:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*


:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*



:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ هم میهن


:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*


خاطره چیزیه که تو ذهن ِ آدماس ، و نوشتنشون میتونه اون رو برای ِ همیشه تو ذهن ِ آدم

ثبت کنه .

خاطره های ِ خوب رو آدم ها دوست دارن با هم تقسیم کنن و تا حدی شیرینی ِ لحظات ِ خوب

رو با دیگران به اشتراک بذارن .

گاهی بعضی خاطره ها ؛ بعضی هیجان ها تو تعریفشون و انتقال بعضی حس ها طرف ِ مقابل

رو به وجد میاره و مشتاق تر میکنه برای ِ شنیدن ِ ادامه ش و تا پایان ..

از اونجایی که 15 اردیبهشت ماه ؛ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِ هم میهن برگذار شد و این روز

تونسته پر ِ خاطره بشه حتما نوشتن ازش و خوندنش شیرینه ..

پس چه خوب که کوتاهی نکنیم و خاطره ها رو به قلم بیاریم و این روز رو نه فقط در ذهن ِ

خودمون ؛ بلکه تو هم میهن و بین ِ کاربران و دوستان ِ دیگه ای که نبودن و و حتی اون هایی هم

که بودن ماندگار کنیم ..

روز های ِ بعد ِ میت ، ما هی نشستیم .. نشستیم ، شرح ها نوشته بشه و بعد همه رو بذاریم

کنار ِ هم و یه مسابقه استارت کنیم .


ممنون از کسایی که زحمت کشیدن و تو همون روزهای ِ اول شرح رو نوشتن .

و ممنون از کسایی که به زودی خواهند نوشت ..


:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*


و خب اما مسابقه ..


:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*


طبق ِ فرمایشات ِ بالا ( :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن* ) و همون طور که گفته شد بعضی شرح ها هیجان و شور و نشاط ی خاصی رو به همراه دارن و آدم از خوندنشون خسته نمیشه ..

ما میخوایم اون شرح رو از بین ِ بقیه انتخاب کنیم و شاید جایزه ای هم در کار باشه .

از اونجایی که نزدیک ِ امتحانات هستش و فرصت ها کم ، فعلا زمان ِ محدودی رو برای ِ ارسال ِ

نوشته ها تعیین نمیکنیم ، ولی مسابقه هست و هر شرحی در تاپیک ِ وارثان بهار _ یا خاطرات دیدار در مصلی تهران

(به انضمام شرح ادمین) نوشته بشه کپی میکنیم اینجا .


در آخر نظر سنجی گذاشته میشه و بهترینشون انتخاب میشه



:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*










---مسابقه ی کاربرشناسی سوژه 62 ----

1:


یک :

Aroma

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

صبح ِ روز ِ جمعه ؛ 15 اردیبهشت ماه ِ سال ِ 91 :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*


ساعت ِ 7 علی الطلوع پاشدم ؛ حاضر شدم رفتم مترو ؛ از اونجا با دوستم رفتیم ایستگاه امام خمینی ؛ مرجان رو یافتیم با هم رفتیم ایستگاه شهید بهشتی
ساعت 8 و 57 دقیقه از مترو زدیم بیرون رسیدیم تو درختای ِ اول ِ نمایشگاه :دی
فرمودیم اول نیلوفر و نرگس و اینا رو ببینیم بعد ببریم پی کارمون ؛ ولی هیشکی تو درختا نبود :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
سه تایی راه افتادیم رفتیم طرف ِ نمایشگا دیدیم تو راه بادکنک میدن ؛ دو تا گرفتیم ؛ با غلط گیر و با هزار بدبختی رو یکیش نویشتیم هم میهن ؛ رو اون یکی اسم ِ یه جا دیگه :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
دو قدم نرفتیم که بادکنکا جفتشون یهو ترکید

دوباره یه خرده دیگه که رفتیم جلو دیدیم بادکنک میدن ؛ باز رفتیم سه تا گرفتیم ایندفه با خودکار اسمِ سایتا رو نوشتیم روش ، فرمودیم کم کم برگردیم دیگه بچه ها باید رسیده باشن
رفتیم جلو در ِ مترو شهید بهشتی دوباره ؛ بادکنک ِ سایت ِ مربوطه رو گرفتیم بالا ؛ مرجان هی میگف : ..


---مسابقه ی کاربرشناسی سوژه 63----
بوق ..


❀ مسـابـقــه کتابخوانی : ســری ِ هفتم ❀
بوق ..


❀ مسـابـقــه کتابخوانی : ســری ِ هشتـم ❀
:دی

یه کاغذی هم بود که حالا اینجا ازش میگذریم
خلاصه کلی وایسادیم تا نرگول از اون دور دورا پیداش شد ؛ بعدم رفتیم چند تا از بچه های ِ بووووووق رو دیدیم و بادکنکی که روش بوووق رو نوشه بودیم رو هم نرگول ترکوند
بعدش هم که اومدیم طرف ِ پله ها خدمت ِ ِ بالیوود :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
آقا نه سلامی ، نه علیکی ؛ آدمو تهدید میکنن همش :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
رسیدیم اونجا سارا خانم (بی صدا) بودن و بعد هم رویا اومد و یه خرده بعد تر هم تکتم خانوم رو از تو غرفه کودکان آوردیم بیرون :دی

فکر کنم بادکنک ِ هم میهنم رویا ترکوند به گمانم :دی

ساعاتی (:دی) منتظر شدیم تا ِ ادمین تشریف بیارن ..


❀ مسـابـقــه کتابخوانی : ســری ِ نهم ❀
یه بادکنک مونده بود که دادیم ّ لایف تایم جلو پای ِ ادمین منفجرش کرد :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

بعد هم حاجی اومد و ِ پرزیدنت و یه جمع ِ عظیم ِ دیگری که دیگه نفهمیدیدم کی به کی شد :دی
آفتاب بود ما هی میرفتیم پشت ِ یه کانتره ؛ آقا معلم (:دی) دعوامون میکرد که بابا بیاین اینور !
بعد میومدیم اینور میفرمودیم آفتابه ؛ میفرمودن بابا این همه جا ! خب برید اونور !

بعدم که کم کم یه خرده خلوت تر شد ؛ نیلوفرم پیداش شد ؛ رفتیم دیدیمش همون ورا بود و کم کم با مرجان و دوستم راه افتادیم تو شبستان .

