سفر نامه امشاسپندان


سفر نامه امشاسپندان



سفر نامه امشاسپندان
با سلام به هم میهنان عزیز
در هفته ای که گذشت جمعی از برو بچه های هم میهن سفری را اغاز کردند که امدوارییم شروعی برای سفر های دیگر باشد.
سفری به سرزمین نور و عشق به سرزمین پاک و ملوتی شاهنشاه ایران زمین، حامی ایران و ایرانیان حضرت علی ابن موسی الرضا (ع).
در همین راستا قصد دارم سفر نامه ای تهیه کنم و وقایع این سفر را برای تمامی هم میهنان شرح دهم
شاید در برنامه های آینده تعداد مسافران این سفر و سفر به سایر تقاط سرزمین سبزمان بیشتر شده و بتوانیم با گروهای بزرگ تری راهی چنین سفر هایی بشویم.
از انجایی که هنوز با کاربران محترم برای نوشتن این سفرنامه هماهنگی نکرده ام اجازه می خواهم تا در فرصت بعدی نام عزیزان را اورده و ماجرا را شرح دهم.



توصیه‌هایی برای ساحل ‌گردی

1:

اول قصد کردم تا متن جالبی بنوسیم و جنبه داستان گونه به این سفر نامه بدهم ولی بعد خواستم ماجرا را همان گونه که اتفاق افتاده خالی از هر گونه تکلف نقل کنم
امیدوارم از مطالعهاون لذت ببرید.
باشد که سپس این شاهد سفر های بزرگ تری در میان هم میهنان عزیز باشیم.


پاتوق اهوازیا


پاتوق کرجیا

2:

اسم تاپیک چه ربطی به موضوع داشت؟؟


انتخابات افغانستان بروایت تصویر..!

3:

پس از هماهنگی هایی که صورت گرفت.


تری دری سر
برنامه شد تا همه ی دوستان از شهر و دیار خود به شهرستان تهران بیایند تا از شهرستان تهران راهی مشهد مقدس شویم.


نامزدان انتخابات ریاست‌جمهوری افغانستان

از سوی دیگر وظیفه تهیه بلیط بر دوش من گذارده شده بود و برنامه شد که بنده بلیط قطار را تهیه کنم.
شب قبل از سفر با محسن (منسونی) تماس گرفتم و هماهنگ کردم که صبح زود بلیط ها را از آژانس تحویل بگیرد.
حدود ساعت 2 شب بود که به رخت خواب رفتم هنوز چشمانم گرم نشده بود که عقربه های ساعت راه طولانی ای را پیموده بودند.


پاتوق آذري هاي خوئي (خوي لي لار)

ساعت 6 صبح بود!!!
با مشقت و بد بختی تمام از تخت خواب خارج شدم.


لهجه قدیم تهرونیای اصیل چطوری بوده؟
به سختی خودم را به تلفن رساندم.

شماره منسون رو گرفتم جواب نمی داد!!!
حسابی شاکی شده بودم.

یکی دوبار دیگر امتحان کردم و جواب نداد.

به ناچار شماره منزلشان را گرفتم مادرش تماسم را جواب فرمود:
- سلام ببخشید محسن برنامه بود بلیط بگیره
- هنوز خوابه هر کاری می کنم بیدار نمی شه
- یه جوری بیدارش کنید لطفاً
خلاصه هستاد از خواب بلند شدند و شروع به صحبت کردند.
به محض این که خواستم لب باز کنم شروع کنم به داد و فریاد فرمود:
- باشه بابا باشه الان می رم کشتی صبح اول صبح ما رو...( حالا یه چیز های دیگه هم فرمود که بماند!!!!)
سپس این که منسون رو راهی کردم.

شروع کردم به گرفتن شماره باقی رفقا تا هماهنگی های بعدی را انجام بدهم.

به شدت ادامه دارد.....

4:

با سلام به شما بزرگوار
راستش برنامه شد یه اسم اختصاری برای گروهی که در این سفر با هم همراه بودند انتخاب شود.

و چون در این سفر نزدیک به 7 نفر بودیم.

امشاسپندان را انتخاب کردیم تا هم نامی از نام های کهن ایرانی باشد و هم اسم خاصی برای شناسایی این گروه در هم میهن.


5:

ای نامرد چرا اول منو لو دادی اینهمه ادم اومدن تو اد رفتی اسمه منو لو دادی؟؟؟؟؟؟
همونایی که اونجا فرمودمو ننوشتی الان دوباره دارم بهت میگم الحق سزاوارشی
تازه باید سه میکردی هم شماره ی خونمونو هم مبایلمو داری ؟؟؟؟

6:

آقا زیارت قبول ما رو دعا کردی
چه بی خبر ؟؟؟

7:

آسیاب به نوبت!!!!
برا همه دارم خوبشم دارم این تازه اولشه!!!!
می خوام ببینم اگه برم تو کار سفر نامه مصور چه حالی می شید!!!

8:

سلام آقا امیر زیارت شما هم قبول!!!
شما که خیلی بی خبر تر بودید آقا!!!!
انشا الله نوبت شما هم خواهد رسید.

ولی فردا نوبت یکی دیگه هست!!!!

9:

نمی دونم جونتو دوست داری یا نه
نوشته اصلي بوسيله ideologist نمايش نوشته ها
سلام آقا امیر زیارت شما هم قبول!!!
شما که خیلی بی خبر تر بودید آقا!!!!
انشا الله نوبت شما هم خواهد رسید.

ولی فردا نوبت یکی دیگه هست!!!!
ای بابا شما از کجا خبر داشتید که من رفتم مشهد مقدس
نکنه روی لباسمم زده بود Amir02

10:

سلام داش امیر یادمه یکی هی با تسبیح همرو سیاهو کبود میکرد
یکی هی با بالشت (امریکا) میزد تو سرو کله ی بچه ها تو قطار شما نبودی که بودی؟؟؟؟؟
نوشته اصلي بوسيله ideologist نمايش نوشته ها
آسیاب به نوبت!!!!
برا همه دارم خوبشم دارم این تازه اولشه!!!!
می خوام ببینم اگه برم تو کار سفر نامه مصور چه حالی می شید!!!
درسته به نوبت ولی چرا اول من؟؟؟؟؟
ببین مصور کنی من که مشکل ندارم چون یوزارسیف منم در ضمن همون که فرمود جونتو دوست داری؟؟؟؟

11:

همه این موازد و تکذیب میکنم
من اعتراض دارم


12:

با اجازه ی هستارتر تاپیک منم یه چیزایی میگم
اول شب بود که اقا زنگ زد به من فرمود که فردا صبح باید تو بری بلیت بگیری منم فرمودم باشه من میرم حالا ساعت چند باید برم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حسین(ایدئولوژیست) فرمود : ساعت 6 صبح منم که خیلی وقت بود این ساعتو ندیده بودم هر چی اصرار کردم به یکی دیگه بگو فرمود نه تو باید بری خلاصه برنامه شد من برم
پاشدم رفتم با بچه ها خدافظی که اره من دارم فردا میرم مشهد مقدس
برگشتم خونه نشستم پا هم میهن تا 4صبح بعد رفتم تو رختخوابو امت(خوابیدم) حالا دیگه چه خوابی دیدمو براتون نمیگم ولی صبح با صدای جیغ مادرم بیدار شدم فرمود رفیقت پشته تلفن کارت داره با کلی زور زدن بلند شدم از تخت اومدم پایین دوباره خوابیدم باز مادرم یه جیغ مشتیه دیگه زد که دیگه تا 6ساعت بعد خواب از سرم پرید پاشدم رفتم گوشی رو گرفتم:
من : الو
حسین:سلام محسنه مرده شور کدوم گوری هستی ؟؟؟
من : الان میرم
تلفن قطع کردمو فش کشیدم به وجودش
پاشدم پوشش پوشیدمو رفتم ادرسم که قربونش برم انمقدر دقیق بود یه یه ساعتی فقط دنباله اژانس بودم خلاصه با کلی سلامو صلوات رسیدم به اژانس از در رفتم تو فرمودم ببخشید خانوم شریفی(یکی از دوستانه حسین جان) کجا هستن ؟؟؟؟؟ یه خانومی فرمود اونورن
رفتم یه هو دیدم یه خانوم ترگل مرگل نشسته داره کامپیوترو فشار میده فرمودم ببخشید خانموم شریفی؟؟؟
فرمود: بله بفرمایید فرمودم ببخشید منو حسین فرستاده برای بلیته 6 نفره برای مشهد مقدس فرمود بله بفرمایید بنشینید (یک تحویلی گرفت نمیدونم این حسین چیکار کرده )
سپس یه مدت کوتاهی فرمود که برای امروز ندارم ولی اگه بخوای فردا میتونم برات یه کوپه بگیرم که شیش تایتون با هم باشین
فرمودم باشه ساعت چند بیام فرمود ساعت 10 بیا شمارتم بده زنگ بزنم بگم چی شد منم فرمودم .........0
پاشدم اومدم بیرون زنگ زدم به حسین فرمودم اینجوری شده
برگشت فرمود باشه برو خونه منم فرمودم باشه
درست دمه در خونه بودم که یهو گوشیم زنگ خورد دیدم این مرتیکه حسینه فرمود برو ساکتو بردار بیا ترمینال جنوب منم کلی فش دادمو...........
To be continue

13:

امیر جان سر این جوش آوردی بعداً می خوای چی کار کنی؟؟؟

14:

باشه!!
من که می دونم یوزارسیفی!!!
راستی با توجه به این که مورد نکوهش برنامه گرفتم کلاً بی خیال شدم!!

15:

چی بگم؟؟؟
دارم برات خوشگل!!

16:

راستی برو بچ چرا از یوسف چیزی نفرمودین

17:

برو بابا ما منتظریم
لوس نشو

18:

به به
چه بي خبر...
خب ميفرمودين ما هم ميومديم

بچه هاي همميهنترشي نخورن يه چي ميشن ها...
احسنت ...

19:

چه چه اره خیلی بی خبر بود ولی دلیل داشت به خدا
یکی این که در پستای بعدی میفهمی بلیت چجوری تهیه شده فقط توروخدا مسخره نکنیا!!!!!
بعدشم خواستیم یه شروعی باشه برای سفرای بعدی که اگه بخوای بهت خبرشو میدیم حالا اینکه ببریمت رو جای بحث داره
ولی جدی سفره بعدی قراره شیراز باشه قابله توجه میخوایم بریم بغله حافظ

20:


بله بله...
قول نميدم مسخره نكنم
منم قول نميدم ببرمتون
ايشالله اگه وقتم خالي بود خودم ليدرتون ميشم...

حالا كيا بودين؟نگو نميگم ها

21:

ندیگه نشد یه کار نکن به ادمین که با هم اینجوری هستیم(دوتا انگشته کوچیکمو به هم گره زدم)بگم این حق نداره بیاد تو این تاپیکا مسخره نکن توروخدا
ایشاالله که خالی نشه چون تو لیدرمون شی دیگه بر نمیگردیم
میگم نمیگم عمراً سه تامون که لو رفتیم باقیشم میفهمی

22:

اوه اوه بازم قول نميدم ولي
اره فكرشو كه ميكنم ميبيم چه كاريه ليدر شماها شم...ميرم بچه هاي مهد سر كوچمونو ميبرم و براشون ليدريت ميكنم...اونجوري سنگينترم..

اه اه اخر الزمون همينه ها....پسرا لوس ميشن

23:

باشه بابا مسخره کن اخه جالب اینجاست که جایی باسه مسخره کردن نداره سره کاری پايه ی
نه بابا اختیار داری تا اونجایی که من میدونم لیدریه فضانورده سید ممد حسن 2 که داره تازه ساخته میشه دسته تو هستش نگو اینجوری شاکی میشم
اره شاید اخرالزمون باشه ولی اخرالوقت مونده حالا
خوب الان بگم دیگه باقیه سفر نامه رو نمیخونی

24:


ببينيم و تعريف كنيم..
نه هنو...فعلا دارم روش فكر ميكنم...

خب نگو...اه اه اه....خدا به دور...پسرم اينقد لوس

25:

حالا ببین ما کجامون حنده داره ما به این باشخصیتی
روش فک کن خوبه
بابا خوب استقامت کن هولی؟؟؟؟

26:

اصلا نميخواد تو بگي...
از بچه ها ميپرسم...
ما رفتيم.


27:

فک میکنی بهشون بگم نگن میگن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟
منظورم اینه که نمیگن برو بگو که میخوای بگن که کی بودیم ولی نمیگن چون من میگم که نگن یعنی به هیچکی نگن نه اینکه فقط به تو نگن میگم که به هیچکی نگن که بگن خلاصه نمیگن
شبت خوش

28:

چی می گی؟؟؟
فهمیدی چی می گی بگو ما هم بگیم که بگن!!! یا نگن؟؟؟

29:

یکی از بد ترین اتفاقاتی که می تواند برای کسی بیفتد.

خلف وعده هست.

در شرایطی که انسان در اون هیچ دخالتی ندارد و به دلیل سهل انگاری دیگران بد قول شده هست.
تقریباً ساعت 9 صبح بود که محسن(منسونی) زنگ زد و فرمود:
- خانم شریفی فرموده که امروز نمی تونه بلیت ردیف کنه!!! میگه فردا براتون ردیفش می کنم.
من هم که جا خورده بودم.

لحظه ای ذهنم خالی شود و دوباره به سرعت به کار افتاد.

اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که از محسن بخواهم تا به خانه برگردد وسایل اش را بیاورد.

تا در تصمیمات بعدی که احتمالاً ناگهانی بود.

به خاطر او معطل نشویم.
سپس این که تماسم با محسن تمام شد تماس دیگری بر برنامه کردم.

شماره محسن( اینبار ساتیا) را گرفتم و مراتب را به ایشان اطلاع دادم.

محسن فرمود که با همه هماهنگ کنم که به ترمینال جنوب بیایند تا در نهایت به ناچار با اتوبوس راهی شویم.
من هم دوستان را خبر کردم و همه راهی ترمینال شدیم.
از انجایی که منزل منصور (منصور 1212) نزدیک منزل ماست با او تماس گرفتم تا با هم راهی شویم.

شکر خدا موبایلش مثل همیشه جواب نمی داد.

