه همین طوری نگاش میکنم
اونم عینکشو جابجا میکنه یه نگاهی به من میندازه سرشو دوباره خم میکنه تو کتاب
منم خسته میشم شماره سایه رو میگیرم ولی گوشیشو جواب نمیده
دوباره سه باره شروع میکنم به شماره گرفتن
بعد یکم دقت میکنم میبینم هروقت من شماره میگیرم صدای گوشی این پهلویی بلند میشه
میرم سمتش
دوباره شمارشو میگیرم میبینم اسمم میفته رو گوشیش
میرم میگم ببخشید گوشیتون زنگ میخوره

یه نگاه خشمناک بهم میندازه
گوشی رو قطع میکنه
میذاره رو میز
میگم سااااااااااااااااااایه منم
بعد
میگه شما؟
میگم مگه برنامه نبودماهمو ببینیم
میگه هان؟

من راستش زیادی گرفتارم
حالا بعد باهم صحبت میکنیم
بعد اون میره

من میشینم پشت میز باز واسه خودم شکلک میسازم







88:

nistaaaaaaaaaa

با نیستا تونمایشگاه بین المللی کتاب برنامه میذاریم

من زنگ میزنم کجایی؟
الان میام
یک ساعت بعد
نیستا کجایی؟
الان میام
دوساعت بعد
نیستااااا
دارم میام
.
.
.
.
چهار ساعت بعد
نیستااااااااااااااااااااا اااا
ببخش مینا یه کار فوری پیش اومده
من نمیتونم بیام
گذار مجاز به حقیقت!!!(جدی نگیرید فانه!!!)
منگذار مجاز به حقیقت!!!(جدی نگیرید فانه!!!)


پ.ن:

89:

چون فقط حاج مهدی یکم ذوق داشت
خب منم برنامه بعدیمو با حاجی میذارم




به حاج مهدی میگم تو پارک برنامه بذاریم
صداش درمیاد نعوذ بالله دختر پارک چیه؟!!!!!!!!

یه جای سر سبزه خب
خب کافی شاپ
یکدفعه مانیتورم میپره هوا
به سر میخوره رومیز
که میگم چی شد


هیچی رگ غیرتمان یه لحظه جابه جا شد
میگم مطمئنید جابه جا شد بیشتربه انفجار میخوردا
که بعد حاجی لا اله الی الله ای
نثار فروم میکنه ومیگه با اینحرفای تو به اونجا نرسه شانس آوردیم
منم همین طوری میشینم میگم ای بابا
اصلن من هیچی نمیگم ببینم خود شما کجا مقبول میدارین
که یهو بر روی صفحه حک میشه
مسجد
ببخشیییییییییییید کجا؟
مسجد؟؟؟؟
بله دخترم مسجد که ماهم به نماز جماعتمون برسیم
شماهم بشینی واسه خودت قصه اشو ببافی
خب اینطور شد که من و حاجی برنامه میذاریم مسجد همو ببینیم
ساعت 10 من خودمو به مسجدموردنظر میرسونم
که همین طور منتظر کنار حوض وسط میجد میشینم
حالا به طرز ناشیانه ای هم چادر سر کردم که مورد خشم حاج مهدی برنامه نگیرمو زیر چشمی عابرین و خادمین ونمازگذاران رو میپام

ای بابا اینا که همه نی قلیون یکی میره اونور یکی اینور
هیچ کی تومایه های حاجی ماقبل رویت شده نیست
یک ساعت که میگذره خسته مونده
منم که شماره بشرو ندارم
که شنیدن صدای نامحرم موجب گناه نشه و دروازه جهنم رو برای نخریم
اینه که برنامه بر روی مشخصات ظاهری شد
میرم سمت خادم
که ببخشید احیانا در این اطراف فردی با هیبت شیر مانند زیارت نفرمودید
که منتظر باشه
یک نگاهی نثارم میکنه
که شما با ایشون چیکار دارین
(ای آقاجان عجب غلطی کردیم)
نه کاری که نداریم فقط سوالی داشتیم ازمحضرشان فرمودند این ساعت اینجاتشریفشان ر امی آورند
( خو چی من بگم توهم میهن قرارگذاشتیم اینجا همو ببینیم )
یه نگاهی پرسش مانند به چادر نیمه کشیده شده روی زمین انداخت و فرمود
بله هستند اما در حال فریضه های قبل از شروع نمازند
ببخشید نماز کی شروع میشه؟
هروقت اذان بدهند
کی ذان میدهند؟
-( نگاهی چپر قیچی میندازه به من که توچطور ازوقت اذان بیخبری)
نه اینکه افق ما با اینجا فرق داره واسه این پرسیدم
خب حالا شما بگیر 12/5
بله ممنون
خب یک ساعت ونیم که نمیخواد بشینه نمازو دعا بخونه حتما میاد
بینش واسه تنفس
اینه که میشینم باز سرجام
بله یک ساعت گذشت
وحاجی بیرون نیامد
صدای اذون که بلند شد چشم به دردوختیم شاید واسه تجدید وضو تشریف بیاورن که نخیر خبر ینشد
و همراه جمع نمازگذاران پای درمسجد گذاشتیم و نماز را اقامه کردند وخواندیم
و سریع پابیرون نهادیم که چشممان به جمال مبارک روشن شود
که نخیر هرچی نگاه صور مردانه درحال خروج کردیم خبری نبود که نبود
سپس خالی شدن صحن از عموم دوباره چشم خادم به سوی بنده افتاد و پرسشگرانه که اینجا چیکار میکنی؟
فرمودم من همونم که صبح اومدم
هنوزنتونستم حاجی رو ببینم
که فرمود حاجی الان مشغول تعقیبات نمازن
فرمودم میشه بگید چه تعقیبی میخونن یه ساعتی بیاد دست آدم
یه نگاه مترحمانه به من انداخت که
جعفر طیار
که بنده به پشت غش کردم
ولی خب چون محرمی نبود جلوگیر افتادن بنده بشه
خودم خودمو جمع کردم راهموگرفتم برگشتم




90:

احتمالا اگر یه روز بخوام توی شهرستان تهران اقای 141 رو ببینیم
اینطوری میشه


توی یک میتی
که رییسش حسینه
اقای 141 هم هست

منم با ماشین میام سر برنامه که یک دفعه از طریقی می فهمم اقای 141 هم تو میت حضور دارند
قبلش یعنی خبر نداشتم

خلاصه به هر حال میرم جلو

اول من یک نگاه غضب الود به اون میکنم

بعد اون یک نگاه غضب الود به من میکنه


سلامی و علیکی

و هرته دادن در مورد دعوا هامون

و قس علی هذا


70 out of 100 based on 40 user ratings 490 reviews

@