هر چی به ترتیب ِ الفبا گشتیم دیدیم غرفه ها پیدا نمیشن ؛ آخر رفتیم یه راه مخفی پیدا کردیم همه انتشاراتای ِ تو لیست رو سرچ کردیم با راهرو و و شماره غرفه نوشتیم و رفتیم که بریم :دی
مرجان لیست رو گرفته بود ؛ عین ِ میگ میگ میدویید ؛ ما هم کشون کشون خودمونو میرسوندیم بهش :دی
یه جا گوشیم زنگ زد من زندگیمو دادم دستش ؛ بعد ا وقتی من صحبت میکردم به هر انتشاراتی که میرسیدیم جای من کتابامو میگرفت از تو لیست ؛ از تو کیف ِ پولمم پولشوو میداد و میکشیدمون تا راهروهای بعدی

بعدم دیدیم خیلی طول کشید و دو باید برمیگشتیم دیگه بی خیال ِ بقیه لیست شدیم و رفتیم بالا پله ها نشستیم تا همه جمع شدن دوباره و بیلبورد ِ هم میهن هم زدیم هوا و بعدم راه افتادیم بریم ناهار
که اونموقه من دقیقا نمیدونستم چیکار میخوایم بکنیم ؛ هیشکی هم نمیفرمود ؛ بعد فهمیدیم قراره بریم سفره خونه مهمون ِ ِ ادمین باشیم .
وسط ِ راهم دم ِ آب خوری دو دقه وایسادیم لایف تایم با چنان اخمی نگامون کرد من که رنگم پرید :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

بعدم که رسیدیم دم ِ در که میترا زنگ زد فرمود ما تو بخش ِ کتابای ِ دانشجویی ایم و اینا ؛ بیاین اونورا ببینیمتون
حالا من هی به این آقا معلم میگم میخوام برگردم ؛ ایشون هی موهاشو میکشید ؛ چکمه هاشو نشون میداد میفرمود خب باشه استقامت کنید!:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
از اونور میترا هی زنگ میزد میفرمود چی شد میاین بیا بریم
آخر به خود ِ ِ ادمین فرمودیم آقا ما کار داریم ؛ ضمانت ِ مارو پیش ِ آقا معلم بکنید بذارید ما بریم :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
که دیگه آزاد شدیم و داشتیم میرفتیم طرف ِ کتابای دانشجویی که مهشید (دوستمه :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*) زنگ زد که مادم ِ دریم ؛ دوباره برگشتیم ، مهشیدو دیدیم راهیش کردیم بره و تو راهم دو تا ساندویج گرفتیم رفتیم سراغ ِ میترا و نیلوفر و سمانه ؛ با اون قیافه های ِ خسته و رنجور و درمانده و کتاب به دست و اینا

بعدم که اونا رفتن نشستیم ساندویجامونو بخوریم که مامانم اومد و من بقیه لیست و دادم بهش و موندیم تا برگرده و بعد هم برگشتیم خونه

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*


Admin

دیدارتون افتخاری بود که نصیب ِ ما شد ؛
در ظاهر کاملا آرامش داشتید ؛ والا باطنتون رو نمیدونم چقد حرص خوردید از دست ِ ما :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
استقامت هم که کاملا در چهره تون نمایان بود :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

ممنون از حضورتون و خرجی که متحمل شدید ؛ هرچند بازم به ما نرسید :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

ِ bollywood :

انقد که از شما ترسیدم از مدیر ی مدرسه مون نترسیده بودم تا حالا :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

ممنون بابت ِ همه ی ِ زحمت هاتون ؛ و صبرتون و بزرگواریتون و اون ساختمان ِ بلند و دلسوزی هاتون و اینا :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

تشکر ِ فراوان بابت ِ همه چی

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*




بانو biseda2

بانو بی صدا ..


❀ مسـابـقــه کتابخوانی : ســری ِ دهم ❀
اصلا فکر نمیکردم
انقد آروم و ساکت باشید ؛ خیلی خوشحال شدم از دیدنتون ؛
بانوی ِ صبور و دوست داشتنی و خوب و مهربون ..


---مسابقه ی کاربرشناسی سوژه 64 ----
و فقط حیف که زود رفتید ..


یه سوال ساده...


ممنون که اومدید ؛
:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*





بانو Aroma

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*



بانو Banoo

مرجااااااان
وای که نبودی اصن خوش نمیگذشت خدایی ؛ پر انرژی و شاد اومدی مثه همیشه و دقیقا همون موقه که تو رو دیدم یادم اومد که قول داده بودم در صورتی بیام که آینه دق نباشم ..


فرز بودنت رو هم تحسین میکنم واقعا ؛ و تشکر ِ ویژه بابت ِ کتابایی که جای ِ من خریدی :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

ببخشید لیست ِ من باعث شد به خرید ِ خودت نرسی خیلی و همش به ترتیب که میرفتیم انتشارات و کتابای من بود ..

واقعا شرمنده ..

خو لیستم نمیدادی لااقل من ببینم خودت کجاها کار داری که بی خیال متابای ِ خودم شم یه خرده :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
در کل خیلی ماهی ؛ ایشالا ببینمت باز ؛ خیلی زود
:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*


خشایارشبکه

خوشحال شدم از دیدنتون
بهتون میخورد ادم ِ پرشور و شلوغی باشید ولی اینطور نشون نمیدادید
ایشالا که خوش گذشته باشه بهتون

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*



Soltan

من نفهمیدم آخر شما رو دیدم یا نه راستش :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

haj.mahdi

حاجی در واقعیت هم همان قدر شیر هستند که در آواتارهاشون هستند :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
تا اومدیم ذوق کنیم که مدیر مجموعه مونو دیدیم با مشت کوبیدین تو حالمون :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

حاجی خب من چیکار کنم ؟ جز شما از کی بپرسم این مقاله ها رو چیکار کنم آخه ؟:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

واقعا ممنون از مدیریتی که کردید :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن* و تشریف آوردید و خوشحالمان کردید خیلی


:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*





LifeTime

یک % هم نمیتونستم تصور کنم که شما انقد حاوی انرژی و طبع ِ فراوان ِ شوخ طبعی و اینا داشته باشید :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
هی فکر میکردم باید خیلی آروم و مظلوم و اینها باشید که کلا همه چی برعکس از آب دراومد :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
آخه دلتون اومد اونجوری اخم کردین به ما ؟ قلبم برا چند دقیقه ای اومد تو دهنم والا :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

در کل ؛
افتخاری بود دیدار ِ شما هم
:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*




demis

من هی میگم خودتونو معرفی کنید هی میگید نگم بهتره
والا من هرچی فکر کردم یادم نیومد شما چیزی فرموده باشی به من ؛ اون تاپیکم که کلا هر کی هرچی فرمود من فراموش کردم اصن تو ذهنم نموند

راستش تصور ِ خاصی نداشتم از شما که باز بخواد اشتباه دربیاد :دی

از دیدار ِ شما هم مشعوف شدیم

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

+ مشعوف ینی چی ؟ :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*




NAB

ما شما رو دیدیم , همون شکلی بودید که در عکس هاتون تصور میکردم :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
شما هم از اون دسته ها بودید که زود رفتید
ایشالا که خوش گذشته بهتون
:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

morteza123

شما میگید منو دیدید ؛ من ولی یادم نمیاد راستش ..
یا دیدمتون ولی متوجه نشدم کی هستید ..


هی میگم معرفی کنید کسی گوش نمیداد که :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

ایشالا دفه بعد دیدمتون بشناسمتون :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*


:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*




بانو sayan_67

سایان بانو که در وسط ِ اوج ِ خستگی ِ ما تشریف آوردید ؛ ولی دیدمتون خستگی یادم رفت
خیلی خوشحال شدم دیدمتون ..

و واقعا این همتی که از اصفهان تا اینجا رو اومدید رو تحسین میکنم ؛ من از خونمونم به زور اومده بودم :دی

ایشالا افتخار ِ دیدار مجدد رو هم داشته باشم

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*



بانو Bahar_67

شما هم مثل ِ سایان ؛ با هم اومدید و از اینکه آشنا تر شدم باهاتون واقعا خوشحالم

بازم تشریف بیارید

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*


mohsen-joon
من دیدم شما رو ؟
:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*



بانو Toktam

تکتم خانم ؛ واقعا جز ماه و مهربون و دوست داشتنی بودن چیز دیگه ای نمیتونم بگم ..

هر دفه میخوام از شما بگم کم میارم هی

بانو واقعنی دلم میخواست شهرستان تهران بودید حداقل هفته ای یه بار سر میزدم بهتون
ایشالا دفه بعد با بچه هاتون بیاید
من میخوام بهشون بگم مامانشونو دوست دارم ببینم حسودی میکنن یا نه :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*


:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*




بانو ruya

نفهمیدم آخر با مترو برگشتی ؟ با مترو اومدی یا چی و اینا
واقعا ممنون که خواب نموندی و خیلی زود اومدی بانو :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

خیلی ماه و مهربونی و دوست داشتنی و شیطونی خدایی :دی
ولی دیگه دوستت ندارم یواشکی عکس گرفتی ازم :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*


:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*



بانو samaneh71

سمانه جان خیلی خوشحال شدم که بودی و دیدمت ؛ هرچند کوتاه و نشد خیلی حرف بزنیم و سرپاهم بودین وخسته و اینا ..
مگه تو بیای میترا جواب ِ مارو بده چه ربطی داشت ؟:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*




بانو mery_trip

ینی کشتی منو
ینی انقد جاب ِ اسمو ندادی سر ِ اون برنامه ِ دفه قبلی من ناامید شدم کلا شماره تو پاک کردم
زنگ زدی واقعا شوکه شدم :دی
میترا عوض نشدی ها ..

ولی خیلی تغییر کردی ..

نمیدونم چجوری بگم منظورمو ک بفهمی ؛ بیخیال میشیم ترجیحا :دی

بازم بیا از اینورا


:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*


بانو Niloofar-92

هرچند نمیای اینورا ببینی کی چی مینویسه ولی ..
نمیدیدمت خودمو از دار آویزون میکردم :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
قطعی هم که نفرمودی میای کتابِ اون بنده خدا هم موند بازم ؛ یادم رفت بیارم :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

دیدیش سلام برسون :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

دلم تنگ شده بود کلی برات که رفع شد دیگه میتونی بری
:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
Mr-President

از اون دسته ها که نیومده رفتن
ممنون بابت ِ احوالپرسی و اینا ..



:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*


بانو yasy

همون یاسی که با "وای" آخرشو مینویسن خودت بودی دیگه :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
من همین الن فهمیدم کی بودی :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
خوشحال شدم از دیدنت
:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*


بانو Mobinaa

فکر کنم دیدمت ولی یادم نمیاد متاسفانه
:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

- - - - - -- - - - - - - - - - - - - - - - - - -

باز هم بودند دوستانی که ملاقاتشون کردم ؛ ِ مهرداد 007 ؛ مِت ؛ گاد ایز لاو ؛ و ...

که خوشحال شدم از دیدنشون اما نمیدونم چی باید بگم واقعا ..

ایشالا چیزی یادم اومد اضافه میکنم به لیست حتما


کسی جا موند به بزرگی خودم (:دی) و خدتون ببخشید

2:


دو


Bahar_67

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

اینم شرح دیدار من و سایان:

ساعت حدود 11 بود که من و سایان67 و 3 تا از دوستان دانشگاهی رسیدیم مصلا
مستقیم رفتیم به طرف سالن های کتاب های دانشگاهی.ناشرین مورد نظر رو پیدا کردیم و تا ساعت 1 همه کتابهایی که میخواستیم رو خریدیم
خودمون باورمون نمیشد انقدر زود خریدمون تموم شده باشه!
خلاصه سپس خرید من و سایان از دوستانمون جدا شدیم تا با خیال راحت و بدون دغدغه خرید کتاب بیایم میت.
سپس کلی پیاده روی اون پله های کذایی رو پیدا کردیم اما خبری از بچه ها نبود.یه دفه به طرز عجیب و باور نکردنی بالیوود رو پیدا کردیم(که ایشون اولش فک کرد من همراه سایان ام(
ظاهرا بقیه بچه ها بالای پله ها تو سایه نشسته بودن.دقیق تر بگم منتظر ناهار بودن
من و سایان هم رفتیم بالا و منتظر شدیم تا بالیوود و بقیه دوستان برسن.میدونستیم بچه ها یه جایی همون طرفا نشستن اما هیچکدومو نمیشناختیم.سپس چند دقیقه که بالیوود و ادمین(که خوشحال شدم از دیدارشون) و خشایار شبکه(که تقریبا تا آخر یه لحظه هم خنده از لبشون نرفت(و دمیس(که کاملا باورشون شده بود که من و سایان خواهریم) رسیدن، فهمیدیم بچه ها دقیقا بقل ما نشسته بودن اما ما همو نمیشناختیم.خلاصه که این سعادت نصیبمون شد و با هم آشنا شدیم
خانم تکتم که واقعا دیدارشون بهم حس خیلی خوبی داد
خانم رویا که مشتاق دیدنشون بودم و خیلی خوش برخورد بودن
خانم بانو که سرشار از انرژی مثبت بودن و همین انرژی به منم منتقل شد
خانم آروما که خیلییییییی خوشحال شدم دیدمشون.خیلیییی.یه آرامش خاصی داشتن
خانم آتنااااا که واقعا دوست داشتنی و گل بودن
لایف تایم که خیلی خوشرو بودن و با شوخیهای به جاشون جو اونجا رو واسه من(که کمتر شناخته شده بودم و تقریبا به هر کس اسممو میفرمودم چند ثانیه مکث میکرد تا یادش بیفته من کی ام)خیلیییی بهتر کردن و به خاطر همین ازشون ممنونم
سپس چندی جاج مهدی هم رسیدن و ظاهرا راه زیادی اومده بودن(همون پله های کذایی)و به محض اومدن روی یه صندلی نشستن یا شایدم نشونده شدن

امیدوارم اسم کسی رو از قلم ننداخته باشم

در کل روز خیلی خوبی بود و خیلی خیلی خوشحال شدم که کسایی رو که تو دنیای مجازی میشناختم تو دنیای واقعی دیدمشون.حس خوبی بود
از همه خیلی خیلی ممنونم




3:


سه
(قسمت اول)


Toktam

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

من فن بیان خوبی ندارم شرح هم نمیتونم به خوبی سایر عزیزان بنویسم
اونی که فعلا در ذهنم سرگردانه یکجا جمع میکنم
یک روز خاطره خوش رو نمیشه در یک پست نوشت سخته
اینو اونائی درک میکنن که اون روز حضور داشتن
بودن کنار عزیزانی که جز خوشی چیزی نداشت

چند روزی میشد به خاطر کاری با همسرم شهرستان تهران بودیم اون روز صبح شوهرم به اتفاق دوستش یزد رفت و برای من بلیط گرفت تا سپس میتینگ برگردم مشهد مقدس
سری قبل که میتینگ مدیران بود فرمود بار اول و اخره که میزارم بری این سری هم فرمود دیگه بار اخره منم فرمودم میدونم عزیزم
ساعت 10منو گذاشتن دم مترو فرمودن زودترمیرسی و راه و چاه رو یادم دادن و من رفتم
خیلی راحت پیدا کردم و رسیدم یک ساعتی گذشت تا رسیدم به محل برنامه با کمی فاصله
مرجان و ریحانه اومده بودن دنبالم اول مرجان رو دیدم
فکر نمیکردم دلم براش اینهمه تنگ شده باشه سفت بغلش کردم واقعا از دیدنش خوشحال شدم
یکم بعد ریحانه رو دیدم ریحانه دوست داشتنی با تن صدای اروم دیدنش خیلی خوشحالم کرد
به سمت بچه ها که رفتیم رویا رو دیدم دیدن کسائی که قبلا دیدیشون نشاط خاصی به ادم میده
بالیوود رو هم که قبلا زیارت کرده بودم خیلی اذیتشون کردم اون روز چقدر غر زدم سر بنده خدا بازم ببخشید
ایشون زحمت کشیدن و دوستان رو معرفی کردن
خشایار و دمیس رو چون قبلا عکسشون رو دیده بودم میشناختم
ولی بقیه رو که معرفی میکردن نمیشناختم
اتنای عزیز همراه ریحانه بود
دختری خوش خنده و مهربون که حامل سلام لاست لاو بود برام
ممنون عزیزم و ممنون لاست لاو از سلام گرمتون
مبینا رو هم خاطرمه خیلی از نظرم اشنا میومد مثل اواتارش اروم و دوست داشتنی
دمیس هم پسری ارام من شخصا قلمشونو دوست دارم
باعث افتخار بود دیدارتون
سلطان هم که خیلی با عکسشون فرق داشتن کلا جوانتر بودن
و مدام عکس مینداختن
تا دوربین رو میبردن بالا بالیوود رو میکشیدم کنار که از ما عکس نندازن
بنده خدا میفرمود نه حواسشون هست
ایشون هم ادمی شوخ و گرم بودن
دیدارتون سعادتی بود
اقای محمد هم با گروهی (گمونم) اومده بودن و زیاد نمونده خوشحال شدم از دیدارتون
ناب هم که وقتی اومدن احتیاج به معرفی نداشتن چون همه میشناختشون و لهجه زیباشون
محسن هم همینطور کلا لهجه اصفهانی ها و یزدیها خیلی شیرینه
امین رو هم نمیشناختم تا اینکه خودشون اینجا فرمودن یک وقتی فکر میکردن من امت
خوشحال شدم از دیدارتون
حاج مهدی هم که اومدنشون باعث خوشحالی بود
ایشون خیلی آروم بودن اون روز برخلاف اونی که در ذهن من بود
و خیلی اذیتشون کردیم و باعث زحمتشون شدم
خوشحال شدم و باعث افتخار دیدارتون
لایف تام هم بر عکس اونی که هستن
پسری بی نهایت شاد دلزنده و مهربون
خیلی خوشحال شدم از زیارتتون
فقط هنوز حکایت اون چتر رو نفهمیدم
خشایار هم مثل سایر بزرگوارن
ایشون هم برخلاف تصورات من ارام بودن
ساعات اخر دیدار با دیدنشون مدام میپرسیدم من دیرم نشه؟
و دقیقا همونی شد که ایشون و بالیوود فرمودن و سر ساعت رسیدم
ممنون دوباره
افتخاری بود دیدارتون
سایان و بهار عزیز هم که ما رو تو شک انداختن
شباهت بینظیر این دو عزیز من رو که مبهوت کرد
خیلی کم موندن ولی همین میزان وقت برای عزیز شدن کافی بود
واقعا از دیدار شما دو دوست از خواهر نزدیکتر من رو مسرور کرد
راک رو هم که میشناختم
فرشته جون رو هم که متاسفانه دیر شناختم
چه شاد و سر زنده ست این دختر باعث نشاط میشه و وجودش حس خوبی به ادم میده
خوشحال شدم از دیدارت
شاید عزیزی از قلم افتاده
و افتخار اشنائی با مابقی دوستان رو نداشتم
ساعت نزدیک 4رفتیم یک سفره خانه سنتی و مهمان آدمین بودیم
ادمین انسانی آرام و صبور اون روز خیلی اذیت شدند با وجود گرما و گاهی باران همراه سایر عزیزان بودند
ممنون آدمین امیدوارم همیشه ایام به کامتان باشه
خوشحال شدم از دیدار مجدد شما امیدوارم بهانه ای برای تلافی پیش بیاید
جای خیلی از بزرگواران خالی بود
و روز شیرینی رو برای من ورق زد این میتینگ
حواشی زیادی بود که باعث گرم شدن جمعی بود که زیر بارون و زیر آفتاب کنار هم بودند
یک تشکر دوباره از بالیوود خیلی زحمت کشیدند
زحماتتان رو یک جائی حفظ میکنم تا روزی جبرانش کنیم