در واقع زنگ می خورد ولی اینقدر زور نداشت تا به هیکل درشت منصور تکانی بدهد.


به ناچار با منزلشان تماس گرفتم.این دومین نفری بود که برای بیدار کردنش ناچار به چنین تماسی می شدم.


پدرش گوشی را برداشت.

سپس سلام و احوال پرسی آقا منصور را از خواب ناز بیدار کردند.

از اونجایی که می داستم اگر جو لازم را به او ندهم مجدداً خواهد خوابید با شتاب و عجله خاصی به او فرمودم:
- منصور بدو که بد بخت شدیم تا 10 دقیقه دیگه سر چهار راه........

وایسا که بریم ترمینال جنوب
منصور که به شدت از مسافرت با اتوبوس متنفر هست از سخن من خیلی تعجب کردفرمود:
- ترمینال؟؟؟!!!!
- آره با همه اونجا برنامه گذاشتیم از اونجا هم با یه ماشین راهت تا راه آهن میریم.
سپس خدا حافظی از منصور مادرم مجبورم کرد تا ساک ببندم و با ساک راهی شوم.

برای مسافرت تنها یک کیف دستی برداشته بودم که پر از کاغد بود و خبر چندانی از پوشش و ...

در اون نبود.


سپس بستن ساک راهی شدم و به محض این که از منزل خارج شدم زنگ های منصور شروع شد!!!!
چندین بار چنین اتفاقی تکرار شد و من مدام فرمودم که در راهم و تا دقایقی دیگر می رسم.
وقتی رسیدم متوجه شدم که منصور با برادر و پدرش منتظر من هست.


30:

راستی حسین جان میخوام عکسارو بزارم روی سایت اگه خواستی واسه خودت دانلودشون کن .

31:

من که پاییم چرا به من می گی؟؟؟
من خودم پیشنهاد سفر نامه مصور رو دادم.

32:

اینا دیوونند
بی خیال بابا

33:

amir02 mahmood_68 ideologist marilyn_manson satiya mansoor1212

34:

منم خیلی پایم همه مشتاق هستن اقای حسین خان و ببینن

35:

درود
ممنون از تاپیکتون
یه خواهش داشتم
هستارتر محترم و بقیه دوستان لطف نمايند این تاپیک رو منحرف نکند و پستهای که مربوط به موضوع نیست رو نزند تا تاپیک به روال خودش بره....
خوشحال میشم بقیه رو بخونم ولی چرا ای تالار جالب بود ممنون
با تشکر
ساناز

36:

سلام ممنون از تذکره به جاتون چشم حتماً
خواهید خواند .........
اخه ما از جاذبه های گردشگری هستیم شاناژ خانوم

37:

باشه ولی نمکش به همین پیام بازرگانیاست

38:

حسین جان ادامه ی سفر نامرو مینویسی یا من بنویسم

39:

اقا امیر
پیام بازرگانی جالبه بله ولی همیشه میره رو اعصاب ادمها!!!
این تاپیک اگر به صورته فان باشه میتونم بفرستم توی تالار فان ولی اینجا نگهش داشتم برای این که فکر کردم هستارتر تاپیک عقیده خاصی برای زدن تاپیک در این تالار داره.
لطف کنید هدفتون رو مشخص کنید اگر واقعا میخواید بقیش رو بنویسید هیمن جا بمونه وگرنه لطف کنید به من خبر بدید.

با تشکر
ساناز

40:

سلام
حرف شمادرسته
تغصیر حسین آقاست نمی دونم چرا بقیشو نمینویسه
باشه
خدا نکنه قدرت دست خانم ها بیفته

سپس این پست دیگه پستی از من به صورت شوخی نمیبینین

41:

حسین جان باقیشو مینویسی یا بنویسم؟؟؟؟

42:

وااااااااااااا...خودتم نفهميدي چي ميگي هاااااا!!!



نوشته اصلي بوسيله amir02 نمايش نوشته ها
amir02 mahmood_68 ideologist marilyn_manson satiya mansoor1212
ممنون

43:

یه کم بنویس راستش یه نوره سرم شلوغه!!!

44:

را فهمیدم کلاٌ منظورم این بود که بهت نمیگن که خوشبختانه یکیشون خیلی چیز ماله همرو فرمود

45:

فکر کنم حدود 20 دقیقه پدر و برادر منصور را منتظر گذاشته بودم.

خیلی خجالت کشیدم از طرف دیگر به شدت ترسیدم بسیار تعجب کردم شاید پدر منصور می خواست تا راه اهن با ما ببیاد!!! در این صورت از خجالت اب می شدم.
سپس سلام و احوال پرسی با شدر و برادر منصور نگاهی به او انداختم.

با توسل به دستگیره بالای سرش خودش را سر و پا نگاه داشته بود! دو دستی دست گیره را چسپیده بود و سرخی چشمانش انشان را یاد انار می انداخت که در سال های دور می دیدیم ولی امسال توفیق زیارت انار خوب را نداشتیم.(چند بار با رفقام که ساوه درس می خونند دنبال انار رفتیم ولی ظاهراً سرما بد حال باغ داران را گرفته هست!!!)
وقتی علت را جویا شدم متوجه شدم که در شب گذشته فقط 2 ساعت خوابیده هست!!!
برادر منصور دانشجوی کارشناسی ارشد صنایع هست.

از جمله درس خوان های روزگار!!!! یک بحث هایی در ماشین اتفاق افتاد که به دلیل وجود دوستان دانشگاه آزادی و بچه های دانشگاه های غیر انتفاعی از بازگو کردن اون معاف کنید.


بگذریم که در مواردی هم برادر منصور خان به صورت غیر مستقیم سواد نداشتن ما را به رویمان آورد
سپس گپ و فرمودگو های بسیار و یاد کردن از یکی دو تا از مغز های کشور که از دوستان برادر منصور بودند و آشنایی با انها داشتیم به ایستگاه مترو در دشت رسیدیم!!!( در راه برادر منصور روبروی دانشگاه علم و صنعت پیاده شد)
تا قبل از اون متوجه مسیر نبودم.

به محض خروج از ماشین شروع کردم به دعوا با منصور که چرا ما را اینجا آورده و حالا باید برای رفتن به ترمینال جنوب خط عوض کنیم!!!
سپس دعوا های بی شمار در نهایت به ترمینال رسیدیم!!!!!!!!!!!( در راه به منصور فرمودم که بلیت گیر نیامده و او فرمود که به هیچ وجه با اتوبوس نمی آید و به خانه بر خواهد گشت.

در آخر با هم توفق کردیم که به راه آهن برویم و دنبال بلیت بگردیم.)
وارد ترمینال شدیم.

به منصور فرمودم:
- یه زنگ به یکی بزن پیداشون کنیم
- منصور یه نگاهی به من کرد فرمود نمی خواد
تا آمدم علت را جویا شوم محمود( محمود 68) را با دست به من نشان داد
سپس سلام و احوال پرسی از بقیه سوال کردم:
- محسن( ساتیا) گلاب به روتون دستشوییه امیر معتاد هم رفته هم میهن!!!!!
- چه جوری؟؟؟
محمود به یکی از دستگاه های مخابرات اشاره کرد که به وسیله کارت تلفن امکان اتصال به شبکه جهانی وب را ممکن می ساخت و امیر را دیدم که پشت یکی از این دستگاه ها در حال هستفاده از محیط هم میهن هست!!!!

دوستان اجازه دهید بقیه را در موقعيت بعدی ادامه دهم!!!!

46:

خانومی اگه پیام بازرگانی نداشته باشه که من توی یه صفحه تمام داستانو شرح میدم بعدشم تموم میشه دیگه باید در تایپیکو تخته کنیم نمکش به همین پیام بازرگانی هاست .

البته ببخشید اینقد رک فرمودما .


47:

سلامی دوباره خوب چطوره منم بگم تا اونجا فرمودم که دمه در بودمو حسین زنگ زد رفتم تو خونه دوباره بهش زنگ زدم فرمودم چی میگی دیوونه ؟؟؟؟ اگه با اتوبوس بریم میمیریم تا مشهد مقدس
فرمود حالا پاشو بیا
فرمودم یه دوش میگیرم میام قطع کردمو زنگ زدم به خانوم شریفی فرمودم که نمیخواد برامون بیلیت درست کنه
رفتم حموم (میخواید بگم تو حمومم چیکار کردم؟؟؟؟) اومدم بیرون سریع پوشش پوشیدمو رفتم بیرون
ساکمم برداشتم البته
تو ماشین بودم که محسن ساتیا زنگ زد فرمود محسن کجایی؟؟؟
فرمودم همین الان از خونه اومدم بیرون فرمود بجنب بابا چقدر دیگه اینجایی فرمودم یه ساعت دیگه اگه مترو خلوت باشه
رفتمو تو مترو منتظر بودم همین جوری داشتم به کارایی باید تو مشهد مقدس بکنیم فک میکردم که یهو شنیدم یه خانوم خوش صدایی میگه ایتگاه بعد ترمینال جنوب ساکمو برداشتمو شروع کردم به زور زدن برای خروج
رسیدیم ایتسگاهو پیاده شدمو رفتم سمته ترمینال یه میس به حسین انداختم فرمودم کجایی
فرمود تو ترمینالیم فرمودم ناهارو چیکار کردی من گشنمه فرمود مرده شوره اون شکمو ببرن البته مودبانش اینه
فرمود بیا یه چیزایی هست فرمودم کجای ترمینالید؟؟؟ فرمود روبروی جایگاه 11 منم رفتمو تو راه همه میفرمودن کجا میری خوش تیپ انقدر فرمودن که اخر به یکیشون فش دادم بعدم معذرت خواستم خلاصه رسیدم به جایگاه 11 دیدم یه مشت ارازل دارن داد میزنن که به به اینم اومدو کلی حال کردم که انقدر خوشحال دیدمشون
ادامه دارد.........


48:

خیلی .....این هم شد داستان نویسی احمق تو رفتی مشهد مقدس اومدی ادم نشدی ؟

49:

برای چی محمود؟؟؟؟؟ ادم شدما یه کم که شدم چرا تئهین میکنی امت میخونن بده
یه تنکسم خوب باسه من بزنید چی میشه بی مراما

50:

پس چي شد بقيش؟
يه دوره بايد بريد پيش سلطان تا يادبگيريد زود تعريف و تصايشانر كنيد...

51:

شرمنده شما ام بانو بابی!!!
واقعا این روزها اتفاقات فاروم به قدری زیاد هست که کمتر موقعيت نگارش سفر نامه را دارم.


با عرض پوزش حتماً اطاعت امر خواهم نمود.

52:

حالا که دست رسی به سایت تنها از طریق ف ی ل ت ر ش ک ن ممکنه و سایت خلوت شده هست وقت مناسبی برای نگارش دامه سفر نامه هست.با منصور به سراغ امیر رفتیم و از اعتیاد بیش از حد او خرده گرفتیم.

هنوز در حال ازار دادن او بودیم که محسن خان (ساتیا) از کار مهم خود فارق شدند و به جمع ما اضافه شدند!!!سپس سلام علیک و عرض خسته نباشید خدمت ساتیای عزیز جنگ بزرگ اغاز شد.(نکته ای را که فراموش کردم باز گو کنم این هست که همان گونه که فرمودم من و منصور بر سر رفتن به راه آهن توافق کردیم ودر راه وقتی که وارد ترمینال می شدیم منصور شماره یکی از متصدیان تعاونی های اتوبوس رانی را گرفت و از او قول گرفت که در هر ساعتی که ما مراجعه کردیم ما را راهی مشهد مقدس کند!!!) جلسه علنی برای تصمیم گیری راجع به چگونگی سفر آغاز شد.

در مواقع بیشتر مباحث بین من و منصور ساتیا در جریان بود.

محسن (منسون) که اصلاً حضور نداشت( اگر هم حاظر بود نظرش مهم نبود :دی) امیر و محمود هم برایشان چگونگی سفر چندان مهم نبود.مهم ترین مشکل محسن (ساتیا) سنگینی چمدان هایش بودو او نمی خواست این چمدان های سنگین را تا راه اهن حمل کند و در صورت پیدا نشدن بلیط دوباره اونها را تا ترمینال بیاورد.منصور که کلاً برای سفر تنها یک کیف دستی با خود آورده بود فارغ از درد محسن پایش را در یک کفش کرده بود و کوتاه نمی آمد و از اونجایی که توانایی زیادی در هم رأی کردن دیگران با خود دارد جمع را راهی راه اهن نمود!!!!در موقع خروج از ترمینال سپس تماس هایی که با محسن (منسون) داشتیم او را یافتیم.

در واقع من او را دیدم و دیگران همه از دیدن او تعجب کردند!!!برای اولین بار مثل یک انسان پوشش پوشیده بود و آرایش مو های شبیه آدم بود!!!! خلاصه سوار مترو شده و در ایستگاه شوش پیاده شدیم.

از اونجا هم یک ماشین برای راه آهن گرفتیم.وارد سالن انتظار شدیم.

جمعیت بسیاری در سالن حضور داشتند.

ساعت تقریباً 11 بود .

سپس جویا شدن مکان فروش بلیت های هستردادی من و منصور راهی تهیه بایت شدیم.

و در این مدت ساکها را نزد محسنین برنامه دادیم.امیر و محمود هم سپس ما به راه افتادند.

منصور بدون توجه به سف به متصدی شما دهنده مراجعه کرد و سپس برخورد او مجبور شد تا استقامت کنمد تا نوبت به من برسد که در صف ایستاده بودنم.امیر و محمود هم که پشت سر من آمده بودند از برخورد متصدی راه آهن با منصور خنده ای بر لبشان نشست.سپس گرفتن شماره وارد مکان فروش بلیط های هستردادی شدیم.

فضایی بسیار شلوغ که از هر سوی اون صدای داد و فریاد می امد.

امت به صورت نامرتبی ظاهراً در صف ایستاده بودند و شخصی که لباسی مشکی به تن داشت گاه کاه چیزی را فراخوان می کرد.

کمی دقت کردیم تا ببینیم چه می گوید.(دیگر امیر و محمود همراه ما نبودند) شخص سیاه پوش فریاد زد:- زیر شماره 100 هر کس بلیت مشهد مقدس می خواد درجه دو برای 2 نفر بیاد جلو!!!نگاهی به منصور انداختم- شمارمون چنده؟؟- 383 در حالی که لبخند تلخی بر لب داشتیم دوباره به سخنان مود سیاه پوش گوش دادیم( راستش من یه کم شیطنت داشتم و دوست داشتم قیافه محسن (ساتیا) رو وقتی که بلیت گیرمون نمی یاد ببینم)مرد سیاه پوش فرمود:- کسانی که بلیت (نمی دونم چی چی ) می خواند می تونند به اون باجه روبرو سر بزنندمن و منصور به دنبال بلیط رفتیم به باجه روبرو.

خلوت بودمنصور از متصدی باجه که دختر جوانی بود پرسید:- برای امروز مشهد مقدس بلیط دارید؟؟دختر جواب داد:- چند نفرید؟؟ - 6 نفر!!! دختر مشغول نوشتن شد و برگه بلیطی برای ما صادر کرد!!! در حالی که در روبروی ما چندین نفر در حال دعئوا بر سر بلیت بودند به همین سادگی ما بلیط تهیه کرده بودیم.- مردی در کنار ما بود در حالی که نگاه شاکیی داشت به من فرمود:- این قطارش سالونیه!!!!در حالی که به شدت غم گین شده بودم از منصور خواستم که بپرسد که آیا این قطار سالنی هست یا نه؟ منصور این سوال را از متصدی پرسید و او در حالی که ابروهایش را بالا می انداخت به گونه ای که کسی نفهمد به منصور فرمود که برای شما بلیت کوپه ای صادر کرده ام!!!این هم از تهیه بلیط باقی قضایا باشد برای بعد!!!راستی یک تکلیف من رو با املای بلیت رو شن کنه!!! چه جوری می نویسن!!:دی هر جوری می نوسیم یکی می گه غلطه!!!منم که آخر املا!!!

53:

چرا من این تاپیک رو ندیده بودم!!!
خوب به من هم می فرمودید می اومدم!!:دی

54:

حسین دارم برات !!!!!!!

55:

اتفاقاً حسین فرمود به شما بگیم من نذاشتم
هی گیر داده به این خانوم شریفی

56:

خواهش ميكنم!!!
بله...لطف ميكنيد

57:

خوشحال می شدیم انشا الله سفر بعدی!!! شیراز!!!!

58:

کم چرت بگو بچه!!!
شرمنده!!

59:

shoma ham hamintor hosein jan
khob dastan ra begoo dige

60:

اینجوریه اگه دیگه تو این تاپیک پست زدم یا باهاتون اومدم شیراز حالا ببین

61:

مرتیکه تو واقعا با این پستای چرتو پرتت از ما انتظار داری واست تنکسم بزنیم همین که بهت فهش ندادم کلی ادم حسابت کردم .

62:

ترو خدا با ما بیا به جان محسن اگه نیای منم نمیرم

63:

درود
خواهش میکنم ....
ولی انی همه پیام بازرگانی تاپیک رو از روال اصلیش منحرف میکنه به خاطر همون فرمودم!!!

64:

ایدئولیست
املی بلیط این طوریه نه بلیت
من با 5 سال اینجا بودن هنوز یادمه برادر من
خوب تازه داره جالب میشه لطف کنید بقیه رو هم بنویسید البته من از نوشته های محسن منصون بیشتر خوشم میاد بامزه ترن
باید یه دوره شماها رو بفرستم پیش سلطان یاد بگیرید چه طوری گذارش سفر بنویسید با عکس
دست همتون درد نکنه....
جای ماهم زیارت میکردین...راستی سوقاتی من کوشش پس؟

65:

عكس بزارين خو

66:

ادامه داستان خوب بریم چند دقیقه قبل از گرفتن بلیط
من و محمود رفته بودیم یه دوری در راه آهن بزنیم سپس چند دقیق برگشتیم به قسمت اخذ بلیط دیدیم نه حسین اونجاست نه منصور، زنگ زدم به محسن فرمودم بچه ها کجان یکم سر کارم گذاشت، فرمودم بابا شوخی ندارم میگم کجان بلیط ها داره تموم میشه
محسن فرمود : بیا بابا بچه ها بلیط گرفتن تازه کوپه ای نه سالنی بیا پایین ما اونجاییم.
منو میگی دقیقا همین حال بودم () و به محمود فرمودم اونم دیوونه شد
منصور ماجرای گرفتن را برای ما تعریف کرد مارو مگی()
فکر میکنم بلیط برای ساعت 3:40 بود و الان ساعت 11:45 هست رفتیم در سالن انتظار نشستیم دیگه داشت گرسنمون میشد محسن ساتیا هم همش غرغر میکرد(ساتیا:من گشنمه) دیگه رفتیم نماز رو خوندیم بعد من و محسنین رفتیم رستوران سفارش غذا رو دادیم جاتون خالی ، من رفتم پیش بقیه بچه ها فرمودم خوب به جالی نشستن رو صندلی بیاد رستوران هم تخت داره هنوز سه ساعت دیگه مونده بابا
غذا رو خوردیم سپس مدتی رئیس رستوران اومد به محسن منسون فرمود آقا گفشاتو در بیار روی تخت نشستی بعد به گارسون گیر داد ما فرمودیم آقا ایشون فرموده بودند ما توجه نکردیم(الکی)
گذشت وگذشت تا ساعت 3:00 از رستوران خارج شدیم و بلیط رو نشون دادیم و در جایگاه انتظار دوم نشتیم بهد از 15 دقیقه قطار ما رو پیج کردن ، از پله ها رفتیم پایین و دنبال قطار و واگنمون بودیم ، نمی دونم چرا هر چی دنبال واگنمون میگشتیم پیدا نمی کردیم آخر رفتیم پیش مسئول قطار گفیم : ببخشید کوپه ما کجاست ؟؟
یه نگاه انداخت (بین این دو شکل) و فرمود : قطار شما اون یکیه
رفتیم داخل کوپه ...
آقا محسن ساتیا ساک جادوییش رو باز کرد دیدیم نصفش خوراکیه
نمی دونم چه جوری ولی با این که 1 ساعت از ناهار نگذشته بود نصف میوه ها خوردیم
دیگه قطار راه افتاد (من دیگه تا شب حدود 8 و 9 چیزی یادم نمیاد بچه ها اگه چیزی جا افتاد بگین)
ما داخل کوپه بحث ها زیادی میکردیم در موارد مختلف اما جالب ترین اونها بحث های عملی بود.

داخل واگن ما بچه زیاد بود یه پسر خیلی با مزه بود فرمودیم کو چو لو اسمت چیه
با اون صدای مردونش فرمود یوسف (مارو میگی آخه این صداست تو داری بچه (البته داخل دلمون) یو سف 6 سالش بود.

زود با همامون صمیمی شد جوری که کم مونده بود محسن منسون رو بکشه
هی محسن منسون یوسف رو از خودش جداش می کرد ولی دوباره به سمتش حمله ور می شد(شاید باور نکنید ولی واقعیته) یه پسر دیگم اومد توی کوپه امسش محمد بود برعکس یوسف خیلی آروم بود ، دوستان سر گرم این دو بجه بودند من کمی خسته شدم رفتم از کوپه بیرون اونجا یه دختر خانم بود خیلی خوشگل و بامزه بود فرمودم اسمتون چیه فرمود : پرستو
داشتم میفرمودم که چه اسم قشنگی که مادرش صداش زد و رفت .
ما هم رفتیم توی کوپه تا شام بخوریم می خواستیم بچه ها رو یه جوری بفرستیم دنبال نخود سیاه (چون غذا رو از شهرستان تهران آورده بودینم میترسیدیم بچه ها مسموم بشن )ولی مگه میرفتند آخر سر خیلی محترمانه انداختیمشون بیرون و از ترس یوسف در ها رو چهار قلفه کردیم و شروع کریدم به خوردن کردیم اما یوسف با لغد به در کوپه میزد و ول کن نبود و ما به اجبار در رو باز کردیم، من رفتم شوکولات آوردم تا بچه ها غذا نخورن به همه دادم دوباره رفتم بیرون ، فرمودم سلام پرسیا خانم یه نگاه بهم کرد فرمود پریسا نه پرستو فرمودم ببخشید بیا این شوکولات ها رو برای خودت و پدر و مادرت ببر اول قبول نکرد ولی آخر گرفت .
چند تا عکس یادگاری با یوسف و محمد گرفتیم منم یه عکس با پرستو خانم گرفتم (ای بابا چرا اینجوری نگاه میکنید پرستو 5 سالش بیشتر نیست.)
ادامه دارد..........


67:

داستانتون واقعیه
یا ساخته تخیلات ذهن ناقص بشریه
ببخشید داستانتونو نخوندم وقتی خونم نظر میدم

68:

من خوندم خيلي باحال بود
البته من مطمعنم با وجود محسن جهنمم بري خوش ميگذره

69:

ذهن ناقص بشر و قبول دارم ولی
واقعیت داره
نظر
نوشته اصلي بوسيله bahar@ نمايش نوشته ها
من خوندم خيلي باحال بود
البته من مطمعنم با وجود محسن جهنمم بري خوش ميگذره
جهنم که نه ولی آدم با حالیه
منم وقتی فهمیدم محسن میخواد بیاد واقعا خوشحال شدم

70:

وووااای خدای من ...

ساناز خانوم اگه فهش میدادین بهتر از این بود (البته من از نوشته های محسن منصون بیشتر خوشم میاد بامزه ترن)

71:

راستی امیر چرا از ملتی مدیا چیزی نفرمودی .....

72:

اره بچه گلیه(اوس) نمی دونم چی توی اون مخش میگزره توی سرما همه داشتن از سرما یخ میکردن مرتیکه توی اون سرما بستنی به خورد ما داد از سرما نمی تونستم رو پاهام وایسم الانم که واستون تعریف میکنم سردم شد ملتم کفشون بریده بود.....

ولی واقعا از اومدنش خوشحال شدم .


73:

بیشتر توضیح بده؟

74:

با با همون دستگاهای ملتی مدیا توی ترمینال دیگه میخواستیم بریم سایت که به خاطرش سه بار ترمینالو زیرو رو کردیم ولی سرعتش بوق بود نمیشد کانکت شد .


75:

البته اگر یادت بیاد من و تو و محسن منسون با هم بستنی میخوردیم

76:

نه اینو دیگه نمیشه فرمود
بی خیال

77:

بله یادمه ....

میگم هنوز تنم میلرزه تو میگی اگه یادت باشه .


78:

حیف که حوصله ندارم بنویسم وگرنه آبروی تو و محسنو میبردم .

79:

برای چی محمد؟
مگه من چی فرمودم خوب بامزن دیگه

80:

کنجکاو شدم......میشه بگی:d

81:

mahmood
محمودم .
اگه بدونی داری در مورد کی حرف میزنی عمرا همچین حرفی نمیزدی .(شوخی کردم محسن بچه خیلی خوبی فقط ...............)

82:

کنجکاوی تو زیاد مهم نیست الان بیشتر آبروی محسن و امیر مهمه

83:

حاجی ببخشید خوب اشتباه نوشتاری بود الان

خوب که چی.........همه اینجا بچه های خوبین ولی یه خورده شیطونن خوب

84:

نه دیگه..........کنجکاوی مهم تره حاجی

85:

اره خوب محسن کلا تو سال دو بار شیطون میشه هر کدومم 6 ماه طول میکشه (خودش میدونه چی میگم (محسن جان قضییه گیتارو میگما))

86:

حاجی خودتی من مش محمودم

87:

ببخشید من دیگه باید برم یا علی .


88:

نه مش محمود بهت نمیاد ....همونی که خودم میگم حاجی بهتره

89:

علی یارت
به سلامت

90:

بچه ها خیلی بامزه بود من که کلا از سفرنامه و اینجور چیزا( کسل نماينده اس) بدم میاد خدایش خیلی خیلی جالب بود
من که امت از خنده
خوش به حالتون که پسرین
اخه ما دخترا نمی تونیم از این کارا بکنیم
راستی محسن مگه مسلمونن ؟!!!!! من که فک می کردم مسیحی هستند

91:

نوشته اصلي بوسيله Sanaz نمايش نوشته ها
کنجکاو شدم......میشه بگی:d
نوشته اصلي بوسيله Sanaz نمايش نوشته ها
حاجی ببخشید خوب اشتباه نوشتاری بود الان

خوب که چی.........همه اینجا بچه های خوبین ولی یه خورده شیطونن خوب
نوشته اصلي بوسيله Sanaz نمايش نوشته ها
نه دیگه..........کنجکاوی مهم تره حاجی
نوشته اصلي بوسيله Sanaz نمايش نوشته ها
نه مش محمود بهت نمیاد ....همونی که خودم میگم حاجی بهتره
نوشته اصلي بوسيله Sanaz نمايش نوشته ها
علی یارت
به سلامت

خوب پیام بازرگانی هم آزاد شد

92:

ممنون
آره اینو راست میگی اتفاقا در مشهد مقدس در مورد همین صحبت میکردیم
ولی خوب زن بودن هم یکسری خوبیها داره
به دست شما درد نکنه
مسلمونه شیعه هست اونم 12 امامی اصل


93:

البته من هم شنیدم از آقا نصور که خیلی سنگین برخورد می کرد با اون بچه شره(یوسف) می فرمود بهش اخم می کردم و رو بهش نمی دادم واسه همین جرئت نکرد پیشش بره...

94:

آره منم اول کفم برید وقتی دیدم اسمش ماریلون منسونه!!!
اول فکر می کرد مالکوم ایکس بوده شده این بعدا فهمیدم دو شخصیت کاملا مجزا البته برادرن!!