4:


سه ( قسمت ِ دوم )

Toktam

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

من یک شرح نصفه نیمه نوشتم ولی بخاطر ریحانه ی عزیز بخاطر هستارت تاپیکش یکم ادامه میدمش

تصاویر همیشه اون حس و حال رو به ادم منتقل نمیکنه که میباید
و گاهی در مورد اشخاص هم همینطور میشه کلا فرق میکنه با شخصیت اصلی ادمها
همیشه تصوراتی از همدیگه داریم که وقتی حالت حقیقی به خودش میگیره ما رو متعجب میکنه
و وقتی کسی رو قبلا در قالب عکس دیدی شخصیتش رو بنا به اونی که دیدی میسازی و گاهی خیلی متفاوت از خود واقعیش
اینها رو فرمودم تا مقدمه ای بشه برای شرحی متفاوت که میخوام خارج از ذهن بیارمش و اینجا بیانش کنم
فقط امیدوارم باعث ناراحتی کسی نشم


حاج مهدی

ایشون رو بارها و بارها در تاپیک عکسهای شخصی دیده بودم وهمیشه تو ذهنم چنین تصویری ازشون نقش میبست فردی کاملا جدی و خشن

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

ولی ایشون کاملا بر خلاف تصورات من بودن
ایشون فوق العاده آرام و خوش خنده بودن
این تصویر بیشتر به شخصیت ایشون نزدیکه

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

امیدوارم ایام به کامتان باشد

بالیوود

ایشون رو هم قبلتر در میتینگهای قبل و سال گذشته در میتینگ مدیران زیارت کرده بودم
تصورات ذهنی من از ایشون انسانی کاملا جدی ساخته بود
فردی که اصلا با کسی شوخی نداره و کاملا جدیه
:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

ولی ایشون هم کامل با تصورات من فرق داشتن
انسانی کاملا سرزنده صبور و شوخ طبع

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

امیدوارم همیشه خوش باشید و سرزنده

خشایار

وبلاگ غمناک ایشون بیشتر سوق میداد فردی غمناک و بیروحیه باشن
ولی ایشون هم برخلاف تصورات من فردی مهربان آرام و خوش خنده بودن
و صبور اصلا هم بهشون نمیومد اون وبلاگ مال ایشون باشه
:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

امیدوارم روزی برسه که قالب وبلاگتون رنگ و بوی عشق به خودش بگیره

دمیس


من با پستهای ایشون اکثرا در فی البداهه نویسی دیوانه ها اشنا بودم قبلتر هم دیده بودم عکسی ازشون
ایشون هم با روحیه ای حساس و آرام
و نزدیک بودن به تصوراتم
ولی میشد غمی در چهرشون دید که میخواست سعی کنن دیده نشه ولی اون زورش بیشتر بود
و شاید چیز جز غم

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

امیدوارم هر جا هستید سایه خدا رو حس کنید


سلطان


زیاد با ایشون اشنائی نداشتم قبلا
ولی میشناختمشون بخاطر عکسهائی که ازشون قبلا دیده بودم
گرمی و شوخی رو در عکسها نمیشه دید

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

امیدوارم همیشه شاد باشید و سلامت

لایف تایم

اقای علی رضا هم که کلا فرق داشتن
پسری بینهایت جدی که غیر از پرسش و جواب کامپیوتری چیزی نمیگه



ولی ایشون فوق العاده شوخ و شاد بودن
گاهی واقعا شک میکردم که ایشون همون لایف تایم هستن





ناب

ایشون هم همونی بودند که در عکسهاشون هستن
هر چند اصلا منو با وجود معرفی نشناختن
:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

امیدوارم سایتون همیشه بر سر خانواده محترمون باشه

محسن


من کلا ایشون رو نمیشناختم
اونجا خیلی اروم و کم حرف بودن
ولی در سایت کلا فرق میکنن و شاد و سر زنده اند

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

به امید سلامتی برای شما و خانواده محترمتون

امین

با ایشون هم اشنائی نداشتم و نمیشناختم

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

امیدارم همیشه شاد باشیدو تندرست


آدمین

ایشون قبل از دیدارشون از نظرم انسانی جدی و تا حدودی ربات گونه بودن
که هیچ حسی نداره و اونقدر با کامپیوتر و دنیای مجازی سر و کار داشته شبیه به اون شده
:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

و ایشون هم فرق داشتن با اونی که من فکر میکردم





امیدوارم موفق باشید در تمام زمینه هائی که تلاش میکنید


بقیه دوستان رو هم دورادور اشنا میشدم
خانمها هم که چون عکسی ندارند بناچار چیزی نمیتونم بگم
اینها بهانه ایست برای یاداوری
یک یاداروی شیرین
و ارزشش رو داشت که یک ساعت وقت من رو هم بگیره
گاهی برای اینکه نشون بدی برات ارزشمنده باید وقت بزاری برای اونی که دوستی ازت بخواد