95:


من فکر می کردم این یه سفرنامه ی تاریخیه!
و از اونجا که اطلاعات تاریخیم صفره
هرگز سمتش نیومده بودم و رغبت نمیکردم این تاپیک را باز کنم
الانم پست ام پی را دیدم کنجکاو شدم ببینم این تو چه خبره
تازه فهمیدم که مدتهاست من سرکارم

96:

چطوري آقا
خوبي ؟
از بابت اون چيزا ممنون
دقيقا چون
خيلي از منصور حساب مي برد

97:

یعنی چون من مدیرم حق ندارم پیام بازرگانی وسط تاپیک بدم
ای بابا ای بابا حاجی بیخیال ما شو....
ولی خدایش نمیشد اخه مزه اش به همینا هست

98:

از سره کار اومدی بیرون چی کار کنی
مگه تو این دوره زمونه کار پیدا میشه
خوشی زده زیر دلتا

راستی جواب سوالت رو که در قسمت نظرتون چیه کرده بودی دادم ...

99:

به به! چه دقتی
شیش نفر بودین اون موقع......
خو از شما بعید نیست : دی

رفتیم داخل کوپه ...
آقا محسن ساتیا ساک جادوییش رو باز کرد دیدیم نصفش خوراکیه
نمی دونم چه جوری ولی با این که 1 ساعت از ناهار نگذشته بود نصف میوه ها خوردیم
اشتها رو برم
من جای شوما بودم م ترکیدم!
دیگه قطار راه افتاد (من دیگه تا شب حدود 8 و 9 چیزی یادم نمیاد بچه ها اگه چیزی جا افتاد بگین)
ما داخل کوپه بحث ها زیادی میکردیم در موارد مختلف اما جالب ترین اونها بحث های عملی بود.

داخل واگن ما بچه زیاد بود یه پسر خیلی با مزه بود فرمودیم کو چو لو اسمت چیه
با اون صدای مردونش فرمود یوسف (مارو میگی آخه این صداست تو داری بچه (البته داخل دلمون) یو سف 6 سالش بود.

زود با همامون صمیمی شد جوری که کم مونده بود محسن منسون رو بکشه
هی محسن منسون یوسف رو از خودش جداش می کرد ولی دوباره به سمتش حمله ور می شد(شاید باور نکنید ولی واقعیته) یه پسر دیگم اومد توی کوپه امسش محمد بود برعکس یوسف خیلی آروم بود ، دوستان سر گرم این دو بجه بودند من کمی خسته شدم رفتم از کوپه بیرون اونجا یه دختر خانم بود خیلی خوشگل و بامزه بود فرمودم اسمتون چیه فرمود : پرستو
داشتم میفرمودم که چه اسم قشنگی که مادرش صداش زد و رفت .


ما هم رفتیم توی کوپه تا شام بخوریم می خواستیم بچه ها رو یه جوری بفرستیم دنبال نخود سیاه (چون غذا رو از شهرستان تهران آورده بودینم میترسیدیم بچه ها مسموم بشن )ولی مگه میرفتند آخر سر خیلی محترمانه انداختیمشون بیرون و از ترس یوسف در ها رو چهار قلفه کردیم و شروع کریدم به خوردن کردیم
چه خسیس!
یه لقمم می دادین به اون بدبخت بیچیاره ها
گنا دارن خو.....
من موندم شکم شوماها چرا پر نمیشه
(داداشمم مثله شماس بخوره نخوره گشنس !)
اما یوسف با لغد به در کوپه میزد و ول کن نبود و ما به اجبار در رو باز کردیم،
عجب رویی داشته این بچه خوشم اومد اینده داره می تونه گلیمشو از اب بکشه بیرون
من رفتم شوکولات آوردم تا بچه ها غذا نخورن به همه دادم دوباره رفتم بیرون ، فرمودم سلام پرسیا خانم یه نگاه بهم کرد فرمود پریسا نه پرستو فرمودم ببخشید بیا این شوکولات ها رو برای خودت و پدر و مادرت ببر اول قبول نکرد ولی آخر گرفت .

بابا عنده بخشش
بابا دست و دلباز
چند تا عکس یادگاری با یوسف و محمد گرفتیم منم یه عکس با پرستو خانم گرفتم (ای بابا چرا اینجوری نگاه میکنید پرستو 5 سالش بیشتر نیست.)
اخی بچم 5 سالشه فک کردم یه کیس خوب گیرت اومده
خو اشکال نداره ایشالله سفرای بعدی

100:

اون موقع چی ...
نوشته اصلي بوسيله samirajon نمايش نوشته ها
چه خسیس!
یه لقمم می دادین به اون بدبخت بیچیاره ها
گنا دارن خو.....
من موندم شکم شوماها چرا پر نمیشه
(داداشمم مثله شماس بخوره نخوره گشنس !)

فرمودم که ترسیدیم مسموم بشه(این سمیرا خانم اصلا با دقت نمیخونه)
نوشته اصلي بوسيله samirajon نمايش نوشته ها

اخی بچم 5 سالشه فک کردم یه کیس خوب گیرت اومده
خو اشکال نداره ایشالله سفرای بعدی
بابا شما دختر اینطوری هستین
هر کی رو میبینید فکر می کنید عشق آسمونیتونه
(شوخی)


101:

چه دلسوز
اگه اون طوری چرا نترسیدید که خودتون مسموم شید

102:

خوب آخه معده های ما سنگم هضم میکنه

103:

سلام از اونجایی که میدونم همتون دلتون تنگ شده و دارید التماس میکنید که تورو خدا اینجا پست بزنم
منم دعوته همتونو رد میکنمو دیگه اینجا پست نمیزنم
از همه ی دوستان بابت لطفی که به من دارند تشکر میکنم واقعاً با این دوستان سفر کردن یه چیزه دیگس به خدا دارم میگم شما هم امتحان کنید(200 % تضمینی) این یه پیام بازرگانی که برید حال کنید شاناژ تو هم نمیتونی گیر بدی چون هم به موضوع ربط داره هم پیام بازرگانیه

104:

شما بی جا میکنی
شانازم که ازت تعریف کرد و جلوی حسین وایساد
عه عه عه
ادای دخترارو در نیار که

105:

ساناز خانوم من توی دو صفحه قبل هی میفرمودم بدون پیام بازرگانی نمیشه شما قبول نمکردی پس حالا شما هم به این نتیجه رسیدی که بدون پیام نمیشه.


106:

اره بابا همه با هم همکاریم کارمونم بیکاریه.


107:

خوب حالا نوبت منه که بقیه داستانو بگم خوب امیر تا اون جا فرمود
که ما سوار قطار شدیم قضیه اون بچها بعد دیگه اخرهای شب بود امیر به محمد (بچه ارومه) فرمود محمد شعر بلدی بخونی بعدشم محمد یکی دو تا شعر خوند بعد نوبت یوسف بود که هنر نمایی کنه دو سه تا پشتک زد از سرو روی محسن بالا رفت بعد با کلی زحمت گرفتیمش فرمودیم بابا بیا تو هم یه شعر بخون ببینیم بلدی یا نه اقا چشت روز بد نبینه شروع کرد به خوندن انصافا صداش شبیه هیچکس بود خیلی خفن بود شیشهای قطار میلرزید بعدشم بابای یوسف اومدو با یه اشاره یه همچین بچه ای که از دیوار راست بالا میرفت مثل یه بچه اروم رفت توی کوپه خودشون .سپس رفتن اونا اقا محسن رفت بالای منبر کلی صحبت کرد بعدشم با هزار مکافات خوابیدیم اخه بچها هیچکدوم از لحاظ بدنی عادی نیستن یکیمون کوتاه بود یکیمون بلند نمیدونستیم چطوری بخوابیم هی اینور اون ور میشدیم اخر اونقدر خسته شدیم که هر کی جای خودش خوابش برد .


واسه اذان مغرب بیدارشدیم باورمون نمیشد توی سمنان بودیم کفمون بریده بود فرمودیم شاید ما هم
مثل مردان انجلوس یه چند روزیه که خوابیدیم و خبرنداریم همه با تعجب از همدیگه ساعتو میپرسیدیم
یهو دیدیم که یوسف (همون بچه) داره توی قطار قدم میزنه دیگه کفمون برید امیر بهش فرمود بچه مگه تو خواب نداری بعد یوسف یه اخم به امیر کرد .
رفتیم بیرون که نماز بخونیم فکر کنم بارونم میومد آره آره آره بارونم میومد اتفاقا بدجورم میومد اول منصور و محسن رفتن بعد منو حسین با هم رفتیم تو راه حسین یه ملا دید فرمود محمود نگاه کن اصل جنسه فرمودم یعنی چی فرمود تا صبح با این منو محسن توی کوپه چه بحثی کنیم کلی التماسش کردم فرمودم بیخیال شو دیشبم نخوابیدیم من که برم تو قطار تا مشهد مقدس میخوابم بلاخره راضیش کردم .
نمازو که خواندیم اومدیم توی قطار یوسف وایساده بود جلوی کوپه به حسین فرمودم بدبخت شدیم به ارومی رفتیم توی کوپه بچها هوس چای کرده بودن من و منصور رفتیم و نفری یه چای خوردیم برگشتیم توی کوپه که اومدیم بچها قاطی کردن که چرا واسه ما چای نگرفتین هیچی دیگه دوباره با هم همه رفتیم چای خوردیم وقتی برگشتیم دیگه خواب از کلمون پریده بود تازه از اون بدتر این بود که یوسف فهمیده بود که ما هممون بیداریم همه رفتیم توی کوپه یوسف و ممد هم بعداز یه مدت اومدن تو یوسف یه دوری روی دیوارای کوپه زد بعد نشستیم یه خورده صحبت کردیم اقا محسن دوباره رفت بالای منبر تا ساعت حول حوش 10--11 بود بابای یوسف اومدو اونو برد محمد هم رفت ما دوباره خواستیم بخوابیم باز دوباره با کلی مکافاتو و اینور و اونور شدن خلاصه نزدیکای ساعت 1 بود خوابمون برد .
ساعت 2.5 رسیدیم مشهد مقدس خیلی تعجب کردیم(السلام وعلیک یا علی ابن موسی الرضا) وصایل هارو جمع کردیم اولم منصور از قطار پیاده شد جولوی ترمینال ماشینها اماده بودن تا مسافرهارو بچاپن خلاصه مارم چاپیدن و رفتیم به خیابون امام رضا 41 اخه اونجا هتل اپارتمان رزرو کرده بودیم نمیدونم بچها واستون فرمودن یا نه اخه توی اون هتل اپارتمان یکی از اشناهای منصور کار میکرده دمش گرم منصورو میگم کلی حال داد بهمون برگردیم سر داستان رفتیم داخل اتاق عجب اوتاقی بود
خیلی تمیز و قشنگ تا رسیدیم منصور با تعجب خفن از اتاق اومد بیرو ن فرمود بچها بدبخت شدیم فرمودیم چی شده فرمود فکرکنم گوشیم جا مونده توی قطار ..................

فعلا بای تا بعد.


108:

حاجی قبول....پیام بازرگانی هم ازاه ردیفه حالا؟

109:

حاجی محمود...دستت طلا
چه حالی میشید شما پسرها موبایلتون رو گم میکنید یا جای جا میزارید نه اینکه 200 دوست دختر دارید وا ویلا

110:

دست شما درد نکنه
خودت دوست دختر داری دی

111:

به خبر ندارید همین اقایی که گوشیسو جا گذاشته (منصورو میگم) توی دانشگاه همه حسرتشو میکشن همه بچها ماشالله بزنم به تخته خوش تریپن البته سرور و سالارشون خودمم .

112:

اولین تبلیغو خودم میکنم پس :

حتی اگر تنها بودید نیز دست در دماغ خود نکنید ( همراه اول هیچکس تنها نیست .)

113:

خدا واسه مامان بابش نگهش داره....
همچنین شما رو حاجی محمود....

نوشته اصلي بوسيله amir02 نمايش نوشته ها
دست شما درد نکنه
خودت دوست دختر داری دی
خواهش میکنم....
من تا دلت بخواد دوست دختر دارم

114:

مر 30

115:

شما حاجی بودی ما خبر نداشتیم ؟
خوش به سعادتت

116:

نه حاجی نبودیم حاجیمون کردن .


117:

ایشالله یه روزی راس راسی حاجی شی اقا محمود
شمام 68 هستین خوشبختم

118:

خیلی مرسی
اره منم 68 هستم از آشناییتون خوشبختم .


119:

مثل اینکه دیگه توی سفرنامه هم کسی نمیاد .


120:

چرا من میام محمود گریه نکن
سالار خوش تیپا

121:

باز تو پیدات شد مگه برنامه نشد دیگه اینورا پیدات نشه .

122:

اینجا نیام کجا برم؟؟؟؟ دیدم تقاضا بالاست فرمودم دوباره بیام

123:

باشه حالا که خیلی اصرار میکنی دیگه دلم به حالت سوخت چون دیگه هر چی باشی داداش حاج مهدی هستی دیگه .



خوش اومدی .

124:

به مهدی چه؟؟؟؟؟
من یه این گلی به این خانومی......

ببخشید به این اقایی
چه همه دارن مینویسن بنویسید یه کم بخوونن ملت حال کنن

125:

مردی محمود جان به امیده خدا؟؟؟؟؟؟
منظورم مرد(مذکر نیست ) به این نکته توجه کنید

126:

نوکرم
بند شلوارتیم ولمون کنی آبروت میره .

127:

چچچچچچچچچچچچچچچچی میگی
تو به شلواره امت چیکار داری تازه کی فرموده من شلوارم کمربند داره دلت بسوزه

128:

سلام
خوب حالا که این همه پیام بازرگانی پخش شد
حاجب بقیه ماجرا رو بنویس دیگه

129:

این بچها این تایپیکو وا کردن اصلا نم بهش سرم نمیزنن عیب نداره من خودم بقیشو مینویسم .

داستان به اونجا رسید که منصور گوشیشو گم کرده بود ساعت تقریبا 3 بود منصورو محسن رفتن دنبال گوشی منصور بقییه بچها هم رو تخت دراز کشیده بودیم من داشتم به این فکر میکردم که شاید یکی از این بچه ها گوشی منصورو البته واسه شوخی برداشته از اونجا که این شوخیها بیشتر به امیر میخورد بهش فرمودم اونم با خنده فرمود نه من ور نداشتم .بعدشم دراز کشیدیمو خوابیدیم نزدیکای ساعت 5 بود بلند شدیم منو محسنو (ساتیا)
امیر بلند شدیم دست به کار شدیم که بقییه بچهارو بیدار کنیم البته ما واسه بیدار کردن بچها یبه نیم ساعت زودتر بیدار شدیم چون بچها مثل خرس میخوابن و بیدار کردنشون کار هر کسی نیست رکورد دارشونم محسنه با 22 ساعت خواب در روز البته قبل ازاشنایی با محسن رکورد دست منصور بود با 20 ساعت.