این عکس هم کنار دوستانی انداختم که برام قابل احترامند و بزرگوار و تا ابد بهترین عکسی خواهد بود که کنار مرز دو دنیای خود گرفتم

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

5:


چهار


خشایارشبکه

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

خوب من زیاد بلد نیستم بنویسم ولی انقدر همه خوب خاطره نوشتم منم مینویسم دیگه با اجازتون
صبح ساعت 9بود از خواب پریدم و فرمودم که نرم این دفعه رو هم انشالله از دفعه بعدی ولی فرمودم اگه این دفعه رو نرم فکر نکنم دیگه بهم دعوت نامه بدن و این سری هم کلی التماس کردممثل هرروز صبح اومدم سایت و نوشتم که ما داریم میایمهمراه مادرم و باران خواهر 2سالم راه افتادیم سمت مصلا کلا خلوت بودش و ما هم که از تهرانپارس اومدیم و نزدیک بود رسیدم دم پارکینگ که دیگه ترافیک شدمنم خانواده رو پیجوندم و از ماشین پیاده شدم و سپردمشون دست خدااومدم دفعه اول راه رو پیدا کردم و دم رادیو جوان دیدیم چند نفری اون طرف تر هستن ولی اخه قرارمون رادیو شهرستان تهران بود سپس کلی دور زدن زنگ زدم اقا حسین و پیداشون کردیم شکر خدااول ماچ و روبوسی با اقا حسین و لایف تایم و دمیس و محسن جون و دوستان چند دقیقه بعد که وایساده بودیم اتنا خانوم و ریحانه خانوم اومدم که من چون چند باری اتنا خانوم رو دیده بودم شناختمشوناما خیلی جالب بود از خانوم ها یا از دوستان هرکسی میومد هر کسی 1اسمی میفرمود من فکر کنم تو ذهنمون چند تا از دوستانم که نیمده بودنم دیدمبعد از کلی انتظار ادمین اومدن و کلی خوشحال شدیم من هی منتظر بودم با عیننک بیان اخه روز قبل میتینگ غزاله 1خاطره از عینک مدیر برام تعریف کرده بودشبعد که اقا حسین و اقا قاسم و ادمین زیر افتاب سوزان 1ساعتی جلسه انجام کردن بالاخره راه افتادیم و رفتیم سمت شبستان من که پشت اقا حسین و ادمین بودم در حالی که بنر دستم بود و کاپشن اقای لایف تایم و چترشون و 1کیسه وسیلهفکر کنم چند ساعت این وسیله ها دستم بود این جلو بازو و پشت بازو ما تقویت شدراستی تو چند ساعت انتظار برای فرج ادمین محمد جان اومدن که کلی کارش داشتم اخه خیلی درباره هم شنیده بودیم که نشد صحبت کنیموقت ناهار شد و 9نفر از دوستان تحمل کردن و خواستیم بریم سمت رستوران که من و تو ماشین خانوم ها انداختن منم که خجاااااالتیییییناهار هم که مهمون ادمین بودیم و باید کلی تشکر کنم ازشون اما واقعا به قول دمیس هر جه قدر هم باهوش باشیم نمیتونیم ادمین رو توصیف کنیم روز خیلی خوبی بودش برای مادرم که تعریف کردم فرمود کاش ما هم میومدیم اخه تو سایت هم عضو هستش مادر ولی نام کاربری دیگه سریهببخشید اگه بد نوشتم و زیاد حرف زدم



6:

پنجم

demis

:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

امر فرمودند و مینویسم شرح دیدار هم میهنان گرامی را :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

ننوشتن تا این لحظه هم از کوتاهی نبوده و بیشتر عادت دارم دوستانم را در درون حلاجی کنم در ریل وصف کردن بیفتم دیگر ترمز میبرم پس حوصله نداشتید نخوانید، فهش نثار ما نکنید

از معدود جمعه هایی بود که برنامه صبح داشتم چون اصولا" صبح جمعه بیداری تا قبل از ظهر از عهده این حقیر برنیاید ولی سر ما میرود قولمان نمیورد:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
ساعت مقرر به برنامه رسیدم با داده های قبلی که در دنیای مجازی از شخصیت ها داشتم.
مردی به رنگ آبی از نوع آسمانی کاغذی به دست چون ماموران گمرک ،اولین برخورد از نوع هم میهنی بود.(فهمیدم آقا حسین هست)
دست دادیم سپس شناختن تیک بر جلوی اسممان خورددوباره دست دادیم(ایندفعه واقعا" شناخت)، به به و چه چه فرمودیم و روبوسی کردیم (ذاتش پاک هست، نکته بین و متعهد مسئولیتی را اگر به عهده اش بسپاری اطمینان داشته باش تمام کمال انجام میشود)

سرم را که چپ و راست کردم بانویی بی صدا(سارا خانم) دیدم چون نام کاربریش آرام و آرامش بخش در عین سکوت میتواند دغدغه کودک سر چهار راه داشته باشد، مهربان و صبور)

همچنین خانم heartbeat که خیلی خوشحال شدم از زیارتشان همیشه سپاس هایشان را دیده بودم و پستی به خاطر نداشتم انسانی متعادل و خون گرم امید اونکه پایدار باشند.
آقا امین هم سمت راستم بود دست دادیم و همدیگر را برانداز کردیم آرامش قبل از طوفان دارد کمی غریبی میکرد و چون من زود فامیل نشد، دم ظهر هم فرمود شما میمانی ما که رفتنی هستیم ما هم کنگر را خورده و لنگر انداخته بودیم خداحافظی کردیم با ایشان)

خوش قول ها همین چند نفر بودند(البته ساعت تعیین شده منظور هست) به انضمام محسن جون عزیز که کمی بعد آمد و فرمودم ادمین شمایی(شباهت های بسیاری از نظر من داشت فقط موهایش تیره تر بود) که فرمود نه من هم گیر داده بودم بد شبیه هستید.

ساکت و کم حرف دغدغه دیگری هم به جز دیدار یاران داشت (جامعه سبز) که امید موفقیت براش در این کار بزرگ دارم.