فکرشو بکن حالا یه همچین ادمهایی که تا ساعت 3 نصفه شب نخوابیدن و بعدشم تا ساعت 4.5 دنبال گوشیش میگشتن رو میخوای بیدار کنی .

اول منصورو با کلی مکافات بیدار کردیم بلند شد یخورده کج مارو نگاه کرد ما فهمیدیم چی میخواد بگه سریع از اتاق اومدیم بیرون و رفتیم توی اتاقی که محسن اونجا خوابیده بود کلی زور زدیم بیدار نشد که نشد اخر امیر که دید دیگه داره دیر میشه یه دور خیز کرد بعد محکم با دوتا زانو پرید روی شکم محسن ما فرمودیم دیگه محسن تموم کرد داشتیم با امیر دعوا میکردیم که دیوونه چرا کشتیش که یدفعه محسن از خواب بیدار شد یخورده سرشو خاروند و فرمود چیه همینجوری خشکمون زده بود فرمودیم پاشو بریم حرم فرمود من اذان ظهر میام .

خلاصه هیچکی به جز ما سه تا نیومد که بریم حرم .

بعد منو امیرو محسن از خونه اومدیم بیرون هوا تاریک بود تا سر کوچه رفتیم بعد توی خیابون اصلی امام رضا که افتادیم نورحرم از دور خیلی قشنگ معلوم بود (اسلام علیک یا علی بن موسی الرضا ) اینو ستایی با هم فرمودیم بعدشم یه مقدار ویسادیمو حرم رو نگاه کردیم .
راه افتادیم به سمت حرم داشتیم پیاده میرفتیم که یدفعه یه ماشین نگه دشت ما هم چون دیدیم که دیر شده با ماشین رفتیم .
جلوی حرم رسیدیم از در حرم (باب الرضا ) وارد شدیم بازرسی شدیم البته امیر بازرسی نشد نمیدونم چه سری بود ولی امیرو نگشتن فکر کنم امیراز فامیلهای نزدیک امام رضایناس .داخل حرم شدیم سپس خوندن اذن دخول راهی شدیم به طرف حرم .خیلی قشنگ بود من خودم دوسالی بود که نرفته بودم مشهد مقدس جلوی در خشکم زده بود امیرو محسنم توی حال خودشون بودن خیلی قشنگ بود هر چی بگم کم فرمودم قشنگ یادم نیست که از کدو صحن وارد شدیم داخل حیاط حرم از هم جدا شدیم محسن تکی رفت منو امیرم با هم رفتیم با محسن هم برنامه گزاشتیم بعداز نماز کفشداری 12 همدیگرو ببینیم.

از محسن خبری ندارم چیکار کرد اما داستان خودم و امیرو واستون میگم .

داخل حرم شدیم فکر کنم از در دارالولایه بود تقریبا شلوغ بود بعداز خوندن زیارت ونمازش رفتیم واسه زیارت امیر فرمود تو فقط دنبال من بیا من هم همین کارو کردم ماشالله چقدر شلوغ بود امیر مارو برد یه گوشه که از بقییه جاها خیلی خلوتر بود سپس زیارت رفتیم واسه نماز به امامت حاج اقا صدر نمازو خوندیم
رفتیم کفشداری 12 محسن هم اونجا بود سه تایی با هم رفتیم به سمت خونه .

خونه که رسیدیم بعد ازخوردن صبحانه خوابیدیم البته یخورده بچهارو اذیت کردیم بعد خوابیدیم .

ببخشید خسته شدم فعلا بای .................

.






130:

بند با کمر بند، کمرتا فاصله داره داداش

131:

گیر دادید به این شلواره من میخواید شلوارمو درارید خوب رک بگید؟؟؟؟

132:





--------

133:

امیر این حرکات جلف چیه بزرگ شدی بسه چرا زبون درازیه امروزی میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

134:

به خاطر سانا خانم

135:


136:

خوب من میخوام بازم بریم سفر کی پایس؟؟؟؟؟؟

137:

چه جالب!!
خوبه دیگه تاپیک ما رو گرفتید!!!
یه هفته نبودم همه چی رو بالا کشیدید؟؟؟
پس من می رم بقیه اش رو هم خودتون تعریف کنید!!!
ولی چون می دونم هستعداد ندارید دوباره می یام!!!

138:

حسین جان ترو خدا نرو . (افعال معکوس)

139:

مثل اینکه خیلی بهت خوش گذشته .


140:

اره دیگه بکن میخوایم بریم .(یه وقت منحرف نشیا مسافرت بعدی رو میگم) .

141:

محمود باقیشو خودت بنویس عزیزه من خیلی خوب مینویسی

142:


143:

سفرنامتون منو کشته من که فقط می بینم از اول تا اخرش تیزر تبلیغاتیه پس کووووووووووووو خودش
شده عین فیلمای ایرانی که فقط تبلیغاته
که بین پیام لطف میکنن و یه نموره سریال پشخ می کنن!!!!

144:

شما اگه مشکل داری میتونی تشریف نیاری این قسمت .

145:

چشم دیگه امری نیست .


146:

کجا بودیم اها ما رسیده بودیم خونه و یه خورده بچهارو اذیت کردیم بعدشم خوابیدیم .
فکر کنم ساعت 11—12 بود همه بیدار شدیم بچها بدجور گشنشون بود غذا رو سفارش دادیم اوردن و خوردیم حسین خواست که بره حرم اخه اون بنده خدا اصلا حرم نرفته بود بعد محسن هم جو گیر شد فرمود منم میام بعدشم امیرو منو اونیکی محسنو و منصور هم اضافه شدیم همه کلا جو گیرشدیم .
راه افتادیم به سمت حرم سر کوچه رسیدیم 6 تایی سوار یه ماشین شدیم رفتیم به سمت حرم جلوی حرم پیاده شدیم این محسن خل و چل هوس بستنی کرد بستنی رو که خورد مارو هم هوایی کرد برنامه شد سپس حرم ما هم بستنی بخوریم وارد قسمت بازرسی شدیم بچهارو گشتن البته بازم امیرو نگشتن خیلی دلم میخواست بدونم چه سری که امیرو نمیگردن سپس خوندن اذن دخول وارد شدیم و به سمت حرم رفتیم داخل حیاط حرم برنامه گذاشتیم کفشداری 7 بعداز نماز ظهر بعد از زیارت نمازو خوندیمو منو منصورو امیرو محسن (ساتیا) و حسین توی کفشداری 12 همدیگرو دیدیم بعد یخورده باهم حیاط حرمو گشتیم نزدیک یه ساعت اینا توی حیاط حرم عکس انداختیمو بعد خواستیم برگردیم خونه که من به بچها فرمودم احساس میکنم یخورده کمتر شدیم بچها یخورده اینورو اونورو نگاه کردنو فرمودن وووا ا ا ای ی دقیقا به همین شدت محسنو یادمون رفت بنده خدا رو هیچ وقت ادم حساب نمیکنن (ببخشید محسن جان ) محسنو(ساتیا) حسین رفتن دنبال محسن بدبخت بعداز چند دقیقه پیداشون شد محسن خیلی اروم به نظر میرسید .

سپس خارج شدن از حرم حرفایی بین محسن و بچها پیش اومد که از فرمودنش معزوریم بعدشم بستنی رو خوردیمو راه افتادیم به سمت خونه .

خونه که رسیدیم یخورده همدیگرو زدیم البته بیشتر از یه خورده بود یه چایی خوردیمو اقا محسن رفت بالای ممبریه چند دیقه صحبت کرد یه چند تایی عکس انداختیمو رفتیم که بخوابیم تا ساعت 5.5 تقریبا خواب بودیم
بلند شدیم که دوباره بریم حرم دوباره راه افتادیم به سمت حرم دوباره امیرو نگشتن و دوباره توی کفشداری 7 برنامه گذاشتیم بعد فکر کنم این بار منصورو پیچوندیم بنده خدا نزدیک 1 ساعت توی کفشداری 7 مونده بود .
بعدشم بچها فرمودن که میخوایم واسه شام مرغ بخوریم منصورو حسین رفتن واسه خریدن وسایلهای شام بقییه بچها هم راه افتادیم به سمت خونه هوا خیلی سرد بود سگو با چوب میزدی از خونه بیرون نمیومد این محسن
احمق
هوس بستنی کرد فرمودیم بابا ول کن بیا بیخیال شو فرمود نه باید بستنی بخوریم توی اون سرما بستنیرو خوردیمو راه افتادیم به طرف خونه البته محسن (ساتیا) با ما نبود نمیدونم واسه چه کاری رفت ولی با ما نبود سه تایی سوار ماشین شدیم راه افتادیم به سمت خونه توی راه محسن زنگ زد فرمود کجایید فرمودم سوارماشینیم داریم میریم به طرف خونه فرمود من پول توی جیبم نیست نگران نشید پیاده دارم میام یخورده دیر میرسم فرمودم هر جا که خسته شدی یه دربست بگیر جلوی خونه کرایشو میدیم فرمود باشه .
ما رسیدیم خونه چایو اماده کردیم وایسادیم که محسن بیاد محسن پیداش نشد دیگه چای داشت سرد میشد چایو خوردیم یخورده صحبت کردیم نزدیک به 2 ساعت بعد زنگ خونرو زدن درو که وا کردیم محسن اومد توی خونه دیگه نمیتونست روی پاهاش وایسه همون جا جلوی در نشست نفس نفس زنون فرمود خیلی راهه ما یه نگاهی به همدیگه انداختیم خندیدیم دوباره یه چای گذاشتیم و با محسن هم یه چای خوردیم بعدشم منصورو حسین اومدن یه چایم با اونا خوردیم بعد شروع کردیم به شام پختن حسین زحمت مرغو کشید منم برنجو گذاشتم خیلی خوش مزه شده بود خیلی حال داد جای شما خالی بعدشم یخورده صحبت کردیم و نزدیکای ساعت 12 بود خوابیدیم ساعت 2.5 بیدار شدیم دوباره رفتیم حرم خیلی خلوت بود کفشداری 7 برنامه گذاشتیم سپس یه زیارت مشتی و خوندن نماز همدیگرو پیدا کردیمو رفتیم به سمت خونه الحمدلله اینبار دیگه کسی جا نموند ولی 6 تایی سوار یه پراید شدیم پدرمون در اومد چنان فشاری میومد که بچها همشون وضوشون باطل شد .
از اینجا به بعد شو باید از یکی اجازه بگیرم تا بتونم بنویسم ...............

.


در پایان از اقای مهنس حسین معزرت میخوام که در حضور داستان نویسی چون ایشون من ادامه داستانو مینویسم .(الته یه وقت فکر نکنی که میخوام از تو اجازه بگیرم اگه یخورده فکر کنی میفهمی کیو میگم .) .

147:

بهار خانم من شوخی میکنم شما جدی نگیر

148:

سلام
یه جاهایش جا افتاد
آقا محسن داشت پیاده میومد کذشت و گذشت ایشون زنگ زدن فرمودن امیر شماره کوچمون چند بود من فرمودم خوب 49 مگه تو کجایی؟ محسنو میگی، من که ندیدمش ولی فکر کنم() مام کلی خندیدیم (اما نه از ته دل)
بعدشم
من کلی زحمت کشیدم ، مرغ پاک کردن با من بود (البته نمیخوام ریا بشه هااااااااااااااا)
ولی کاری بس مشکل بود

149:

اه اه اه میگم چرا خوش مزه شده بود ببخشید امیر جان اصلا یادم نبود .
راستی باید بگم که ما محسنو سر کا گذاشته بودیم اخه ما خونمون امام رضا 41 بو فکر کنم اصلا امام رضا 49 نداشته باشیم .

150:

بهت برخورد !!!!!!
نازی
من هرجا که بخوام میرم شما مشکلی داری برادر ؟
خو اگه میخوای دیگه نمیام

151:

راست میگیا
بخشید اشتباه 41 بود

152:

سلام بر داش امیر خودمون کجایی نیستی

153:

سلام به همه
صحبت از این شد که من و منصور رفتیم مرغ بخریم.


من موندم این جوون ها چقدر ساده اند!!!!!
اخه یک دقیقه به عقلشون رجوع نکردند من و منصور که افعالمون بر همگان آشکاره و شرحش در این مقال نمی گنجه چی شد که به یک باره چنین تصمیمی رو گرفتیم و پا به چنین عرصه خطیری گذاشتیم!!!!
ولی خوب محسن خان(ساتیا) ظاهراً مغزش از سه کله پوک بیشتر کار می کرد و خواست دنبال ما بیاد ببینه چه خبره!!!
ولی خوب به لطف خدا مورد پیچش برنامه گرفت چه پیچشی!!!!
بنده خدا کیف پولش رو جا گذاشته بود و مجبور شد تا خود هتل پیاده بره که خوب راه کمی نبود!!!! ولی خوب بعضی وقت ها برای سلامتی واجبه!!!
منو منصور سپس پیچوندن بچه ها ابتدا رفتیم کافی نت یکی دو تا میل به برو بچه های اونور اب زدیم(اخه خیلی وقت بود خبری نداشتیم ازشون) بعد هم اومدیم هم میهن!!!
منصور با یوزر خودش اون شد.

طبق معمول 10 تا پیام خصوصی نخونده داشت! بودن توجه به بچه های امت که با هزار امید و آرزو براش پیام فرستاده بودند شروع کرد به ارسال پیام برای mph1 اونم که مثل همیشه باکسش پر بود.

فرمودم منصور ببین الان داره چی کار می کنه؟!!؟
طبق معمول داشت بر سر نظام مقدس جمهوری اسلامی دعوا می کرد!!! خلاصه به تاپیک محل دعوا رفتیم و طی پستی از ایشان خواستیم که باکسشان را خالی فرمایند!!!
یه دو تا پیام خصوصی زدیم و اخر شماره مبایلم رو بهش دادام 09....

بماند!!!!
بعد یکی دو تا کار دیگه کردیم که بنا به دلایل امنیتی از ذکر ان معذورم!!!!!!!!!!!!!!!!
در اخر هم رفتیم سراغ خرید لوازم.

شانسمون یه حاجی باهال به تورمون خورد که عازم کربلا بود سپس کلی خوش بش و حال و احوال و .....

هر چی می خواستیم از همین پیر مرد خریدیم!!!!
در اخر هم راهی خونه شدیم.

توی راه من سیم کارت رو عوض کردم و اماده تماس روح الله( mph1) شدم
همین که زنگ زد منصور گوشی و ورداشت انگار نه انگار که ما آدمیم!!!!
حرف زدند و برای فردا ساعت 7 دم کفش داری 7 برنامه گذاشتند!!!! همون طوری که می دونید و باید فهمیده باشید چون برنامه سر کفش داری 7 بود باید یه گروه سر کار می رفتند!!!!!
خلاصه ما اومدیم خونه( تو راه هم کلی شهرام گوش کردیم و حال بردیم!!!) و دیدیم که اوباش جمعند و مشغول آزار و اذیت یک دیگر!!!
از انجایی که بنده یمکی از قوی ترین مدیران جوان ایران هستم سریع بچه ها رو به کار گرفتم و شغول انجام مقدمات شام شدیم.


یک بدبختی ظرف ها رو شست (فکر کنم منسونی بود) امیرذ هم مرغ رو پاک کرد و من هم که بهترین آشپز سال 2007 شدم هم غذا رو پختم!!!
یه کم سانسوری داشت ولی فکر کنم فعلاً خوبه

154:

سلام
آره شرمنده
دیشب مامان جونم از مسافرت اومده بود
رفتیم دیدنشون

155:

خوب اینا رو فرمودی من یاده سفر خودمون افتام
یه بار که ما رفته بودیم حرم خالم دوربین اورده بود ناقلا یه جوری پنهونش کرد که مراقبه نفهمید اهی کشیدیمو وبه خیال تونستیم امتو بپیچونیم
بعدش مراقبه فرمود که هر کی دوربین داره بده همراه داشتن دوربین ممنونه که داداشم ( اون موقع اول می خوند) قضیه رو لو داد و برگش به خانومه فرمود اون خانوم( یعنی خالم دوربین داره ) و این طوری ضایع شدیم رفت
یه بارم منو خالم که از حرم بر میگشتیم مامانیا رو پیچوندیم رفتیم با هم یه بستی توپ و خووووووووووووووشششششمزه خوردیم که هنوز مزش یادمه و خودمونو زدیم به اون را که ای بابا شما کجایین و ما رو کاشتینو از این حرفها و قضیه رو لوش ندادیم : دی

156:

مامان جونتون!
مگه با مامانینا نیستی به سلامتی سفر بخیر

157:

به به
حسین تپل مپلمون که اومد
چه عجب
فکر کردیم .........

158:

سلام امیر خوبی؟؟؟
خوب تاپیک ما رو صاحب شدید ها!!!

159:

آبرو تو خریدیم کجا میذاری میری
از صحبت کردم معزورمساناز خانم نه که خیلی صحبت نمیکنم
نوشته اصلي بوسيله samirajon نمايش نوشته ها
مامان جونتون!
مگه با مامانینا نیستی به سلامتی سفر بخیر
مامانجون یعنی مادر مادرم
سلامت باشید

160:

خوب ميفرمودين باقي سفرو

161:

خسته شدیم خانم
بقیش فردا

162:

اقای اشپز 7 200 من میتونستم ادامه داستانو بگم ولی میخواستم از mph 1 اجازه بگیرم .


163:

و اما در مورد پیچش محسن باید بهت بگم یه بلایی سرت بیاد که خودت بمونی اگه باور نداری قضییه میمرو از منصور بپرس .

164:

نه من که مشکلی ندارم ولی مثل اینکه شما با این پیام بازرگانی ها مشکل داری خیلی بحث شد که باشه یا نه اخرشم تصویب شد که باشه حالا اگه شما ناراحتی میتونی نیای اینجا .

165:

همینه دیگه خودت رو نخود می کنی همین جوری میشه دیگه!!!
من اجازه گرفته بودم!!!
لازم نیست بیشتر از این سفر نامه ی وزینم رو خراب کنید پاشید جول و پلاس تون رو جمع کنید برید بیرون همون بهتره که شما فقط پیام بازرگانی بیایید!!!

166:

خوب دیگه حسین جان شوخی بسته وقتتم دیگه داره تموم میشه خواهشا زودتر از جلوی جشام خفه شو تا حالا کجا بودی که الان پیدات شده .


167:

حسین جان من برم نمازمو بخونم تا شب بای .

168:

چه جالب اجازه می دی بقیه اش را بگوییم؟؟؟
ببین عمویی هستارتر اینجا منم
چیزی به عنوان احترام به هستارتر و این چیز ها می فهمی؟؟؟

169:

التماس دعا!!!!

170:

سپس یک مقدار تکاپو برای آماده کردن غذا و اقدامات اولیه همه برای خواب آماده شدند و برای اولین بار در طول این سفر (و آخرین بار) مثل بچه ادم خوابیدند به جز امیر بیچاره که نگران بود آب غذا تموم نشه!!!
خلاصه من 4 تا ساعت گذاشته بودم که غذام نسوزه ولی بدون زنگ ساعت ها از ترس این که مورد اهانت دوستان برنامه بگیرم از خواب بلند شدم.

و به امیر فرمودم بخواب من هوای غذا را دارم.

همین که روم رو برگردوندم صدای خر و پف امیر بلند شد.


سپس این که یه کمی به غذا رسیدم و شروع به سرخ کردن مرغ ها کردم کم کم محمود را از خواب بیدار کردم تا اون هم برج را آماده کند!!!!
جا تون خالی چه شامی درست کردم!!!
از اونجایی که محمود خیلی ادعا در زمینه در آوردن برنج دارد ایشان زحمت برنج را کشیدند.
سپس این که بسیار از جانب دوستان تحسین شدم و البته دریافت چند تیکه تپل مثل همیشه شروع کردیم به بحث و جدل!!!!
نمی دونم دوستان فرموده اند یا نه؟!!؟!؟!؟
این اکیپ همواره در حال بحث و جدل هستند و گاهی که نمی توانند یک دیگر را قانع نمايند از روش های دیگر هستفاده می نمايند!!!:t5h pqg:
خلاصه کمی بحث کردیم و اگر درست یادم باشه رفتیم خوابیدیم قبل از خوابیدن دو تن از شاعران بزرگ معاصر یعنی من و منصور به سرودن ابیاتی چند پرداختند که بر جو فرهنگی و علمی جمع اضافه کرد.( به قول روح الله(MPH1) من و منصور از مفاخر مملکتیم!!!: 171:) ساعت 2 بیدار شدم و بقیه را برای رفتن به حرم بیدار کردم.
برنامه این بود که تا سپس اذان در حرم باشیم و بعد هم برگردیم.
برنامه شد من و منصور پیاده بریم و خود را به محضر آقا برسانیم ولی خوب تحت تأثیر دوستان و این که داشت وقت فریضه ای می گذشت ما هم با ماشین امدیم!!!
سپس مطالعهاذن دخول از هم جدا شدیم هر کس مشغول کار خود شد!!!
ساعت حدود 5 و ربع بود که من از نماز مطالعهفارغ شدم و به میعادگاهمان (کفش داری 7 ) رفتم!!!!!
تا ساعت 6 و ربع ایستادم و هیچ کس نیامد!!! طبق معمول کسی که در کفش داری 7 منتظر بود پیچانده شد!!!
خلاصه با عصبانیت شدید و ناراحتی فراوان به خانه برگشتم در راه هم به دلیل این که در محضر آقا بودم خود را کنترل کردم و انچه بلایقشان بود نثارشان نکردم!!!!
وقتی وارد هتل شدم هوا کاملاً روشن بود و یکی دو نفر در حال رفت و امد بودند حالتم طوری بود که از دیدنم خیلی تعجب کردند!!!!
خلاصه بالا امدم و .....


171:

سلام
اولا یه تذکر بدم...برنامه نبود اینجا دعوا باشه ها احترام تاپیک رو نگه دارید ممنون

دوما حاجی محمود-محسن و امیر دستتون درد نکنه

اقا جالب شد مگه شماها بلدید غذا درست کنید

172:

حلاله بردار مشکل شرعی نداره

173:

سلام دعوایی در کار نیست یه شوخی مختصر بود!!!
کجاش رو دیدی!!! بچه ها همه هنر مندند!!!

174:

حسین جان در صحبتات غرور میبینم
خوب برای اینکه غرورتو بشکنم بذاز یه چیزی بگم
ادامه دعوای لفظی حسین یادش رفت این شکلو بکشه
من و حسین

175:

چی؟؟؟
من و غرور!!!

176:

آره دیگه (بی خیال ادامه نده)
نه بابا شوخی کردم
شما آقایی

177:

یادش بخیر.

بسیار سفره خوبی بود.

خیلی خوش گذشت.


انشا الله سفره بعدی شیراز.


178:

سلام
بد جوری فکر قشم افتاده به سرم بریم قشم؟؟؟

179:

نه........
به نظره من زاهدان بد نیست ....


180:

خدایی جدی می گم محسن!!
خیلی راحت می تونیم بریم خیلی تعریف قشم رو شنیدم نرفتم ببینم!!!
پسر دایی ام تازه اونجا بود!!!
محسن (منسونی) هم پایه هست!!
می گه از کیش خیلی قشنگ تره!!

181:

نه بابا ....


فعل تو فکره همون برنامه شیراز باش..


182:

از بحث خارج نشو
اینکه ما میخوایم کجا بریم برای بچه ها خیلی اهمیت نداره
ادامه داستان رو بگو

183:

هر چی میخوای باشی باش مهم اینه که من داستانو تا اینجا تعریف کردم جیگر .


184:


( من و منصور به سرودن ابیاتی چند پرداختند که بر جو فرهنگی و علمی جمع اضافه کرد.( به قول روح الله(mph1) من و منصور از مفاخر مملکتیم)

وووای ی خدای من .....

.

حسین خیلی پرویی خجالت بکش .


185:

انواع غذاهای ایرونی و فرنگی

املت نیمرو و تمامرو و یه رو و دورو و تخم مرغ و خاگینه و سایر موارد .

186:

خوش اومدی اقا محسن انشالله .


187:

میگم نظرتون چیه از کشور خارج شیم .


188:

سپس پیام های گنگ و مبهم بازرگانی اجازه دهید باقی ماجرا را نقل کنم:
از پله ها بالا امدم:3::mad:
زنگ را به صدا در آوردم و در را باز کردند.

محمود در را باز کرد.

نگاهی به او انداختم که از صد تا فحش بد تر بود!!!:179:
انگار نه انگار که من آدمم!!!! اصلاً انگار متوجه نبودن من نشده بودند!!! محسن (ساتیا) روی مبل کنار شومینه نشته بود و داشت با امیر حرف می زد
به صمرت کاملاً خیر مؤدبانه فرمودم : خوب ما رو کاشتید و عین خیالتون هم نیست!!! :171::171:
محسنه که اصلاً نمی دونست راجع به چی صحبت می کنم!!! :31:
خلاصه سرتون رو درد نیارم همه آتیش ها از گور این پسره نفهم (محسن منسون) بلند شده بود.


چون خودش دو بار الاف شده بود خواسشت من هم مثل خود (علافش!!!) بشم!!!!:114::34::1:
منصور داشت برای محسن منسون آهنگ هستاد می گذاشت و کحسن هم در تلاش بود تا از دست این دوست روانی فرار کند و هر جوری شده بخوابد! سپس کمی دعوای مختصر و جبهه گیری کوچک بچها به خواب رضایت دادند.:174::107:
طبق معمول صبح مشهد مقدس را ندیدیم!!!( ساعت حدود 1 بود که من بیدار شدم) دیدم دوستان سحر خیر غذا را هم سفارش داده اند و برای خوردن اماده می شوند.:SEVeyesB08_th:
از اونجایی که محسن(منسون) به این سادگی ها از خواب بلند نمی شود از یک پلوتیک برای بیدار کردنش هستفاده کردم.


محسن تهدید شد که اگر تا دقایقی دیگر بیدار نشود غدایش را می خورم!!!
از انجایی که تجربه زیادی داشت و می دانست شانس کمی دارد تا هم بخوابد و غذا بخورد شکم را ترجیح داد.


چنان به سرعت به ما پیوست که همه از این همه سرعت عمل این خرس تنبل(کوآلا) شفرمود زده شده بودند!!! :tears::biggrin:
سپس خوردن بهار و پر شدن شکم شروع کردیم به سوزه کردن منصور جووووون و حسابی از خجالتش در اومدیم( به دلیل مسائل اخلاقی از بازگو کردن برخی موارد معذورم):pillowfight::101::97::177::111::10:: icon_227::171::171::171::171:
سپس این اعمال قبیح باز هم جو فرهنگی بر ما قالب شد.

ایت الله العظمی محسن خان ساتیا( متع الله مسلمین بطوله البقاءالشریف) بر منبر نشته و بیاناتی چند ایراد فرمودند که بر بار علمی دوستان اضافه کرد:122::103:
((یه چیزی تو پرانتز بگم: این محسن عزیز ته اخونده!!! یعنی نافش رو با عمامه بریدند!!! هر جا می ره دنبال آخونده و خودش هم مثل آخوند ها توانایی منبر رفتن فوق العاده ای داره!!! به قول منصور : خود خود اخونده، چند وقت پیش هم که من محسن با 4000 تومن پول به اصفهان رفیتم در حالی که مقصد اصلی مان جایی دیگر بود و به دلیل صدا کردن راننده اصفهان چنین کاری را کردیم در اونجا هم دنبال آخوند بود(سفر اصفهان من و محسن به همه ثابت کرد که عقل دست و حسابی نداریم))
خلاصه سپس منبر گوهر بار برادر به نزیکی اذان مغرب رسیدیم.