نرده های کنار راه پله شبستان به نام ما ثبت شده بود چند ساعتی و دوستان آمدند و رفتند و آمدند و باز رفتند:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

خشایار که همه را سورپرایز کرد به شدت خون گرم و مهربان، لبخند از چهره اش برداشته نمیشد تا پایان، سرش سلامت باد.

سلطانیا به عبارتی دیگر علی آقای گل آفریده شده برای به یادگار گذاشتن خاطرات، دیدمش و لذت بردم در جوارش، بی خود مدیر سینما نشده روحی سینمایی دارد و لوکیشن ها را دائم تغییر میدهد بیش از همه با او بودم بر بالای بام شبستان پیاده روی ها داشتیم و صفا کردیم فامیل بزرگوارش را به تور بام گردی شبستان بردیم با خانواده که همان صخره اسم برازنده ای برایش هست جوانی خوش مشرب، خوش هیکل، خوش تیپ و تمام خوش های دیگر:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
ما همچنان کنار نرده های ثبت شده به نام هم میهن هستیم
سر های دوستان بیشتر اوقات به بالاست که ادمین بیاید نه با سازش نه با بارش، بلکه با یک دنیا جواب برای کنجکاوی ها
رویا خانم هم دیدم تنها کاربری که با پیشفرض هایم همخوانی نداشت نه اینکه او کج ما راست یا ما جنوب و او شمال بانویی با کمال که قدرت بر اندازی یک حکومت را را دارا میباشد زیاد فریب امضاهای لطیفش را نخورید.
خانوم آروما(راست میفرمودند دست به مسابقه راه انداختنش خوب هست:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*) فکر میکردم بزرگتر باشند ولی نبودند در دنیای مجازی پرواز در ارتفاع بالا تری دارند و در جامعه همان هستند که باید باشند آرزو دارم پرواز بر مناطقی که از دور به اسم جهنم خوانده میشوند هم تجربه نمايند فقط فرود نیایند وقتی از بالا نگاه نمايند بدون سر سپردن قضاوت بهتری از دنیای پیرامون خود خواهند داشت.:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

مرجان خانم هم که با آروما خانم با هم بودن زیارت کردم و باعث افتخاره (شاد و با نشاط) امید اونکه همیشه پایدار و سلامت باشند

آفتاب همچنان بر کله امان میتابد:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*(خداوکیل آفتاب نافرمی بود، خشایار نامرد کرم ضد آفتاب زده بود:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*) که ناگهان باران میگیرد و ما کیف میکنیم، شدت میگیرد ما قفل میکنیم نرده های ثبت شده را اگر رها میکردیم پخش و پلا میشدیم چتری که داشتم برای چند ثانیه بر بالای سر با دوستان گرفتیم و بعد کمی دقت فهمیدیم باید چتر را دودستی تقدیم خانم بیصدا کنیم(البته بعد خانم های فردین مسلکی پیدا شدند که نامشان با عرض شرمندگی یادم نیست و یک چتر 3 نفره بزرگ که عظمتی برای خودش داشت به ما دادند)
حسین همچنان در حال بال و پر زدن هست و چون پروانه دور شمع های متعدد میگردد:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*، یک کار گروه تشکیل داد برای هستقبال از خانم تکتم که دقیقا" ایشان هم با پیشفرض ها همخوانی داشت(البته منظور شخصیتی هست)قلبی رئوف و مهربان دارند خون گرم و امت دوست، به جمع سنگینی و وقار خاصی داده بود بزرگوار هستند و امید اون دارم که در کنار خانواده همیشه خوشحال و ایام به کامشان باشد
در همین حال و هوا بودیم که از پله های معروف که فقط فرش قرمز کم داشت حاج مهدی وارد شدند، خداییش از برق چشمش هنوز بینایی کامل را بدست نیاوردم ولی اینقدر اسیر زندگی متاهلی شده که نتوانستم کاوش های لازم را انجام دهم.
و لایف تایم که مرد روزهای سخت به نظر می آمد با شخصیت و با وقار افتخاری بود همجواری برای لحظاتی با ایشان

و ما آدمین را دیدم فقط این جمع هم که نه کل امت که در حال تردد بودند ایشان را با نگاه خاص زیارت میکردند چون دور ایشان شلوغ شده بود هوارتایییییییی:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
خیلی هنرمند باشی 10 % از شخصیت ایشان را میتوانی بررسی کنی به نظرم ذهنی بلند پرواز با آرمان هایی خاص دارند، انسانی با هوش و با هستعداد که خود را ساده مینماید و چیزی بروز نمیدهد به قول قمار باز ها دستش حالا حالا ها رو شدنی نیست.با هم به دنبال عابر موسسه مالي رفتیم و کمی حرف زدیم سرفه هم میکرد که امیدوارم بهبودی کامل پیدا کرده باشند!؟

آقا قاسم گل را هم زیارت کردم نعمتیست حضورش در هر گردهمایی فضا را گرم و دوست داشتنی میکند بزرگوار هست بسیار
من طبق معمول قافیه را در این متینگ به معده باختم :مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*و دست پیش گرفته و در یک جیم شدن 15 دقیقه ای:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن* ناهار را یک نفره بلع کرده و به کنار دوستان شتافتم البته مصلحت اندیشی سربار آدمین نشدن هم پشتش بود و اون صف ساندویچی را که دیدم متوجه شدم که هم میهنی ها تا چند ساعت دیگر نمیتوانند اسباب گرداوری دوستان و غذا را فراهم نمايند
خانم سایان و بهار هم بر بام شبستان در کنار حوزه رای گیری دیدم اسکل شدیم و به خواهری این دو ایمان آوردیم و در آخر پی بردیم سر کار رفته بودیم بسیار زیاد.:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

دوستان morteza123 ، kavirman ، samaneh71 ،Mr-President ، yasy ، Mobinaa ، godislove را کم و بیش دیدم و باعث افتخار بود ولی همکلامی یا نداشته و یا بسیار کوتاه عرض ارادت خدمت همه این عزیزان
خلاصه مهمان ناخوانده ای بودم(البته خوانده شده بودم ها ولی زیاد از حد فامیل کردم) که بر سر ما منت گذاشتند هم میهنان گرامی، و افتخار آشنایی دادند.



همیشه و در همه حال پایدار باشید
دوستدار شما



7:

من امشب شرح میت رو مینویسم
تا اونوقت استقامت کنید .......