در این مدت هم از تخمه هایی که منسون خان با خون دل تهیه کرده بودنند هستفاده کامل را بردیم!!!
بحث اصلی در این ساعت بر سر این بود که ایا محسن و بقیه می خواهند خودذ را به mph1 معرفی نمايند یا که خیر!!!
و در آخر هم توافق شد که فقط من و منصور خودمان را معرفی کنیم!!!:SEVeyesB08_th::30upn9j::121::32:
به سمت حرم حرکت کردیم برنامه شد همه ساعت 7 دم کفش داری بیایند روح الله را ببیند و انهایی هم که می خواند با او همراه شوند..........................................

..................................................

......


189:

ده نگرفتی دیگه!!!!!

190:


پسره خوب باین ابروریزی که از ما کردیم حالا چه جوری سرمو بلند کنم !؟؟!؟!

191:

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ یلی با حال بود حسین همیشه همین جوری محسنو ضایع کن!!!!!
راستی ببخشید کووالا کیه من به این خوش اندامی نگو فک میکنن اینه خرس میمونم

192:

مگه دروغ فرمودم!!
راستش محسن جان من اصلاً حال و حوصله نوشتن و وقت گذاشتن برای سفر نامه رو ندارم توی فاروم هم سرم خیلی شلوغه!!
اگه اجازه می دی بچه های دیگه هم مشارکت داشته باشند؟!؟!

193:

لطفآ بجاي مسخره كردن همديگه
غلط املاي هاتو دست كن محسن خان

194:

اصلاً به تو چه؟؟؟
حال نوشتن ندارم جون محسن!!!
من هیکلت رو نفرمودم تنبلی ات رو فرمودم!!!!
راستی امضات چقدر چرته!!
شعر می خوای بگو برات بگم خود مجبور نیستی چیزی که ربط نداره رو بزاری که!!!

195:

[quote=ideologist;1740576]






سپس خوردن بهار و پر شدن شکم شروع کردیم به سوزه کردن منصور جووووون و حسابی از
quote]
بچه ها کی بهار خورد؟؟؟؟؟؟؟؟ خودش بگه

196:

منم تو همينش موندم به خدا
هر چي فكر ميكنم يادم نيست

197:

حال نوشتن نداري خوب ننايشانس عزيزم
تهمت چرا ميزنني؟؟؟؟؟؟؟؟
راستي امضاش به خودش مربوطه

198:

بی مزه خوب اشتباه شد!!!
اصلاً من چی می گی!!
نقطهه به جای بالا اومده پایین تقصیر نقطهه بود!!!!

199:


200:

شما محسنی؟؟؟
ناقولا نکنه هیکلش رو دیدی؟؟
امضاش هم چرته این یه واقعیته!!!
در ضمن هم بهتر می دونم با پسر خالوم و بردار دامادم و رفیقم چه طور صحبت کنم به شما ربطی نداره!!!

201:

نه عزيزم من بهارم
ديدم يا نه به خودم مربوطه
هر جور راحتي عزيزم

202:

خوش باش

203:

اما تو بيشتر خوش باش

204:

ولی من از همتون خوشحالترم .

205:

حسین جان اگه حرف نزنی نمیگن لالی اون از اون کپی پیستات اینم از غلط املاییهات .

206:

حسین جان این چه طرز برخورد با یه مهمونه ؟

207:

شوخیمی کنه محمود جون تو خطی که!؟!

208:

سپس اضافه کردن این مطلب که اگه به خودش مربوطه تو اینجا چی کاره ای؟؟؟ مگه به تو هم مربوطه!؟!؟!؟!؟!؟ اضافه می کنم:
مطالبی که در مورد آخوند بودن محسن هست، یه واقعیت کامله!!! اگه مثه من هستعداد ریش گذاشتن داشت، تا حالا ریشاش گرفته بود زیر پاش!!!
یه بار از در با حسین اومدیم، در واحد رو زدیم، باز نکردن، که هیچ مسخرمون هم کردن!!!
محسن ساتیا جان، بگو، در اون موردی که من فرمودم به ت..مم!

209:

[quote=mph1;1740954]شوخیمی کنه محمود جون تو خطی که!؟![/quote
بله داداش روح الله تو خطیم ما که حسین جانرو امروز نشناختیم خیلی وقته میشناسیمش .

210:

بابا چرا اخه ؟؟!؟! ...

چرا ترور شخصیتی ؟!؟!؟؟!؟!
خب می خواین ادمو ضایع کنید راه حلهای بهتری هم هست ......
من خب گناه دارم....

در ضمن خدمته تمامی دوستان امشاسپندان عرض کنم خانم بهار خانم روی چشم ما جا دارن .

ایشون از خوبان هم میهن اند.


211:

من نميدونم شما پسرا چه مشكلي دارين
تا ميبينيد يكي از شماها طرفداري ميكنه از يه دختر

ببخشيدا اما بهتر نيست نوشته هاتون رو بخونيد بعد ارسال كنيد؟؟؟؟؟؟

212:

سپس اضافه كردن اين مطلب كه اينجا همه مسائل محسن به من مربوطه ..
حالا تو چه كارهاي؟؟؟

213:

اقایون خانوما دعوا رو تمومش کنید .

214:

اگه ميدونستم اينم اينجاس نميومد تو
ولي يه سوال دارم معني اين كلمه امشا سپندان يعني چه؟
هركي بگه ممنونش ميشم از قبل مرسي

215:

اولا منظورتون از این کی بود
بعدشم در صفحه اول میتونید معنیشو پیدا کنید .


216:

محمود جان با من بود تو به دل نگير
بيتا اخه من نميدونم مشكلات بيرون از نت رو چرا مياري اينجا؟؟؟؟؟؟؟؟
بس كن ديگه ما مشكلي داريم به خودمون مربوطه
دوس داري همه بفهمن؟؟؟؟؟؟؟؟

217:

بالاخره اين سفرنامه مصور شد يا نه؟!

218:

نه تو رو خدا...

ابرومون می ره....


219:

اگه باشما باشه که بتره .
ولم کن ببینم چی میگه نفس کش ...


220:

زرشك

شماها پسرين...خجالت بكشين

221:

نه ديگه نشد
بيتا دختر خالمه ها
درسته باهم كمي قهريم اما هواشو دارم

222:

اونش به خودم مربوطه
از راهنماييت ممنونم

نوشته اصلي بوسيله bahar@ نمايش نوشته ها
محمود جان با من بود تو به دل نگير
بيتا اخه من نميدونم مشكلات بيرون از نت رو چرا مياري اينجا؟؟؟؟؟؟؟؟
بس كن ديگه ما مشكلي داريم به خودمون مربوطه
دوس داري همه بفهمن؟؟؟؟؟؟؟؟
الكي به خودت نچسپون .



نوشته اصلي بوسيله mahmood_68 نمايش نوشته ها
اگه باشما باشه که بتره .
ولم کن ببینم چی میگه نفس کش ...

مثلا ميخواي چيكار كني ؟ميزنم تو فكت دندونات بريزه تو حلقتا پورو

223:

بحث
خارج از این تاپیک
بی زخمت

224:

چته تو ؟؟؟؟؟؟؟ با همه دعوا داري؟؟؟؟؟؟؟
ديوار رو گذاشتن واسه هميم موقها

225:

سلام.
مُرشد اينجاست؟

226:

حیف که بهار خانوم ولم نمیکنه وگر نه ......

.


227:

محمود ولش كن جوش اورده
درست ميشه

228:

بی زحمت ....
اینجا جای بحث نیست

229:

بهار ولش كن بينم اين جوجه فكلي چي ميگه ؟

230:

بيتاحالا به قول خودت 4تا فشم دادي چي ميشه به نظرت؟؟؟؟؟
دوست داري خودمم يه چي بگمتا اره؟؟؟
تمامش كن حالم بهم خورد از اين همه....

231:

نه دیگه بهار جلومو گرفته دیگه فایده نداره .بهار ترو خدا ولم نکنیا .


232:

دوستان سرکار خانومهای مهربون و مدب خانم بیت خانم و بهرا خانوم و اقایان محمود جان
خواهشا از هم دیگه معذرت خواهی کنید ...
و با هم روبوسی و اشتی کنید...
منظورم تو نبودی محمودا !!؟؟!
منظورم بیتا خانوم و بهار خانوم بود....


233:

ياران گرامي،
يك انسان بزرگ: پيوسته در سر ، در عمل و در فرمودار،
نيكي را جاي ميدهد.
و يقين دارم يك به يك شما، نيك هستيد.
پسنديده هست، شوخي را پايان دهيد.


234:

امشاسپندان هفت فرشته ایزدان پاک و مدد کار اهورا مزدا هستند.

کلمه ایست که از فرهنگ ایران باستان و آیین زرتشتی گرفته شده هست!!!

235:

من كه با كسي كاري نداشتم وندارم
اين محمود بيچاره هم حرفي نزد
بيتا يه چيش ميشه
من كه باهاش قهرم

236:

ادمک اخر دنیاست بخند ادمک مرگ همینجاست بخند
دست خطی که تورا عصبانی کرد شوخی کاغذی ماست بخند .

237:

هواتو دارم رفيق
بيا اينجا

238:

ای بابا یارا سخن از زبان ما می گویی!!!

239:

سلام محسن جان!!
بود ولی ظاهراً الان خوابه!!!
اومد صدات می کنم :دی

240:

آری آری
اگر هم فکر ادامه دارید
.
...
.
.
.
.
..
برید بیرون


241:

چه نکو و پسندیده سخن فرمودی دوست!!
کاش دوستان هم توجه داشته باشند که این جستار سفر نامه هست و برنامه هست کمی پیام بازرگانی داشته باشد!!!

242:

تو رو خدا باهاش اشتی کن ......

بهار خانم-به تو چه مگه فضولی ؟!؟!؟!؟
ساتیا- ها ؟!؟!؟!؟ ...

خب من ..

من...

می خواستم اشتی...

..من بچه بددیییییییییم.....( با گریه خوانده شود)

243:

thanks

244:

برو بابا مس خره .


245:

من از همه اونايي كه باعث اذيت شدم عضر خواهي ميكنم

246:

شما م منو ببخشید قصد بدی نداشتم خواستم یکم بخندیم .


247:

منم از همه انتظاره عذر خواهی دارم
حسین الان یه ماهه دارید یه سفرنامه ی 6روزرو مینویسیدا

248:

سلام
اول یه خبر خوب بدم:
امشاسپندان خونه دار شدند
خانه امشاسپندان

249:

چه خوب
حالا بقیه داستانو بگو

250:

خلاصه وارد حرم شدیم و هر کس به سوی خویش روانه!!!
بالاخره هر کی دوست داشت با آقاش یه جور حال کنه برای همین همیشه توی حرم از هم جدا می شدیم.
سپس حداقل 3 ساعت زیارت و بر پا کردن نماز جماعت کم کم نزدیک ساعت 7 شد!!!
من و منصور همدیگر رو در کوشه ای از مسجد گوهرشاد یافتیم و سپس مطالعهیک زیارت مختصر سراغ کفش داری 7 رفتیم.
یه بنده خدایی از ساعت 6:30 دم کفش داری 7 ایستاده بود.

منصور فرمود نکنه این روح الله(mph1) من هم که عکس اون رو دیده بودم فرمودم فکر نکنم اون باشه( راستش قیافش درست یادم نبود)
همین که منصور خواست جلو بره و از اون پسره سوال کنه یکی پیشش آومد و با هم مشغول حرف زدن شدند.
کم کم سر و کله بقیه هم پیدا شد.
اول امیر و محمود امدند!!! و بعد هم سر و کله محسن (منسون) پیدا شد.!!
خبری از ساتیا نبود!!! احتمالاً به خاطر بحث هایی که با روح الله داشت نمی خواست بیاد:دی
ولی غیبتش طولانی نشد و حدود 5 دقیقه بعد سرو کلش پیدا شد!!!!
یه کم در اطراف گشتیم تا ساعت حدود7:15 شد!!! خبری از روح الله نبود!!! کم کم داشت سر و صدای بچه ها در می آمد.!!!!
باز هم تو پرانتزی داریم:
(قبلاً محسن با دلیل و برهان اثبات کرده بود که امیر ....

بوده دست و پا در اورده!!!! ولی با نیامدن روح الله امیر فکر کرد که ......

بوده دست و پا پیدا کرده و حالا داره دست و پاش تو می ره و به اصلش باز می گرده!!! ولی محسن بر حرفش اصرار داشت و معتقد بود )
خلاصه روح الله خان تقریباً در ساعت 7:38 دقیقه تشریف آوردند و در این مدت بچه ها به هر کی که می رسیدنند ازش می پرسیدند:
آقا روح الله؟؟؟
MPH1؟
و.....


اجازه بدید این دقایق حساس رو بعداً تعریف کنم!!!

251:

البته این رو هم بگم ها!

اول که آقا محمد حسین(سرباز مهدی) بهم فرمود می خوان بیان باورم نشد(آخه یه بار دیگه هم برنامه بود بیان نیامدن!)

بعد که منصور جون(منصور1212) بهم فرمود اومدن مشهد مقدس بهش تذکرات لازمه رو دادم!

فگت به هیچ وجه موبایل و کیف پول و هیچ شیئ قیمتی با خودشون تو حرم نبرن!

البته هشدارم به موقع بود! (چون تا اون موقع فقط دو تا گوشی یه کیف پول از منصور زدن!)

این تا این جا داخل پرانتز داشته باشین!
-----------------------------------------

خلاصه من هم طبق معمول با اختلاف ی ربعی رسیدم به کفشداری 7

بعدا که رفتم داخل دیدم یه جوون رشید و رعنا اون جلو وایساده دو نفر دیگه کنارشن!
خلاصه دیدم به لبخندی هم داره فرمودم سلام آقا منصور!(تا قبلش هم هم رو ندیده بودیم!)

بعد با هم دست دادیم و خلاصه به اون دو نفر کنارشون هم دست دادیم!

باز یکی دیگه اومد با ایشونم سلام احوارسی کردیم!(خلاصه مثل سواران روهان یکی یکی میامدن به قول معروف وان بای وان!!)دو نفر آخری که اومدن خندم گرفته بود فرمودم ایشونم با شمان؟!!(تموم نمی شه که! البته دور از جون رفقا!)
(البته دلم خیلی سوخت یه عطر گرون زده بودم به یقه و بلوزم که متاسفانه وقت دست دادن کاپشنم تنم بود )
خلاصه!
به پیشنهاد محسن ساتیا رفتیم بیرون دیدیم ماریلن منسون به شدت تشریف بردن رو ویبره!
آرقا منصور خنده شون گرفت تو چرا این قدر می لرزی؟!
خلاصه...
رفتیم داخل!

نشستیم و ذکر و خیر دوستان هم میهن کردیم!
البته بعضی ها رو با خنده یادآوری می کردیم(خدایی کاربرای جوکی ان خالی می بندن در سطح بوندسلیگا!) البته بحث های دیگری هم می کردیم در باب های مختلف!

من اونجا یه چیز فرمودم که نارسا بود و آقا ساتیا رو دیدی هیولای موردور (تو ارباب حلقه ها) رو دیدی!
دیدم خون تو چشاش جمع شد فرمود به به به به!

همون جا اعدام صحرایی شدم!
البته نا فرموده نماند آقا ساتیا جدا خیلی خوش تیپن عکسا که دراومد بدونید خوشتیپه شون ساتیایه!

خوب این و داشته باشین تا ان شاءا...

یه روز دیگه بیایم این جا باقی شو بگیم!
دوستان هر جاش کم و کسر داشت بگینا

252:

نه بابا ما مخلص آقا ساتیا هم هستیم بنده جدا اطلاعاتم به گرد پای ایشون هم نمی رسه به خصوص این که کار پژوهشی هم داشتن و این نشون می ده خیلی تو این کارا بودن...

البته من 7:10 اومدم چرا اشتباه گرافیکی رخ داده؟!

253:

ممنون.

روح الله جان.

شما عزیز دلی.

254:

خوب باقيشو بگيد

255:

انشا الله از سفر برگشتیم حتماً
فعلاً در سفری دیگر به سرمی بریم!!

256:

راست میگه داریم میریم سفر برگشتیم باقیشو میگه ولی باید ازش قول بگیرید چون ادمه فوق العاده خوش قولیه

257:

نا مردا همشون رفتند
منم میرم اما با تاخیر

258:

سلام
دست همتون درد نکنه واقعا...
بالاخره سوغاتی من چی شد کی داره سوغاتی من رو ؟
باز من یه دو روز نبود اینجا 3 صفحه پر شد از پیام بازرگانی و دعوا که.....
خواهش میکنم اینجا بحث و جدل راه نندازین حداقل حرمت تاپیک رو داشته باشید.

ممنون

259:

عجب سفر تو سفري شده ها

260:


261:

سلام ما از سفر برگشتیم لطفاً تا اطلاع ثانوی استقامت کنید عزیزان

262:


263:

اخه اون یکیش ماله الانم نیست

264:


265:

خوش گذشت سفرتون اقا محسن

266:

محسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسن

267:

ای بد نبود بعضی جاهاش خیلی حال داد بعضی جاهاشم خیلی غمگین بود

268:

ببببببببببببببببببببببببب بببببببببلللللللللللللللل لللللله البته فک نکنی یه
گوسفند داره میگه ببببببببببببببببببببببببب بببببببببببببببه

269:


270:

عه وا اين چه حرفيه ميزني
شما رو سر ما جا داري
حيفه گوسفند نيست اسمشو خراب ميكني نكن عزيزم نكن

271:

خوب حرف بزن مگه داری برای یه ادمه لال حرف میزنی که براش شکلک در میاری؟؟؟؟؟

272:

اره حیفه گوسفند بنده خدا اگه انقدر خوشگل بود که بهش نمیفرمودن گوسفند بهش میفرمودن تام کروز

273:


محسن نداشتيما

274:

محسن تورو جون حسين اين اواترت رو عوضش كن بابا

275:

خيلي ممنون از اين همه تحايشانل

276:

محسن جان اینجا
جای چرت و پرت نیست
اینجا جاشه
خانه امشاسپندان
ok
خونه با سفرنامه فرق داره
باشه

چقدر فکر میکنی

277:


278:

سلام به همه
ببخشید این قدر دیر شد شرمنده!!!
آخه امشاسپندان باز هم در سفر بودند!!!
رسیدیم به اونجایی که بالاخره بجه ها موفق به یافتن گم شده خود روح الله خان(mph1) شدند و ما ایشان را یافتیم
همان گونه که روح الله فرمود بچه ها یکی یکی برای سلام کردن و بازدید او می آمدند.

بنده خدا گیچ شده بود که کی به کیه هر دقیقه یک نفر اضافه می شد و سلام می کرد.

سپس احوال پرسی بخش مشکل کار آغاز شد(البته برای روح الله) برنامه شد حدث بزنه که من کدام یک از بچه ها هستم!!( این رو بگم که منصور رو بدون کوچکترین مشکلی شناخت!! بس که تابلوه)
اول من رو با امیر اشتباه گرفت بعد با کمی تأمل مرا پیدا کرد.
کمی راه امت را در جاوی کفش داری 7 سد کردیم و بعد راهی صحن آزادی شدیم.

مدتی در انجا نشستیم تا محسن (منسون) رفت روی ویبره!!! جوری می لرزید که احتمال داشت هر آیینه دندانهایش در دهان مبارک خورد شود( راستی فقط من و منصور خودمون رو معرفی کردیم و بقیه این عمل رو انجام ندادند)
برای جلوگیری از فوت محسن به صشبستان امام رفیتم و انجا مشغول صجبت شدیم.
از هر دری سخن رفت!!!
از هستکبار جهانی گرفته تا برخورد پاپ و غیبت دوستان هم میهنی و مشکلات تالار های موضوعی و.........
بخش جالبش اینجا بود که از روح الله خواستیم تا نظرش را راجع به محسن (ساتیا) بیان کنه و اون هم بالای منبر رفت و کلی راحع به محسن حرف زد!! البته خدایی چیز بدی راجع بهش نفرمود.

سپس این که کمی راجع به مسحن حرف زد محسن خودش را معرفی کرد و بنده خدا کمی خجالت کیشد.
سپس محسن بقیه هم همین عمل را انجام دادند.
سپس کمی فرمودگو صدای شکم همیشه گرسنه منصور دوباره در آمد و تحدید کرد که اگر تا دقایقی دیگر برای تغذیه اقدام نکنیم مرگش فرا میرسد(انشا الله)
خلاصه از حریم امن رضوی خارج شدیم و در خیابان امام رضا به دنبال یک رستوران مناسب به راه افتادیم!!
ماشا الله ما مشهد مقدس رو از روح الله بیشتر بلد بودیم!! یعنی اون منطقه را
برنامه شد به یک هتل که محسن(ساتیا) می شناخت برویم ولی به دلیل مرگ زود هنگام چند تن از رفقا مجبور شدیم که به رستورانی نزدیک تر قدم بگذاریم!!!
در راه هنوز به فرمودگو ها ادامه می دادیم!!
یک جمله ی روح الله تا امروز موجب سوژه شدن من و منصور شده هست جمله ای که من و منصور را در تیر رس آماج تیکه های بچه ها از اون روز برنامه داد.
دقیقاً خاطرم نیست که بر سر چه موضوی این جمله را به زبان آورد ولی فرمود:
شما (من) و آقا منصور از مفاخر ایرانید!!!!
خلاصه همه حسابی با این جمله ما را سر کار گذاشته و میگذارند....
دوستان اجازه دهید بقیه ماجرا باشد برای فردا!

279:


نوشته اصلي بوسيله ideologist نمايش نوشته ها
( راستی فقط من و منصور خودمون رو معرفی کردیم و بقیه این عمل رو انجام ندادند)

منم فرمودم
نوشته اصلي بوسيله ideologist نمايش نوشته ها
شما (من) و آقا منصور از مفاخر ایرانید!!!!

شیطونه میگه بگما

280:

سلام به همه میدونم از غیبتم ناراحتید خوب نباشید دیگه بسه چون اومدم

281:

وارد رستوران شدیبم حسابی مشغول بخور بخور!!!
سر سفارش دادن غذا کلی وقت بی خود گذشت روح الله بنده ی خدا خیلی تعارف می کرد!!!
خلاصه هرکی هر چی می خواست سفارش داد!!!
از اونجایی که من خراب جمع بودم باز هم از روی ذلالت و مرام و ....

(هر چی که می خواید اسمش رو بذارید) حساب هم به پای حقیر نوشته شد.
خلاصه در مدتی که شام می خوردیم هم فرمودگو ها ادامه داشت و به نظریات جالب روح الله خان راجع به هستکبار گوش می کردیم.
در این مدت هم یه چند باری این محسن (منسون) آبروریزی کرد!!!
خلاصه غذا رو خوردیم من خودم اینقدر خورده بودم که حرکت برایم مشکل بود.

روح الله که بنده خدا به این همه غذا خوردن عادت نداشت تعجب کرده بود.
من ومنصور و محسن 0منسون) سه تا برج اضافه و یه پرس کمکی دیگه هم گرفتیم تا در این زمینه کلاً بی رقیب بشیم!!!
تقریباً بر روی میز ما اندازه بقیه میزهای اون رستوران بقایای غذا باقی مانده بود.


غذای بدی نبود.

به هر حال شانس اوردیم در جایی که نمی شناختیم توانستیم غذای نسبتاً مناسبی بخوریم.
سپس غذا خوردن و حساب کردن کبلغ غذا هنگام خروج از رستوران برگی از داخل کیف پولم به زمین افتاد که بودن این دوستان متوجه شوند ان را به داخل کیف برگرداندم!!
در ان لحظه خیال کردم آبرویم به روی زمین ریخته و بدون توجه دیگران توانستم اون را بردارم!!!
روبروی این رستوران یک دکه روزنامه فروشی برنامه داشت که دقایقی را صرف مطالعهروزنامه های روی ان کردیم و راجع به برخی اتفاقات سیاسی نظر کارشناسی دوستان را شنیدیم!!
دوباره مشغول قدم زدن شدیم من و منصور در اطراف روح الله ایستاده بودیم و با او فرمودگو می کردیم و دوستان دیگر کمی عقب تر از ما در حرکت بودند!!!
سپس مدتی از این وضع خسته شدند و خداحافظی کردند و من و منصور و روح الله به قدم زدن ادامه دادیم
در ادامه از هر دری سخن فرمودیم بحث هایی را پیرامون تاریخ داشتیم راجع به عقاید یکی از مدیران راجع به شریعیت فرمودگو کردیم و .....
خلاصه سپس حدود 1 ساعت لحظه وداع فرا رسید و در این لحظه منصور یکی از شعر های خودش رو (دست نوشته اصلی ) رو به روح الله هدیه داد.
رح الله هم بنده خدا نمی دونست چی کار کنه با این شعر مزخرف(شوخی بود)

282:

حسین من تو رو ببینم، می دونم چیکارت کنم!!!!
حالا چشم منو دور می بینی، پشت سرم اینا رو می نویسی!؟!؟!؟!؟!

283:

شما برو اون کلمه ی بیگانه ی ok رو پاک کن، بعد امت رو نصیحت کن!!!

284:

شما کار و زندگی یا یه چیزی مثه اینا نداری؟!؟؟!!

285:

منو دوست دختر؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!:confus ed:
تابلو شدم نه؟؟؟؟!!!!
ولی گم کردن گوشی واقعاً برام دردناک بود!!!
من همرو تکذیب می کنم!!!

286:

حاجی چقدر درناک بود....چند روز باهاش دعوا گرفتی خدایش
ولی میدونم ما دخترا بعضی وقتا زیادی میریم رو اعصاب یکی

287:

درود
بهار عزیز لطف کنید و از فرستادن شکلک خالی در پستتون صرفه نظر کنید.

پستهای خالی با شکلک پاک میشند دوست من


با تشکر

ساناز

288:

سلام
خانمي من ديگه انجا پست نميزنم
خيليا هم خوشحال ميشن وشدن ......


289:

حسین جون ما از این سایت خدافظی کردیمو شما هنوز یه سفر 6 روزرو تموم نکردی حالا ما که میدونیم تهش چی میشه خدافظ امشاسپندانو همه کسایی که به یکی از این اعضای امشاسپندان اهمیت میدید من رفتم تا بعد خدافظ

290:

دوست داشتم
رو به روم بودی
تا ........


291:

ای بابا محسن کجا چرا داری میری نرووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو

292:

خوشم میاد هم جنساتو خوب میشناسی .

293:

من و تعارف؟!!
بابا بي خيال!
من لا اقل تو بحث شكمي جات تعارف نمي كنم!

آقا امير حسين به جون خودم من مي خواستم حساب كنم اما نذاشتنا!!!(و الا شكي درش نيست كه حساب مي كردم!! اصلا!)
خلاصه اين كه ما بشدت شرمنده شديم شما اين جا اومدين مهموني پذيراييشم با خودتون بود!

آقا راستي من شرمنده ي جمعم ها!
اين قدر خوشحال شدم جمع شما رو ديدم كه اصلا احترام مهترام يادم رفت و گرنه تو رستوران كه شاهد باشين من هميشه سعي مي كردم عقب تر ار همه تون راه بيام خلاصه شرمنده


اتفاقا شعر خيلي جالبي بود هم بود نمي دونم بيت سوم بود يا اول!(نهايت دقت!) ولي يك بيتش خيلي حال كردم پايه ي!!!
البته به سر رسيدم انتقالش دادم و جدا دست آقا منصور درد نكنه شعر اصلي خودشون ر بهم دادن هديه اي بود كه فقط يكي دو بار مشابهش رو گرفته بودم
-------------------------------
الاونم باز كلاس فيزيك شروع شد بايد برم والا مي خواستم باقي ماجرا رو تعريف كنم...
(آقا منصور اميدوارم ين خواستن همون باشه ديگه هيچ كس تو عيد ل اقل درس نمي خونه علي رغم تمام تللاشهاي هستكبار براي منزايشان كردن حزب الله() فيزيك رتبه ي يكم شدم!البته از يكي!)
با اجازه

294:

الان با من بودی؟!؟!؟!

295:

منم خیلی خوشحال می شم اگه بری!!!!!

296:

بله
مگه چیه
حقیقت تلخه.

دی:

297:

شما؟؟؟؟؟؟؟

چه خودتو تحايشانل ميگيري


70 out of 100 based on 60 user ratings 610 reviews

@