پ.ن:چقده دلم به حال بعضیا میسوزه وقتی نمیتونن ببینن چی نوشتم

8:

شرح دیدار

از اونجایی که بسیار مقید به سرموقع رسیدن و خوش قول بودن هستم لذا ساعت 9/5 آژانس گرفتم و به سوی نمایشگاه حرکت کردم .نقشه ی نمایشگاه رو از همن دم در گرفتم و لنگ لنگان قدمی برداشتم .کمی سخت بود اما وقتی این همه ادم اونجا باشه پرسیدن برات سختی نمیزاره .....رسیدم همونجایی که عکسش رو برامون فرستاده بودن .دیدم نهایتا 2 نفر ایستادن .دقت نکردم و فرمودم از موقعیت هستراتژیک منطقه عکس بگیرم (بعدا شاید به درد خورد )
2 الی 3 عکس گرفتم که مشاهده می فرمائید .


:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*
:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*

اومدم پایین و به طرف اون دو نفر رفتم .........اقای بالیوود رو فوری شناختم (اصل برابر با کپی عکس) با انگشت به ایشون همانند یک اثر تاریخی که مدتها در غار بوده اشاره کردم و فرمودم آقای بالیوود و ایشون خندیدند.و در برابر سوال من که حدس بزنید من کی هستم .حتی با دادن راهنمایی که جزو مدیران هستم بدون هیچ تاملی فرمودند :فریبا خانوم !!!!!!!!!!!!!!!
من هاج و واج موندم چی بگم .بنده خدایی که کنارشون بودن (امین آقا ) فرمودن نه بابا فکر نکنم فریبا خانوم 40 سال از خدا عمر گرفتند بعید میدونم ایشون باشند ........و ما هیچ نفرمودیم ...........وقتی معرفی کردم تازه یادشون اومد ..........
سلام علیکی هم با آقا امین داشتیم که البته ایشون سپس معرفی ترجیحا به اون طرف آقا بالیوود نقل مکان کردند (به یاد کل کل هامون تو تاپیک رینگ خونین ).فکر کنم ترس از جونشون داشتند و میترسیدند که بلائی سرشون بیارم ............
کم کم بچه های دیگه هم رسیدند البته بیشتر خواهران که چون شناختی از هم نداشتیم سپس معرفی خودشون رفتند به سمت غرفه ها
اقای دمیس(اشاره به خوش قولی ایشون نکنم بی انصافیه چون ایشون هم سر وقت اومدند )اقا خشایار و اقا محسن هم اومدند و من تنها اقا خشایار رو از رو عکساشون شناختم .....و البته بقیه رو هم چون گهگاهی هم پست میشدیم کم کم به جا آوردم ...
نم نم بارون شروع به باریدن گرفت و آقایون وقتی با نگاه ملتمسانه ، مظلومانه و پر از اشک بنده برخورد کردند دو دستی چتر رو به طرف ما گرفتند البته ما هم نامردی نکریدم و چتری رو که خانومها اورده بودند و ماشالا برای یه خونواده 6 نفری کفایت میکرد رو به اقایون دادیم ..زیاد طول نکشید که بارون بند اومد و دوباره صحبتها شروع شد ....داشت جمعمون شلوغ میشد خصوصا وقتی ریحانه جون ، بانو جان و آتنا خانوم تشریف آوردند .واقعا جمع گرمی شد .بچه ها رفتند و با تکتم خانوم برگشتند .از دیدنشون واقعا خوشحال شدم .دقیقا همون طوری که تصور میکردم بودند .با وقار و دوست داشتنی .خانومی به تمام معنا ......بانو هم که اگر نبود میدونم اصلا جو به اون خوبی نداشتیم .هی میفرمود این بادکنک رو بترکونم ماهم میفرمودیم نه بزار ادمین بیاد بعد جلو پاش بترکونیم .راضی شد .رویا خانوم هم که اومدن دیگه جمعمون جمع شد .هی من فرمودم بیاید رو این پله ها بشینیم پشت به آفتاب گوش نکردن تا وقتی که همه پله ها اشغال شد .

مجبور شدیم یه گوشه کز کنیم .آقای سلطان ، حاج مهدی ، اقای لایف تایم ، اقا قاسم و محمد رو از همون اول شناختم ........خصوصا وقتی اقای حاج مهدی از پله ها پایین میومدن فرمودم بچه ها حاجیتون اومد .............
و در این جا بود که ناگهان نوری بدرخشید و هاله ای نورانی بر گرد اقایی بسیار متشخص خودنمایی کرد
همگان کنار رفتندی و تنها پلک زدندنی ودیگر هیچ
مریدان همه نعره بزدندی و گریه ها همی کردند ...........با صدایی گرفته و لکنت وار فرمودم : بچه ها ادمین
از دیدن ادمین خیلی خوشحال شدیم و مشعوف(مشعوف یعنی چی ؟؟؟؟؟)
خلاصه جمعی بود برای خودش و روزی بود بسیار عالی
برنامه شد من و رویا جون و تکتم خانوم یه سری به غرفه ها بزنیم که البته من به علت خسته بودن نتونستم همراهیشون کنم و ازشون خواستم که از طرف من معذرت خواهی نمايند و از همونجا برگشتم
لازمه از همه ی دوستان بابت هماهنگی و تدارک این میتینگ تشکر کنم ........خصوصا آقای ادمین و بالیوود و دیگر دوستان که با فیلم برداری و عکسبرداری در انعکاس خبری و تصویری این رویداد بزرگ سهمی داشتند
یکی از من پرسید اینچا دارن مصاحبه مینمايند؟ چه خبره؟ .منم خندیدم و فرمودم هیچی بچه های سایت هستن دور هم جمع شدن

9:


خداوند پدر بزرگوارتون رو بیامرزد و مادر پر کنه جای خالی اون عزیز از دست رفته رو
امیدوارم همیشه شاد باشید و سلامت



پ.ن
شرمنده این از پست قبلیم جا مونده بود

10:

هدف از هستارت ِ این مسابقه واداشتن دوستان به نوشتن شرح بود که حاصل شد
مسابقه بی مسابقه ، برید خونتون
:مسابقه:*پر خاطره ترین شرح ِ سومین میتینگ ِ فرهنگی ِهم میهن*


68 out of 100 based on 33 user ratings 508 reviews

@